تبليغاتX
سینما و صهیونیسم

سینما و صهیونیسم

سینما،هنر،نقدفیلم،فلسفه،غرب شناسی،صهیون پژوهی

     

                دروغ‏پردازي سينماي غرب در غياب [سینماگران] جمهوري اسلامي ايران

درست در زماني که غرب وحشي با استفاده از ابزار سينما به تخريب چهره جمهوري اسلامي ايران و تحريف تاريخ انقلاب اسلامي مي‏پردازد، فيلمسازان ما علاقه زيادي به عشق زميني و جذابيت‏هاي کاذب جواني نشان مي‏دهند. دوران پر از انحراف قبل از اصولگرايي گذشت و اکنون نيز کار شايسته‏اي را شاهد نيستيم. به عبارتي وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي براي نگه داشتن همه نحلهه‏هاي فکري و جريانات هنري (که اغلب ضدارزشي هستند و يا دست کم نسبتي با آرمان‏هاي انقلاب اسلامي ندارند) از تدوين يک برنامه مفيد و مؤثر و بستر سازي براي معرفي هنرمندانه‏ي انقلاب اسلامي بازمانده است.


 پوستر فيلم «بدون دخترم هرگز»

اما دشمن که بيکار نمي‏نشيند؛ بي‌توجهي به ساخت فيلم‌هايي با موضوع پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، باعث شده است كه برخي جريانهاي سينمايي در غرب اقدام به ساخت فيلمهايي كنند كه تصويري وارونه از انقلاب شکوهمند و اسلامي مردم ايران به رهبري امام خميني(ره) به دست مي‌دهد. به گزارش خبرگزاري فارس، اين رويكرد پس از گذشت 3 دهه همچنان ادامه دارد.

پرسپوليس: يكي از آخرين فيلم‌هايي كه انقلاب ايران را هدف قرار داد، فيلم «پرسپوليس» محصول 2007 فرانسه، ساخته «مرجانه ساتراپي» و همتاي فرانسويش بوده است. اين فيلم در خلال روايت داستان دختر نوجوان 14 ساله‌اي پس از وقوع انقلاب اسلامي مدعي مي‌شود كه فضاي حاكم بر جامعه ايران ديگر مناسب زندگي نيست بنابراين نوجوان ياد شده توسط خانواده‌اش براي ادامه زندگي به اروپا فرستاده مي‌شود.

فرار از تهران: يكي ديگر از فيلم‌هايي كه با موضوع انقلاب اسلامي ايران هم‌اكنون در دست ساخت است، فيلم «فرار از تهران» ساخته «جورج كلوني» است. «جرج كلوني» و «گرانت هسلو»، همكار فيلمنامه‌نويس او، بر مبناي ماجراي همكاري سازمان «سيا»، هاليوود و دولت كانادا براي خروج شش شهروند آمريكايي از ايران در جريان تسخير سفارت آمريكا در سال 1979 فيلمنامه اين فيلم را نوشته‌اند. اين فيلم هم‌اكنون در دست ساخت است و تا سال 2009 نيز آماده پخش خواهد شد. جالب آن است كه اين فيلم را كمپاني صهيونيستي «برادران وارنر» مي‌سازد كه فيلم ضد ايراني «300» را در كارنامه كاري خود دارد.

مستند نسل جديد تهران: «سارا باوار»، فيلمساز 30 ساله هاليوودي در اين فيلم تلاش كرده تا به مخاطب اينگونه القا كند كه نسل پس از انقلاب اسلامي ايران به شدت با مفهوم آزادي بيگانه است، آنچنانكه وي در يكي از مصاحبه‌هاي خود مدعي شده كه با ساخت اين مستند در تلاش بوده تا نگراني و اضطراب جوانان ايراني را به تصوير كشد و بدين‌ ترتيب صداي جوانان غمگين ايراني را به گوش جهانيان برساند. «باوار» در اين مصاحبه ضمن آنكه جوانان ايراني را خواستار فرهنگ غرب و آزادي‌هاي جنسي معرفي مي‌كند، به نقل از يك پسر دبيرستاني مدعي‌ مي‌شود كه آزادي براي اين نسل (نسل پس از انقلاب اسلامي) كاملاً ناشناخته است، آنچنانكه نمي‌دانند كه اصلا آزادي به چه معناست؟ «سارا باوار»، براي ساخت اين مستند كوتاه دو سال پيش به تهران سفر كرده و با عده‌اي از جوانان ايراني مصاحبه كرده است.

