تبليغاتX
سینما و صهیونیسم

سینما و صهیونیسم

سینما،هنر،نقدفیلم،فلسفه،غرب شناسی،صهیون پژوهی

بخش حساس ارتباطی ما در دست سران فراماسونر عرب و غرب صهیونیستی؛
قطع «العالم»، زنگ خطر جدی برای امنیت ارتباطات ماهواره‌ای ایران
ایران از سال 1380 تا 1384 مراحل ساخت و آماده سازی پرتاب ماهواره «مصباح» به فضا را انجام داده است، اما به علت نامعلومی، پرتاب این ماهواره ـ که امروز خدمات آن برای امنیت ملی ایران حیاتی است ـ با تعلل روبه‌رو شده است...و امروز این تعلل به قیمت تهدید امنیت ملی مطرح شده است؛ بنابراین، جا دارد مراکز نظارتی این تعلل را پیگیری و با عاملان آن برخورد کنند که نظام را با چنین معضلی روبه‌رو کرده‌اند.

قطع پخش برنامه‌های شبکه ماهواره‌ای «العالم» از روی ماهواره‌های «عرب ست» و «نایل ست»، پس از نشست وزاری ارتباطات کشورهای عربستان، مصر، امارات متحده عربی، اردن، بحرین و مقامی از دولت خودگردان فلسطین در ریاض، زنگ خطر را برای ایران به صدا درآورد، زیرا این مسأله، نشان داد برای همه شبکه‌های اطلاع‌رسانی ایران در زمان و یا موارد خاص، می‌تواند اتفاق بیفتد.این یعنی که جلوگیری از اطلاع‌‌رسانی ایران در کشورهای غربی و عربی، در زمانی که تعارض منافعی میان این کشورها با ایران به وجود آید.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، البته این اقدام هماهنگ در قطع پخش برنامه‌های «العالم» از سوی ماهواره‌های عرب ست و نایل ست، مقدماتی داشت که این کشورها را مجبور به همراهی و همکاری برای این اقدام کرد. به یاد داشته باشیم که در حمله 2003 به عراق با رهبری آمریکا، این «العالم» بود که نقش کشورهای عربی را در همراهی با این حمله به تصویر کشید.

این اطلاع‌رسانی موجی از نارضایتی را در افکار عمومی عربی نسبت به حکام عرب را به همراه داشت. هرچند سابقه نفرت‌انگیز صدام در گذشته ـ با ایجاد دو جنگ در منطقه ـ باعث می‌شد تا کشورهای عربی برای این همراهی توجیه داشته باشند؛ اما اطلاع‌‌رسانی «العالم» در مورد تضییع حقوق اقلیت‌های دینی در کشورهای عربی یکی از نارضایتی حکام عربی از «العالم» بود، هرچند «العالم» در این زمینه بسیار با احتیاط خبر پخش می‌کند حتی این انگ اطلاع‌‌رسانی موجب خشم گسترده حکومت‌های عربی شود.
اما اقدام «العالم» در اطلاع‌رسانی از مقاومت و مبارزه با اشغالگری رژیم صهیونیستی به ویژه در جنگ 33 روزه 2006 علیه مقاومت لبنان و بازتاب همراهی کشورهای عربی به ویژه برخی از علمای بنام این کشورها که خواستار برخورد با مقاومت بودند، ناخشنودی از «العالم» را بیش از پیش دامن زد و این شبکه تبدیل به  مزاحم همیشگی حکام عرب شد.

اطلاع‌رسانی «العالم» و سپس «الجزیره» از رشادت‌های مقاومت در جنگ 33روزه که می‌توان آن را نامتوازن‌ترین جنگ دهه اخیر دانست، چون یک طرف تمام حمایت غرب و عرب سازشکار منطقه را به همراه داشت و طرف دیگر فقط خدا و اعتماد بنفس را به همراه داشت، موجب شد که افکار عمومی اعراب به انفعال حکام خود در برابر زیاده خواهی غرب به نمایندگی رژیم صهیونیستی حساسیت بیشتری نشان دهند و انتقادها از این نوع رفتار حکام عرب بالا گرفت.

این گزارش می‌افزاید: دستگاه اطلاع‌‌رسانی کشورهای عربی به جلوداری «العربیه» همه تلاش خود را کرد و از تفاوت مذهب تا عدم تمکین حزب‌الله به کشورهای عربی، همه را مطرح کرد تا انتقاد به حکام عرب را که با صهیونیست‌ها در جنگ 33 روزه همراهی کرده بودند، توجیه کند. این اتفاق نیفتاد و بدنه اجتماعی کشورهای عربی موضع خود را در مقابل حکام عرب حفظ کردند تا این که رژیم صهیونیستی، اقدام به حمله وحشیانه به غزه کرد.

شبکه‌های اطلاع‌‌رسانی منطقه حتی الجزیره درباره اطلاع‌‌رسانی این حمله با احتیاط رفتار و در پوشش اخبار و جنایت‌های این تجاوز تعلل کردند. باز این «العالم» بود که در اطلاع‌‌رسانی جنایت‌های این جنگ پیشتاز بود از همه بدتر کشور مصر که داعیه دار حمایت از جهان عرب بود در محاصره غزه با بستن مرزهای خود روی کودکان و بیماران غزه به صورت کامل در خط رژیم صهیونیستی قرار گرفت و در این زمینه اطلاع‌‌رسانی «العالم» از این عمل زشت حسنی مبارک، باعث بی آبرویی حکومت مصر شد.

از سوی دیگر، در محافل بین‌المللی کشورهای عرب سکوت کردند و جلوی تظاهرات حمایت از مردم غزه را در کشورهای خود گرفتند. همه این رخدادها از دوربین «العالم» بازتاب داده شد. جهان عرب به صورت عریان مغایرت شعار و عمل حاکمان خود را می‌دیدند و حکام عرب مقصر این اتفاق را «العالم» معرفی کردند.

امروز نیز کشتار مردم یمن روی شبکه اطلاع‌‌رسانی «العالم» و دخالت کشورهای عربی برای حفظ یک حکومت وابسته نمایان است. همه این عوامل دست به دست هم داد تا پخش «العالم» از روی ماهواره‌های «عرب ست» و «نایل ست» به خواست وزرای اطلاع‌‌رسانی کشورهایی که در ریاض گرد هم آمدند متوقف شود تا حکام عرب نفس راحتی بکشند. البته این به یک رویا می‌ماند. دیر یا زود مسئولان «العالم» راهکاری را برای فرار از این معضل پیدا خواهند کرد، اما این اقدام کشورهای عربی برای مهار ایران ممکن است ابعاد گسترده‌تری در زمان‌های مقتضی پیدا کند.

با توجه به شرایط ما در منطقه و تقویت رفتار خصمانه غرب به همراهی برخی از کشورهای عرب با ایران این امکان هست که در مواقع لزوم، همه ماهواره‌ها بسوی ایران بسته شود و ما نتوانیم از حقانیت خود در افکار عمومی دفاع کنیم و یکه تاز میدان اطلاع‌‌رسانی منطقه و جهان با غرب وشبکه‌های وابسته به آن باشند؛ این خطر بزرگی است که ایران را در وابسته بودن به ماهواره‌هایی که از خود اختیاری ندارند تهدید می‌کند.

ایران از سال 1380 تا 1384 مراحل ساخت و آماده‌سازی پرتاب ماهواره «مصباح» به فضا را انجام داده است، اما به علت نامعلومی پرتاب این ماهواره ـ که امروز خدمات آن برای امنیت ملی ایران حیاتی است ـ با تعلل روبه‌رو شده است. البته بنا بر برنامه چهارم توسعه قرار بود پس از پرتاب ماهواره مصباح دو ماهواره دیگر هم ساخته و به فضا پرتاب شود تا سه مدار بین‌المللی 26، 34 و47درجه شرقی در اتحادیه بین‌المللی مخابرات (ITU) را پرکنند و به ایران این امکان را بدهند تا تمام کره زمین را از نظر ماهواره‌ای شبکه تلویزیونی و مخابراتی تحت پوشش داشته باشد؛ اما امروز این تعلل به قیمت تهدید امنیت ملی مطرح شده است. جا دارد مراکز نظارتی این تعلل را پیگیری و با عاملان آن برخورد کنند که نظام را با چنین معضلی روبه‌رو کرده‌اند.

غرب اگر بخواهد با ایران برخوردی کند، برای در تنگنا  گذاردن ایران، ممکن است دست به هر کاری بزند. این ما هستیم که با تدبیر و آینده‌نگری و دوری از برخی تنگ‌نظری‌ها می‌توانیم از کارهای آنها جلوگیری کنیم و راه‌های نفوذ آنها را ببندیم. منبع

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:46  توسط گروه مطالعاتی  | 

براساس گزارش مؤسسه تحقیقاتی هریتیج:
چگونه شبکه‌های اجتماعی به آشوب‌ها در ایران شکل دادند؟

پایگاه اینترنتی مؤسسه تحقیقاتی هریتیج گزارشی به قلم جیمز.جی.کارافانو (James jay carafano ) پژوهشگر ارشد مطالعات امنیت ملی موسسه تحقیقاتی هریتیج امریکا که دارای 25 سال سابقه خدمت در ارتش امریکا تا درجه سرهنگ دومی است، منتشر کرد که به نقش شبکه‌های اجتماعی و اینترنتی در حوادث پس از انتخابات ایران اختصاص دارد.

