تبليغاتX
سینما و صهیونیسم

سینما و صهیونیسم

سینما،هنر،نقدفیلم،فلسفه،غرب شناسی،صهیون پژوهی

چه چيزي رسانه‌هاي غالب را به رسانه‌هاي غالب تبديل کرده است؟
 
 اجازه دهيد مردم سرگرم مسابقات ورزشي، رسوايي‌هاي جنسي، اشخاص معروف و مشکلات آنها و يا هر چيزي شبيه به اين موارد شوند. هيچ چيز به اين اندازه مهم نيست و البته مسائل بزرگ و مهم بر عهده مردان بزرگ است. «ما خود در اين باره مراقب هستيم»!
  • چکيده:
مطبوعات و به طور کلي جامعه اطلاع رساني آمريکا، هر کدام به نحوي وابسته و يا متعلق به شرکت‌هاي بزرگ تجاري هستند. کساني هم که در اين رسانه‌ها به کار مشغول هستند، تحت امر اين شرکت‌ها به حساب مي‌آيند. اين رسانه‌ها جريان غالب خبر و اطلاع رساني را در کشور به عهده دارند. افرادي که در خدمت اين رسانه‌ها هستند، بايد داراي چارچوب ذهني مشخصي باشند؛ چارچوبي که شرکت‌هاي تجاري بزرگ مشخص مي‌کنند. نتيجه اين مي‌شود که خوراک فکري يک کشور را تعدادي شرکت تجاري بزرگ تأمين مي‌کنند و به اين ترتيب، اين شرکت‌ها هر آنچه را که لازم مي‌دانند عملي مي‌سازند و کسي با آنها مخالفت نمي‌کند؛ چرا که اين رسانه‌ها با مشغول ساختن مردم به امور بي فايده، آنها را از مسائل مهم منحرف ساخته اند.


محصولات رسانه‌ها هر روزه منتشر مي‌شوند و شما مي‌توانيد کاوشي نظام مند را ترتيب دهيد. مي‌توانيد مطالب منتشر شده روز قبل را با مطالب امروز مقايسه کنيد. مدارک بسياري در مورد اينکه چه مسئله اي مهم و چه مسئله اي غير مهم جلوه داده شده اند وجود دارد. همچنين شما مي‌توانيد راه‌هاي ساخته شدن اين مطالب را مشاهده کنيد.

 اگر شما مي‌خواهيد رسانه‌ها و يا هر نهاد ديگري را بشناسيد، کار خود را با پرسيدن سؤال در مورد ساختار سازمان دروني و جايگاه اجتماعي آن نهاد شروع مي‌کنيد. چگونه اين نهاد‌ها با ديگر مراجع قدرت در ارتباط هستند؟ اگر خوش شانس باشيد، افرادي وجود دارند که در ارتباط با اين مراجع قدرت هستند و به شما خواهند گفت که آنها قصد انجام چه کارهايي را دارند. سخنان اين افراد مسائلي نيست که به همه مردم به عنوان کارکرد اين مراجع گفته مي‌شود، بلکه مسائلي است که افراد عضو مراجع قدرت در ميان خود رد و بدل کرده و در مورد آنها تصميم مي‌گيرند. اين گفته‌ها، حاوي اسناد و مدارک بسيار جالبي هستند. اين افراد، منابع اطلاعاتي مهمي در مورد ماهيت رسانه‌ها مي‌باشند. همانند يک دانشمند، هنگامي که مي‌خواهد يک ملکول پيچيده را بررسي کند، شما نيز ابتدا ساختار اين نهاد‌ها را مورد بررسي قرار مي‌دهيد. سپس تصويري از محصولات رسانه‌ها، بر اساس ساختار آنها در ذهن خود مي‌سازيد. سپس محصولات رسانه اي را مورد کاوش قرار مي‌دهيد و ميزان تطابق آن را با تصوير ذهني خود مي‌سنجيد. در واقع، تمام کارهايي که در مورد تحليل رسانه‌ها انجام مي‌شود، مربوط به اين قسمت آخر مي‌باشد: تلاش براي فهم دقيق آنچه رسانه‌ها توليد مي‌کنند. خوب، چه چيزي را خواهيد يافت؟ پيش از هر چيزي، متوجه رسانه‌هاي مختلف با کارکرد‌هاي متفاوت خواهيد شد. مثلاً، سرگرمي‌ها،‌ هاليوود، نمايش‌هاي تلويزيوني و راديويي کم ارزش، و مواردي از اين قبيل، به همراه بيشتر روزنامه‌هاي کشور که معطوف به مخاطبين جمعي مي‌باشند، به جاي آگاه ساختن مردم، آنها را منحرف مي‌کنند.

«رسانه نخبگان»، بخش ديگري از رسانه‌ها مي‌باشند که گاهي آنها را «رسانه‌ها ي تعيين کننده خط مشي» نيز مي‌نامند، چرا که اين رسانه‌ها از پشتيبان‌هاي بزرگي برخوردار هستند. آنها چار چوبي را تعيين مي‌کنند که ديگر رسانه‌ها مطابق با آن عمل مي‌کنند. «نيويورک تايمز»، «واشنگتن پست» و چند خبرگزاري ديگر، از اين نوع رسانه‌ها مي‌باشند. اکثر مخاطبين اين روزنامه‌ها طبقه ممتاز جامعه مي‌باشند. افرادي که روزنامه نيويورک تايمز را مي‌خوانند، اغلب طبقه ثروتمند مي‌باشند که گاهي اوقات آنها را طبقه سياسي نيز مي‌نامند. بسياري از اين افراد در روندي رو به رشد، عملاً در تصميم گيري‌ها و هدايت جريان‌ها دخالت دارند و به طور عمده اين کار را در نقش مدير نهاد‌هاي مختلف تصميم گيري، به انجام مي‌رسانند. اين افراد مي‌توانند در نقش مديران سياسي، مديران بازرگاني (مانند مديران اجرايي)، مديران نظري (مانند افراد بسياري که در مدارس و دانشگاه‌ها مشغول هستند)، يا ديگر ژورناليست‌ها باشند. کساني که شيوه فکر کردن مردم را تعيين و به آنها مي‌گويند، چگونه به مسائل نگاه کنند.

رسانه نخبگان چار چوبي را تعيين مي‌کنند که ديگر رسانه‌ها بايد در قالب آن عمل کنند. (براي اثبات اين موضوع) به مدت چند سال «آسوشيتدپرس» را زير نظر گرفتم. اين خبرگزاري جرياني دائمي از خبر را توليد مي‌کند. هر روز در ساعات مياني بعد از ظهر برنامه اي تلويزيوني پخش مي‌شود که در آن اين چنين اعلام مي‌گردد :« قابل توجه سر دبيران: در شماره فردا، نيويورک تايمز مسائل ذيل را در صفحه اول خود به چاپ خواهد رساند.» منظور اين پيام اين است که، اگر شما سر دبير يک روزنامه در شهر دايتون ايالت اوهايو هستيد و منبعي براي استخراج اخبار نداريد و يا اگر نمي‌خواهيد در مورد آن فکر کنيد، اين پيام به شما مي‌گويد که اخبار فردا چيست اگر سردبير يک روزنامه محلي هستيد، نسبت به انجام اين کار اجبار بيشتري داريد، چرا که دسترسي شما به منابع ديگر بسيار محدود است. اگر از مسير تعيين شده خارج شويد و موضوعاتي را که رسانه نخبگان نمي‌پسندد توليد کنيد، به زودي نتيجه کار خود را خواهيد ديد. اتفاقي که اخيراً براي روزنامه San Jose Mercury News افتاد (که در آن گري وب مقالاتي را تحت عنوان «اتحاد تاريک»، در مورد همدستي سازمان CIA در قاچاق مواد مخدر، منتشر ساخت)، مثالي غم انگيز در اين مورد است. بنابراين راه‌هاي بسياري وجود دارد که به وسيله آنها، دست اندر کاران قدرت شما را به مسيري که از آن خارج شده ايد، باز مي‌گردانند. اگر سعي کنيد قالب‌ها را بشکنيد، مدت زيادي دوام نخواهيد آورد..

در واقع، رسانه‌هاي جمعي در پي منحرف ساختن مردم مي‌باشند. «به مردم اجازه بدهيد هر کاري که دوست دارند انجام دهند، ولي مزاحم ما نشوند (ما يعني کساني که اجراي نمايش را هدايت مي‌کنند)». به عنوان مثال، اجازه دهيد مردم سرگرم مسابقات ورزشي، رسوايي‌هاي جنسي، اشخاص معروف و مشکلات آنها و يا هر چيزي شبيه به اين موارد شوند. هيچ چيز به اين اندازه مهم نيست و البته مسائل بزرگ و مهم بر عهده مردان بزرگ است. «ما خود در اين باره مراقب هستيم».

رسانه‌هاي نخبه و يا رسانه‌هايي که خط مشي تعيين مي‌کنند، کدام رسانه‌ها مي‌باشند؟ به عنوان مثال مي‌توان از نيويورک تايمز و «سي بي اس» نام برد. خوب، پيش از هر چيز، اين رسانه‌ها شرکت‌هايي بزرگ و سود آور هستند.

به علاوه، بيشتر آنها با شرکت‌هاي بسيار بزرگ تري در ارتباط و يا کاملاً متعلق به اين شرکت‌ها مي‌باشند. شرکت‌هايي چون «جنرال الکتريک»، «وستينگ هاوس» و غيره. اين شرکت‌ها در حال صعود به قله قدرت نظام اقتصاد خصوصي، که نظامي ظالمانه مي‌باشد، هستند. شرکت‌هايي سلسله مراتبي، که يک گروه اقليت آنها را کنترل مي‌کنند. اگر کاري که ايشان انجام مي‌دهند را نمي‌پسنديد، بايد از آنها فاصله بگيريد. اين رسانه‌هاي بزرگ، بخشي از اين سيستم مستبد مي‌باشند.

جايگاه نهادي اين رسانه‌ها چگونه است؟ خوب، اين جايگاه نيز کما بيش شبيه مسائل گفته شده است. تعامل و ارتباط اين رسانه‌ها با ديگر مراکز عمده قدرت، يعني حکومت، ديگر شرکت‌ها و دانشگاه‌ها چگونه است؟ از آنجا که رسانه‌ها به عنوان نظامي نظري، عملکردي ويژه دارند، تعاملي نزديک با دانشگاه‌ها برقرار کرده اند. فرض کنيد شما خبرنگاري هستيد که در مورد مسائل جنوب شرقي آسيا يا آفريقا و يا چيزي شبيه به اينها مي‌نويسيد. شما موظفيد به اولين دانشگاه ممکن يا نهادهايي اين چنين مانند مؤسسه Brookings يا مؤسسه American Enterprise سري بزنيد و متخصصي در اين زمينه‌ها را ببينيد تا او به شما بگويد، چه بنويسيد. آنها نسخه اي ترجيحي از آن چيزي که در حال جريان است را به شما خواهند گفت. اين نهاد‌هاي خارجي براي رسانه‌ها بسيار آشنا هستند.

دانشگاه‌ها نيز نهاد‌هايي مستقل نيستند. با اينکه افراد مستقلي وجود دارند که در اين مکان‌ها پراکنده هستند، اما اين مسئله در مورد رسانه‌ها هم صدق مي‌کند. اين منابع حامي، مانند سرمايه داران خصوصي، شرکت‌هاي بزرگ صاحب امتياز، و حکومت (که عميقاً با مراکز قدرت پيوند خورده است و شما به وضوح مي‌توانيد اين امر را تشخيص دهيد)، ضرورتاً نظامي را تشکيل داده اند که دانشگاه‌ها در ميان آن قرار مي‌گيرند.

افرادي که در اين نهاد‌ها خود را با ساختار تطابق نمي‌دهند و آن را نمي‌پذيرند و دروني نمي‌سازند (چرا که شما واقعاً نمي‌توانيد در اين نهاد‌ها فعاليت کنيد مگر اين که ساختار آن را دروني ساخته و آن را باور کنيد)، احتمالاً در ادامه کار کنار گذاشته مي‌شوند و بايد کار خود را از صفر شروع کنند. ابزار‌هاي مختلفي براي تصفيه کردن افرادي که مزاحم هستند و مستقل فکر مي‌کنند، وجود دارد.

آن دسته از شما که در کالج بوده اند، مي‌دانند که نظام آموزشي اين نهاد‌ها، به شدت با ترويج همنوايي و فرمانبرداري موافق مي‌باشد. اگر شما با اين نظام هماهنگ نبوديد، يک دردسر ساز به حساب مي‌آمديد. بنابراين، اين نظام نوعي ابزار تصفيه کردن مي‌باشد که به کار افرادي که لازم مي‌بيند، پايان مي‌دهد؛ افرادي که صادقانه چارچوب اعتقادات و نگرش‌هاي سيستم جاري قدرت در جامعه را دروني نمي‌سازند. مؤسسات نخبه اي چون «هاروارد» و «پرينستون» و کالج‌هاي لوکس کوچک، براي اجتماعي کردن افراد، بسيار مؤثرند. اگر شما به مکاني مانند ‌هاروارد برويد، متوجه خواهيد شد، بسياري از کار‌هايي که در آنجا صورت مي‌گيرد، نوعي اجتماعي سازي است: به شما آموزش داده مي‌شود که هر يک از شما به عنوان اعضاي طبقه پايين دست جامعه، چگونه رفتار کنيد؛ چگونه در مورد «افکار درست»، فکر کنيد، و غيره.

مطمئنم داستان «قلعه حيوانات» را خوانده ايد. اين داستان توسط جرج اورول در اواسط دهه 1940 نوشته شده است. در اين کتاب نگاه دقيقي به دولت مستبد شوروي شده است. اين کتاب اثر بزرگي است و همه آن را دوست دارند. اخيراً معلوم شده است که وي مقدمه اي براي قلعه حيوانات نوشته بود که انتشار نيافته است. اين مقدمه دقيقاً 30 سال بعد از نوشتن کتاب، در ميان نوشته‌هاي وي پيدا شد. مقدمه کتاب قلعه حيوانات در مورد «سانسور ادبي در انگلستان» بود و چيزي که در آن ذکر شده اين بود که اين کتاب مشخصاً شوروي و ساختار مستبدانه آن را مسخره مي‌کند ولي انگلستان آزاد نيز تفاوتي با اين کشور ندارد. ما در کشور خود سازمان KGB نداريم ولي نتيجه در هر دو کشور يکسان است. افرادي که ايده‌هاي مستقل دارند يا در مورد «تفکرات غلط» مي‌انديشند، طرد خواهند شد.

اورول در اين زمينه تنها دو جمله در مورد ساختار نهادي ذکر مي‌کند. او مي‌پرسد: چرا چنين اتفاقي مي‌افتد؟ اول به اين دليل که خبرگزاري‌ها متعلق به افراد سرمايه داري هستند که مي‌خواهند فقط مسائل مشخصي به آگاهي مردم برسد. دليل دوم اين است که وقتي شما در يک نظام آموزشي نخبه قرار مي‌گيريد، يعني وقتي که به آموزشگاه‌هاي خاصي مي‌رويد (مانند آکسفورد و غيره)، در آنجا ياد مي‌گيريد که مسائل خاص و مشخصي هستند که شايسته نيست بگوييد و افکاري وجود دارند که شايسته نيست در ذهن خود نگاه داريد. اين فرايند، نقش اجتماعي سازي نهاد‌هاي نخبه مي‌باشد، اگر شما اين مسئله را نپذيريد، حذف خواهيد شد. اين دو جمله کما بيش تمام داستان را بيان مي‌کنند.