خانه‌اي از شن و مه: فيلم خانهاي از شن و مه محصول سال 2003 ميلادي ، كه از روي كتاب «آندره دوباس» با همين عنوان ساخته شده است زندگي يك خانواده يك ژانرال ارتش طاغوت را به تصوير مي‌كشد كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، در پي مصادره اموالشان، از ترس جانشان به آمريكا مهاجرت مي‌كنند. كلنل بحراني كه اكنون براي تامين معاش زندگي خانواده اش در چند شيفت و جاي مختلف (حتي كارگري) كار ميكند،مجبور مي‌شوند كه خانه نسبتاً مجلل خود را بفروشند و خانه دختري افسرده كه به دليل عدم پرداخت ماليات به مناقصه گذاشته شده است را با وجود نارضايتي او بخرد. در فيلم «خانه‌اي از شن و مه»، «شهره آغداشلو» بازي مي‌كند كه از زمانيكه به آمريكا مهاجرت كرده علي‌رغم مليت ايراني‌اش، نام تعدادي فيلم ضد ايراني را در كارنامه كاري خود به ثبت رسانده است.

بدون دخترم هرگز: اين فيلم روايتي كاملاً دروغين از زندگي يك زوج ايراني و آمريكايي است، «بدون دخترم هرگز»، محصول سال 1991 داستان زني آمريكايي به نام بتي است كه به همراه دخترش و شوهرش دكتر محمودي به ايران سفر مي‌كند ولي با كشوري (مثلاً) پر از وحشت و دلهره روبهرو مي‌شود. «برايان ديلبرت»، كارگردان آمريكايي سعي كرده تا در اين فيلم كه به روايت شخص «بتي محمودي» ساخته شده به مخاطب اينگونه القا كند كه پس از وقوع انقلاب اسلامي، زنان در جامعه ايران از هيچ گونه حق و حقوقي برخوردار نيستند و مردان با آنها همچون بردگان خود رفتار مي‌كنند و آنها نيز حق هيچگونه اعتراضي ندارند.

هواپيماي 103: يكي ديگر از اين فيلم‌ها، فيلمي جديد به تهيه‌كنندگي جاسوس سابق اسرائيل است كه براي ساخت آن با «استيون اسپيلبرگ» صحبت شده است و اين كارگردان نيز براي ساخت آن فيلم اظهار علاقه كرده است . هر چند اين فيلم هنوز نامي قطعي نيافته، اما فعلا با نام «هواپيماي 103» خوانده مي‌شود و قرار است كه بهزودي جلوي دوربين برود. اين فيلم درباره موضوع حادثه سقوط هواپيماي لاكربي است كه در آن نه ليبي كه ايران بعنوان مقصر اصلي اين حادثه معرفي خواهد شد. اگرچه اين فيلم مستقيما به موضوع انقلاب اسلامي نمي‌پردازد ولي هدف آن كاملا سياسي مي‏باشد و ايران پس از انقلاب اسلامي را هدف قرار داده است.

مستند ترس مقدس: اين فيلم مستند محصول كشور آمريكا است كه در سال 1997 براساس كتابي به همين نام كه با استناد به آرشيو سازمان سيا نوشته شده بود، ساخته شد. «ترس مقدس»، داستان پيروزي انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني و حمله به سفارت آمريكا و گروگانگيري 52 نفر از اعضاي اين سفارت است. در اين فيلم ادعا شده كه اين افراد تنها عده‌اي زن و مرد بي‌گناه بودند‌ كه قرباني انقلابي وحشتناك شدند و در واقع امام خميني از همان ابتداي شروع پيروزي انقلاب، با نام اسلام به تهديد وحشتناكي عليه غرب و غربي‌ها تبديل شد!