به گزارش رجانیوز، در ابتدای این پژوهش که با عنوان "آشوب آفرینی توییتر" آغاز می‌شود، به نقل از "جیم فیلیپس، کارشناس خاورمیانه بنیاد هریتیج ادعا شده است: «انتخابات ایران یک همه پرسی درباره ریاست جمهوری غرق در مشکلات احمدی نژاد بود؛ ریاست جمهوری که نارضایتی اقتصادی، انزوای بین المللی و محدودیت در زمینه آزادی فردی را به دنبال آورده بود.»

در ادامه این گزارش که با نگاه جهت‌دار منفی نسبت نظام جمهوری اسلامی در مهار بحران پس از انتخابات منتشر شده، افزوده شده است: «احمدی نژاد خود را پیروز انتخابات اعلام کرد و تظاهرات بزرگی چند روز بعد از اتنخابات به راه افتاد و مردم با ماموران امنیت درگیر شدند.»مطالعه این پژوهش فارغ از جهت‌گیری آن علیه جمهوری اسلامی، نشان‌دهنده شبکه‌های سازمان‌یافته اینترنتی به‌منظور ایجاد آشوب‌های موسوم به توییتری در کشورها است و انتشار آن در قالب اعتراف به دخالت از طریق سازماندهی در شبکه اینترنت است.این پژوهش در ادامه ادعا می‌کند:

دولت کوشید تا جریان اطلاع رسانی عمومی را مهار کند:

ایجاد اختلال در شبکه تلفن‌های همراه، اینترنت، شبکه‌های ماهواره ای

در برابر اقدامات محدود کننده دولت، مردم به ابزارای شبکه‌های اجتماعی روی آوردند و از خدمات رسانی گسترده این ابزارها بهره بردند.

مردم از این فن آوری‌های وب2 حداقل در 4 زمینه استفاده کردند:

خبرنگاری خیابانی
بسیج کردن ایرانی‌های مقیم خارج
سازماندهی فعالان سیاسی
راه اندازی جنگ اطلاعاتی

شبکه‌های اجتماعی

شبکه‌های اجتماعی می‌توانند: فعالیت‌های اعتراض آمیز سازماندهی کرده و در اطلاع رسانی روند رویدادها نقش آفرینی کنند.

ای.میل، فیس بوک، توییتر، مای اسپیس، ویکیپدیا، یوتیوب در مجموع web2 نامیده می‌شوند.

ترول‌ها (trolls): کاربرانی که در تالارهای گفت و گو و در میان بحث در موضوعات جدی، پیام‌های نامربوط، توهین آمیز، تشنج زا و تحریک آمیز ارسال می‌کنند.

اخلالگران اینترنتی (vandals): هکرها، حمله کنندگان به سایت‌ها و خرابکاران اینترنتی.

حساب زاپاسی‌ها (sock puppets): کاربرانی که یک یا چندین رمز عبور زاپاسی دارند که از آن برای موارد غیرقانونی و نامشروع نظیر کلاهبرداری، جعل هویت، تقلب در رای گیری سایت‌ها و... استفاده می‌کنند.

این گروه‌ها تلاش کردند تا شایعه پراکنی کنند، گزارش‌های کاذب را گسترش دهند و بدین ترتیب مبارزات خیابانی را به مبارزات کلامی تبدیل کنند.

خبرنگاری خیابانی

خبرنگاری خیابانی به تهیه اخبار یا جویا شدن نظرات مردم، از سوی خبرنگاران غیرحرفه‌ای اطلاق می‌شود و به 2 شیوه صورت می‌گیرد:

اول. خبرنگاران خیابانی، گزارش‌ها، تصاویر، فیلم‌ها و اطلاعات خود را به سایت‌های خبری مشهور می‌فرستند تا به صورت حرفه ای ویرایش و تدوین شوند. فاکس نیوز و مای اسپیس وب سایت‌هایی دارند به اسم ureport (شما گزارش دهید)

دوم. خبرنگاری در شکل خبرنگاری شهروندی بروز می‌کند که در آن مضامین خبری از سوی پدیدآورندگان در وب سایت‌های شخصی (یا غیر رسمی) ارائه می‌شوند.

به گزارش mediaweek از 13 تا 17 ژوئن (23 تا 27 خرداد) سایت Ireport.vom (که توسط سی.ان.ان اداره می‌شود اما در بالای سایت این مساله تکذیب شده است)، 1600 گزارش از شهروندان ایرانی دریافت کرده است؛ در این مدت 3 هزار نفر دیگر هم در این سایت عضو شدند.

خبرنگار خیابانی موجب مخالفت مردم با حکومت و افزایش نارضایتی اجتماعی در ایران شد.

خبرنگاری خیابانی ساعتی پس از سخنرانی احمدی نژاد به مناسبت پیروزی در انتخابات آغاز شد.

میدان نبرد اینترنتی

اتحادیه بین المللی مخابرات (ITU) در سال 2008 میلادی تقریباً 31 درصد ایرانی‌ها به اینترنت دسترسی دارند:

ایران پس از اسرائیل در رتبه دوم قرار دارد
تقریباً 98 درصد سایت‌های اینترنتی در ایران سانسور می‌شود
ایرانی‌ها به اینترنت بیش‌تر از رسانه ملی اعتماد دارند
میزان وبلاگ‌های فارسی بین 20 تا 70 هزار بلاگ است

وبلاگ لس آنجلس تایمز از بیروت:

ایران در ابتدا فیس بوک را بست، چون می‌ترسیدند که سازمان‌های جاسوسی از این سایت برای عضوگیری یا فعالان سیاسی از آن برای سازماندهی اعتراضات مردمی استفاده کنند.

در توییتر، teitspam ایجاد شد که کاربران خود را تشویق می‌کرد که اشرار اینترنتی را شناسایی و سپس کاربری‌شان را باطل کند.

ماموران احتمالی ایران، عنوان صفحه ای بود که این سایت ایجاد کرد که از کاربران می‌خواست تا با بحث و تبادل نظر با یکدیگر مشخص کنند که چه افرادی مأمور دولت هستند تا مدیران سایت به سرعت کاربری این افراد را باطل کنند.

علی‌رغم محدودیت‌های متعدد، شبکه‌های اجتماعی همچون توئیر به وب سایت‌های خاصی محدود نمی شوند که نتوان با استفاده از فیلترینگ به آن‌ها دسترسی پیدا کرد.

2 روش عبور از فیلترینگ:

روش اول استفاده از وب سایت‌های میانجی؛ مثلاً کاربران توییتر می‌توانند از خدمات اینترنتی در سایت‌های دیگری هم چون twitterfall استفاده کنند و از آدرسی دیگر وارد توییتر شوند.

روش دوم استفاده از سرور پروکسی است. در این روش شما از طریق کامپیوتر دیگری که نقش یک واسطه را ایفا می‌کند، مسیریابی می‌کنید و به اطلاعات لازم دسترسی پیدا می‌کنید.

راه اساسی برای کنترل اینترنت، بستن کل اینترنت است که دولت ایران به دلیل هزینه‌های بسیار بالای آن و اخلال در کلیه خدمات اقتصادی و دولتی آن را انجام نداد.

بسیج کردن ایرانیان مقیم خارج

در سال 2006 بین 4 تا 5 میلیون ایرانی در جهان پراکنده بودند.


بنیاد سیاست مهاجرت (migration policy institute):

جمعیت ایرانی‌های مهاجر به شدت ناهمگون است و انگیزه‌های آن‌ها دارای تفاوت‌های متعددی است.

امریکا رتبه اول و پس از آن کانادا، آلمان، سوئد و اسرائیل قرار دارند.

امریکا 3 برابر کانادا، ایرانیان را در خود جای داده است.

در اورکات ourkat در 2005، 4،11 میلیون کاربر وجود داشت که 340 هزار نفر از آنان ایرانی بودند و در فهرست کاربران ایرانی‌ها در ردیف سوم قرار داشتند.

سازماندهی فعالان سیاسی

به دلیل آن که اطلاعات منتشر شده در وب بسیار محدود بود، ایرانیان از فعالان سیاسی خارج از کشور خواستند تا صدای آنان را به گوش جهان برساند:

بدین ترتیب وبلاگ‌های فیلترشکن و نرم افزارهای عبور از فیلترینگ بسیاری روی اینترنت قرار گرفت.

طرح ابتکاری ترجمه برای معترضان ایرانی نیز ابداع شد و پایگاه‌های نظیر ویکیپدیا با سرعتی قابل توجه امکان ایجاد صفحات تازه و مسیریابی برای آنها را فراهم می‌کردند.

گسترش اطلاعات درباره ایران شگفت آور بود و در برابر جست‌وجوی ترکیب iran election protests بیش از یک میلیون نتیجه به دست می‌آید.