وقتي رسانه‌ها را نقد مي‌کنيد و ديگران را متوجه اين مسئله مي‌سازيد که مثلاً  آنتوني لويس يا شخص ديگري مطلبي را نوشته است که مطابق خواسته‌ها و مورد حمايت سيستم قدرت است؛ اين کار شما نويسنده‌هاي مذکور را بسيار عصباني مي‌کند. آنها کاملاً حق به جانب مي‌گويند: «هرگز کسي به من نمي‌گويد که چه چيزي بنويسم. من هر چيزي که دوست داشته باشم مي‌نويسم. تمام اين مطالب در مورد فشار و محدوديت‌ها، بي معني به نظر مي‌رسد، چرا که من هيچ گاه زير فشار نبوده ام.» اين مطلب کاملاً درست است، اما نکته اين است که نيازي به حضور فشار و محدوديت نيست چرا که قبلاً نويسنده‌ها توجيه شده اند. آنها خود از قواعد پيروي خواهند کرد. اگر آنان مي‌خواستند موضوعاتي را که نبايد، بنويسند، هرگز به اين جايگاه نمي‌رسيدند؛ جايگاهي که اکنون مي‌توانند از آنجا، مسائلي را که مي‌خواهند، مطرح کنند. اين مسئله در مورد اعضاي هيئت علمي دانشگاه‌ها و روش‌هاي ايدئولوژيک تر آنها نيز به طور گسترده اي صدق مي‌کند.

چه آشکار باشد و چه نباشد، در مسيري که اين رسانه‌ها را منحرف ساخته اند، محصولات رسانه‌ها، در واقع، بازتاب منافع نهادهاي مربوطه و سيستم قدرتي که آنها را فراگرفته است، مي‌باشند. اگر حادثه اي غير از اين محقق شود، نوعي معجزه رخ داده است.

مسئله بعدي که به آن پي مي‌بريد اين است که موضوع مورد بحث ما مسئله اي است که نزديک شدن به آن ممنوع است. اگر شما به اداره گروه آموزشي رسانه درKennedy School Government يا Stanford و يا هر جاي ديگر برويد و در آنجا به مطالعات ژورناليسم، ارتباطات، علوم سياسي و يا ... بپردازيد، احتمالاً چنين سؤالاتي پيش نيايد. به عبارت ديگر، فرض‌هايي که هر کسي، بدون اين که حتي چيزي در باره آنها بداند، ممکن است با آنها برخورد کند، به ندرت توضيح داده شده اند و مدارکي که در مورد آنها ارائه مي‌شوند، به ندرت مورد بحث قرار گرفته اند. چرا آنها بايد به تحليل‌هاي منتقدانه از کار‌هايشان اجازه انتشار دهند؟  پاسخ اين است: دليلي براي اين کارشان وجود ندارد، در حقيقت آنها اصلاً دليلي ندارند.

اين نوعي سانسور هدفمند نيست. اين فقط به اين معني است که اگر شما ارزش‌ها و دکترين‌هاي مشخصي را دروني نسازيد، هرگز به چنين جايگاهي نمي‌رسيد. اين مسئله هم «جناح چپ» و هم «جناح راست» را شامل مي‌شود. در واقع، در گفتمان جريان غالب رسانه اي، نيويورک تايمز، «چپ غالب» ناميده مي‌شود. شما هرگز به رأس قدرت نخواهيد رسيد مگر اينکه کاملاً اجتماعي و آموزش ديده باشيد و بعضي افکار خاص را نداشته باشيد؛ چرا که اگر چنين افکاري را در سر داشته باشيد، در آن جايگاه قرار نخواهيد گرفت. بنابراين پيش بيني دوم شما اين خواهد شد که، کساني را که مطابق با پيش بيني اول يافتيد، هرگز به اين گفتمان راه پيدا نخواهند کرد.

آخرين چيزي که بايد به آن توجه کرد، چارچوب دکتريني است که اين فرايند از آن ناشي مي‌شود. افرادي که در سطوح بالاي نظام اطلاعاتي، شامل رسانه‌ها، تبليغات، علوم سياسي آکادميک و ... قرار دارند، هنگامي که براي يکديگر مطلبي را مي‌نويسند (نه زماني که سخنراني فارغ التحصيلي خود را مي‌کنند)، آيا تصويري از آنچه که بايد اتفاق بيافتد را در ذهن خود دارند؟ در سخنراني فارغ التحصيلي، فقط يک سري مطالب بيهوده را سر هم مي‌کنيد. اما مهم زماني است که اين افراد براي يکديگر مطلبي مي‌نويسند.چه چيزي بين اين افراد رد و بدل مي‌شود؟

مقوله‌هاي متعددي براي بررسي کردن وجود دارد. يکي از آنها صنعت روابط عمومي است، همان طور که مي‌دانيد، آن را تجارت اصلي صنعت تبليغات نيز مي‌نامند. موضوع اين است، چه صحبت‌هايي در ميان رهبران اصلي صنعت روابط عمومي رد و بدل مي‌شود؟ دومين مسئله اي که بايد مورد بررسي قرار گيرد، چيزي است که آن را «روشنفکران عمومي» و يا «متفکرين بزرگ» مي‌نامند. افرادي که در صفحه دوم روزنامه‌ها مطالب خود را مي‌نويسند. کساني که کتاب‌هاي تحريک کننده اي در مورد ماهيت دموکراسي و اينگونه مسائل مي‌نويسند. آنها چه مي‌گويند؟ مورد سوم که بايد مورد بررسي قرار گيرد، بخش آکادميک مي‌باشد. به ويژه آن بخشي که با علوم ارتباطاتي و اطلاعاتي مرتبط است. بخشي که سال‌ها، شاخه اي از علوم سياسي  بوده است.
به اين مقوله‌ها خوب نگاه کنيد و آن چيزي که اين چهره‌هاي شاخص در مورد اينگونه مسائل مي‌نويسند را مشاهده کنيد. خط مشي اصلي (که تقريباً در حال توضيح آن هستم)، اين است که عامه مردم «بيگانگاني جاهل و مداخله گر» هستند. ما بايستي ايشان را از عرصه عمومي دور نگاه داريم، چرا که اگر آنها در امور داخل شوند، فقط دردسر ساز هستند. آنها فقط «تماشاگر» و نه «مشارکت کننده»،هستند. آنها فقط اجازه دارند هر چند وقت يک بار پاي صندوق‌هاي رأي بروند و يکي از ما افراد باهوش را انتخاب کنند. اما پس از اين کار بايد به خانه‌هاي خود بروند و به تماشاي مسابقات فوتبال و از اين قبيل برنامه‌ها بپردازند. «بيگانگان جاهل و مداخله گر» فقط بايد تماشاچي و نه مشارکت کننده باشند. مشارکت کنندگان کساني هستند که آنان را «مردان متعهد» مي‌نامند. و البته، نويسندگان هميشه در اين دسته قرار مي‌گيرند. شما هرگز اين سؤال را نمي‌پرسيد که چرا من يک «مرد متعهد» هستم و شخص ديگري، مثلاً Eugene Debs  در زندان به سر مي‌برد؟ پاسخ بسيار روشن است. زيرا شما مطيع و تحت الامر قدرت مي‌باشيد و شخص مذکور چنين وضعيتي ندارد و مستقل عمل مي‌کند.

البته شما اين سؤال را نمي‌پرسيد. افراد باهوشي حضور دارند که بايد نمايش را اجرا کنند و مابقي آنها بايد خارج از صحنه قرار گيرند. ما نيز نبايد (اين مطلب را از يک مقاله آکادميک نقل مي‌کنم) در مقابل «دگماتيست هاي دموکراتيک که مي‌گويند، خود انسان بهترين کسي است که مي‌تواند در مورد منافعش قضاوت کند»، سر فرود آوريم. زيرا انسان‌ها چنين شايستگي را ندارند. آنها بدترين کساني هستند که مي‌توانند در مورد منافعشان قضاوت کنند. بنابراين ما موظفيم براي حفظ منافع آنها،  اين کار را انجام دهيم.

در واقع اين کار بسيار شبيه لنينيسم است. ما به نفع شما انجام وظيفه مي‌کنيم و در واقع، به نفع هر کسي در حال انجام وظيفه مي‌باشيم. من گمان مي‌کنم اين مسئله، بخشي از دليل مردم است که در طول تاريخ به راحتي دست از علاقه مندي‌هاي خود نسبت به استالين برداشته و به حامياني جدي براي قدرت ايالات متحده تبديل شدند. مردم به سرعت از يک موقعيت به موقعيت ديگري تغيير موضع مي‌دهند. به نظر من، تمام اين موقعيت‌ها شبيه به يکديگر مي‌باشند. شما يک تغيير موقعيت کامل انجام نمي‌دهيد، فقط ارزيابي متفاوتي از محل وجود قدرت مي‌کنيد. يک مسئله در اينجا و مسئله ديگر در آنجا، توجه شما را به خود جلب مي‌کند. در هر صورت، شما موقعيت مشابهي را اتخاذ کرده ايد.

چگونه اين مسائل بروز مي‌يابند؟ جواب اين سؤال تاريخچه اي هيجان انگيز دارد. بخش اعظمي از اين جواب در جنگ جهاني اول نهفته است که مسئله اي بسيار پيچيده مي‌باشد. اين جنگ به طور قابل ملاحظه اي موقعيت آمريکا را در جهان تغيير داد. در قرن هجدهم، ايالات متحده غني ترين سرزمين در تمام دنيا بود و اين در حالي بود که تا اوايل قرن بيستم، کيفيت مناسب زندگي، بهداشت و اميد به زندگي، حتي در ميان طبقات بالاي جامعه انگلستان هم هنوز به دست نيامده بود و آمريکا از اين کشور پيش افتاده بود. ايالات متحده بسيار ثروتمند و مالک منابع و منافع فراوان بود و در پايان قرن نوزدهم، بزرگ ترين اقتصاد دنيا را در اختيار داشت. اما در صحنه بين المللي بازيگر نبود.

در جريان جنگ جهاني اول، مناسبات تغيير کرد. اين مناسبات در جريان جنگ جهاني دوم به طور شگفت انگيزي، تغييرات بيشتري را متحمل شدند. بعد از جنگ جهاني دوم آمريکا تسلطي نسبي بر دنيا پيدا کرد. در حالي که پس از جنگ جهاني دوم، تنها يک تغيير ايجاد شد. ايالات متحده از يک بدهکار به يک طلبکار تغيير موقعيت داد. آمريکا مانند بريتانيا در عرصه بين الملل يک بازيگر بزرگ نبود، اما براي اولين بار به قدرتي قابل توجه در دنيا تبديل شد. اين فقط يکي از تغييرات بود، تغييرات ديگري نيز رخ داد.

براي اولين بار در جريان جنگ جهاني اول، نهاد‌هاي تبليغاتي و بسيار تخصصي شکل گرفتند. بريتانيا وزارت اطلاعاتي را رهبري مي‌کرد که نياز مبرمي به آن داشت؛ چرا که بايد آمريکا و ديگر کشور‌هايي را که در موقعيت بدي قرار داشتند، وارد جنگ مي‌کرد. وظيفه اصلي اين وزارت، ارسال تبليغات بود، که شامل دروغ‌هاي فراواني در مورد «Hun»‌ها و ديگر موارد اين چنيني بود. آنها روشنفکران آمريکايي را مورد هدف تبليغات خود قرار داده بودند. آنها پنداشتي مستدل داشتند که اين افراد ساده لوح ترين و محتمل ترين افرادي هستند که اين تبليغات را باور مي‌کنند. همچنين آنها مطمئن بودند که اين افراد تبليغات آنها را در سيستم خود منتشر مي‌سازند. بنابر اين، تبليغات بيشتر متوجه روشنفکران آمريکايي بوده است، که به خوبي هم کار مي‌کرد. اسناد وزارت اطلاعات بريتانيا (که بخش گسترده اي از آن منتشر شده است) هدف آنها را نشان مي‌دهد. آنها مي‌خواستند افکار تمام مردم دنيا  و خصوصاً مردم ايالات متحده را کنترل کنند  که اين فقط هدف کوچک آنها بود. آنها در مورد افکار مردم هند زياد نگران نبودند. اما اين وزارت خانه در مورد اغفال کردن روشنفکران ايالات متحده جدي و در نتيجه بسيار موفق بود و به اين کار خود افتخار مي‌کرد. البته اين تلاش‌ها زندگي آنها را نجات داد، چرا که در غير اين صورت، ممکن بود در جنگ جهاني اول شکست بخورند.

در ايالات متحده هم نقطه مقابلي وجود داشت. وودرد ويلسون با ارائه خط مشي ضد جنگ خود، در سال 1916 در انتخابات پيروز شد. ايالات متحده کشوري بسيار صلح طلب بود، و هميشه چنين بوده است. مردم هرگز نمي‌خواهند در جنگ‌هاي خارجي شرکت کنند. مردم آمريکا با شرکت در جنگ جهاني اول نيز بسيار مخالف بودند و در واقع ويلسون چون موقعيت ضد جنگ را انتخاب کرد، انتخاب شد. شعار او اين بود: «صلح بدون پيروزي». اما وي تصميم گرفت به جنگ برود. بنابراين سؤالي که مطرح مي‌شود اين است: چگونه شما توانستيد مردمي صلح طلب را تبديل به ديوانگاني ضد آلماني کنيد که تصميم گرفتند به جنگ آلمان‌ها بروند و آنها را به قتل برسانند؟ اين کار نياز به تبليغات دارد. بنابراين آنها اولين و در واقع تنها آژانس اصلي تبليغات دولتي در تاريخ ايالات متحده را بنا نهادند. اين نهاد «کميته اطلاعات عمومي» نام داشت. (نامي که جرج اورول نيز به خوبي از آن استفاده کرده است) همچنين «کميته کريل» نام ديگر اين نهاد مي‌باشد. فردي که اين کميته را راه اندازي کرد کريل نام داشت. وظيفه اين کميته اين بود که با تبليغات خود مردم را به وطن پرستاني هيجان زده تبديل کند. عمل اين کميته به طور شگفت انگيزي مؤثر واقع شد؛ به طوري که چند ماه بعد، ايالات متحده قادر بود به جنگ برود.

بسياري از مردم تحت تأثير قرار گرفتند. يکي از افرادي که تحت تأثير قرار گرفت هيتلر بود و اين مسئله نتايجي را براي آينده بار آورد. وي با کمي تأمل نتيجه گرفت که آلمان به دليل شکست در جنگ تبليغاتي، در جنگ جهاني اول شکست خورد. آلمان‌ها توانايي مقابله با تبليغات بريتانيا و آمريکا را نداشتند، تبليغاتي که آنها را کاملا ً پايمال کرده بود. وي عهد کرد، در نوبت بعدي آلمان‌ها سيستم تبليغاتي خود را داشته باشند و اين کار را در جنگ جهاني دوم عملي ساختند. چيزي که براي ما مهم است، اين است که جامعه تجاري ايالات متحده نيز بسيار متأثر از اين تبليغات شد. در آن زمان آنها يک مشکل داشتند. کشور به طور رسمي در حال دموکراتيک تر شدن بود. بخش بيشتري از مردم قادر به رأي دادن بودند. کشور روز به روز غني تر مي‌شد و مهاجرت‌هاي تازه اي در حال رخ دادن بود و ... . خوب شما چه مي‌کنيد؟ انجام امور براي «انجمن خصوصي» روز به روز سخت تر مي‌شد.

بنابراين واضح است که شما مجبوريد افکار مردم را کنترل کنيد. همواره متخصصين روابط عمومي وجود داشته اند ولي هرگز صنعت روابط عمومي وجود نداشت. به عنوان مثال، شخصي استخدام مي‌شد تا تصوير راکفلر را زيباتر جلوه دهد. اما صنعت عظيم روابط عمومي که ابداعي آمريکايي و صنعتي غول پيکر بود، پس از جنگ جهاني اول به وجود آمد. چهره‌هاي پيشگام اين صنعت، اعضاي کيته کريل بودند. در واقع، فرد اصلي در اين صنعت، يعني ادوارد برنيز، دقيقاً از کميته کريل برخاسته است. پس از چند سال نيز کتاب وي با عنوان «تبليغات» منتشر شد. اين کتاب به نوعي دستور العمل براي صنعت رو به رشد روابط عمومي تبديل و باعث شد وي به عنوان چهره اي برجسته شناخته شود. در آن روز‌ها واژه «تبليغات» معني منفي اي نداشت. در جريان جنگ جهاني دوم بود که اين واژه معناي بدي پيدا کرد. چرا که با آلمان‌ها و ديگر امور ناخوشايند در ارتباط بود. در حال حاضر هم اين واژه به معناي اطلاعات و مانند آن است.