*** دو فيلم «پسران خميني» و «دلتا فورس» نيز از ديگر فيلم‌هايي است كه سينماي غرب تلاش كرده تا ضمن به تصوير كشيدن صحنه‌هايي دروغين چهره جهاني انقلاب اسلامي ايران را تخريب كند، آنچنانكه در فيلم «دلتا فورس» كه در سال 1996 در آمريكا ساخته شده است، سعي شده تا سرپوشي بر تجاوز و شكست نيروهاي آمريكايي در حادثه طبس گذاشته شود.

*** هر چند در پاسخ به فيلم «دلتا فورس»، فيلم «طوفان شن» به كارگرداني جواد شمقدري ساخته شد، اما بايد گفت كم‌كاري در ساخت فيلم با موضوع انقلاب اسلامي، در تأثير گذاري فيلمهايي كه بر ضد انقلاب اسلامي ساخته و پرداخته شده‌اند، مؤثر بوده‌ است.

 منبع:وبلاگ قلم رنجه از رنجی که می بریم. ghalamranje.parsiblog.com/397380.htm

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 3:43  توسط گروه مطالعاتی  | 

يك نكته مهم:ضمن تبريك اين روزهاي فجر انقلاب -كه يادآور تفكر عميق و دقيق اسلامي در تقابل با جو غالب اومانيستي دنياي ظلمت زده مدرن بود - از تلاش هاي بسيار خوب راديو تلويزيون در ايام الله دهه فجر عميقا سپاس گزارم. اين نقد به معتاي ناديده انگاشتن تلاش هاي بسيار خوب صدا وسيما در بخش هاي سياسي و مذهبي و سريال هاي مفيدي چون پدر خوانده نيست. نقدي است براي جلوگيري از نفوذ فرهنگ فراماسون زده در صدا وسيما. من هم دقيقا موارد مطروحه در اين نقد را قبول ندارم ولي آن را بسيار جدي مي دانم. خصوصا نقد به قسمت هايي از سريال روزگار قريب-كه ديگر از آن خوشم نمي آيد- كه مكتب خانه هارا در سياهي و تعصب نشان مي دهد و هيچ اشاره اي نمي كند كه نظام جديد تعليم را فراماسونرهاي غربزده در ايران حاكم كردند و با برنامه اي دقيق حوزه ها و سيستم آموزشي قبلي را نابود كردند وسيستم به شدت غربي آمريكايي و فرانسوي مدارس و دانشگاه ها را به جاي آن حاكم كردند. به جاي پرداختن سيستم بومي و ابداعي و بهتر از قبل و كشور را در دامن فرهنگ غرب انداختند....
پس از دويست سال، همان دعواي قديمي؟ به بهانه سريال روزگار قريب