راه اندازی جنگ اطلاعاتی

افزون بر تسهیل خبرنگاری و سازمان دهی فعالان سیاسی، می‌توان از ابزارهای شبکه ای برای به راه انداختن جنگ اطلاعاتی نیز استفاده کرد:

با اینترنت، علاوه بر گسترش اطلاعات می‌توان اطلاعات را تحریف یا دستیابی به دانش را محدود کرد.

شناسایی و بستن کاربری برخی کاربران تا نشر اخبار کذب و شعارهای توخالی افزون بر مبارزه با شایعه پراکنی از سوی دولت ایران، کاربران از ابزارهای اجتماعی برای سازماندهی به وب سایت‌های دولتی استفاده کردند:

حملات عدم سرویس دهی؛ ایجاد ترافیک و راه بندان مجازی برای اخلال در دسترسی
اخلال در نرم افزار یا سرور پایگاه‌های ایرانی
توزیع نرم افزارهای مخرب

درس‌ها و پیام‌ها

موقعیت جغرافیایی

اکثر ایرانی‌ها هنوز از دسترسی به اینترنت پر سرعت محروم هستند.

کنترل شدید رسانه ملی و میا ایرانیان برای ایجادفضایی خودمانی تر در اینترنت.

کشورهایی که جمعیت مقیم خارج آن‌ها بالاست (نظیر مراکش، مصر، ترکیه، فیلیپین و...) می‌توانند شاهد رفتارهای مشابه باشند.

2. بی طرفی اینترنت

هیچ گروهی در اینترنت به طور کامل آسیب ناپذیر نیست، اما سوال این است که امتیاز این ابزار به نفع دولت ایران بود یا مخالفان؟

جان پالفری، بروس اتلینگ و رابرت فاریس/ مقاله واشنگتن پست:

در جوامع استبدادی، توانمندی‌های فیس بوک یا توییتر بسیار محدود است.

دولت می‌تواند به راحتی فضای مجازی را محدود کند.

آزادی سر و صدا در اینترنت می‌تواند نقش یک سوپاپ اطمینان را برای رژیم ایفا کند.

رژیم‌های سرکوبگر می‌توانند از اینترنت در جهت منافع خود و تبلیغ شعارهایشان استفاده کنند.

دولت ایران از همه این امتیازها بهره برد و توانست بر بحران فائق آید.

صحنه نبرد در فضای مجازی، ثابت و تغییر ناپذیر نیست و همیشه باید فضا را مجموعه ای از عمل‌ها و عکس العمل‌ها بدانیم.

3. انعطاف پذیری بالای شبکه وب

با وجود محدودیت پهنای باند در ایران، حملات هکری هر 2 طرف و تقاضای روز افزون جهانی برای اخبار ایران، اینترنت توانست به خوبی دوام آورد.

شرکت‌های واسطه ای اینترنت در ایران، بخشی از چرخه اقتصادند و اگر ایران اینترنت را به طور کامل می‌بست، خسارات آن جبران ناپذیر بود و حتی می‌توانست باعث از دست رفتن کنترل رسانه‌های عمومی شود.

سیاست بازدارندگی در اینترنت در حال شکل گیری است که غیرقابل اجتناب بودن خسارات وارده به‌هر 2 طرف حمله کننده و حمله شونده است.

تضمین امنیت و انعطاف پذیری اینترنت در برابر خطرهای طبیعی و فشارهای انسنای یک ضرورت جهانی است.

4. قوانین کارآمد فضای مجازی

کلی شرکی (clay shirky) در کتاب همه می‌ آیند (here comes everybody) اصول کارآمد استفاده از ابزارهای شبکه‌های اجتماعی را توصیف می‌کند:

فناوری‌های مورد استفاده باید کاملاً شناخته شده و معروف باشند/ مثل شناخته شده بودن توییتر برای کاربران ایرانی.

استفاده از فن آوری‌ها باید آسان باشد/ مثل اصل توافق در ویکیپدیا که‌هر کسی می‌تواند نوشته دیگری را ویرایش کند.

استفاده از فن آوری‌ها باید برای کاربر منافعی داشته باشد.

5. بحران سوء مدیریت

تضمین دقت و اعتبار اطلاعات بسیار مهم است.

وقایع ایران نشان داد که اخبار خیانت آمیز یا اطلاعات نادرست می‌توانند به اندازه حقایق گسترش پیدا کنند. حذف اخبار ناهمخوان و مخالف می‌تواند آزادی بیان را مورد خدشه قرار دهد/ مثل twitspam

برای اطمینان از کارآمدی وب2 باید شبکه‌های اینترنتی و کاربرای مطمئن قبل از بحران به وجود آمده باشند.

6. ناکارآمدی واشنگتن

دولت امریکا بر خلاف ظاهر خود نتوانست جز ماجرای توییتر نقش مهمی در بحران ایران ایفا کند.

امریکا در این بحران فرصت رهبری جهان را به دلیل ناکارآمدی برنامه‌هایش در حوزه وب 2 از دست داد.

گام‌های بعدی

باید آماده آینده باشیم:

تمرکز بر ارتباطات راهبردی/ ایجاد زیرساخت اهی لازم برای بهبود فعالیت در وب 2

تشکیل کارگروه نخبگان جامعه مجازی/ ایجاد برنامه ای هدفمند و منسج برای فعالیت‌های پژوهشی و تربیت مدیرانی خبر برای مدیریت بحران و تاسیس رشته‌های گوناگون دانشگاهی در مورد شبکه‌های اجتماعی.

مشارکت بخش خصوصی و دولتی/ تمرکز بر امکانات بازار آزاد برای ایجاد انعطاف پذیری در اینترنت و مقابله با چلش‌های بحران ساز آن.

نتیجه

بحران ایران پیش درآمدی برای عمل گرایی نوین و تغییرات سیاسی فراگیر در قرن 21 است.

اکنون چالش‌های فعالیت در جهان مجازی روشن شده است.

اکنون نیمی از مردم جهان دارای موبایل هستند و احتمالا در عرض چند دهه‌همه مردم جهان موبایل خواهند داشت.

شبکه‌های اجتماعی با تمرکز بر موبایل در حال رشد هستند. منبع:رجا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:39  توسط گروه مطالعاتی  | 

مجموعه جزوات گروه شهید سید مرتضی آوینی

مجموعه جزوات نقد وتحلیل سینمایی  

تبیین سینمای استراتژیک غرب،برای حرکت به سمت برنامه ریزی استراتژیک سینمای اسلامی-ایرانی.

سینمای استراتژیک

خلاصه گفتگوبا استاد حسن عباسی درنشریه داخلی هیات اسلامی هنرمندان،آیینه هنر

حدود 60 سال پیش به دانش نظامی می گفتند فن ژنرالی. واژه استراتژی اصولا به مسائل نظامی گفته می شود ولی اخیرا در هنر و فرهنگ هم از این واژه استفاده می شود. استراتژی یک واژه یونانی است و امروزه به علم بقا تعبیر می شود. هر کشوری آن را تبیین کند در راه بقای کشورش قدم برداشته است. وقتی دو نفر با هم دشمنی می کنند. نفر اول لیستی از ضعف های نفر دوم تهیه می کند  و بعد تهدیدات را بر مبنای نقاط ضعف اعمال می کند.

در داستانهای اساطیری یونان فردی به نام آشیل وجود دارد که نقطه ضعفش زرد پی بالای پاشنه اش بود که این زرد پی را هم اکنون آشیل می خوانند. جز این نقطه از هیچ نقطه از بدنش آسیب نبود و دشمنش پاریس از همین نقطه به او آسیب رساند. در شاهنامه ما هم آدمی هست به نام اسفندیار که در حین رویین تن شدن تمام بدنش را داخل آب رویین تنی کرد و برای نسوختن چشمش پلکش را بست و در نتیجه چشمش رویین تن نشد و از همین نقطه آسیب دید. رستم در مواجهه با اسفندیار تیر دو زبانه به چشم او پرتاب می کند چون نقطه ضعف دشمن را می دانست. یهودیان هم در اسطوره های خود فردی دارند به نام سامسون که قدرت مافوق اش در موهایش بود. وقتی با دلیله روبرو می شود و عاشق او می شود مشخص می شود که در صورت نداشتن مو سامسون هیچ قدرتی نخواهد داشت و پس بنا به درخواست عشقش که واقف به این قضیه بود موهایش را می تراشد  و از همین زاویه نیز آسیب می بیند.

در فرهنگ وایکینگ ها و اسکاندیناوی فردی هست به نام زیگفرید که با برگی چسبیده به کمرش معروف است. وی در حین رویین تن شدن روی زمین مایع رویین تنی غلت خورد و در نقطه ای برگی به کمرش چسبیده و در نتیجه مایع به آن قسمت نمی رسد و همین نقطه می شود نقطه ضعفش و از همین ناحیه خنجر می خورد  . اینها همه داستانهایی اند که به صورت نمادین به ما نشان می دهد که هر فردی نقطه ضعفی دارد و در مقیاس بزرگتر کشورها هم دارای نقایصی هستند که رقبا و دشمنان از آنها استفاده بهینه می کنند.