ادوارد برنيز در اواخر دهه 1920 کتاب تبليغات را نوشت. وي در اين کتاب اموري را که در جريان جنگ جهاني اول آموخته است، شرح مي‌دهد. او مي‌گويد، سيستم جنگ جهاني اول به همراه کميته مذکور، که خود عضو آن بود، نشان داد که «مي توان ذهن مردم را به شکل بسيار دقيقي به نظم در آورد، بسيار دقيق تر از آن که ارتش مي‌تواند افراد را منظم و مرتب سازد.» وي مي‌گويد: اين تکنيک‌هاي جديد مربوط به مرتب ساختن اذهان، بايستي توسط «اقليت باهوش» به کار گرفته شود تا از قرار گرفتن افراد معمولي در مسير صحيح، مطمئن شوند. ما نيز مي‌توانيم اين کار را انجام دهيم، چرا که اين تکنيک‌هاي جديد را در اختيار داريم.

اين دستور العملي مهم در صنعت روابط عمومي بود. برنيز يک معلم مذهبي بود. وي ليبرالي قابل اطمينان براي روزولت و کندي بود. وي همچنين تلاش روابط عمومي در کودتاي گواتمالا را رهبري کرد. اين کودتا که مورد حمايت ايالات متحده بود، براي سرنگون کردن حکومت دموکرات در اين کشور انجام شد.

کودتاي بزرگ برنيز، ترويج استعمال سيگار در ميان زنان بود. کودتايي که وي را در اواخر دهه 1920 واقعاً مشهور ساخت. در آن روز‌ها زنان سيگار نمي‌کشيدند و او موفق شد رقابتي بزرگ را براي Chesterfield به راه بيندازد. شما همه تکنيک‌هايي را که وي به کار گرفت، مي‌شناسيد. استفاده از بازيگران معروف، زناني که با بيرون دادن دود سيگار از دهانشان، يک زن آزاد، ليبرال و مترقي را به تصوير مي‌کشيدند. وي براي اين کار خود جايزه بسيار بزرگي را دريافت کرد. بنابراين به چهره اي سر شناس در اين صنعت و کتاب او به دستور العملي مهم در اين زمينه تبديل شد.

والتر ليپمن، عضو ديگرِ کميته کريل بود. کسي که براي تقريباً نيم قرن، برجسته ترين چهره ژورناليسم آمريکا بود (منظورم ژورناليسم و تفکرات جدي آمريکايي است). وي همچنين نويسنده «مقالات پيشرو در مورد دموکراسي» مي‌باشد، که با توجه به پيشرفت‌هاي دهه 1920 نوشته شده اند. او نيز درس‌هايي را که از تبليغات گرفته بود، به کار مي‌بست. وي مي‌گويد: هنر جديدي در دموکراسي وجود دارد که آن را «توليد رضايت» مي‌نامند. اين عبارت از آنِ اوست. من و ادوارد هرمن اين عبارت را براي کتابمان قرض گرفتيم، ولي در اصل اين عبارت از آن ليپمن مي‌باشد. بنابراين نظر وي چنين است: هنر جديدي در اعمال دموکراسي وجود دارد و آن «توليد رضايت» است. با استفاده از توليد رضايت مي‌توانيد بر اين حقيقت که بسياري از مردم حق رأي دارند، غلبه کنيد. ما مي‌توانيم اين امر را بي ربط جلوه دهيم. چرا که مي‌توانيم رضايت را توليد کنيم و مطمئن شويم که انتخاب‌ها و نگرش‌هاي آنها بر اساس آن چيزي که ما به آنها مي‌گوييم، شکل خواهد گرفت؛ حتي اگر آنها راهي رسمي و قانوني را براي شرکت خود در انتخابات داشته باشند. بنابر اين ما به دموکراسي واقعي دست يافته ايم. اين روند به خوبي کار مي‌کند و اين نتيجه به کار بستن درس‌هايي است که از آژانس تبليغاتي نشأت مي‌گيرد.

حزب‌هاي سياسي نيز با الهام گيري از تجربيات جنگ جهاني اول، درس‌هايي از اين جريان گرفتند؛ به خصوص حزب محافظه کار در انگلستان. اسناد مربوط به آن زمان که اخيراً انتشار يافته است، نشان مي‌دهد که آنها نيز به دستاورد‌هاي وزارت اطلاعات بريتانيا پي بردند. آنها فهميدند که کشور روز به روز دموکراتيزه تر مي‌شود و اين به تحقق «انجمن خصوصي مردان» نمي‌انجامد. نتيجه اين شد که مجبور شدند، علوم سياسي را به جنگ سياسي تبديل کنند و مکانيسم‌هاي تبليغاتي را که به طور مشخص در طول جنگ جهاني اول براي کنترل افکار مردم استفاده مي‌شد در اين زمينه نيز به کار ببندند.
منبع: www. Ir. Mondediplo. Com ، نوام چامسکي، مجله سياحت غرب شماره 56  از سایت موسسه موعود
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 5:27  توسط گروه مطالعاتی  | 

مجله فرهنگ پویا که حاصل دسترنج گروهی از طلاب و محققان تلاشمند همکار موسسه اموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) تحت ریاست ایه الله علامه مصباح یزدی است در هشت شماره اخیر خود واقعا با مبانی محکم به تبیین خطرات و افتهای فرهنگی امروز کشورمان کرده است. تیزبینی و هوشیاری گردانندگان این مجله باعث شده که در مدت کوتاهی مشتریان خاص خود را پیدا کند و بسیاری از دوستانم مشترک مجله شوند.با توجه به اینکه این مجله توزیع ضعیفی دارد،پیشنهادم این است که شما هم همین امروز دست به جیب شده وسریعابه آدرس "قم-بلوار امین-۲۰متری گلستان-کوچه۴- پلاک۳۱ "و یا صندوق پستی"۳۷۱۶۵/۱۴۶" و یا تلفکس"۰۲۵۱۲۱۱۳۶۶۷" عضو این مجله ارزشمند شوید. چند مقاله این شماره-ویژه نامه رسانه هویت جوان- که به صورت دوشماره ای در حدود دویست صفحه منتشر شده است بسیار خواندنی هستند. یکی از آنها را برای توجه مسئولان رسانه ملی اینجا می آورم:

توصیه هایی ساده و مستحکم، اما عمل گرایانه و دقیق وصمیمی

وظايف و اهميت رسانه و صدا وسيما[1]

 برنامه‌ريزي در صدا و سيما بايد با جهت‌گيري به سمت وحدت ملي، ايجاد اميد، نشان دادن افق‌هاي روشني كه در پيش روي ملت ماست،... ترغيب مردم به حضور در صحنه، ... جان ماية همة اينها هم ايمان قلبي و ديني است.... همة تلاش‌ها و كارهايي كه در كشور صورت مي‌گيرد، به يك معنا، يك طرف؛ كار رسانة ملي يعني صدا و سيما طرف ديگر.... پيام، هنر، انتخاب زبان و موضوع متناسب و تهي بودن از هر بدآموزي، به عنوان چهار اصل هميشگي، مورد توجه مديران و كاركنان و برنامه‌ريزان و مجريان باشد... شرط اصلي آنست كه به نحوي در خدمت هدف‌هاي اسلام و انقلاب قرار گيرد.... مأموريتِ محوري عبارت است از مديريت و هدايت فكري، فرهنگ، روحيه، اخلاقِ رفتاري جامعه، جهت دهي به فرك و فرهنگي عمومي، آسيب‌زدايي از فكر و فرهنگ و اخلاق جامعه، تشويق به پيشرفت يعني روحيه دادن و زدودن احساس عقب ماندگي... ظرفيت بالا در كم و كيف محصولات، هر دو مد نظر است. نبايد كميت، كيفيت را تحت الشعاع قرار دهد و به عكس....  فرهنگ ماية اصلي هويت ملت‌هاست... فرهنگ در دست شما كاركنان صدا و سيماست... هيچ كس هم نمي‌تواند در مقابل اين گسترش فرهنگي كه شما ايجاد مي‌كنيد مقاومت كند. امروز مهم‌ترين ابزار جنگ بين قدرت‌ها در دنيا رسانه است.

صدا و سيما در زمينة پرورش و گسترش و تفهيم و تبيين فضايل اخلاقي بايد برنامه‌ريزي كند... مثل انضباط اجتماعي، وجدان كاري، نظم و برنامه‌ريزي، ادب اجتماعي، توجه به خانواده، رعايت حق ديگران و ... كرامت انسان، احساس مسئوليت، اعتماد به نفس ملي، شجاعت شخصي و شجاعت ملي، قناعت، امانت، درستگاري، حق‌طلبي، زيبايي‌طلبي،  نفي مصرف زدگي، عفت، احترام و ادب به والدين و به معلم ... يك وقت هست كه راديو و تلويزيون براي پر كردن وقت است؛ ... هدف اين نيست ... هدف اصلي ما سازندگي مردم به شكلي است كه اسلام و انقلاب مي‌خواهند... دستگاهي كه در دستان هنرمند و با قدرت شماست... شوخي نيست. اين چيزي نيست كه آدم... بگويد اين اشكال به خوبي هايش دَر! نه، فقط خوبي ها بايد گسترش پيدا كنند و زياد بشوند. (صفحات 1-19)

برنامه و فيلم خنثاي بي‌اثرِ بي‌محتوايِ بدون پيام، مطلقاً پخش نكنيد... بعضي از برنامه‌ها اين گونه است. ...اگر شما برنامه اي را براي اين آورديد كه اينجا خالي است، از شنوندگان عذر خواهي كنيد و بگوييد: شنوندگان! متأسفانه به مدت اين يك ساعت، برنامة مناسب شما پيدا نكرده‌ايم؛ اين يك ساعت تعطيل. اين، خيلي بهتر و پر جاذبه‌تر و منصفانه‌تر است. بعضي از فيلم‌ها ساخته و نشان داده مي‌شود كه بي‌محتواست... اينها را پخش نكنيد؛ حتي توليد نكنيد (صفحات 60 و 61)

نوع نمايش شخصيت زن و حجاب

ما بايستي زن را، هم با حجاب نشان بدهيم، هم سرشار از ارزش‌هايي كه اسلام و انقلاب براي او در نظر گرفته است؛ يعني نجابت و عفت زن. مهمترين مسأله، آن گوهر عفت زن، آن عضو اصلي و ركن اساسي خانواده بودن، آن عضو اصلي و ركن اساسي فعاليت‌هاي جامعه بودن... در فيلم، سريال، شعر‍ِ موسيقي، در برنامة خانواده، در برنامة سلام صبح بخير و در ساير برنامه‌ها،... در اجرا و هم در تهيه برنامه... مجري‌ها هم بايد توجه كنند. اين كارها بايد در راديو و تلويزيون انجام بشود، ولي نمي‌شود!(صفحه21)

برنامه‌هاي جوانان و نوجوانان

... بايد ضمن برخورداري از استحكام بنيادين، با شيوه‌هاي جذاب و سالم و شادي بخش همراه باشد.. از هرگونه ارايه‌اي كه متضمن بدآموزي در انديشه و رفتار باشد، اجتناب شود.

موسيقي غربي يا ايراني

بنده كلاً با موسيقي غربي در راديو مخالفم. من معتقدم كه موسيقي ايراني مي‌تواند به نيازهاي شما پاسخ بدهند... شما بگوييد ما براساس دستگاه‌ها و رديف‌هاي ايراني، آهنگي مي‌خواهيم كه باب برنامه‌هاي علمي باشد... سفارش بدهيد. به همين اركستر بزرگ تهران كه متعلق به راديو تلويزيون است، سفارش بدهيد. و از آنها بخواهيد بياورند ... شايد اين مراجعات مكرر شما... نوازندگان ما را هم يك خرده‌اي سر شوق بياورد... براي تهيه و تنظيم آهنگ‌هاي انقلابي، آهنگ‌هاي اسلامي و طرح ارزش‌هاي اسلامي، از بهترين موسيقي‌ دان‌ها و بهترين خوانندگان استفاده بشود. (صفحات 23 و 25)

لزوم حرکت به سمت نوشتن فيلم نامه هاي ارزشمند... ما هنرپيشه‌ها  وكارگردانان خوبي داريم، صحنه آرايي‌ها خوب است، اما مضمون‌ها پوچ است... متأسفانه فيلمنامه‌ها هيچ خوب نيست؛ يعني خيلي خيلي ناقص و خيلي كم است. (صفحه 30)

طنز فاخر، باعث رشد مردم در عين شادي و نشاط

حجم و كيفيت برنامه هاي طنز در صدا و سيما بالا رفته و بسيار خوب شده است؛ منتها متوجه جهت‌گيري‌ها باشيد... طنز بسيار چيز خوبي است؛ به خصوص اگر در فيلم‌هاي سينمايي به كار رود. .. من گاهي مي‌بينم كه به عنوان شاد كردن مردم، فضا را مبتذل مي‌كنند. مثلاً اگر مي خواهند جوك و لطيفه بگويند، لات بازي مي‌كنند. لات بازي بد است، هر جا باشد، بد است... لزومي ندارد كه در اين زمينه‌ها آدم به پستي گرايش پيدا كند.... طنز را با فكاهي، با شوخي كردن و سبكي كردن اشتباه مي‌كنند... طنز يك سخن جدي است كه تيزي و تلخي جد، با هنرمندي از آن گرفته مي‌شود و چون كار بسيار مهمي است، كار انديشمندان، نازك انديشان و برجستگان است... حرف جدي در زير لعاب نازك انديشي و نازك گويي و ظريف و لطيف‌پردازي؛ اين طنز است. حتماً بايد نكتة جدي باشد، اگر هجو و لغو و شوخي بود، اين طنز نيست، مطايبه است. (صفحات32و  33و 34)

برنامه ريزي هوشمندانه براي مراسمات و عزاداري ها

براي مراسم ديني، اعياد و عزاداري‌ها، برنامه ‌ريزي هوشمندانه بشود. بعضي از برنامه هايي كه اجرا مي‌شود، كاملاً ناهوشمندانه است. اگر برنامه‌هاي ديني خوب ادا شود، فايده دارد؛ اما اگر بد ادا شودف خنثي نيست؛ نتيجة بد دارد؛ مثل داستان مؤذن بد صدا ... ما گر بد اذان بگوييم، عشاق اسلام را از اسلام مي‌رانيم. ما بايد خوب و خوش صدا اذان بگوييم. اذان ما همين معارفي است كه مي‌گوييم؛ همين صدا و سيماي ماست. (صفحه 38)

از وظايف رسانه، ارتقاء معرفت ديني و ايمان ديني است... هم ايمان مردم بايد تقويت شود، هم معرفت و شناخت آنها...  ايماني كه مردم پيدا مي‌كنند، سست، عوامانه، سطحي و قشري نباشد؛ به شدت از اين پرهيز شود. اكتفا نشود به تغليظ احساسات مردم و تشريفات افراطي ... برنامة‌ ديني بايد نسبت به دين شبهه زدا باشد، نه شبهه‌زا. (صفحه 39)

سياست كلي صدا و سيما بايد تقويت مديريت‌هاي اجرايي كشور باشد... ضعف‌ها را هم بگويد؛ دردهايي كه جلوي چشم مردم است، عيبي ندارد صدا و سيما به آنها بپردازد؛ منتها طرح اين دردها و ضعف‌ها و نارسايي‌ها بايد به گونه‌اي باشد كه اولاً مردم را مأيوس نكند، ثانياً مديريت راتضعيف نكند... هدف ما بايد تقويت مديريت اجرايي كشور باشد... ضعف‌ها و نقص‌ها هم بايد گفته شود تا مردم تصور نكنند اين جا بوقي است كه بنا دارد فقط از حكومت تعريف كند... طرح غلط مشكلات، مضر است. طرح سؤال‌هايي كه پاسخ ندارد، مضر است... مديران گاهي نقض كار خودشان را نمي‌دانند. طرح نواقص كار از زبان منصفانه و بي‌طرفانة شما مي‌تواند به آنها كمك كند. (صفحه 45)

خبرو تحليل و تفسيري كه شما مي‌خواهيد بدهيد، بايد با آن زباني تنظيم شود كه فراغ و خلأ ذهني مردم ما را پر كند. يعني راننده تا كسي پيچ راديو را باز كرد، يك خط فكري از شما دريافت كند... البته سياست‌هاي ما،با سياست‌هاي جوامع سوسياليستي گذشته، تفاوت دارد. آنها تمام اخبار و حوادث را كاناليزه مي كردند و حتي دروغ به مردم تحويل مي‌دادند. من شنيده بودم و بعد هم خودم ديدم كه راديوهاي داير بين مردم طوري بود كه راديوهاي بيگانه را نمي‌گرفت؛ يعني گيرنده‌ها را دستکاري مي‌كردند كه كسي نتواند جاهاي ديگر را بگيرد! ما اين طوري فكر نمي‌كنيم. ما مايليم كه مردم گسترده فكر كنند. (صفحه 47)

همدردي با فقيران و عدالت طلبي، دوري از اشرافيت و تجملات...