«روزگار قريب»، سريال خوبي است و کمتر نقصي در آن مشاهده مي‌شود، نه در فکر، نه در اجرا و نه در پخش. وقتي همه چيز براي يک اجراي خوب فراهم باشد، از موضوع خوب تا کارگردان مسلط و برجسته و تا نظارت و مساعدت صداوسيما (و گذشتن از خطوط قرمز تصنعي و خودساخته)، ساخت چنين مجموعه خوبي دور از انتظار نيست. اما اين يادداشت (با علم و احترام به همه اين برجستگي‌ها) قصد دارد از منظري انتقادي به اين مجموعه نگاه کند و البته نقد را نيز سزاوار چنين مجموعه‌هايي مي‌داند و نه سريال‌ها و فيلم‌هاي سست و بي پايه.
بخشي از داستان زندگي دکتر قريب، به کودکي او باز مي‌گردد. آنجا که (در قسمت قبلي اين مجموعه) در يک روستا، متعصبين با تأسيس مدرسه به سبک جديد مخالفند و مدرسه روستا را به آتش مي‌کشند. و نيز به ويژه در قسمتي که دوشنبه شب پخش شد و داستان روز اول مدرسه دکتر قريب بود. علي اصغر خان قريب، پدر روشن‌انديش دکتر محمد قريب، او را به «مدرسه غيرمجاني سيروس» مي‌فرستد و از فرستادن وي به مکتبخانه در نزديکي خانه خود خودداري مي‌کند.
مکتبخانه‌ها، بر اساس روايت عياري دخمه‌اي است تنگ و تاريک که پسراني که در آن درس مي‌خوانند، بدون برنامه و فقط بر اساس حفظ کردن عمل مي‌کنند و دو زبر ان و... مي‌خوانند و تنبيه‌هاي شديد مي‌شوند: از فلک شدن تا ساعت‌ها بر روي پا ايستادن. و براي تأثيرگذاري بيشتر، عياري محمد قريب را پنهاني به مكتبخانه مي‌فرستد تا معلم مكتبخانه بي‌رحمانه، ابوالفضل (دوست محمد قريب) را در جلوي چشمان ما به فلک ببندد و ما پاي به خون کشيده شده وي را هم بعدا ببينيم. در مقابل، مدرسه سيروس، مدرسه‌اي است در فضاي دلباز، با مدير و معلم خوش برخورد و جذاب و حتي منعطف.