نقطه مشترکی که در همه قهرمانان اسطوره ای بالا دیده می شود این است که حرص و طمع دارند. ضعف اساسی بشر از ابتدا طمع و حسد و کبر بوده است . هر کشوری که به این ضعف ها رسید و طغیان کرد شکست سهمگینی خواهد خورد . آمریکا نیز به استکبار رسیده و از همین نقطه ضعف شکست خواهد خورد. ما سه نوع تهدید داریم که دشمنان مستکبر بر سر ما و امثال ما پیاده می کنند.

1 – تهدید سخت: جنگ و تهدیدات نظامی را می گویند.

2 – تهدید نیمه سخت: سیاسی اقتصادی است و گماشتن حکومت دست نشانده و وارد کردن مواد مخدر و ... و ضعیف کردن کشور ها از داخل

3-تهدید نرم:تصرف مغزهاوقلبهاست که به تسخیرمغزها خلاصه شده است:HEART’S & MIND’S BATTLE FIELD

راه تصرف قلب ایجاد عشق و نفرت است و راه تصرف مغز ایجاد شبهه و شک و یقین است که از دومی بیشتر استفاده می کنند. در سینمای استراتژیک تهدید نرم و راه تصرف مغز پیگیری می شود. قبل از سینما، ادبیات استراتژیک انگلستان این مقوله را دنبال می کرد.

داستان رابینسون کوروزوئه را تقریبا همه شنیده اید که از روی آن چندین فیلم هم ساخته شده است . داستان مردی است که در جزیره ای گیر می افتد و با آدم خواران آنجا رابطه برقرار می کند و بعد از آن از جزیره فرار می کند. ابتدا رابینسون را کافر می پندارند ولی به مرور این رابینسون است که آنها را تربیت می کند. این داستان زمانی نوشته شد که آفریقا و استرالیا و هندوستان و آمریکا دست انگلیس بود. محاسبه کنید این داستان چقدر در توجیه صاحبان اصلی سرزمین های اشغال شده مورد نیاز و مفید بوده است. معروفترین داستان استراتژیک سفرهای گالیور است. در این داستان هم دنیای اطراف یک سفید پوست لی لی پوتی و کوچک و کف دستی دیده می شود که نجات می یابند. در داستان اصلی صحنه ای هست که شاه لی لی پوت در حال سوختن است . گالیور وسیله ای برای خاموش کردن او نمی یابد پس بر روی شاه ادرار می کند. همسر شاه خطاب به گالیور می گوید که چرا این جسارت را کردی ؟ گالیور در جواب می گوید اگه این کار رو نمی کردم شاه می سوخت. پدر معنوی نئو کانسرواتیست ها یا نئو محافظه کاران لوی اشتراوس بود که ریشه این قشر را تربیت کرد. وی علاقه خاصی به داستان گالیور داشت. سال 1382 مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه زمان کلینتون در خطابی به جمهوری خواهان گفت:"چرا شما به دنیا نگاه لی لی پوتی و گالیوری دارید؟"

(قلعه حیوانات جرج اوروول هم جزو این نوع ادبیات است.)

تارزان قصه ادگار باروز است در 1912 خلق شد . 22 مجموعه کتاب به 56 زبان در 15 میلیون کپی انتشار یافت. نگاه نژاد پرستانه و توجیه برتری سفید پوستان در یان داستان دیده می شود.

فیلم پوکوهانتس انیمیشنی است که دختر و پسر سرخپوستی را در شمال آمریکا نشان می دهد  که قرار است با هم ازدواج کنند . ولی وقتی انگلیسی ها به این سرزمین می آیند پسر موبلوند چشم آبی دل دختر را می برد. زن اصولا نماد سرزمین است (مام میهن و نماد عقیده. عقیده نیز مونث است )

در اکثر فیلمهای استراتژیک در کنار یک مرد آمریکایی دختری غیر آمریکایی تسخیر می شود و با این کار گویی تسخیر سرزمین دختر را القا می کنند. سری فیلمهای جنگ عراق و ویتنام و ... همه نشان دهنده این مقوله هستند. رمبو یک دزد است. از جنگ ویتنام برگشته. او یک افسر نیروهای ویژه هوابرد است. انسانی ناراحت و ناراضی که جامعه آمریکا را به هم می زند. می خواهند آن سرکوب و ذلالت و تحقیر به وجود آمده را با دادن این قدرت و ابهت به سربازان جبران کنند که یک تنه ارتشی را حریف اند. در سری فیلمهای رمبو وی به ماموریت های مختلف فرستاده می شود تا غرور از دست رفته را بازگرداند.

در سری فیلمهای راکی هم رینگ بوکس محل رقابت های بین المللی بود که راکی از آمریکا همه را شکست می دهد و در راکی 3 هم که دولف لانگرن از روسیه رقیبش بود . راکی تمرین کرده در طبیعت با دولف لانگرن دوپینگ کرده و تمرین کرده با تکنولوژی در گیر می شود و راکی پیروز می شود.

مجموعه های دیگر سری فیلمهای دلتا فورس با بازی چاک نوریس بودند. نیروی دلتا فورس همان نیرویی است که در طبس زمین گیر شدند. چارلی بکویت فرمانده این عملیات بود. تا زمان مرگش غم شکست عجیب  این ماموریت رهایش نمی کرد. این فیلمها برای برقراری اعتبار دلتا فورس ساخته می شدند. چاک نوریس هم خودش افسر سابق نیروی هوایی امریکا بود. در جنگ با کره 1953 شرکت داشت. در این سرزمین ورزش تانگ سودو را از پیرمردی کره ای یاد گرفت و در آمریکا آن را بسط داد. وی زمان جمهوری خواهان و رونالد ریگان هنرپیشه بود. در این فیلمها نیز آمریکا هر وقت با کشوری مشکل داشت به آن می پرداخت و نیروهای شر فیلمش را تامین می کرد. در شماره 2 این سری فیلمها با باند موادمخدر پانامایی روبرو می شوند . آن سالها با پاناما مشکل داشتند و با این فیلم چهرهای کریه از پاناما نشان دادند تا گیر دادن به این کشور را توجیه کنند . چند ماه بعد پاناما واقعا اشغال شد.

کارتون هایی مثل خانواده دکتر ارنست و مهاجران و .. که در راستای مهاجرت انگلیسی ها به استرالیا ساخته شد در جهت نشان دادن چهره مهربانی از مهاجرین متمدن بودند . اینکه ساکنان اولیه استرالیا رئوف بودند و با صلح و آرامش در آنجا سکونت کرده اند. در حالی که در تاریخ ثبت است که پوست قوم تاسمانی را کندند و بعد استرالیا اشغال شد. ( از قدیم گفته اند تاریخ را قوم غالب می نویسند.)

البته سینمای استراتژیک تا حدودی می تواند پیشتاز باشد. بعدها به علت وجود نقطه ضعف های فراوان در پشتوانه ایدئولوژی اش به ضد خود تبدیل می شود. مثلا همین رمبوها زمانی دنیا را تسخیر کرد و ارتش و سرباز آمریکایی را به عرش برد ولی وقتی دنیا می بیند که همین ارتش پیشرفته تر از پس یک شیره ای لاغر مردنی به نام بن لادن بر نمی آید تمام دودمان آنها به باد می رود. در نتیجه موج نفرت روز به روز نسبت به سیاست های خصمانه آمریکا را فرا می گیرد.

آمریکا از سیستم گوبلز استفاده می کند. ژنرال گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر بود. یک استراتژی داشت. او می گفت:"دروغ بزرگ بگویید. دروغ هرچه بزرگتر باشد باور پذیر تر است." البته این محل تامل است. 

آمریکا، چهار چیز را دنبال می کند: ۱-دموکراسی۲- تحقق لیبرالیزم (که در ایران اشتباها آزادی تلفظ می شود) ۳-هیومن رایتز(که در ایران به غلط حقوق بشر ترجمه می شود) ۴-جامعه مدنی. سینمای استراتژیک تحقق این چهارعنصر را دنبال می کندو کار دیگر و مهمتر ترویج سبک زندگی آمریکایی است. AMERICAN LIFE STYLE   آمریکا این چند راه را دنبال می کند ولی می بینید که با قطر و عربستان و بحرین و کویت و امارات و اردن و مصر  و مغرب و مراکش و تونس که همگی دیکتاتورند دوست تر است. پس آمریکا دروغ می گوید. اگر آمریکا خواهان استقلال و آزادی کشور هاست باید سریع با اینان قطع رابطه کند . چرا نمی کند و دخالت می کند  ؟ آمریکا کاری ندارد که در این کشورها زن حق رای دارد یا نه. حقوق بشر رعایت می شود یا نه . ولی در ایران همکلام دختری است که خواهان رفتن به استادیوم است و از موضع فلان دانشجو که حرفی زده و خود نیز نمی داند چه گفته حمایت می کند  . اگر آمریکا به مردم عراق می گفت قصد داریم به کشورتان حمله کنیم و صدام را برداریم ولی از هر 27 نفرتان 1 نفر را خواهیم کشت آیا مردم عراق قبول می کردند؟

در زمینه مواد مخدر منابع را به سه دسته تقسیم کرده اند: تامین مواد مخدر برای دو میلیارد نفر از کلمبیا. دو میلیارد نفر از افغانستان و دو میلیارد نفر از لائوس و کامبوج. این سه منبع را برای سست کردن اراده جوانان نباید از دست دهند پس زیر زمینی با آنها هماهنگ هستند. این برنامه در پی منازعات کم شدت تعریف می شود که برایش برنامه ریزی های کلان کرده اند. هدف مدیریت بر مردمان جاهل و ضعیف است و بس. در حوزه سبک زندگی آمریکایی 22برابر تولیدات سالیانه هالیوود فیلم پورنو (سکسی شدید)  است. اف بی ای حامی این آثار است و معاونت اجتماعی این نهاد همه این آثار را می بیند و تایید می کند. آرم رعایت کپی رایت را می زنند و با رقبای غیر خود هم می جنگند. با این وجود خود را نجات دهنده بشر معرفی می کنند و از اخلاق گرایی دم می زنند. تبلیغ می کنند که آمریکا کشور فرصت هاست و بی قید و آزاد است و نوع زندگی متعالی در آن جریان دارد.