به فضاي همدردي با فقيران دامن بزنيد... دغدغة عدالت را در ذهنها و دل‌هاي مردم دامن بزنيد؛ اين كار بسيار خوب است؛ البته سعي شود به جماعت فقير و تهيدست اهانت نشود و كرامت انساني آنها از بين نرود... زندگي اشرافي و تجملاتي پوچ و بيهوده را هم تخريب كنيد؛ اين زندگي واقعاً در خور تخريب است. زندگي تجملاتي نبايد به هيچ وجه ترويج شود؛ بلكه بايد تخريب شود و نقطة منفي به حساب بيايد... توجه كنيد كه ما به فقير بايد عزت نفس و حس مناعت بدهيم و به غني بايد كمك به فقير را بياموزيم. (صفحه 48)

 همه فيلم‌هاي خوب دنيا پيام دارند،‌ مانند آثار چارلي چاپلين...

شما بايد حقايق اسلامي و اخلاقي و همچنين ارزش‌هاي اسلامي را كه برترين ارزش‌هاست و هر انسان داراي عقل و انصاف هم آنها را مي‌پسندد، در نمايش ها و فيلم‌هايتان تبيين كنيد. نگوييد فيلم سينمايي چنين موضوعاتي را بر نمي‌تابد. همة فيلم‌هاي خوب دنيا پيام دارند.... چند اثر معروف «چارلي چاپلين» را ديدم و قلباً به اين مرد ارادت پيدا كردم. ديدم حقيقتاً كار عظيمي كه اين مرد كرده، مگر در قالبي به جز قالب هنر ممكن بود؟ با كدام زباني مي‌شود مضموني را كه در «عصر جديد» يا «ديكتاتور بزرگ» است، بيان كرد؟ (صفحه 51)

زياد شدن مخاطب خوب است، ولي هدف نيست

آمارها نشان مي‌دهد كه درصد بينندگان تلويزيون و شنوندگان راديو در اين چند سال خيلي خوب افزايش پيدا كرده است؛ ... اين كار نبايد هدف باشد، بلكه بايد ببينيد تأثير اين برنامه در مخاطب چيست. گاهي اوقات افزايش مخاطب به قيمتي است كه نمي‌ارزد. آنها جذب مي‌شوند، اما به چه جذب شده‌اند؟ به چيزي كه يا منفي است و يا خنثي. (صفحه 52)

چهره سازي  و الگوسازي با دقت ...

در مقولة ادب و هنر يكي از كارهايي كه امروز تلويزيون متعهد است، برجسته كردن چهره‌هاي اسلامي معاصر كارآمد است... در ميان چهره‌هاي درجه دو و درجه سه، آنهايي كه از كادرهاي اصلي خارجند، آدم‌هاي باشعور، داراي استعدادها و لياقت‌هاي بالا، هوشمند در ادبيات و در هنر و در علم و در مسايل اجتماعي داريم. اينها را مطرح كنيد! ...البته به شكل صحيح و هوشمندانه‌اش... به شدت توجه كنيد كه چهره‌پردازي منفي و ناصالح در صدا و سيما انجام نگيرد. من گاهي ديده ام انسان‌هايي كه هيچ ارزش علمي و هنري ندارند، در صدا و سيما با پول مردم چهره‌پردازي مي‌شوند؛ چرا...؟ به نظر من علاوه بر اين كه اين «چرا» وجود دارد، «منفي»‌هم هست. اين كار، الگو سازي است؛ ما چه كسي را مي‌خواهيم الگوي جوان‌ها قرار دهيم؟ (صفحات 55و 56)

نظارت هم بايد کيفي باشد، هم کمي...

نظارت كيفي را فقط به ملاحظات فقهي و شرعي محدود نكنيد؛ مثلاً مراقبت كنيم دو هنرپيشه پسر و دختر در خلال بازي دستشان به هم نخورد؛ يا وقتي روي صندلي مي‌نشينند، فاصله‌اي بينشان باشد؛ اينها حتماً لازم است؛ اما فقط اينها نيست؛ بايد بر محتوا هم نظارت كيفي باشد. فيلمي كه به تهيه كننده داده‌ايد تا براي شما بسازد و بياورد، نظارت كنيد چقدر از محتوا برخوردار است... به خصوص در حين توليد، نظارت و سركشي كنيد تا پول زياد و بيهوده‌اي مصرف نشود و بعد مجبور باشيد اشكالاتش را برطرف كنيد. (صفحه 62)

معتقدم كه موضوع جنگ، تمام شدني نيست. يعني ذخيره و گنجينه عظيمي است كه تمام نمي‌شود و هميشه مي‌شود از آن استفاده كرد... يعني از جنگ تحميلي، واقعاً يك عمر و بلكه عمرها مي‌شود حرف زد. شما ببينيد ديگران از يك حادثة معمولي چقدر برنامه مي‌سازند؛ چقدر فيلم توليد مي‌كنند و چقدر استفاده مي‌كنند. ما جنگي هشت ساله داشتيم... همين كتاب‌هايي كه حالا معمول شده بچه‌هاي بسيجي مي‌نويسند... واقعاً هر يك سند ذي قيمتي است كه خيلي مسائل با ارزش در آنها وجود دارد... . (صفحه 64)

با آن كسي كه با تفكر اسلامي ميانه‌اي ندارد، هيچ رودربايستي نداريم... آن مخاطبي كه فرضاً باوراسلامي در قلب او نيست و او اين را نمي‌خواهد و اين نوع عمل ما و تصرف ما و فعاليت ما را دوست نمي‌دارد، ما با او هيچ رودربايستي نداريم؛ نمي‌پسندد، نپسندد؛ خوشحال نمي‌شود، نشود؛ تلويزيون را مي‌بندد، در نهايت ببندد. البته بايد تلاش بكنيم كه تلويزيون را نبندد و گوش كند و ببيند؛ اما اگر فرض كرديم كار به آن جا رسيد كه يا ما بايد هدف خودمان را دنبال نكنيم تا او تلويزيون را نبندد  و يا اين كه هدف خودمان را دنبال كنيم كه طبيعتاً او تلويزيون را خواهد بست؛ در اين جا ما دومي را ترجيح مي‌دهيم. اسلام اين مقدار سعة‌صدر دارد كه همة‌حرف‌ها را گوش كند؛ ليكن اين جا اصلاً مسأله اين نيست؛ در اين جا مسأله، مسألة يك شخص در مقابل يك شخص نيست؛ اين جا مسألة يگانه ابزار ناقص يك نظام در مقابل مجموعة توطئه‌هايي است كه دارد انجام مي‌گيرد. (صفحه 66)


[1] .مطالب اين بخش از صفحات مختلف اين کتاب برگرفته شده اند: امواج بيداري (بايد و نبايدهاي صدا و سيما)، محمدرضا حدادي، تهران، فراانديش، چاپ اول، 1386. همچنين از سايت دفتر مقام معظم  رهبري(حفظه الله) نيز استفاده شده است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:5  توسط گروه مطالعاتی  | 

 همیشه سوالی داشتم که هالیوود صهیونیستی چطور فیلمی به عظمت محمد رسول الله  در مورد اسلام ساخته است. مطلب زیر کمی ابهام مرا پاسخ گفت. در آینده در مورد این فیلم یا هم گفتگوی بیشتری خواهیم  داشت:

گفت و گوی اختصاصی سوره با مصطفی عقّاد

29 آبان 1384

گفتگو با: مصطفی عقّاد

 


اشاره:


«مصطفی عقاد» ، كارگردان مشهور فیلم «محمد رسول‌الله(ص) » در سال 1930 در حلب (سوریه) متولد شد. «عقاد» فرزند ارشد خانواده‌ای متوسط و ده نفره بود.
وی در سال 1950 برای تحصیل در عرصه فیلمسازی به كالیفرنیا رفت و در آنجا مشغول به تحصیل شد و پس از مدتی مدرك خود را در زمینه هنر تئاتر از دانشگاه كالیفرنیا، لس‌آنجلس گرفت و پس از آن برای اولین بار در سال 1962 به عنوان دستیار تولید یك فیلم در كنار «سام پكین پا» مشغول به‌ كار شد.
او طی بیش سه دهه كار در سینما در عرصه‌های گوناگونی چون تهیه‌كنندگی، كارگردانی، بازیگری و... حضور یافت.
او در تمام این سال‌ها نه تنها مجموعه فیلم‌های ترسناك هالیوودی را تهیه‌كنندگی كرد بلكه به سراغ فیلم‌های جدی‌تری با تم اسلام و مسلمین رفت و در این زمینه نیز بسیار موفق بود.
این كارگردان 75 ساله كه ساكن لس‌آنجلس بود، طی سال‌های 1988 تا 2002 هشت فیلم هالوینی را تهیه‌كنندگی كرده و به ترتیب طی سال‌های 1976 و 1981 تهیه‌كنندگی و كاگردانی فیلم‌های «محمد رسول‌الله(ص) » و «شیر صحرا» یا همان «عمر مختار» به عهده داشت.
مصطفی عقاد با اينکه در جهان اسلام با فيلم های «محمد رسول‌الله(ص) » و «عمر مختار» شهرت دارد، در غرب بيشتر با سری فيلم های هالووين شناخته می شود که مديريت توليد آنها را به عهده داشته است.
فيلم هالووين در سال 1978 به کارگردانی جان کارپنتر روی پرده آمد و معمولاً در صدر جدول بهترين فيلم های ترسناک قرار داشته است.
اين فيلم به آغازگر سری فيلمهايی تبديل شد که تازه ترين آنها در سال 2002 با عنوان "رستاخيز" به نمايش در آمد.

فیلم «محمد رسول‌الله(ص) » كه جدی‌ترین كار «عقاد» محسوب می‌شود، علی‌رغم آنكه در خاورمیانه با استقبال خوبی روبه‌رو شد ولی پس از آنكه برای اولین بار در واشنگتن به نمایش درآمد، با مخالفت گروه‌هایی از مسلمانان آمریكایی روبه‌رو شد. آنها كه این فیلم را به گونه‌ای توهین به مقدسات اسلامی تلقی می‌كردند خواستار عدم نمایش آن در ایالت متحده آمریكا شدند.
«عقاد» كه بیش از 17 میلیون دلار هزینه صرف ساخت این فیلم كرده بود و توانسته بود بواسطه این فیلم در عرصه رقابت‌های اسكار نیز موفق به كسب جایزه بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی شود، از واكنش این عده از مسلمانان بسیار سرخورده شد.
وی در مصاحبه در سال 1977 با خبرگزاری آسوشیتدپرس در جواب به این گروه از مسلمانان گفت: من این فیلم را ساختم تا بدینوسیله بتوانم داستان اسلام و 700 میلیون مسلمان را برای غربیان روایت كنم.
«عقاد» در تمامی سال‌های كاری خود، همواره با «باب وینستین» ، تهیه‌كننده مشهور هالیوود همكاری نزدیك داشت.
«وینستین» در جریان كشته شدن عقاد به خبرگزاری‌های گفت: از دست دادن دوست و همكار عزیزمان، «مصطفی» در كمپانی «وینستین» ، دل همه را به درد آورد و در این شرایط سخت خود را شریك غم خانواده او می‌دانیم.
«مصطفی عقاد» به همراه دخترش در اقدامات تروریستی امان (پایتخت اردن ) كشته شد.
گفت و گوی حاضر متن کامل مصاحبه سوره ( شماره سوّم ) است که در زمان حضور وی در ایران با او صورت گرفته است.

در ابتدا از خودتان بگویید، از ملیت خود و زندگی‌تان و از سینما.

من در سوریه، در شهر حلب متولد شده‌ام، 55 ساله‌ام. از نوجوانی با سینما آشنا شدم و با دیدن تصاویر مذهبی از حضرت علی (ع) تحت تأثیر قرار گرفتم. كم‌كم مصمم شدم فیلمساز شوم. به هر حال در 18 سالگی به آمریكا رفتم و در لوس‌آنجلس وارد دانشگاه كالیفرنیا شدم. بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشكده سینمایی U.C.L.A، در آمریكا ماندم تا به امروز. بیش از 20 فیلم ساخته‌ام كه همه آنها آمریكایی است. معروف‌ترین آنها الرسالۀ (محمد رسول‌الله(ص))، عمر مختار و هالووین، كه فیلم پرهیجان و ترسناكی است و بسیاری فیلمهای مستند هم ساخته‌ام، مثل جمال عبدالناصر. دستیار چند كارگردان بزرگ و مشهور از جمله «سام پكین‌پا» بوده‌ام و... .

مقدمه‌ای دربارۀ سفرتان برایمان بگویید.

من اگر بتوانم چیزی دربارۀ نهضت اسلامی بگویم، این است كه سابقا‌ً، یعنی زمانی كه با علمای مذهبی‌مان (اهل سنت) روبه‌رو می‌شدم، همیشه نوعی توه‍ّم و تشویش در من به‌وجود می‌آمد. چرا كه مسائل و مشكلات زیادی نسبت به تفكرات و آرمانهای بسته داشته‌ام.
حالا بزرگ‌ترین كشف و خوشحالی برای من، برخورد با این دو شخص روحانی (آقایان ز‌َم‌ْ و تسخیری) است، آن هم با این میزان از وسعت تفكرشان. به‌علاوه، مطالبی كه شما دربارۀ آیۀ‌الله خامنه‌ای و در رابطه با دیدگاههای ایشان نسبت به هنر و مقوله نشر فرهنگ اسلامی‌ ـ در فراسوی مرزها‌ ـ برایم گفتید، این خودش كشف بزرگی برایم محسوب می‌شود و با آنچه سابق بر این دیده بودم، بسیار متفاوت است. بزرگ‌ترین كشف من در این سفر این بود كه افرادی مذهبی بخواهند عقایدشان را از طریق هنر نشر و بر پردۀ سینما نشان بدهند. این خودش مایۀ خشنودی بزرگی برایم است.