در اين روايت، مخالفت با مدارس جديد از سوي سنتي‌هاست، آنها که اعتراض مي‌کنند که «آيا يک کوره سواد ارزش داشت تا بچه‌ات بي‌ايمان شود» و مدرسه را جاي ياد دادن کفريات مي‌داند. تازه سريال اندکي در تاريخ دست برده و روحانيت را از مخالفت با مدارس جديد مبرا کرده و حتي در روستا، آنها را موافقيني مي‌داند که از ترس متعصبين سنتي، موافقت خود را اعلام نمي کنند. در حاليکه تاريخ دوره قاجار (و حتي نيمه اول سده حاضر) مملو از مخالفت‌هاي علما با مدارس جديد است و البته بخش‌هايي از روحانيت (حتي شيخ فضل الله) هم حامي اين مدارس بوده اند.
روايت عياري از مخالفت‌هاي سنت با علم جديد (و به طور کلي با تجدد) نادرست نيست و چنين صحنه‌هايي در تاريخ ايران واقعا وجود داشته است. از اين نظر نقدي بر کارگردان وارد نيست. اما مسئله در اينجاست که بازخواني گذشته براي نگاه انتقادي به آن و تجربه اندوزي براي امروز ماست. يعني يک سده پس از اين وقايع (که در روزگار قريب مي‌گذرد) و دو سده پس از ورود مدرنيته به ايران، هنوز ما درگير ماجراهاي دوران مشروطيتيم و از لحاظ نظري هنوز از آن دوران فاصله نگرفته‌ايم. ساده‌لوحانه و خوشباورانه مدارس جديد را اوج علم مي‌دانيم و نقطه شروع تجدد، و راه حل‌ها را در «از فرق سر تا نوک پا فرنگي شدن» مي‌دانيم و هنوز نمي‌توانيم مدرنيزاسيون دوره قاجار و پهلوي اول را نقد کنيم.
تنها کساني که در روياي گذشته سير مي‌کنند، مي‌توانند مكتبخانه را بر مدرسه ترجيح دهند و شيوه‌هاي سنتي آموزش مؤثرتر بدانند. اينها بازمانده کساني هستند که در صورت افراطي آن با بلندگو مخالف بودند و با قضاياي فلسفي، عکس انداختن را ممتنع مي‌دانستند. اما مخالفت‌ها را به چنين سطحي تقليل دادن، مغالطه‌اي است که سخيف‌ترين مخالفت‌ها را برجسته مي‌کند و به واسطه آن، از نقدهاي جدي فرار مي‌کند.
نقدهايي که در دوران قاجار به مدرنيته مي‌شد، هر چند در برخي موارد به همين سخافت بود و فراموشخانه را محل اجتماع «امارده و اجانده» مي‌دانست (و متاسفانه هنوز هم چنين نگاه‌هايي وجود دارد) و «کلمه قبيحه آزادي» را ماري خوش‌نما مي‌دانست، اما در پاره‌اي موارد بصورت جدي و بنياني با آن به مخالفت بر مي‌خاست و نقدهايي بر آن وارد مي‌کرد که کمتر به آن توجه شده است.
يکي از اين موارد، نحوه ورود تجدد به ايران است. از قضاي روزگار، اين نقد ابتدا بر خوشنامترين مصلح اجتماعي دوران قاجار، امير کبير وارد است. تاسيس دارالفنون در تهران و استخدام معلمين خارجي، هر چند شيوه‌اي مقبول براي ورود علم غربي به ايران بود، اما امير به گونه‌اي آن را وارد کرد که انگار جامعه ايران، مانند قبايل آفريقايي هيچ بهره‌اي از علم و آموزش علمي نبرده بود. آيا در دوران امير در حوزه‌هاي تهران و قم، هيئت و هندسه تدريس نمي‌شد و هيچ کس نبود که بتواند فلسفه غربي را فهم کند. چرا ما مانند غربي‌ها، دانشگاه‌هاي خود را بر اساس سنت آموزش مذهبي و حتي در فضاي آن حوزه‌هاي سامان نداديم.
آيا تمام مدارس مذهبي و مكتبخانه‌هاي قديمي به همين دلگيري بودند که عياري نشان داده است. آيا در تمام آن فضاي علمي، هيچ «اقليت زودپذير و روشن انديشي» نمي شد يافت که دغدغه اي از نوع عباس ميرزا، اميرکبير، سپهسالار و رشديه داشته باشند و بواسطه آن بتوان اندکي در مدارس قديمه، شيوه‌هاي جديد را وارد کرد.
گذشته طلايي تاريخ ايران نشان مي‌دهد که مي‌توان مكتبخانه داشت و علم هم داشت، اما انحطاط فکري دوران قاجار، پويايي را از سنت گرفته بود که بتواند خود را با دوران جديد تطبيق دهد. برخي معتقدند که سنت در آن روزگار، دچار آنچنان تصلب و انسدادي شده بود که راهي براي تغيير در آن يافت نمي شد و چاره اي جز حذف آن و برپايي بنيان‌هاي تازه نبود. اما تجربه انقلاب مشروطه و ورود نهادهاي سنتي مانند بازار و روحانيت در آن، اين فرضيه را زير سئوال مي‌برد و ظاهرا اين امکان و فرصت در دوران قاجار موجود بود که نسل گذشته آن فرصت را ضايع کرد.
نقد امير و رشديه و سپهسالار و ديگران، براي اکنون ما فايده چنداني ندارد، اما تاسف آنجاست که پس از حداقل يک سده، هنوز هم مانند همان دوران به سنت مي‌نگريم و آن را چنان سياه و تيره نشان مي‌دهيم که مستحق حذف است. در روايت عياري از روزگار قريب، هيچ نقدي به فهم و نوع برخورد متجددين به سنت وجود ندارد. سهل است؛ اين نگاه انتقادي در صدا و سيما و در جامعه علمي هم هنوز وجود ندارد و ما هنوز با آموزه‌هاي مدرنيته اوليه به سنت مي‌نگريم و نگاهي کاملا منفي به آن داريم. در اين روايت، جايي براي بازسازي سنت وجود ندارد.
ايرانيان بيش از دو سده است که در روياي تجدد به سر مي‌برند، و وقتي هنوز به سنت خود اينگونه مي‌نگرند، دوگانه سنت/تجدد به جاي خود باقي است و روزگار به همان روال مي‌گردد که بود. آنانکه که از گذشته عبرت نمي گيرند، مجبور به تکرار آن هستند و جامعه ايران، ظاهرا هنوز مجبور به تکرار اين تجربه است. نوشته محمدرضا جوادي يگانه استاديار جامعه‌شناسي دانشگاه تهران Info@mrjavadi.com از سايت تابناك  http://www.tabnak.ir/pages/?cid=5768

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 3:38  توسط گروه مطالعاتی  | 

سیمای جمهور اسلامی ایران، مبلّغ فمینیسم رادیکال!