از این سو مردم دنیا را از اسلام رهایی بخش انسانها می ترسانند و واژه ISLAM FOBIA (اسلام هراسی) را تولید می کنند ولی وقتی به یهود می رسند از واژه ANTI SEMITISM ضد یهود گرایی صحبت می کنند. اسلام می شود ظالم و یهود می شود مظلوم. فیلم های مروج هولوکاست و مظلومیت نمایی یهودیان وصهیونیست ها در همین راستا ساخته می شود.

آمریکا را با همه ندانم کاری هایش مدینه فاضله معرفی کردند و لیبرالیزم را آخر دنیا و معنویت و همه چی جار زدند. می گویند همه به سوی لیبرالیزم باز می گردند و هرجاباشید به آن خواهید رسید. طبق نظریه مارکس که می گفت دین افیون توده هاست اعتقاد دارند که دین اراده را از جامعه می گیرد. اتوپیا را منتفی کرده اند و همه را به لیبرالیزم محدود کرده اند. می گویند حقیقتی وجود ندارد. تلاش نکنید که به آن برسید. اگر هم برسید مطلق گرا و انحصار گرا خواهید شد. پس می شوید فاشیست.

در فریاد مورچگان مخملباف چنین دیالوگی آمده است که می گوید: من با هرکس که به حقیقت رسیده مشکل دارم. چون کسی که به حقیقت می رسد فاشیست می شود.

جامعه آرمانی را به راحتی با جامعه هیتلری که برگرفته از افکار هگل و نیچه بود مقایسه می کنند. در حالی که نمی بینند این آمریکاست که خودش انحصار گر و فاشیست و متوهم شده است. به این دلیل آمریکا پیشروی ندارد و درجا می زند و به پوچی رسیده است. دائما هم اسلام و ایران را مزاحم معرفی می کنند و به بن بست رسدن خود را این چنین توجیه می کنند.

انسان ابتدا خدا گرا بود (تئوئیسم) و بعد انسان گرا شد (اومانیسم) ولی چون مصداق انسان گرایی 6 میلیارد انسان بود و باید به این 6 میلیارد انسان احترام گذاشته می شد این مرحله را نیز گذر کردند و به خود گرایی ( اگوییسم ) رسیدند و حالا از این مرحله نیز گذر کرده و به شیطان گرایی (سیطانیسم) و استکبار رسیده اند. همین شیطان گرایی را لعاب دینی می دهند و می شود کابالیسم یا عرفان یهودی

تمام موعود گرایی شان این است که بگویند دنبال هیچ منجی نباشید. نابودی و پوچی که در فیلمها از ان دم می زنند  نتیجه احساس نابودی و پوچی خودشان است که به آخرالزمان نسبت می دهند. خودشان به آخر الزمان حکمرانی خود رسیده اند و در حال گرفتن ختم آن هستند.

***تلخیص از دوست بزرگوارم حمید در وبلاگ سینمای ایران و جهان با حمید خان با عنوان: مقدمه ای بر سینمای استراتژیک(منجی سلطه گر 1+12) 

***پیشنهادمی کنم متن کامل رادر ۲۷صفحه بخوانید: فایل پی.دی.اف را از این آدرس میتوان ذخیره کرد: http://andishkadeh.ir/documents/download.aspx?id=2083&fn=sc.pdf و  http://www.andishkadeh.ir/news/content/?n=17 

***درباره سینمای استراتژیک، سایت راسخون نیز مقالات متعددی را گردآوری کرده است که در این آدرس ها ببینید: http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-1.aspx و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-2.aspx  و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-3.aspx  و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-4.aspx 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:57  توسط گروه مطالعاتی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:36  توسط گروه مطالعاتی  | 

گرچه اندکی از تاریخ این نقد گذشته است، اما اطلاعات خوبی درباره نفوذ بنی صهیون در سینمای آمریکا داده است که به همین جهت آن را در اینجا می اورم:

سازندگان فيلم های ضد ايرانی در اين سرزمين چه می کنند؟

در حالی که جریان اصلی سینمای آمریکا در هالیوود (شامل کمپانی های برادران وارنر، فاکس قرن بیستم، کلمبیا، مترو گلدوین مه یر، یونیورسال و...) همپای حاکمان این کشور، حدود 28 سال است که ایران را تحریم کرده و رسماً هیچ گونه مبادله ای با سینمای ایران ندارند (در طول این سال ها حق نمایش هیچ فیلمی را به ایران نفروخته اند و در ایران برای خرید و نمایش آثار تولیدی این کمپانی ها، ناگزیر به دلال ها و واسطه ها در لبنان و امثال آن روی آوردند)
خبرگزاری فارس در تاریخ 8اسفندماه از قول محمد مهدی عسگرپور، مدیرعامل خانه سینما نقل کرد که برخی از سران این جریان تحریم گر از جمله تام پولاک، رئیس کمپانی یونیور سال و سدجنیس، رئیس آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا (به عنوان ویترین جریان اصلی ذکر شده) و بعضی از اعضای هیئت رئیسه این آکادمی به ایران آمده اند تا «در راستای برنامه توسعه علمی- آموزشی و ارتقای شغلی اعضای جامعه اصناف سینمای ایران» سمینارهای تخصصی و کارگاه های آموزشی برقرار کنند! تا به تبادل تجارب با جامعه سینمایی ایران پرداخته و دانش سینمایی خود را به این سینما انتقال دهند!! یک بار دیگر صورت مسئله را مرور کنید: این حضرات نزدیک به 30 سال است که حاضر نشده اند به این کشور حتی یک فیلم خود را بفروشند! (یعنی از ساده ترین و بی واسطه ترین وسیله انتقال تجربه دریغ کرده اند) و مسئولین جشنواره ها و سایر رسانه های ما برای نمایش برخی فیلم ها که به هر صورت کمپانی های متعلق به نامبردگان در آن سهمی داشته اند، به ناچار به دلال ها و واسطه های مختلف در خاورمیانه روی آورده و فیلم های مذکور را تهیه کرده و نمایش داده اند.
بسیاری از اوقات، این گونه نمایش، از سوی همین کمپانی داران، خدشه دار تلقی شده و به بهانه نمایش غیرقانونی، به قول خودشان «سو» کرده و بابت خسارت ناشی از نمایش یاد شده، پول های هنگفتی (چندین برابر بهای فروش همان فیلم) را از حساب های بلوکه شده ملت ایران در کشورهای خارجی (که با قلدری حاکمان آمریکا مسدود شده) برداشت کرده اند. حالا چه اتفاقی افتاده که خواب نما شده اند و پس از به یغما بردن پول های به ناحق بلوکه شده این مردم می خواهند تجاربشان را به آنها منتقل نمایند؟!! برایشان کارگاه آموزشی بگذارند و یادشان بدهند که سینما یعنی چه و چگونه باید سینماداری کرد؟!!!
آن هم در دورانی که همین سینمای پرطمطراق و پر سروصدا با میلیاردها دلار سرمایه و امکانات و نیرو و... میدان اسکار را به مشتی زاغه نشین هندی واگذارد و عملاً برتری بالیوود را بر خود پذیرفت. (داستان آن آب گرم شفابخشی است که متولی آن، هم کور بود و هم به مرض پیسی دچار بود!)
یکی از این حضرات که برای انتقال تجربه سینمای هالیوود به ایران آمده، آقای تام پولاک است که بنا بر همان نقل قول خبرگزاری فارس از مدیرعامل خانه سینما (نهاد دعوت کننده) رئیس کمپانی یونیورسال پیکچرز بوده و در طول دوران تصدی اش بر این کمپانی، بیش از 200 فیلم تولید نموده است. نگاهی به لیست تولیدات یونیورسال پیکچرز (که به راحتی در اینترنت قابل دسترسی است) علاوه بر 3-4 فیلمی که در همان اطلاعیه برای کارنامه ایشان ذکر شده، آثار دیگری را در برمی گیرد که حداقل برای دعوت کنندگان و مدیران سینمایی و البته مسئولین سیاست خارجی کشورمان (که حتماً با توجه به مقصد و مقصود این آقایان برایشان ویزای مسافرت به ایران را صادر کرده اند) قابل توجه است: در 200 تولید اخیر این کمپانی (که بنا به گفته مدیرعامل خانه سینما آقای تام پولاک تهیه کننده اصلی شان بوده) به فیلم های ذیل برمی خوریم:
تحت تعقیب (درباره حاکمیت سازمان های تروریستی تشکیلات فراماسونری)، ماجراهای ایندیانا جونز جوان (درباره اسطوره های صهیونیستی)، قلمرو (توهین آشکار به اسلام و مسلمانان و تبلیغ سیاست های سازمان سیا)، ایوان قدرتمند (وهن خداوند که حتی نمایش آن در کشورهای اسلامی ممنوع شد)، یونایتد93 (توهین به اسلام و تروریست خواندن مسلمانان)، مونیخ (تبلیغ سازمان های تروریستی صهیونیستی)، بروس قدرتمند (وهن دیگری نسبت به خداوند که نمایش این فیلم هم در کشورهای اسلامی ممنوع شد) و تعداد فراوان دیگری از فیلم های مستهجن مانند قسمت های مختلف «شیرینی آمریکایی»، «فاکرها را ملاقات کن»، «باکره40 ساله»، «ماما میا» و... و مقادیر زیادی از فیلم هایی که به توجیه سیاست های تجاوزکارانه و ضد بشری ایالات متحده آمریکا می پردازد مثل: «هل بوی»، «هالک باورنکردنی»، «گنگسترهای آمریکایی»، «رخنه»، «چوپان خوب»، «مرد سال»، «مترجم»، «جاسوس بازی» و...
سؤال اینجاست که آیا رهنمون ساختن به تولید چنین آثار ضد اسلامی و مبتذل و هالیوودپسند، همان تجاربی است که آقای تام پولاک قصد دارد در کارگاه آموزشی خود به سینماگران ایرانی انتقال دهد یا مطالب دیگری هم وجود دارد که تجارب پیشین ایشان در تولید فیلم، آن را منعکس نکرده است؟!! به هر حال تجارب ایشان که یک سری فرمول های فضایی نیست، بلکه ظاهر و باطن در مقابل ما قرار داشته و می توانیم روی آن قضاوت کنیم. البته تجارب دیگری هم آقای تام پولاک و کمپانی یونیورسال در یکی دو سال اخیر داشته اند و آن توزیع و پخش آثاری همچون فیلم/ انیمیشن ضد ایرانی و ضد انقلابی «پرسپولیس» بوده است(1) (یکی از فعالیت های کمپانی هایی همچون یونیورسال به جز پخش تولیدات خود، توزیع و پخش برخی فیلم های کمپانی های دیگر است). فقط امیدواریم این گونه تجارب ضد ایرانی را به سینمای ما منتقل نکنند! صحبت از فیلم ضد ایرانی پرسپولیس شد، به خاطر آوردم تهیه کننده آن فیلم و اساساً کسی که از آن سوی آب ها، مرجان ساتراپی (نویسنده داستان) را در فرانسه پیدا کرد و برای اولین بار سرمایه گذاشت تا براساس آن داستان نصفه و نیمه، انیمیشنی پرهزینه ساخته شود و سپس با تبلیغات فراوان و میلیون ها دلار پول در هزاران سالن سینما در سراسر دنیا این اثر ضد ایرانی به نمایش درآید و علیه ملت ایران در ده ها جشنواره و مراسم پخش گردد و... تا تصویری وارونه و نابهنجار از این آب و خاک و مردم و انقلابش به جهانیان ارائه دهند، کسی نبود جز کاتلین کندی صهیونیست، تهیه کننده اغلب آثار استیون اسپیلبرگ و معاون اول رئیس همین آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا که اینک رئیس و اعضای هیئت مدیره اش به ایران آمده اند تا چگونگی توسعه علمی- آموزشی و ارتقای سطح تجربه اهالی سینمای ایران را برای آنها، تدریس کنند!!!
اما حضور سد جنیس یا بهتر بگوییم جینیس (رئیس آکادمی) که به لحاظ مقام و منصب رسمی در آمریکا از یک وزیر مهمتر به شمار می آید و به عنوان نماینده رسمی ترین نهاد سینمایی آمریکا (مجری سیاست های حاکم) از همه مدعوین پرسش آمیزتر است. اینکه چگونه چنین فردی با مقام ذکر شده، شخصاً داوطلب می شود با هزینه خود، راهی ایران گردد (یعنی همان کشوری که نزدیک به 30 سال است که از سوی همکاران جناب گینیس با عنوان محور شرارت و امپراتوری شیطان خطاب می شود) تا به سینماگرانش درس سینما بدهد، از آن سؤال هایی است که پاسخش را بایستی دستگاه اطلاعاتی کشور، مسئولین سینمایی و همچنین مدیران سیاست خارجی ما بدهند. نکته جالب تر اینکه همین هفته آقای قشقاوی، سخنگوی محترم وزارت امور خارجه در حضور خبرنگاران به پروژه ای اشاره کرد که از سوی هالیوود (که امروز نمایندگان و برخی سرانش در ایران هستند) برای ساخت 30 فیلم ضد ایرانی- ضد اسلامی کلید زده شده است. به گفته این مقام وزارت امور خارجه این فیلم ها، نه تنها هویت دینی، بلکه هویت باستانی و ارزش های فرهنگی ایران را هدف قرار داده است. این در حالی است که سینمای ایران، هنوز از پروژه اخیر ناتوی فرهنگی برای جذب برخی بازیگرانش جهت شرکت در پروژه های ضد ایرانی و ضد اسلامی، خلاص نشده و مشغول سروکله زدن با آن است.
سؤال اینجاست که وزارت امور خارجه که خود افشاگر پروژه جدید هالیوود علیه امنیت ملی ایران بود، چگونه به طراحان و سران شناخته شده این پروژه برای حضور در ایران (و احتمالاً سهولت بیشتر در انجام پروژه مزبور) ویزای سفر می دهد؟ دستگاه اطلاعاتی و امنیت کشور در مقابل این پروژه افشاء شده و مصادیق آن چه تدبیری اندیشیده است؟ آیا اساساً سفر رئیس کمپانی یونیورسال پیکچرز و همچنین اعضای هیئت مدیره آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا را می توان بخشی از پروژه فوق الذکر به حساب آورد؟ یا اینکه این مسئولین سینمای هالیوود برخلاف سیاست های 30 سال اخیر خود و حاکمانشان مبنی بر دشمنی و عناد با مردم ایران، واقعاً برای کمک به سینمای ایران آمده اند؟ این سؤالاتی است که مجموعه فرهنگی کشور در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سیستم اطلاعات و امنیت در وزارت اطلاعات و نهاد رسمی سیاست خارجی در وزارت امور خارجه بایستی پاسخ آن را به ملت ایران ارائه دهند.
 مردم ایران می خواهند بدانند که آن پروژه 30 فیلم علیه امنیت و اقتدار ملی شان اگر در هالیوود کلید خورده، چه کسانی عامل و باعث و بانی آن بوده و آیا این گروه از سردمداران هالیوود که اینک در ایران به سرمی برند، در ساخت آن فیلم ها دخالتی ندارند؟ حضور سینماگران خارجی در کشور و تبادل نظر و اندیشه هنری، ماهیتا امر مثبت و قابل قبولی است ولی به شرطی که اولاً این تبادل نظر و اندیشه، واقعاً دو طرفه باشد و ثانیاً با سینماگرانی از کشورهای دیگر انجام گیرد که حداقل سنخیتی با فرهنگ و سینمای ما داشته باشند. براستی سیستم فیلمسازی آمریکا با هزینه های میلیارد دلاری و آن استودیوهای پرزرق و برق و عریض و طویلش چه تناسبی با سینمای ایران و این دفاتر لاغر و ضعیف فیلمسازی دارد که بیشتر در آن دلالی فیلم اتفاق می افتد تا چیزی به نام تهیه کنندگی؟ چه تجاربی از آن سیستم ماوراء خصوصی و سوپراستودیویی عجیب و غریب قرار است به این سینمای نحیف نیمه دولتی- نیمه خصوصی برسد؟ در کجای دنیا سراغ دارید که چنین اتفاقی افتاده باشد؟ حتی سینمای کشورهای اروپایی مانند انگلیس و فرانسه و آلمان و ایتالیا که تناسب بیشتری با هالیوود دارند نیز راه خود را از سینمای آمریکا جدا کرده اند. چرا که تقریباً همه کارشناسان سینمایی بر این نکته متفق القولند که اساساً سینمای آمریکا دارای وجوه و ابعاد خاصی است که سینمای هیچ کشور دیگری (به جز بالیوود) نمی تواند در آن ابعاد قرار گرفته و از الگوهایش استفاده نماید.
 سینمای ایران در همین ابعاد فعلی و با خصوصیات فرهنگی خود می تواند با سینمای بسیاری از کشورها و ممالک ارتباط برقرار نماید و از این ارتباط سود ببرد. اما با سینمای کشورهایی که دارای سنخیت فرهنگی و هنری با سینمای ما باشند. پس با چنین توضیحی غرض از مسافرت خودخواسته اعضای آکادمی سینمای آمریکا و رئیس یکی از اصلی ترین کمپانی های آن (که در همان آمریکا برای ملاقاتش با پرداخت هزاران دلار به کارگزار مربوطه بایستی ماه ها پیش، وقت دیدار گرفت) چیست؟ گفتنی است پیش از این روزنامه کیهان با استناد به گزارش برخی از مراکز استراتژیک آمریکا نسبت به اینگونه ترفندها و اهداف آن که در راستای جنگ نرم تعریف شده است، هشدار داده بود.
منبع: 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:15  توسط گروه مطالعاتی  | 

 
هري پاتر يك داستان پُر داستان
 
 اين داستان هم زنده كننده يادِ واقعه ي مشكوك هلوكاست است و هم نشان دادن يك الگو و منجي (آمريكا) و هم منحرف كننده اذهان به ماورا الطبيعه است.
 