خ‍ُب بفرمایید اصولا‌ً چطور شد كه به ایران تشریف آوردید؟

من همیشه دلم می‌خواسته كه به ایران بیایم. خصوصا‌ً زمانی كه فیلم «الرسالۀ» (در ایران: محمد رسول‌الله) در دوران شاه ممنوع‌الاكران شد و به دنبال آن، وقتی هم كه انقلاب شد، شنیدم كه نمایش این فیلم، هنوز هم ممنوع است!. آخر شنیده بودم كه اذان فیلم، مطابق اذان شیعیان نبوده و به همین دلیل نمایش فیلم ممنوع شده. متعاقبا‌ً مطلع شدم كه امام خمینی فیلم را دیده و فرموده بودند كه دوران پیامبر مسئله شیعه و سن‍ّی وجود نداشت و بگذارید فیلم را نمایش بدهند. بلی!، من همیشه مایل بودم ولو به هر دلیلی كه شده به ایران بیایم. تا اینكه سرانجام از طرف آقای ز‌َم‌ْ از من دعوت شد. این دعوت مدتها قبل شده بود، منتهی مسئله این بود كه همیشه یا وقت‌ِ من برای این سفر مناسب نبود و یا اینكه با مشكل آماده شدن ویزا مواجه بودم. آخر به ‌عنوان یك «آمریكایی»، مشكل بود كه به اینجا بیایم. ولی خوشبختانه در حال حاضر، آمدن به اینجا آسان شده.

چرا ده سال طول كشید تا فیلم بعدی‌تان را بسازید؟

همیشه از من همین سؤال را می‌كنند و من نیز همیشه از هر كسی كه چنین پرسشی را از من دارد، شرمنده می‌شوم. البته باید بگویم كه من یك نفرم، یك كارگردانم و در همه جا این شبهه وجود دارد كه هر وقت اراده كنم، می‌توانم لاب‍ُد فیلمی را كارگردانی كنم. البته من همیشه برای كار آماده‌ام. بعد از الرسالۀ و در رابطه با تاریخ اسلام، من ایدۀ چند فیلم را در همان «ژانر» دارم، منتهی مسئله‌ام، هزینۀ مالی این پروژه‌هاست. اگر قرار باشد چنین فیلمهایی آن هم از دیدگاه ما ساخته بشود، طبعا‌ً بایستی از طرف خود ما هم هزینۀ مالی آن تأمین بشود.
آخر هر فیلمی كه از طریق هالیوود بخواهد ساخته شود، حتی در مرحلۀ سوژه هم، آن را كنترل می‌كنند. در آنجا نمی‌شود هر چیزی را گفت، چرا كه آنها همیشه همه چیز را تحت كنترل دارند. به همین جهت است كه چنین سوژه‌هایی، بایستی از بیرون‌ِ مناسبات هالیوود تأمین و تهیه بشوند. از بابت تأمین هزینه مالی دو فیلم خودم مشكلاتی داشتم ولی سرانجام توانستم تهیه‌كننده این فیلمها را پیدا كنم و خ‍ُب، من از بابت مشكلات پیدا كردن تهیه‌كننده و معضلات تهیۀ فیلم، اول هالیوود را مقصر نمی‌دانم. به این خاطر كه اصولا‌ً ساختن فیلمی دربارۀ پیامبر(ص)، آن هم از طرف هالیوود، شاید اقدامی شبهه‌برانگیز تلقی بشود و بعد هم شاید چنین شبهه‌ای دربارۀ خودم هم به وجود می‌آمد. اینكه آیا اصولا‌ً من چنان توانایی را دارم كه یك چنین فیلمی را بسازم یا خیر. اما به هر حال، بعد از ساختن دو فیلم، زمان آن رسیده كه بگوییم می‌توان روی این نوع فیلمها سرمایه‌گذاری كرد. هر چند كه هنوز موفق نشده‌ام تهیه‌كننده مناسبی را پیدا كنم. در حال حاضر من برای كار آماده‌ام. فیلمنامه‌ها نیز حاضرند. منتهی مشكلی كه با آن مواجهیم، این است كه برای پیدا كردن تهیه‌كننده، حال چه تهیه‌كنندگان فیلمهای قبلی‌ام و یا سایر تهیه‌كنندگان، همیشه می‌خواهند فیلمی در مورد «خودشان» بسازم! حال چه شاه‌ها باشند و چه رؤسای جمهوری و حتی وزرای آنها. از مراكش به این طرف، اوضاع از این قرار است. یا می‌خواهند دربارۀ پدرشان فیلم بسازم و یا درباره رژیم آنها. حال آنكه من دلم نمی‌خواست و نمی‌خواهد. چرا كه نمی‌خواستم وارد سیاست بشوم. منظورم این است كه سوژه‌هایی را كه می‌خواهم كه برای همۀ جهان اسلام، به طور كامل جالب و جذاب باشند، به طوری كه هیچ كس دربارۀ چنین سوژه‌ای اختلاف نداشته باشد. من دربارۀ این روی‍ّه خودم می‌توانم به تفصیل برایتان صحبت كنم، منتهی اگر بخواهم به‌طور خلاصه بگویم، همین مسئله، اصلی‌ترین دلیل كم‌كاری من است. باز هم می‌گویم من آماده‌ام ولی تهیه‌كنندۀ مناسبی در كار نیست.

دقیقا‌ً از چه زمانی پرداختن به موضوع «صلاح‌الدین ایوبی » برای شما آغاز شد؟ چطور شروع شد و مبدأ این قضیه در كجا بود؟

خب، این اولین‌بار است كه چنین سؤالی از من پرسیده می‌شود كه چه عاملی در ابتدا موجب شروع این قضیه شده. راستش، «بوكاسا»، رئیس‌جمهور آفریقای مركزی، مسلمان شد و اسم جدیدش را هم «صلاح‌الدین» گذاشت. در آن زمان او جانبدار «قذافی» بود و یك روز، از لیبی به من تلفن زدند كه قذافی قصد دارد به آفریقای مركزی برود و در آنجا طی مراسمی، «بوكاسا»، رسما‌ً مسلمان اعلام خواهد شد، به همین دلیل ما به نسخه‌ای از فیلم الرسالۀ احتیاج داریم تا آن را در آفریقای مركزی نشان بدهیم».
به هر حال، ما پروژكتور را در یك استادیوم ورزشی بزرگ نصب كردیم و «بوكاسا» و قذافی هم كنارش ایستادند. استادیوم هم از شلوغی و كثرت جمعیت، غلغله بود. هر وقت چهرۀ «بلال» روی پرده می‌آمد، همه تماشاچیان یك صدا هلهله می‌كردند و فریاد می‌زدند. متعاقبا‌ً وقتی از آنجا برمی‌گشتیم، در هواپیما، قذافی، من را صدا زد و من كنارش نشستم، او همان جا به من گفت كه «سینما از تانك هم پرقدرت‌تر است». كاری ندارم كه دربارۀ «قذافی» چه چیزی می‌گویند، ولی برای من به‌ عنوان یك فیلمساز، چنین جمله‌ای خیلی آرام‌بخش بود.
قذافی همان ‌جا به من گفت كه من در سال یك یا دو فیلم دربارۀ همین موضوعها از تو می‌خواهم. به او گفتم ساختن یك فیلم در سال هم مشكل است، اما او گفت كه هزینۀ تولیدشان را من وارد بودجۀ كشورم می‌كنم تا چنین فیلمهایی ساخته بشوند.

بعد هم گفت: «به من یك برنامه مكتوب بده». من هم برنامه‌ای به او دادم. بعد از آن، می‌خواستم دو فیلم بسازم، یكی به نام «عمر بن‌خطاب» و یكی هم دربارۀ «علی‌ بن ابیطالب(ع)»، و خ‍ُب، واضح بود كه چهرۀ ایشان را نمی‌شد نشان داد. (مثل حضرت پیامبر در فیلم الرسالة) امام موسی صدر هم یك روز حضور داشتند. قذافی ایشان را به من معرفی كرد و من از آقای صدر پرسیدم كه آیا ایشان حاضرند به من كمك كنند تا فیلم الرسالۀ را بسازم یا خیر. این جریان قبل از ساختن فیلم بود. امام صدر گفت با تو همكاری می‌كنم، اما به یك شرط، آن هم اینكه تو یك فیلم برایم دربارۀ امام علی(ع) بسازی. من هم گفتم فیلمی برای شما می‌سازم، منوط به دو شرط، اول آنكه شما سن‍ّیها را قانع كنید تا حضرت علی(ع) را در فیلم ببینیم، ]چرا كه تصور می‌كردم با توجه به تمثالهایی كه از امام علی(ع) می‌دیدم، برای شیعیان در این مورد مسئله‌ای وجود ندارد.[ شرط دو‌ّمم هم این بود كه از آقای صدر خواستم كه: شما خودتان نقش حضرت علی (ع) را بازی كنید. نمی‌دانم چقدر آقای موسی صدر را می‌شناسید. او واقعاً یك چهره و تیپ عجیبی داشت و خب، واضح بود كه ایشان در فیلم بازی نخواهد كرد. بعد هم ایشان گفت كه شیعیان هم با نشان دادن امام علی(ع) حتما‌ً مخالف خواهند بود. به هر حال بعد از زمان پیامبر، یك مقطع زمانی وجود داشت كه ما بایستی از كنار آن می‌گذشتیم. چرا كه اسلام تأسیس شده بود و حالا باید وارد دوران مبارزات‌ِ (پس از پیامبر و خلفای راشدین) می‌شدیم. به همین خاطر، من «به صلاح‌‌الدین ایوبی» و موضوع «اسلام و جنگهای صلیبی» رسیدم.
بعد از این موضوع، من فیلم‌نامۀ آماده‌ای دربارۀ «آند‌ُلس» و دوران طلایی اسلام در اروپا و تمدن درخشان آن دارم. مقصودم از تمدن یاد شده، نه فقط جنگجویان و شمشیرهایشان، بلكه پیشرفت رشته‌های علمی نظیر فیزیك، شیمی، ریاضی، جبر و نجوم است. آن دوران، دورانی بود كه دانشگاه «ق‍ُرط‍َبه» (كوردوبای فعلی در اسپانیا) مركز علمی جهان محسوب می‌شد و تازه بعد از سقوط «آندلس» و تمام مجموعۀ علمی آن، اساتید این دانشگاه به خود‌ِ «كریستف كلمب» كمك كردند تا آمریكا را كشف كند. این یك واقعیت است و حتی خود آمریكاییها هم می‌دانند كه در كشتی حامل «كلمب»، دانشمندان مسلمانی هم بودند كه به او كمك می‌كردند.
در مجموع می‌توانم بگویم كه پرداختن به چنین سوژه‌هایی از همان جا شروع شد كه «بوكاسا» می‌خواست مسلمان بشود. البته اسلام آوردن او قل‍ّابی بود چرا كه بعدا‌ً همان شد كه بود، پول گرفت و... قس علی‌هذا. ولی من همان جا بود كه تأثیر سینما را روی توده‌های مردم به عینه دیدم و حالا هم همیشه می‌گویم كه سینما قدرتمندتر از تانك است.

شما مسئله اعمال كنترل بر روی فیلم‌سازی و مسئله صهیونیسم را در هالیوود چطور ارزیابی می‌كنید؟

واضح است كه در آنجا مادی‍ّات همه چیز را كنترل می‌كند. یعنی این تهیه‌كننده است كه مشخص می‌كند كه چه چیزی می‌بایست گفته شود یا ساخته بشود و اما در رابطه با اشارۀ شما به كنترل صهیونیسم بر سینمای هالیوود، خ‍ُب، قطعا‌ً آنها هستند كه صنعت سینما را كنترل می‌كنند.
من یك مبلغ نیستم. شما به خوبی می‌دانید كه من، نه مبلغ هستم و نه به بشردوستی سخاوتمندانه معتقدم. من فقط یك انسان معمولی هستم. من خواهان آن هستم كه موفقیتهایی داشته باشم. همچنین نمی‌خواهم كه ریشه‌هایم و گذشته‌ام را فراموش كنم. می‌خواهم چیزی را (پیامی را) برای مخاطبانم مطرح كنم. واضح است كه اگر نتوانم فیلمهایی با پیام بسازم، باید در هر صورت به فیلم ساختن ادامه بدهم تا اینكه از لحاظ هنری و حرفه‌ای ارضاء بشوم. آنچه مرا به فكر می‌اندازد این است كه در این دنیا ما مسلمانان یك میلیارد نفر هستیم، ولی همه‌مان مظلوم هستیم. در ركود اقتصادی به سر می‌بریم، با همدیگر می‌جنگیم. فقر در میان اكثریت موجود است. این یك وضعیت سالمی نیست. چرا چنین است؟ ما از ابتدای تولدمان (به‌ عنوان یك ا‌ُمت اسلامی) با چنین وضعیتی روبه‌رو نبودیم زیرا كه تاریخ گذشته‌مان به چنین حقیقتی شهادت می‌دهد. ما با اصول اخلاقی‌مان، با ایمانمان، به جهان حكم می‌راندیم. چرا اكنون دو كشور مسلمان نمی‌توانند با هم همكاری كنند. من در حقیقت به دنبال جوابها نیستم. پرسش فی‌نفسه آغاز پژوهشی در این زمینه است. این مسئله (وحدت و عز‌ّت اسلامی) هم اكنون بیشتر اهمیت پیدا می‌كند چرا كه مثلا‌ً در شوروی، پنجاه میلیون مسلمان از زیر یوغ كمونیسم بیرون آمده‌اند، متوجه شده‌اند كه دو نسل از آنها طعمۀ كمونیسم شده است. همچنین در چین ما پنجاه میلیون مسلمان داریم كه شاید آنها هم روزی آزاد شوند و بر اینها باید مسلمانان افغانستان و یوگسلاوی (بوسنی‌ ـ هرزه‌گوین) را افزود. ما ناگهان خود را مواجه با چنین وضعیتی می‌بینیم كه در آن مسلمانان تحت سلطه غیر مسلمانان آزاد می‌شوند و خود تشكیل حكومت می‌دهند. ولی هنوز ما این «استعداد» نحس را داریم كه «علیه» همدیگر بجنگیم ولی قادر نیستیم متحد‌ا‌ً بجنگیم. این من را رنج می‌دهد. این همیشه من را رنج می‌دهد.


و آیا این عامل اصلی (انگیزه اصلی) شما در فیلم ساختن محسوب می‌شود؟

بله، مسلم است. تمام سعی من این است كه نشان بدهم زمانی «ما» چنین بودیم، «ما چنین كردیم» و اینكه مسلمانان را ترغیب بدان كنم كه بار دیگر چنین عزیز باشیم و چنان مقتدر. وقتی كه صلاح‌الدین ایوبی، با صلیبیون در حال جنگ بود، متوجه شد كه آنها گرسنه هستند. جنگ را متوقف كرد. آنها را اطعام كرد و سپس به جنگ با آنها ادامه داد. چنین نمونه‌هایی را هم‌اكنون در میان خودمان نمی‌توانید پیدا بكنید، تا چه رسد به دشمنانمان. این نمونه‌هایی است كه علاقه‌مند به نشان دادن آنها در فیلمهایم هستم.

آیا در تعقیب چنین هدفی بود كه به ایران سفر كردید؟
بدیهی است. ما همه می‌دانیم كه اكنون ایران، مركز انقلاب اسلامی است. اولین انقلابی است كه تاریخ اسلام عصر جدید را تغییر داد. انقلابی است كه به فراسوی مرزهایش در تمام جهان دست یافت. بنابراین پیام انقلاب وجود دارد و انقلاب وجود دارد. چه فیلم‌ساز باشیم، چه روزنامه‌نگار، چه نویسنده، پیامبران این‌ گونه پیامها هستیم. ما باید حاملان این پیام برای مخاطبان جهانی آن باشیم. این كاری است كه ما باید حتما‌ً انجام بدهیم.