  دکتر بنیامین وحیدی:  «زن نیز آزاد است و طرح می‌افکند، اما طرحی که می‌افکند در جهانی است که مرد بر آن سلطه دارد و به مثابه جنس اول زن را وامی‌دارد که به خود به عنوان جنس دوم بنگرد، به عنوان موجودی که از جنس دیگر است، یعنی در حاشیه است، فرعی است، اصلیتی ندارد، بایستی پیروی کند، بایستی فرمان‌بردار باشد. موقعیت زنانه محصول موقعیت مردانه است.» مطلب فوق بخشی از نظرات سیمون دو بوار تئوریسین اصلی  فمینیسم است که به عنوان مانیفست فمینیستها ارزیابی می شود. بحث بر سر علل تاریخی پیایش فمینیسم و یا اصول نظری آنان نیست. مراد اصلی، نگاهی تحلیلی به ماجراهای اخیر سیمای جمهوری اسلامی است که بیش از همه در سریالهای «ساعت شنی» (شبکه ی اول سیما)، «پریدخت» (شبکه دوم سیما) و «بیداری»(شبکه سوم سیما) تبلور یافته است.

 فمنیستهای رادیکال در تحلیل های جامعه شناختی خود مفاهیم «جنس»(s.e.x) را از «جنسیت»(gender) تفکیک می کنند. صرف نظر از تلقی های بی سابقه آنها راجع به ابعاد جسمانی زنان (جنس) و آثار اجتماعی و تاریخی آن، نکات قابل توجهی در نقشهای اجتماعی زنان و جایگیری جامعه شناختی آنان به عنوان طبقات تحت ستم(جنسیت) از جانب آنان ارائه شده است. فمینیتسهای رادیکال معتقدند نگاه پدرسالارانه(patriarchy)  که در طول تاریخ سیلان داشته است، موقعیتی غیر عادلانه را برای زنان تولید کرده است. این موقعیتها بطور بنیادی در سه نقش مادری، همسری و دختری متبلور شده اند بنابراین نخستین حرکت اصلاحی برای تغییر این وضعت غیر عادلانه حذف این نقشها از بستر اجتماع است.

 سیاستهای تبلیغی فمینیستهای رادیکال بر مظلوم نمایی عمیق موقعیتهای زنانه متمرکز بوده است؛ آنان مردها را در هر کسوتی عامل بدبختی و استضعاف زنان معرفی می کنند و برای تلافی تاریخی این عقب ماندگی از جامعه، حتی حذف مردان را توصیه می نمايند. افراط های رادیکالها بزودی جای خود را به نحله های منطقی تری از فمینیسم معتدل داد ولی جای شگفتي است که پس از سالها درست جایی که تمامی رسانه های غربی پاشنه آشیل افکار عمومی را در نسبت با ایران، حقوق زنان می دانند و به دروغ پردازی در این باره مشغولند، سیمای جمهوری اسلامي ایران عهده دار تبلیغ اصول فمینیسم رادیکال می گردد.

 این مسأله را می توان در جای جای برنامه های نمایشی و غیر نمایشی سیما مشاهده کرد ولی بطور صریح، سریالهای فوق الذکر بیش از همه قابل توجه اند. زنان در سریال «ساعت شنی» همگی سرخوردگی و بیچارگی خود را ناشی از خیانت، حماقت و بی لیاقتی مردان معرفی می کنند و این اصرار تا جایی پیش می رود که مخاطب می پذیرد که زنی برای زندگی بهتر، خود را به شکل مردان درآورد(نقش مش دریا با بازی آزیتا حاجیان).