من يكي از خوانندگان مجموعه كتاب هاي هري پاتر و بينندگان فيلم هاي هري پاتر هستم. مدتي پيش كه تازه كتابهاي هري پاتر را به پايان رساندم، به نكاتي برخوردم، كه تقديم خوانندگان جست و جوگر مي كنم .شايسته است پيش از هر چيز به خلاصه ي داستان توجه فرماييد:
هزاران سال پيش در جامعه ساحران چهار جادوگر بزرگ به نام هاي گودريك گريفندور، هلگا هافلپاف، روينا رونكلاو  و  سالازار اسليترين  به تاسيس مدرسه اي با نام هاگوارتز براي آموزش سحر اقدام كردند.  اين چهار جادوگر كه چهار گروه را در مدرسه به وجود آوردند، بنا به سليقه و تفكر خود به آموزش پرداختند.  اما در ميان اينها سالازار اسليترين به اين عقيده داشت كه بايد جادوگراني را در مدرسه تعليم دهيم كه داراي خون خالص جادوگري هستند، يعني پدر و مادر آنها جادوگر باشند (و انواع ديگر جادوگران به اين صورت است كه: يكي از والدين جادوگر باشد، يا هيچ يك از والدين جادوگر نباشد و فقط فرزند ساحر متولد شده باشد ) آن سه جادوگر ديگر با عقيده ي وي موافق نبودند بنابراين اسليترين از مدرسه خارج شد و قبل از خروج از مدرسه تالاري را در اعماق آن بنا كرد و هيولايي را در آن نهاد و درب تالار را بست  به اميد اينكه روزي نواده واقعي اش برگردد و با باز كردن درب تالار، مدرسه را از وجود خون ناخالص  پاك كند. هزاران سال بعد از آن....لطفا متن کامل این مقاله خواندنی  را تا انتها در ادامه مطلب بخوانید...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 5:51  توسط گروه مطالعاتی  | 

موج سواري يک کارگردان و سياسي کاري جشنواره جهانی(!!)"کن"

ايرنا:زماني اگر عده اي عنوان مي کردند که جشنواره هاي خارجي بويژه دانه درشت هاي آنها در انتخاب آثاربويژه فيلم هاي ايراني مقاصد سياسي را دنبال مي کنند، ديگراني برآشفته مي شدند و آن را توهم توطئه فرض مي کردند. اما هر سال که موسم برگزاري يکي از جشنواره هاي به اصطلاح معتبر و درجه دار خارجي نظير "کن" فرانسه مي رسد، تب رفتن به اين رويدادها سينماگران را در برمي گيرد و در نهايت اثري که به هيچ عنوان در حد و اندازه نه از منظر مضموني و يا تکنيکي است در يکي از بخش هاي حاشيه اي و پرطمطراق اين جشنواره ها جا مي گيرد.

دوهفته با کارگردانان، نوعي نگاه، دوربين طلايي و امثالهم، عناويني است که براي مهم جلوه دادن حضور کارگردانان در جشنواره هايي چون کن در اخبار و يا صحبت هاي محفلي ميان سينماگران رد وبدل مي شود. اما اينکه در طول چند سال گذشته فارغ از دريافت جوايز متعدد از جشنواره هاي معتبر جهاني نظير برلين، مسکو و لوکارنو توسط سينماگران ايراني، اين پرسش مطرح است که چرا فيلم هاي ايراني با وجود ظرفيت هاي بسيار براي جذب مخاطب و غنا بخشيدن به عيار و جايگاه مجامع بين المللي مورد بغض جشنواره هايي نظير کن هستند؟، با انتخاب مغرضانه امسال اين جشنواره در پذيرش يک فيلم زير زميني ايراني که پروانه ساخت و نمايش ندارد و در فرآيندي غير قانوني و با عواملي مسئله دار که اتفاقا پرونده سياسي - امنيتي نيز دارند، ساخته شده است، زواياي نگاه آلوده به سياست اين دست به ظاهر محافل فرهنگي و هنري بيش از پيش نمايان مي شود.

انتخاب دقيقه نود فيلم "کسي از گربه‌هاي ايراني خبر نداره!" ساخته "بهمن قبادي" که در شناسنامه کار نام "رکسانا صابري" که به تازگي به دليل برخي اتهام هاي امنيتي محکوم شده است و با همنوايي مغرضان بيروني و دولتمردان آمريکايي نيز روبه رو شده است، در بخش نوعي نگاه جشنواره کن ، حکايت از چه چيزي دارد؟!.

پرسش هايي که در پي اعلام رسمي جشنواره کن از انتخاب اين فيلم ايراني - زير زميني مطرح مي شود و عموما پاسخ قانع کننده اي دريافت نمي شود، آيا فيلم جديد قبادي از ويژگي هاي ممتاز مضموني و تکنيکي برخوردار است؟ آيا انتخاب کن قبل از انتشار نامه قبادي و انتصاب رکسانا صابري به عنوان نامزد وي صورت گرفته است؟! نامزدي که منجر به رفتن روي فرش قرمز کن شد!.

حلقه هاي درهم تنيده سياسي و سياسي کاري غربيها و موج سواري برخي ها در پوشش کار فرهنگي که بيشتر ساختن نمدي براي کلاه خويش است، عمق انتخاب غيرکارشناسانه و بعضا درآميخته با تعابير عجيب که بوي نامطبوع سياسي از آن به مشام مي رسد را نمايان مي سازد.

به هر سوي کن امسال نيز انتخاب به اصطلاح ايراني خود را در بخش فرعي اش با گنجاندن يک فيلم مسئله دار که با موج سواري سازنده اش مطرح شد، انجام داد و فرضيه بعضي ها را که نگاه اين دست جشنواره ها به آثار هنري کشورهاي مستقل همچون ايران را که از جايگاه ممتاز در سينماي جهان برخوردار است، هنري - تکنيکي عنوان مي کردند، به شدت مخدوش کرد و نقاب از چهره اين مجامع هنري برداشت. 

سينماي ايران با دريافت بيش از هزار جايزه ارزشمند از جشنواره و مجامع معتبر بين المللي و به برکت انقلاب اسلامي و رويکرد انساني - ارزشي از جايگاه ممتازي در ميان کشورهاي صاحب سينما برخوردار است و بديهي است با داشتن ويترين رنگي از مدال ها و جوايز نيازمند تثبيت جايگاه خود در جشنواره هايي چون کن نيست. لینک منبع مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:40  توسط گروه مطالعاتی  | 

رادیو بی‌بی‌سی در رواندا تعطیل شد!

دولت رواندا فعالیت‌های رادیو محلی بی‌بی‌سی را به دلیل تلاش برای ایجاد تفرقه بین مردم این کشور، به حال تعلیق درآورد.به گزارش شبکه ایران به نقل از روزنامه نیویورک‌تایمز، دولت رواندا دیروز شنبه، شبکه رادیویی بی‌بی‌سی را متهم به تلاش برای بر هم زدن اتحاد ملی این کشور کرد. این گزارش حاکیست، دولت رواندا روز شنبه با به تعلیق درآوردن فعالیت‌های رادیو محلی بی‌بی‌سی در رواندا خاطرنشان کرد: شبکه رادیویی زبان محلی بی‌بی‌سی موجب تهدید اتحاد ملی رواندا است.

در همین حال، بر اساس اخبار منتشر شده از سوی لوییس موشیکیوابو، وزیر اطلاعات رواندا، بسته شدن دفتر "کنیا واندا"ی بی‌بی‌سی، به دلیل نشر "سخنرانی‌های غیرقابل قبول" در رابطه با قتل عام رواندایی‌ها در سال 1994 بوده است.