آیا فكر می‌كردید كه روزی در متن این جریانات در ایران باشید؟

به نظر من اولین نشانه‌های این تحو‌ّل، «ورود» امام خمینی به تهران بود. آن ‌چنان صحنه جذابی بود كه تو گویی این خود نمایشی راجع به نقش ایمان و قدرت یك مرد بود. آن مرد، هشتاد ساله بود. اول در عراق و بعد در فرانسه در روستایی تبعید بود. این پرشكوه‌ترین «ورود» در تاریخ بشریت بود. آن مردی كه من مقبره‌اش و مكان زندگی‌اش را زیارت كردم و آن همه سادگی و صمیمیت را دیدم. آن مرد، مگر چه داشت؟ بدیهی است كه او دارای قوه جادویی نبود، یك انسان بود. ولی آن چیزی كه آن مرد، «تجل‍ّی» آن بود، یعنی آن ایمان، آن مذهب اگر مورد بهره‌برداری صحیح و درست واقع شود بسیار پرقدرت است.
در آن لحظه «ورود» به تهران، به خود گفتم این آغاز انقلابی است كه امواجش به تمام جهان خواهد رسید و چنین شد. این انقلاب به فراسوی مرزهایش ‌ـ‌ به الجزایر، سودان، تونس و... ـ‌ دست یافت. من ایران را مركز این انقلابها در جهان اسلام می‌دانم. پس بنابراین می‌توانم بگویم كه دیدار از ایران برحسب اتفاق نبوده است.

شما همه جا رفته‌اید و با سران كشورهای عرب برای تهیه‌كنندگی فیلمتان صحبت كرده‌اید چطور شد كه آخر اینجا آمدید و عكس‌العملتان چه بود؟

وقتی دعوت شدم و زمان دیدار و گفت‌وگو با روحانیون شد، فكر كردم دوباره، همان قضیه همیشگی خواهد بود، مثل علمای سنی متعصب با افكار بسته. بزرگ‌ترین كشف من در این سفر برخورد‌ِ باز روحانیون با مسئله سینما بود و درك رسالت آن. از آقای زم گرفته تا دیگران كه برخورد كردم، یك درك صحیح و باز دیدم. یعنی نه فقط از روحانیون، بلكه
متوجه شدم كه یك طرز فكر در اینجا وجود دارد، یك فلسفه است و بسیار هم منطقی و باز.


الان چه می‌خواهید بكنید؟

می‌خواهم روی «صلاح‌‌الدین ایوبی» كار كنم، زیرا ما الان درگیر یك جنگ صلیبی هستیم، چه الجزایر چه كشورهای آذربایجان؛ ما نمی‌خواهیم منفی باشیم. می‌خواهیم ببینیم چرا صلاح‌الدین موفق بوده، ارزشهایش، شجاعتش و اینكه قادر شد اورشلیم را بگیرد. هدف من این است كه فقط تاریخ را بازگو كنم، مگر آنكه از آن مفهومی استخراج كنم و با تمام عدم اتحاد و مشكل اسرائیل و بیت‌المقدس فكر می‌كنم صلاح‌‌الدین بهترین سوژه است در ارائه این مسئله، یعنی مسئله دعوت به اسلام. یادم هست وقتی روی عمر مختار كار می‌كردیم، مسئله برایم فلسطین بود. اگر شما در فیلم عمر مختار، ایتالیا و لیبی را بردارید و جای آن فلسطین و اسرائیل را بگذارید، تغییر زیادی نخواهد كرد. نكات مشابه بسیار وجود دارد. صلح سادات، اردوگاههای آواره‌ها و... فكر ساختن فیلم عمر مختار، زمانی به نظر من رسید كه در لیبی (تری‌پولی) بودم و سادات وارد بیت‌المقدس شد. فكر كردم، این تسلیم است، تسلیم محض و از اینكه یك عرب بودم شرمنده شدم و بلافاصله فكر ساختن عمر مختار به نظرم رسید.

در مورد كاركردنتان در هالیوود، و وظیفه‌ای كه حس می‌كنید دارید، بگویید؟

فكر نمی‌كنم بتوانم اینجا بنشینم، و شكایت كنم كه من را محاصره كرده‌اند و كاری نمی‌توانم بكنم. این همیشه یك بهانه است برای شكست. مثالی كه می‌توانم بزنم مثل دانشجویی است كه در امتحانات نمره كم می‌آورد و تقصیر را گردن استاد می‌اندازد كه «یهودی» بود و من را رفوزه كرد. این، مزخرف است. اگر واقعا‌ً بخواهید، موفق می‌شوید. اما به هر صورت اگر یهودی باشید همه چیز خیلی آسان‌تر می‌شود، پیشرفت هم سریع‌تر می‌شود. اما وقتی وارد مسئله فلسطین و اسرائیل می‌شوید، مقاومت بزرگی را حس می‌كنید. ولی در همین شرایط وقتی درباره تاریخ صحبت می‌كنید، و جنبه‌های مثبت را در نظر دارید مسئله‌ای پیش نمی‌آید.
زمانه عوض شده. ما در زمانی بحرانی زندگی می‌كنیم كه وقایع روزبه‌روز رشد می‌كند و حاكی از یك تحول دائم است هر روز برای همه روشن‌تر می‌شود كه جریان یك جنگ صلیبی در پیش است.

می‌توانید بیشتر توضیح دهید؟

نمی‌توانم دقیقا‌ً بگویم ولی همین قدری كه از طریق رسانه‌های خبری هر اتفاقی كه می‌افتد، صحبت از تروریسم است یا مسلمان، می‌دانید
در هر جا، وقتی صحبت از مسلمانان پیش می‌آید، بلافاصله تروریسم ترسیم می‌شود. آنها، چنین كرده‌اند.


فكر ساختن فیلم الرسالۀ، كه برای اولین بار با ابعاد وسیع و بین‌المللی طراحی شده بود درباره پیام اسلام و شخص پیامبر چطور شروع شد؟

دو چیز بود: اول بچه‌های من‌ ـ‌
من با یك آمریكایی ازدواج كرده بودم. فرزندانم داشتند بزرگ می‌شدند و حس كردم باید چیزی به آنها آموزش دهم و نمی‌شد توسط كتابها و حتی قرآن به آنها در آن مرحله چیزی آموخت. آنها در اجتماع زندگی می‌كردند كه همه چیز را به صورت تصویر می‌دیدند.
در همان زمان من مشغول ساختن فیلمهایی مستند در گوشه‌های جهان بودم، و در آن زمان در فیلیپین بودم، به صورت یك فیلم سفری‌ ـ‌ بعد به یك جزیره كوچك رسیدم كه در آنجا یك مسجد دیدم كه از شاخه‌های درخت ساخته شده بود. این من را تكان داد، كه در این نقطه دورافتاده مسجدی در یك جزیره می‌بینم و فكر كردم چیزی در این راستا باید انجام دهم. اول یك مستند بود‌ ـ‌ بعد بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد تا این شد.

شما قبل از آن، همه‌اش مستند كار می‌كردید؟

بله، زمینۀ كار من همه‌اش مستند بود. این قبل از الرسالۀ است. در دوران دانشگاه با دانشجویان زیادی از اطراف دنیا آشنا شدم كه بعد از فارغ‌التحصیلی از طریق فرستادن گروههای فیلم‌برداری با آنها فیلمهایی تهیه كردم. رشته اصلی من «تدوین» است. راشها می‌رسید و من آنها را مونتاژ می‌كردم. این است سینما.
سینما، یعنی تدوین. هر كسی كه می‌خواهد كارگردان بشود و مونتاژ بلد نباشد، باید سینما را فراموش كند.


الرسالة، چقدر طول كشید تا آن را تهیه كنید؟


متأسفانه تولید آن آن قدر طول نكشید كه مذاكرات برای به توافق رسیدن، به طول انجامید
، مثل مذاكرات با مسئولین مذهبی كه پنج سال كلا‌ً طول كشید. كه همه‌اش تولید نبود. در سال اول فقط مذاكرات بود، قانع كردنها بود، رفتن به الازهر، به مكه، پیش این عال‍ِم رفتن، پیش آن عالم رفتن و... برایتان قبلا‌ً در مورد آن بحث احمقانه‌ای كه با آن داشتم راجع به «صورۀ‌ حرام» [به عربی یعنی: تصویر حرام است] و عكاسی از «سایه‌های منجمد» تعریف كرد. كلاً تولید، سه سال طول كشید و حتی وسط تولید در مراكش كار ما را متوقف كردند و باید از آنجا به لیبی می‌رفتیم.

مشكل چه بود؟

مشكل، خیلی احمقانه بود. ما تأییدیه دانشگاه الازهر را داشتیم‌ ـ آنها سناریو را صفحه به صفحه مهر كردند. بعد آن را به مجلس الشیعه در لبنان بردیم، آنها هم آن را مهر كردند و به ما گفتند كه باید از «رابط فی‌العالم الاسلامیه» در عربستان سعودی اجازه بگیرید. آنها مثلا‌ً جناح راست افراطی بودند. آنها فكر می‌كردند كه همه ملحدند. الازهریها ملحدند. باید می‌رفتم آنجا و می‌فهمیدم چرا با آن مخالف‌اند. من به آنها درباره این «صورۀ حرام» گفتم كه من در دانشگاه كالیفرنیا یاد گرفته‌ام كه كسی كه تئوری عكاسی و عدسیها را پایه‌گذاری كرد، یك مسلمان بود به نام «حسن‌ ابن حیفا» و حالا ما اینجا، به اذان مسلمین داریم می‌گوییم كه حرام است!؟
عكس فیصل در روزنامه بود، گفتم، این یك «صورۀ حرام» است؟ گفت كه نه این اشكال ندارد، چون «انجماد سایه» FREEZING SHADOW است. می‌دانید آنها در حماقتشان باهوش‌اند. می‌گفت شما در سینما آن را به حركت درمی‌آورید و به آن روح می‌بخشید و خلقت روح، فقط به خدا مربوط است.

من گفتم كه اگر تصویر خودم را در آینه ببینم دلیل نیست كه من یك روح خلق كرده‌ام، و اگر من قادر بودم كه روح خلق كنم، ارواح بسیاری برای تمام جهان عرب خلق می‌كردم. بعد به او گفتم، كه در زمانی كه ما داریم درباره «صورت حرام» جر و بحث می‌كنیم، آنها روی كره ماه می‌نشینند، چون هم‌زمان با این واقعه بود، و در تلویزیون دیده می‌شد، بعد رئیس آنها از آن عقب فریاد می‌زند، اسمش «بز» بود، مفتی آنها بود، گفت آنها به روی كره ماه ننشسته‌اند، شما را فریب داده‌اند، آن كرۀ ماه نیست، فكر كردم كه فایده ندارد، بنابراین من بدون تصویب آنها، كار را شروع كردم ولی این مراحل دو سال طول كشید و بعد از اینكه تهیه‌كننده‌ها را یافتم، كار سه سال دیگر طول كشید.

مشكلی در حین فیلم‌برداری داشتید؟

بله، تهیه‌كنندگان از مراكش، كویت و لیبی بودند. ما در مراكش فیلم‌برداری می‌كردیم و نصف فیلم را تمام كرده بودیم كه از ملك حسن تلفنی داشتم. نزد او رفتم،
به من تلگرافی از ملك فیصل نشان داد. كه اگر هنوز آنها فیلم الرسالۀ را در مراكش فیلم‌برداری می‌كنند، من به كنفرانس اسلامی رباط نخواهم آمد
. پادشاه شرمنده شده بود و من می‌دانستم برای او كنفرانس، مهم‌تر از فیلم است و در آن زمان، ملك فیصل پادشاه پرقدرتی بود و به ما گفتند كه شما سه روز فرصت دارید مراكش را ترك كنید. واقعاً سه روز بسیار مشكلی بود. دكور، صحنه، همه‌اش، آن اسمها، سلامها، ولی كجا می‌خواهیم برویم؟ هیچ جا‌ ـ خیلی جاها را سعی كردیم، حتی اروپا، در اسپانیا، مالتا، یونان، قبرس، همه‌اش جواب نه بود، تنها جایی كه باقی مانده بود، لیبی بود. من دستور دادم همه وسایل را سوار كشتی كنند و در بندر منتظر بمانند. با هواپیما به لیبی رفتم، برای دیدن قزافی، دفعه اول بود‌ ـ به او توضیح دادم و بعضی از صحنه‌هایی كه فیلم‌برداری كرده بودیم را نشان دادم. او كار را دید و بعد پرسید، مسئله چیست؟ برایش توضیح دادم، گفت این فیلم باید ادامه یابد و مسئولیت اتمام آن را قبول كرد.

شما دو ویرایش از فیلم را به عربی و انگلیسی فیلم‌برداری كردید، چه انگیزه‌ای باعث شد این كار را بكنید؟

سؤال جالبی است زیرا به لحاظ اقتصادی به نفع ما نبود، ولی به لحاظ زبان قرآن، احساس كردم لازم است فیلم را به زبان قرآن هم بسازم، و تا امروز از نسخه عربی بیشتر از نسخه دیگر لذت می‌برم. منظورم این است كه كلمه «الله اكبر» مفهومی خاص دارد مفهومی که GOD IS GREAT كه آن را نمی‌رساند.
ما حدس زدیم كه ساختن نسخه عربی، 25 درصد بیشتر خواهد شد. فكر كردیم بازیگران انگلیسی زبان،بازی می‌كنند، كنار می‌روند، گروه عربی بازی می‌كنند، همان صحنه، همان مكان‌ ـ‌ ولی چون اولین بار بود، حوادث غیرقابل پیش‌بینی بود. مسئله‌ای كه كشف كردیم در زبان بود. بازیگر انگلیسی فی‌المثل دیالوگی باید در حین راه رفتن تا نقطه مشخصی می‌گفت، كشف كردیم كه به زبان عربی باید كلام بیشتری مصرف شود تا همان مطلب گفته شود، عربی، زبان پرشاخ و برگ‌تری بود. بنابراین فهمیدیم كه باید صحنه را بازتر كنیم، نورپردازی را وسعت دهیم و همه اینها خرج بیشتری را در بر می‌گرفت. فهمیدیم كه چیزی به‌ عنوان بازیگر بین‌المللی وجود ندارد، اگر به هر دو بازیگر، همان زمینه و امكانات را بدهید، هر دو یك جور جواب می‌دهند. بعضی اوقات این بهتر می‌‌شد بعضی اوقات آن. برای بازیگرهای عرب، اول ترسناك بود. «عبدالله قیس» می‌گفت من نمی‌توانم بعد از بازی «آنتون كویین» بازی می‌كنم؟ آنتونی كویین می‌گفت چطور من در مقابل یك عرب مسلمان نقش یك عرب مسلمان را بازی كنم؟ من هم پیش خودم گفتم خوب شد هر دو از هم می‌ترسند. مسئله بعدی بر آن بود كه چه كسی اول بازی كند. هر كدام می‌خواستند طرف مقابل اول برود تا او مشاهده كند. تصمیم گرفتیم كه برای صحنه‌های داخلی، انگلیسیها اول بروند. تكنسینهای نور با بازیگران انگلیسی‌زبان هماهنگ بودند و الگوی خوبی برای عرب‌زبانها بود. ولی برای صحنه‌های خارجی كه عموما‌ً سیاهی‌لشگر داشتند، عربها می‌رفتند كه رابطه مستقیم با سیاهی‌لشگر برقرار می‌كردند و وقتی نوبت انگلیسی‌زبانها می‌شد، سیاهی‌لشگرها دقیقا‌ً می‌دانستند چه كار كنند. به این ترتیب مسئله را حل كردیم و در آخر نسخه عربی، پولش را برگرداند، زیرا هر كسی یك نسخه ویدیویی برای خودش می‌خواست.