 مینا راضی (با بازی نسرین مقانلو) به دلیل بی توجهی و خیانت همسرش به زنی خیابانی تبدیل شده است، ماهرخ گلستان (با بازی رویا نونهالی) بخاطر اصرارهای جاهلانه پدرش به بیماریهای روانی مبتلا می شود، آوارگی مهشید (با بازی مهراوه شریفی نیا) حاصل همسر و پدری معتاد است، مهتاب بخاطر رفتارهای برادر و پدرش از خانه فرار کرده است، ملوک (با بازی ژاله علوّ) بخاطر خودخواهی و خیانت همسرش هست و نیستش را از دست داده است و دخترش (با بازی کمند امیرسلیمانی) از رنج زندگی به بیماری مبتلا شده و سالها با دروغ به زندگی ادامه داده است.

 در هر هفت پرسوناژ تعریف شده فوق، نقشهای مادری، همسری و دختری تحت تأثیر نگاهی پدرسالارانه مورد تهاجمند. تنها زن نرمال داستان (با بازی رویا تیموریان) کسی است که ظاهراً هیچگاه مردی فرصت نداشته است در زندگی اش به شکل مؤثری حضور یابد. تمامی این زنان در موقعیتهای مختلف مورد تعرض و سوءاستفاده مردانی قرار می گیرند که برای تثبیت موقعیتهای خود بر دوش آنان ایستاده اند (به نقش معین بابازی پوریا پورسرخ توجه کنید) و مهمتر اینکه زنان نهایتاً مجبور می شوند با حذف فیزیکی (کشتن) آنان، فرصت زیستن پیدا کنند.

 سریال «پریدخت» نیز نگاه شیء گونه به زن را مورد تأکيد قرار داده است؛ پریدخت(با بازی لیلا حاتمی) دختری است که صرفاً نقش ابزار زندگی را میان چند مرد (پدر و دو مرد عاشق) بازی می کند و بیننده هیچ اثر مثبت اجتماعی دیگری از او مشاهده نمی کند. او نهايتاً جوانی و زندگی اش را در بازی خود خواهانه دو مرد می بازد.

 «بیداری» نیز داستانی اغراق آمیز از مشکلات یک دختر روستایی (ترنگ) در ویرانه ای به اسم تهران است. هرچند تعریف موقعیت این زن جوان مانند ساعت شنی افراطی نیست (بخشی از مشکلات او بخاطر از دست دادن پدر و مادرش در زلزله رودبار است) ولی همچنان در این سرال نیز شاهد خودخواهی ها و خیانتهای مشمئز کننده مردانی هستیم که موقعیتهای اجتماعی زنان را به مخاطره می اندازند. در این سریال نیز جامعه موجودی ترسناک به تصویر کشیده می شود که در کمین زنان نشسته است. بسیار قابل توجه است که سیمای جمهوری اسلامی ایران به عنوان پرنفوذترین رسانه داخلی، درست در ساعات پربیننده آنهم در شبکه های سراسری خود، چنین نمایشی از جامعه ایرانی ارائه می دهد. آیا می توان قائل به نفوذ عوامل ناتوی فرهنگی در رسانه ی ملّی بود یا اینها همگی ناشی از نوعی جهل و بی تفاوتی است؟ منبع: http://www.rajanews.com/News/?23400

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 3:35  توسط گروه مطالعاتی  | 

اصول كلي حاكم برفيلم ‌هاي آخرالزمانی هاليوود / پروژه آخر الزمان سازي Hollywood

فهرست مقاله رادراینجا می بینیم ومتن کامل آن رادرادامه مطلب می آوریم:

اشارتی تاریخی

انواع آخرالزمان در سينما

مباني و پيش‌زمينه‌هاي آثار آخرالزماني سينماي غرب

 1. كاباليسم (تصوّف يهودي) 

2. عهد عتيق و تاريخ و عقايد و احكام و اسطوره‌ها و سمبل‌هاي يهودي

3. مسيحيت صهيونيستي و يهوديزه و عهد جديد و تفاسير صهيونيستي _ توراتي از آن

4. شيطان گرايي و سيطنيسم

5. اسلام‌هراسي و كاشتن بذر تنفر از مسلمانان

پاورقي‌ها و منابع/ متن کامل مقاله را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 5:13  توسط گروه مطالعاتی  |