چرا در هر دو فیلم از آنتونی كویین استفاده كردید؟

سؤال خوبی است، زیرا همه فكر می‌كنند كس دیگری پیدا نمی‌شد. در الرسالة، آنتونی كویین، بهترین انتخاب برای «حمزه» بود. از لحاظ سنی و به لحاظ چهره كه كاملاً عربی می‌شد. در عمر مختار هم همین طور او به لحاظ سنی عالی بود. عمر مختار، 75 ساله، بازیگری در همان حدود سنی می‌طلبید و چهره‌ای كه خیلی شبیه خودش بود: آنتونی كویین.

نظرتان درباره سینما و كاركرد آن چیست؟


سینما از اول تا آخر‌ الفبای سرگرمی است. شما نمی‌توانید یك نفر را بر دارید، از یك جا به جایی بكشید و بعد برای او سخنرانی كنید. سینما، سرگرمی است
، حالا هوش و عقل را باید از طریق عینی تفریح و سرگرمی رخنه داد. حتی سام پكین پا می‌گوید اگر شما، تماشاچی را مدت 2 ساعت كاملاً سرگرم كنید، فیلمتان به كل موفق است. من فكر می‌كنم. فیلم، اول سرگرمی است بعد چیز دیگر...

به لحاظ فن دكوپاژ، چه تفاوتی مابین دكوپاژ كارهای داستانتان و كارهای قبلی مستندتان وجود داشت؟

من به طریق نرمال دكوپاژ نمی‌كنم، كه همه صحنه‌ها را به‌خصوص صحنه‌های داخلی را در جزئیات دكوپاژ كنم. دكوپاژ با جزئیات برای صحنه‌های جنگی بود. در این صحنه‌ها، موضوع تدوین به درد می‌خورد. برای صحنه‌های داخلی، در ذهنم دكوپاژ می‌كردم. در حالی كه كار می‌كردیم، همه چیز را تنظیم می‌كردم‌ ـ روند بازیها و حركتها را با دوربین تنظیم می‌كردم. در صحنه‌های جنگی‌ ـ خیلی مهم بود كه فریم به فریم تنظیم شود، و اینجا بود كه زمینه مستند‌سازی من به درد می‌خورد.

بنابراین در صحنه‌های داخلی بدون دكوپاژ كار می‌كردید؟

بله، تقریباً در حد یك نقشه و با فلاشهای مختلف جهت بازیگران را مشخص می‌كردم، و به این ترتیب زوایای جدید پیدا می‌كردم.

پس فرق اصلی در دكوپاژ داستان و مستند در كار شما چیست؟

در كار داستانی، شما دكوپاژ را بر اصل ریتم تنظیم می‌كنید، ریتم، قصه، و در مستند، دكوپاژ بر اصل ساخت «داستانی». از داخل یك «نبود داستان» از تصاویر (ایماژها) استفاده می‌شود تا داستانی ساخته شود. در درام، تنها داستان و قصه را دارید و می‌خواهید آن را نرم و موزون بسازید، با ریتمی كه حركات حس نشود. اگر حركات حس شود، موفق نیستید. ولی به هر صورت، مونتاژ در مستند زیباتر است. زیرا شما هم نویسنده هستید، هم كارگردان و هم مونتور. شما راش دارید و قصه را می‌سازید.

ارتباط سینما با ایمان و عقیده یك فرد چیست، با توجه به سابقه كارهای خودتان؟

سینما، زبان ارتباط است. شما، یا بیننده را به‌ عنوان تماشاگر (بی‌تفاوت) دارید، یا اینكه درگیرش كرده‌اید با پرده، درگیرش كرده‌اید، یا به‌ عنوان یك تماشاگر فقط ناظر است. وقتی با پرده درگیر می‌شوید، باید عاملی داشته باشید كه تماشاچی قادر به برقرار كردن ارتباط با آن باشد. من فقط درباره الرسالۀ صحبت نمی‌كنم، درباره هر فیلمی می‌گویم. ایده‌آل‌ترین موقعیت برای یك كارگردان، وقتی یك شخصیت را می‌پروراند، اگر در پنج دقیقه اول فیلم، بینندگان، شخصیت را بشناسند و دوست داشته باشند، در آن صورت شما روی تماشاچی كنترل دارید. حال شما كاری كرده‌اید كه او را دوست داشته باشند. اگر او گریه كند، تماشاگر گریه می‌كند، اگر بخندد، تماشاگر می‌خندد. هیچ فیلمی موفق نخواهد بود اگر تماشاگر نداند با چه كسی باید همدلی كند، برای چه كسی «كف» بزند. شما باید با یك طرف باشید و علیه یك طرف، این اساس درام است.
حالا می‌آییم سر عمر مختار كه یك پیرمرد 70 ساله عرب بود. چه چیزی دارد كه دنیا با او همدل شود؟ بنابراین از معلمی شروع می‌كنیم كه به بچه‌ها درس می‌دهد. این در هر جای دنیا كه باشد، تماشاچی با آن ارتباط برقرار می‌كند، در ژاپن، در فیلیپین، در هر جا. و نه هر معلمی، معلم بچه كه با بچه‌ها انعطاف زیاد دارد، و بچه‌های كوچك بازیگوش و فضول. به طور اتوماتیك تماشاچی این «رد» (سیر) را دوست خواهد داشت. حالا من روی تماشاچی كنترل دارم و بنابراین خواهم توانست آنها را با خود همراه كنم. من هر موضوعی داشته باشم فرق نمی‌كند، مذهبی یا غیره، اگر تماشاچی با آن ارتباط برقرار نكند، اثر خیلی گم خواهد شد. آنها فقط نظاره‌‌گر خواهند شد و وقتی تماشاچی حس كرد كه فیلم دارد او را موعظه می‌كند، درس می‌دهد، درس مستقیم، از پرده جدا می‌شود.
به‌ طور غیر مستقیم، شما باید به قلب تماشاچی نفوذ كنید.


شما این را چطور آموختید از مدرسه یا در حین كار یا مطالعه یا...؟

خوب واضح است، از تجربه یعنی مدرسه این را به شما درس نمی‌دهد، از تجربه است. در مدرسه به شما آموزش می‌دهند پاسخ به دو سؤال اصلی را. تماشاچی ما كیست؟ و ما چه می‌خواهیم بگوییم؟ تماشاچی، اگر آفریقایی باشد، من یك كاراكتر سیاه‌پوست آنجا قرار می‌دهم. برای اینكه تماشاچی با آن ارتباط برقرار می‌كند و خودتان را نیز می‌گیرد، بهترین عكس‌‌العمل، زمانی است كه شما خودتان را روی فیلم ببینید. مثل فیلمهای خانوادگی، كه خودتان را می‌بینید و چطور لذت می‌برید، بعد از شما پسرتان، یا عیالتان بر فرض.

خب، نظرتان راجع به جشنواره‌ها و اهمیت آن چیست؟


فیلم را باید جلوی تماشاچی گذاشت، برای من فرق نمی‌كند، چند جایزه در كدام فستیوال گرفته، اگر تماشاچی آن را دوست نداشته باشد، حتی اگر شاهكار باشد، باید آن را روی طاقچه گذاشت
. در رابطه با جذب تماشاچی‌ ـ در الرسالۀ و با هدف جذب تماشاچی غربی، من صحنه مسیحیت را پر و بال دادم و برای جذب مسیحیان، ما صحنه مسیحیت و حضرت مریم را مفص‍ّل‌تر كردیم.

كارگردان محبوب شما كیست؟ در جهان عرب و یا غرب؟

در جهان عرب درست نیست كه من قضاوت كنم. چون كارهای زیادی ندیده‌ام ولی در سینمای غرب، «دیوید لین» است كه فیلمهایش، فیلمهای یك كارگران است. هیچ چیز از كار بیرون نمی‌زند، نه بازی، نه دوربین. احساس می‌كنید كه فیلم یك كارگردان است . در میان كارگردانان مدرن، «الیور استون» را دوست دارم.

كوروساوا چطور، از قدیمیها؟

كروساوا، كارگردان خوبی است، هنرمند بزرگی است، ولی من چندان به فیلمهایش علاقه‌ای ندارم. كارهای سینمایی‌اش قوی است ولی من را سرگرم نمی‌كند، حوصله‌ام سر می‌رود. البته شك ندارم كه در كشور خودش بسیار دوست‌داشتنی است.

خب از سوژه‌های مورد علاقه‌تان بگویید، از عمر مختار و از كارهای آتی، از صلاح‌الدین و...

خیلی سوژه‌های دیگر بودند، عبدالقادر جزایری، عبدالكریم خطابی و خیلیها، ولی همه بعد از مبارزه تبعید شدند. به جز عمر مختار كه حاضر نشد حتی تبعید شود. او می‌خواست در سرزمینش بمیرد. وقتی زمان نوشتن فرا رسید، مسئله فلسطین در ذهن من بود، صحنه‌هایی تزریق كردیم كه موازی بود. ایتالیاییها، تصور می‌كردند كه لیبی جزء خاك آنهاست، مثل مسئله مشابه اسرائیل و فلسطین. ایتالیاییها می‌گفتند: سزار از كنار لیبی گذشت و به همین دلیل، لیبی جزئی از امپراتوری رم است، و به همین ترتیب، یهودیها از فلسطین گذشتند، بنابراین مال آنهاست. حال وقتی كه فیلم را می‌بینیم این دو كشور را جایگزین كنید، می‌بینید كه عین همان است. بنابراین به این ترتیب اگر من صلاح‌الدین را بسازم، من تصویری از وضع حالایمان ساخته‌ام. دعوا مابین خودشان، تا وقتی كه او آمد و سعی كرد آن را متحد كند، ایمانشان، آنها را متحد كرد و در آخر جوانمردی، اخلاقیات اسلامی، وقتی او اورشلیم را فتح كرد یك قطره خون نریخت. او خیلی جوانمرد بود. این نوشته ‌ما نیست، تحقیقات خودشان است. نوشته‌های كشیشان، محققین كلیسا.

بعد از صلاح‌الدین چطور؟

بعد از صلاح‌الدین، «آندلس». زیرا فقط نشان دادن جنگ درست نیست. ما فقط جنگجو نیستیم. ما، مسلمین به جهان تمدنش را دادیم. علوم پزشكی، شیمی. ولی البته نه مستقیم. یك قصه رمانتیك وجود دارد كه در پس‌زمینه اینهاست. دانشگاهها آنجا هستند. در آندلس علم و تمدن وجود دارد. من دوست دارم به جهان بگویم موشكی كه به كرۀ ماه رفت به علوم ما ارتباط داشت.

شخصیت اصلی «آندلس»، كیست؟

آندلس، توسط زنی فرمانروایی می‌شد، و «ابن ‌المنصور» توانست به قدرت برسد از طریق رابطه‌ای رمانتیك با آن زن. او قادر شد اسپانیا را تصرف كند، اسپانیا را متحد كند. ولی آن دوران طلایی بود. «طارق ابن‌زیاد» موضوعی نیست كه ما بتوانیم به دنیا ارائه بدهیم. او اسپانیا را فتح كرده، آن را برای دنیای اسلام می‌شود ساخت ولی نه برای جهان غرب، چون كار او یك عمل استعماری بود در ابتدا، ولی بعد كه یك تمدن شد می‌شود كار كرد.

درباره «شیخ شامل» در آذربایجان چطور؟

من اطلاعات زیادی درباره منطقه ندارم ولی وقتی آنها استقلال خودشان را به دست آوردند گفتم باید كاری كرد تا آنها را به اسلام برگرداند. خوب است كه به آنها پیام داد. اگر چیزی از خودشان باشد، از قهرمانانشان، از همكاری‌شان در اسلام، بهتر است، و خب گشتم و به «شیخ شامل» رسیدم و این كتاب را گرفتم شمشیرهای بهشت؛ و به نادر (طالب‌زاده) می‌گفتم كه باید آن را بسازد. چون مثل عمر مختار است، او جذب ایمانش است، در حال جنگ است علیه كمونیستها، و این سوژه خوبی است زیرا باعث می‌شود همۀ كشورهای زیر سلطه كمونیست، احساس افتخار كنند كه مسلمان‌اند و فكر می‌كنم، سوژه مهمی است و باید انجام گیرد و سوژه‌های دیگری وجود دارد كه من آشنا نیستم كه باید درباره آنها ساخته شود و در ارتباط با اسلام.

امروز سینمای جهانی در چه وضعی است و چه مسئله اساسی‌ای دارد، ویدئو، تلویزیون و...

مسئله‌ای وجود ندارد، فقط مسئله نمایش دادن است. نه در فیلم ساختن، بلكه در نمایش آن. اول تئاتر بود، بعد تلویزیون، حالا ویدئو و كابل، روی چه كسی اثر می‌گذارد؟ صاحب سینما. مردم قبلاً مجبور بودند بروند سینما، حالا می‌توانند خانه بمانند و می‌توانند تلویزیون كابلی داشته باشند. صد كانال داریم. بنابراین اثر می‌گذارد روی صاحب سینما ولی روی فیلمساز، نه. تقاضای بیشتری برای فیلم‌سازی وجود دارد و من مشكلی نمی‌بینم.

در این كلی‍ّت، نقش شیعیان را در كجا و چه می‌بینید؟

خوب من همیشه در لوس‌آنجلس هستم، نزدیك‌ترین دوست من كه می‌خواست همراه من بیاید یك شیعه است. ما همیشه صحبت می‌كنیم و بحث می‌كنیم. من یك آدم خیلی مذهبی نیستم. مذهب برای من مثل یك ملی‍ّت است، یك فلسفۀ زیستن. بنابراین برای من، سن‍ّی و شیعه، مسئله نیست. اسلام است. ولی چیزی كه روی من تأثیر بسیار می‌گذارد، این است كه در میان اهل تسن‍ّن، باب اجتهاد بسته است. ولی در میان شیعیان از قبل هم این موضوع را می‌دانستم، كه باب اجتهاد باز است. شیعیان فكر بازتری در این رابطه دارند. من اینجا آمدم و برایم ثابت شد كه فكرشان بازتر است. از خودم می‌پرسم اگر بخواهم شیعه شوم باید چه بكنم، چكار كنم؟ حالا فرض كنید كه بپرسم می‌خواهم شیعه شوم. چكار باید بكنم؟ بگویم یا علی ولی الله؟ همین؟ خوب این را كه همیشه می‌گوییم.

می‌خواهید شیعه شوید؟

خوب البته نه همین حالا. همیشه دوست دارم درباره شیعه بدانم، زیرا دوستم در لوس‌آنجلس كه شیعه است، اهل سوریه. او یك شیعه متعص‍ّب است و ما همیشه با هم شوخی می‌كنیم. ولی همیشه این فكر باز وجود دارد.


و این برای شما محور است؟

بله محور است‌ ـ من به لحاظ سیاسی، شیعه هستم، به لحاظ سادگی در ایمان، سن‍ّی هستم، و بالاتر از همه یك مسلمانم و دشمنان روی این كار می‌كنند این مشكل بزرگ بعدی ما خواهد بود. می‌خواهند خون بریزند. می‌دانم كه در افغانستان دنبال این هستند. با سن‍ّی و شیعه هم كاری ندارند. سه، چهار گروه كه با هم می‌خواهند بجنگند و آمریكا دنبالش هست. در زمان جنگ ایران و عراق هم می‌دیدم. دلشان می‌خواست ادامه پیدا كنند، از طریق انعكاسش در رسانه‌ها مشهود بود. كه بگذار همدیگر را بكشند، و برای خرید اسلحه خرج كنند. الان دنبال همین دعواها هستند. در عربستان سعودی دارند این را جا می‌اندازند كه شما اگر شیعه باشید كافرید. زیرا می‌ترسند، و می‌خواهند مردم را استثمار كنند.

خب از سفرتان راضی هستید؟

بله، كاملاً. خیلی خوشحالم از آشنایی با شما، با ایران.

برمی‌گردید؟

ان‌شاءالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 19:33  توسط گروه مطالعاتی  | 

 

دستور كار مخفي تلويزيون

نویسنده: رون كافمن

منبع: سياحت غرب، شماره 25

 



چكيده:

ايدئولوژي دستور كار مخفي تلويزيون، براي اولين بار در سال 1958 مطرح شد. اين دستور كار، حفظ منافع شركت‌هاي بزرگ كنترل‌كننده تلويزيون است. در حال حاضر تلويزيون در دست صاحبان شركت‌هاي بزرگي است كه بيشتر به سود سهام خود مي‌انديشند تا اين كه منافع عمومي را در نظر بگيرند و هيچ يك از شبكه‌هاي تلويزيوني (حتي شبكه‌هاي خبري) مطالبي را منتشر نمي‌كنند كه سودآوري اين شركت‌ها به خطر بيافتد.

 

گزارش دفتر سرشماري ايالات متحده در مارس 2004، نشان مي‌دهد:

ـ تعداد تلويزيون‌ها در سال 2001 در خانوارهاي ايالات متحده 248 ميليون بوده است.

ـ تعداد خانوارهايي كه حداقل يك تلويزيون در سال 2001 داشته‌اند، 2/98% بوده است.

ـ تعداد متوسط تلويزيون در خانه‌ها در سال 2001، 4/2 بود.

ـ تعداد ساعاتي كه بزرگسالان در سال 2004 تلويزيون تماشا كردند، 1669 ساعت، معادل 70 روز بود.

ـ درصد افراد هجده سال و بالاي آن، كه در بهار 2002 گفته‌اند تلويزيون تماشا مي‌كنند، 3/94% بود.

ـ آمريكايي‌ها مسن‌تر (شصت و پنج سال به بالا) كه تلويزيون تماشا كرده‌اند 97% مي‌باشد.

ـ مخارج استفاده از تلويزيون كابلي و ماهواره‌اي براي هر نفر در سال 2004، 18/255 دلار است. مخارج استفاده از تلويزيون كابلي در سال 2002، 71/34 دلار بود.

ـ 21724 مغازه در سال 2001 تلويزيون و ساير تجهيزات الكترونيك مي‌فروختند.

ـ در سال 2001 در ايالات متحده، 7/11 ميليارد دلار عوارض سالانه بر 245 هزار كارمند 6692 شبكه‌ي تلويزيون كابلي وضع شد. 1937 شبكه و ايستگاه پخش تلويزيوني در سال 2001 وجود داشت.

در سال 2004 تلویزیون، صنعتي صاحب درآمدي 52 ميليارد دلاري شد. صاحبان شبكه‌ها اين حقيقت را مي‌دانند. آنها مي‌دانند چقدر روي پول ريسك مي‌كنند و مي‌دانند كه تلويزيون چه قدرتي در اختيار دارد. شركت‌هاي بزرگ كه شبكه‌ها و ايستگاه‌هاي تلويزيوني را در اختيار دارند، مي‌دانند كه تلويزيون چيزهاي زيادي به دست آورده است. نبايد درباره‌ي برنامه‌‌ي كار حقيقي تلويزيون شك كرد. اين شبكه‌ها افراد را استخدام مي‌كنند، اخراج مي‌كنند، دعوي حقوقي عليه آنها برگزار مي‌كنند، سهام بازار را مي‌خرند و رسوايي‌هايي براي آنها درست مي‌شود، ولي همه‌ي آنها هدف مشتركي را دنبال مي‌كنند. يك ايدئولوژي سنگين در تمام اين موارد وجود دارد و آن، دستور كار مخفي تلويزيون است.

در سال 1958، در پشت صحنه‌ي تلويزيون، اين ايدئولوژي براي اولين بار وارد شد. در آن هنگام ادوارد آر مارو كه مجري خبر بود، سخنراني خود را در اتحاديه‌ي مديران خبري راديو تلويزيون در شيكاگو انجام داد. برنامه‌ي تحقيقي مارو كه در CBS پخش شد، بهترين روزنامه‌نگاري تلويزيون در تاريخ بوده است. او در 9 مارس 1954 در يك برنامه‌ي 30 دقيقه‌اي ويژه، با عنوان «گزارشي از سناتور جوزف مك كارتي» دروغ‌هاي اين سناتور جمهوري‌خواه و سيكانسين را آشكار كرد و باعث انتقاد عمومي عليه وحشت سرخ شد. بعداً فشارهايي به خاطر برنامه‌هاي بيشتر «سرگرم‌كننده» ايجاد شد و باعث شد مارو كنار گذاشته شود.

او در سال 1958 در يك سخنراني، گفت: «يكي از مشكلات تلويزيون، راديو و اخبار آن اين است كه هر دو تركيبي متناسب از تجارت شو، تبليغات و اخبار هستند. هر كدام از اين سه هم كارهاي عجيب و سختي هستند و وقتي فردي مي‌خواهد هر سه را زير يك سقف گرد آورد، غبار آن هرگز فرو نمي‌نشيند. ادامه‌ي نزاع بين سودآوري و در نظر گرفتن مسووليت تلويزيون براي مردم، اين صنعت را با دشواري‌هايي مواجه مي‌كند».

مارو توضيح داد كه بين منافع عمومي و شركتي تنازع وجود دارد. اين برخورد درباره‌ي موقعيت، اقتصاد و قضاوت رسانه‌اي مي‌باشد. قانوني هم وجود ندارد كه بگويد مسووليت و وظيفه، دلار را شكست مي‌دهد.

مارو حتي زماني كه اين صنعت در آغاز خود بود، حركت به سوي محدوديت اطلاعاتي و نبود زمينه‌هاي حضور اخبار قوي را تشخيص داد. تلويزيون به جاي اين كه در خدمت مردم باشد، سعي مي‌كرد منافع شركت‌هاي بزرگ كنترل‌كننده‌ي خود را افزايش دهد. مارو گفت، تصاوير تلويزيون مي‌گويند، مردم تنها بدن‌هايي بي‌روح نيستند بلكه در آرزوي دلارهاي فراري هستند، آنها تفاوت ميان منافع عمومي و شركتي را مي‌فهمند. مارو به درستي حركت خزنده‌ي شركت‌ها را در كنترل تلويزيون و تخريب اين رسانه تشخيص داده است. او مي‌گويد، تلويزيون به جاي اين كه دستگاه علمي و روشنگري باشد، ماشين پول‌سازي است و واقعيت‌هاي سخت و غيرقابل پذيرش دنيايي را كه ما در آن زندگي مي‌كنيم، منعكس نمي‌كند.

متأسفانه پيش‌بيني و تحليل مارو از سال 1958 تا 2004 درست بوده است. از آن زمان تا به حال، تصاوير زيادي بر صحنه‌ي تلويزيون ظاهر شده است. ولي مفهوم آن تغييري نكرده است. مارو در زمان خود پيش‌بيني كرد كه تحولات مثبتي در تلويزيون صورت مي‌گيرد كه بخشي از آن، در جهت روشنگري افكار است. اما در حال حاضر، تلويزيون در دست صاحبان شركت‌هاي بزرگي است كه بيشتر به سود سهام خود مي‌انديشند تا اين كه منافع عمومي را در نظر بگيرند.

اين كه سود اول است و خدمات اجتماعي در مرحله‌ي دوم، نشان مي‌دهد كه صنعت تلويزيون محصولاتي را با ارزش دوگانه توليد مي‌كند. تلويزيون كاملاً يك وسيله براي سرگرمي است. تصاويري كه از آن پخش مي‌شود، كاملاً تحت كنترل فرستده است و گيرنده در آن كمتر نقش دارد. شبكه‌ها تصميم مي‌گيرند كه بينندگان چه دوست دارند و براي آنها پخش مي‌كنند. در يك اقتصاد جانب عرضه، مثل صنعت تلويزيون تقاضاي مصرف‌كننده زياد مهم نيست، چون تهيه‌كننده تصميم مي‌گيرد كه تقاضا چيست؛ تلويزيون فقط برنامه‌ها را پخش مي‌كند و مردم تماشا مي‌كنند، چه بخواهند و چه نخواهند.

شبكه‌ي NBC در سال 2003، 78/6 ميليارد دلار درآمد داشته است، چرا بايد صاحب آن يعني جنرال الكتريك كاري كند كه اين سود را به خطر بياندازد؟ آنچه كه براي NBC بيش از اين اهميت دارد، دسترسي به بيش از 108 ميليون خانه الست كه حدود 3/13 ميليون بيننده در آن سكونت دارند. جنرال الكتريك و ساير شركت‌هاي تلويزيوني سعي مي‌كنند كه اين پيام رهايي‌بخش را منتقل كنند كه «تلويزيون خوب است» و صاحبان صنايع تلويزيون، خيرخواه مردم هستند. شبكه‌ي NBC هيچ‌گاه اخباري عليه جنرال الكتريك توليد نمي‌كند، حال شرايط هر چه كه مي‌خواهد، باشد. تلويزيون‌هاي آمريكا سالانه ميلياردها دلار درآمد كسب مي‌كنند و هر كدام كه بخواهد منتقد باشد، به وضعيت موجود خيانت كرده است. تلويزيون همواره به موقعيت كنوني ادامه مي‌دهد و هيچ گاه ايدئولوژي‌هاي طمع‌ورزي، ماترياليسم و مصرف‌گرايي را كنار نمي‌گذارد.

بيل مويرز كه يك روزنامه‌نگار كهنه‌كار تلويزيوني است، در دسامبر 2004 گفت: شما در آگهي‌هاي بازرگاني، چيزي به عنوان حقيقت درباره‌ي نهادهاي قدرت در كشور به دست نمي‌آوريد. من فكر مي‌كنم كه افرادي هم‌شأن من در تلويزيون بازرگاني وجود دارند كه افراد بااستعداد و فداكاري هستند، اما آنها مجبورند استعداد خود را با جريان‌هاي شركتي هماهنگ كنند تا با طبيعت زندگي آمريكايي متناسب شود؛ شما نمي‌توانيد با گفتن حقايق در محيطي كه منفعت‌طلب است، پاداش بگيريد.

به عنوان مثال، گروه سرگرمي ماكس NBC جهاني، تلموندو و وياكام به كميسيون ارتباطات فدرال ايالات متحده مراجعه كردند و خواهان رفع همه‌گونه محدوديت مالكيت شدند. اين كمپاني‌هاي بزرگ باز هم براي تحكيم قدرت خود تلاش مي‌كنند و مي‌خواهند ثروت و بينندگان خود را در جهان رسانه‌اي افزايش دهند. شركت فاكس و دوستان آن در تلاش هستند تا از دادگاه عالي ايالات متحده بپرسند كه آيا كميسيون ارتباطات فدرال مي‌تواند بر آنها محدوديتي وضع كند يا خير؟ تعجب‌آور نيست كه هرگز گزارشي درباره‌ي خود تلويزيون منتشر نشده است. در حقيقت، مسوولان اخبار تلويزيون، درباره‌ي صنعت تلويزيون تحقيق نكرده‌اند.

نظام انحصاري رسانه‌اي تلويزيون هرگز از درون خود رسانه مورد پرسش قرار نمي‌گيرد. برنامه‌ي خبري تلويزيون هرگز تقصير اشتباهاتي را كه بر مبناي پيش‌داوري‌ سردبير يا موارد ديگر است، نمي‌پذيرد. تماشاي تلويزيون كاملاً يك برنامه‌ي سمعي و بصري است كه چشمان بيننده را به خود جلب مي‌كند. بيننده هرگز درباره‌ي انتقال‌هاي تلويزيوني نمي‌انديشد؛ آن را تحليل نمي‌كند يا به تناقض نمي‌كشاند. بيننده آنچه را كه پخش مي‌شود، به عنوان حقيقت مي‌پذيرد. در اين حالت، تلويزيون مي‌تواند افكار را دستكاري كند، چون هيچ كس نمي‌پرسد كه چرا تلويزيون چيزي را نشان نمي‌دهد. واقعيت تلويزيون آن قدر قوي است كه حتي در اين بين، صنعت تلويزيون هم به چشم نمي‌آيد.

شركت‌هاي رسانه‌اي اين ديدگاه را تشويق مي‌كنند كه رقابت تبليغاتي، آنها را بيشتر به نيازهاي عمومي پاسخگو مي‌كند و همچنين حق انتخاب گسترده‌اي را در ميان كانال‌هاي گوناگون به بيننده مي‌دهد. ارزيابي صحت اين گفته‌ها، به بررسي تعريف «منافع عمومي» بستگي دارد. آنچه كه آنها قواعد حذف نظارت مي‌نامند در واقع نظارت مجدد كميسيون ارتباطات فدرال است تا بدان وسيله، منافع خود را تقويت و حمايت كنند.

همان طور كه تعداد كانال‌هاي تلويزيوني از سيستم آنالوگ به ديجيتال گسترش مي‌يابد، بازرگانان تلويزيوني اين تنوع انتخاب‌هاي بصري را تقويت خواهند كرد. تمام كانال‌هاي تلويزيوني در خانه هستند و با يك دستگاه كنترل از راه دور كنترل مي‌شوند. تلويزيون در شكل و عملكردش يكپارچه است.

مارو در پايان سخنراني سال 1958، جمله‌ي اميدواركننده‌اي را بيان كرد: اين وسيله مي‌تواند آموزش دهد، مي‌تواند روشنگري كند و مي‌تواند تشويق كند. اما اين كار را مي‌تواند تا حوزه‌اي انجام دهد كه افراد بشري به آنجا رسيده‌اند. در غير اين صورت، تلويزيون تنها چند سيم و نور در يك جعبه است. جنگ بزرگ و قاطعي عليه ناداني، عدم تساهل و تسامح و بي‌تفاوتي در گرفته است. در اين امر، سلاح تلويزيون مي‌تواند مفيد باشد؛ با اين وجود، تا به حال، تلويزيون براي مقاصد نوع دوستانه‌اي كه مارو گفته است، به كار نمي‌رود.

تلويزيون ابزاري جايگزين است، اين وسيله واقعيت نيست بلكه تأثيري از واقعيت است؛ اين مطلب را ويليام اسمان در سال 1970 بيان كرد. ديدن چيزي در تلويزيون، زندگي كردن با آن نيست.

تلويزيون مي‌خواهد چه احساسي را تحريك كند؟ در مرحله اول، تلويزيون بايد به صورت خستگي‌ناپذيري از وضعيت موجود دفاع كند. تلويزيون نبايد ذهن بينندگان را مشغول كند يا مسائل مناقشه‌برانگيز را طرح كند. صاحبان شبكه‌هاي تلويزيوني هرگز خجالت‌زده نمي‌شوند يا مورد سؤال قرار نمي‌گيرند. تلويزيون هرگز از صاحبان يا بينندگانش سؤالات دشوار نمي‌پرسد.

دستور كار مخفي تلويزيون چيست؟ هدف نهايي تلويزيون، حفظ خود است. تمام برنامه‌هاي تلويزيوني بر حفظ و تحكيم سود و قدرت استوار است. به اين خاطر، بينندگان بايد تابع قواعد اطاعت و عادت باشند. بينندگان تلويزيون بايد به تماشاي آن ادامه دهند.

 http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=13300

منبع: www. Turnoffyourtv. com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 14:33  توسط گروه مطالعاتی  | 

 


Runtime Error

Server Error in '/' Application.

Runtime Error

Description: An application error occurred on the server. The current custom error settings for this application prevent the details of the application error from being viewed remotely (for security reasons). It could, however, be viewed by browsers running on the local server machine.

Details: To enable the details of this specific error message to be viewable on remote machines, please create a <customErrors> tag within a "web.config" configuration file located in the root directory of the current web application. This <customErrors> tag should then have its "mode" attribute set to "Off".


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="Off"/>
    </system.web>
</configuration>

Notes: The current error page you are seeing can be replaced by a custom error page by modifying the "defaultRedirect" attribute of the application's <customErrors> configuration tag to point to a custom error page URL.


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="RemoteOnly" defaultRedirect="mycustompage.htm"/>
    </system.web>
</configuration>