وزیر اطلاعات رواندا در ادامه بیانیه خود با اشاره به تلاش بی‌بی‌سی برای ایجاد تفرقه در رواندا، می‌افزاید: " ماهیت تفرقه‌اندازانه و بی اعتبارساز این برنامه‌ها در پرتو زندگی مسالمت‌آمیز مردم رواندا که طی 15 سال گذشته به سختی به دست آمده است، دیگر قابل قبول نیست." پیش از این نیز برخی دفاتر محلی شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی بی‌بی‌سی، در دیگر کشورها به دلیل فعالیت‌های غیرقانونی و تفرقه‌افکن بسته شده بود.منبع خبر:رجا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:35  توسط گروه مطالعاتی  | 

روش‏های پیدا و پنهان صهیونیسم(۲)

اشاره: بخش نخست مقاله «روش‏های پیدا و پنهان صهیونیسم‏» در شماره24 مجله مبلغان در معرض دید علاقمندان قرار گرفت. در قسمت قبل موضوعاتی چون اهمیت تبلیغات، و روش‏های مسموم صهیونیسم از قبیل: 1- سیطره بر خبرگزاری‏ها و مطبوعات; 2- سلطه بر وسایل ارتباطی نوین (1-2- صهیونیسم و صنعت جهانی سینما; 2-2 - شبکه‏های تلویزیونی; 3-2- تئاتر) مورد بحث و بررسی قرار گرفت. اینک توجه خواننده عزیز را به ادامه بحث جلب می‏کنیم:

4- 2- نشر کتاب و تبلیغات تجاری

در عرصه فرهنگ ارتباطات، کتاب و آثار مکتوب به عنوان یکی از تاثیرگذارترین رسانه‏ها مطرح می‏باشد. خواندن چون در پیوند با فرایند اندیشه و تفکر است، اثرات عمیق‏تری در جان مخاطب بر جا می‏گذارد.  القای مفاهیم پیچیده و مطالب سنگین تنها از گذر آثار مکتوب امکان‏پذیر است; چرا که بقیه را در ادامه همین مطلب بخوانید... منبع: علی اقلیدی‏نژاد، مجله مبلغان، بهمن۱۳۸۰،شماره۲۵، در آدرس اینترنتی سایت حوزه علمیه قم، همچنین  می توانید قسمت اول این نوشته را در این آدرس پی گیری بفرمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 6:16  توسط گروه مطالعاتی  | 

روش‏های پیدا و پنهان صهیونیسم(۱)
رشد و توسعه فن‏آوری و ارتباطات، از جهان امروز دنیایی بدون مرز ساخته است. سرنیزه‏های دیروز و سلاح‏های پیشرفته امروز، همگی در برابر قدرت رسانه‏های ارتباطی رنگ می‏بازند; زیرا تا بستر فرهنگی و سرزمین اندیشه‏ها هموار نباشد، استفاده از زور چیزی جز خسارت‏های سنگین و زیان‏های جبران‏ناپذیر بر جای نمی‏گذارد. از این رو، امواج نامرئی، مرزهای سیاسی-جغرافیایی را در می‏نوردد تا بدون هیچ گونه کنترلی وارد عرصه‏های دلخواه خود شود و مخاطبانش را مورد هجوم و یورش قرار دهد. بهره‏کشی و برده‏داری امروز از مرزهای جسمانی گذر کرده است و تا مغز استخوان مخاطب پیش می‏رود. حریم اندیشه‏ها شکسته می‏شود تا برده داری فکری و چنگ انداختن در اندیشه‏های غیر مسلط بیش از هر زمان دیگر رایج و شایع گردد. گفته آیزنهاور رئیس جمهور پیشین آمریکا در این باره بسیار روشنگرانه است: «بزرگترین جنگی که در پیش داریم، جنگی است‏برای تسخیر افکار انسان‏ها (1)  بقیه را در ادامه همین مطلب بخوانید...  منبع:علی اقلیدی‏نژاد ،مجله مبلغان،معاونت تبلیغ حوزه،دی1380،ش24 ،همچنین درآدرس اینترنتی سایت حوزه قم ِ، می توانید قسمت دوم این مقاله را در این آدرس پی گیری کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 6:1  توسط گروه مطالعاتی  | 

سایه صهیونیسم برهالیوود
سینمای ما - هالیوود مركز فیلمسازی آمریكا با سود خالص بیش از۲۰ میلیارد دلار در سال ، ۷۸درصد سینماهای جهان را تغذیه می كند و اهداف خود را به زبان تصویر ترجمه و القا می كند. هالیوود اگر چه در جهان به عنوان یك صنعت سینمایی با تولید سالانه حدود ۷۰۰ فیلم شناخته شده است ولی عملكرد آن اثبات كرده كه این صنعت بیش از آنكه در خدمت هنر باشد در خدمت سیاستمداران آمریكایی و صهیونیسم و اهداف جنگ‌طلبانه آنهاست.
شاید به نظر برسد كه قدرتمندان اصلی در هالیوود كارگردانها، ستارگان و یا حتی تهیه كنندگان هستند اما در این میان نباید سایه صهیونیست ها را بر پیكره صنعت فیلمسازی نادیده گرفت. سینمای آمریكا هر روزه مشغول ساخت فیلمهایی است كه به حمایت آشكار از صهیونیست‌ها می پردازد.
پژوهش و تحقیقات نشان می دهد هالیوود از بدو پیدایش تا امروز، همواره برآورنده خواسته ها و نمایانگر سیاست ‌های جهانی صهیونیسم‌ بوده است.
بسیاری از افراد گمنام دیروز و مطرح امروز در عرصه سینما به دلیل برخورداری از حمایت صهیونیسم، یك شبه ره صد ساله پیمودند و در ردیف بزرگان سینما قرار گرفتند.
آنچه می‌خوانید تلا‌شی است برای ارائه تصویری از سیطره صهیونیست‌ها بر هالیوود.
با اینكه یهودیان تنها ۳ درصد از جمعیت آمریكا را تشكیل می دهند، كاملا كنترل هالیوود را در دست دارند و با تمام نیرو فیلمهایی می سازند كه هدف آن تخریب و تحقیر دیگر ملل است.
صهیونیسم كه مدت‌هاست در هالیوود به عنوان مركز قدرت سینمای جهان نفوذ كرده در سالهای اخیر مسیر دیگری را برای نفوذ در سینمای جهان و به خصوص در خاورمیانه دنبال می‌كند.
صهیونیست‌ها با نفوذ در پست‌های كلیدی هالیوود تلاش كردند تا در مسیر تولید جهانی به نفع خود بهره‌برداری كنند و كمتر به طور مستقیم در مجامع جهانی شركت كنند. بزرگترین استودیوهای هالیوود از جمله كلمبیا، مترو گلدوین مایر، برادران وارنر، پارامونت، یونیورسال و فاكس قرن بیستم توسط یهودیان تاسیس شده‌اند و به واسطه یهودیان اروپای شرقی اداره می‌شوند.
تولید فیلم در هالیوود و توزیع آن در ۵۰ سال نخست حیات هالیوود، تحت سلطه یهودیان مهاجر صورت می‌گرفته است و در حال حاضر نیز قسمت اعظم فیلمسازی در آمریكا تحت كنترل یهودیان است. این نفوذ از همان ابتدا نه تنها در مدیریت بلكه با حمایت از هنرمندان یهودی شدت گرفت.
 
عوامل یهودی-صهیونیست سینما
امروز بسیاری از اهالی هالیوود را هنرمندان یهودی تشكیل می‌دهند. در فهرست كارگردانان یهودی با اسامی مشهوری كه برخی از آنها تهیه كننده آثار خود نیز محسوب می شوند، مواجه می‌شویم. كسانی چون اریك فون اشتروهایم، ژوزف فون اشترنبرگ، ارنست لوبیچ، استنلی كوبریك، ماكس افولس، دیوید كروننبرگ، فریتس لانگ، ویلیام شاتنر، رومن پولانسكی، سیدنی لومت، بیلی وایلدر، استیون اسپیلبرگ، وودی آلن، سیدنی پولاك، راب راینر، كلودللوش، ژان لوك گدار، مل بروكس، پیتر باگدانوویچ، ساموئل گلدوین، اندی اكرمن، مایك نیكولز، تیم برتون، ران سیلور، تونی راندال و...
در میان بازیگران یهودی شاغل در هالیوود نیز اسامی بسیاری دیده می‌شوند.
بازیگران مطرحی مثل جری لوئیس، جك لمون، كرك داگلاس، مایكل داگلاس، هریسون فورد، رابرت رد فورد، پل نیومن، چارلز برانسون، ژان كلود ون دام ، تلی ساوالاس، جان استیوارت، پیتر سلرز، تونی كرتیس، برادران ماكس، مارتین شین، چارلی شین، رابین ویلیامز، رد استایگر، میشل فایفر، سارا برنارد، الیزابت تیلور، مریلین مونرو، آدری هیپورن، باربارا شرلی، سالی فیلد، سارا جسیكا پارك، از جمله این یهودیان هستند.
هرچند برخی از این افراد در سیطره تولید آثار صهیونیست‌ها قرار ندارند، اما بسیاری دیگر از این دست اندركاران به تولید آثاری هم سو با افكار صهیونیست‌ها پرداختند و می پردازند.
سینمای هالیوود در آمریكا دو هدف عمده را دنبال می كنند اول اهداف مادی و به دست آوردن سودهای كلان و دوم تسخیر اندیشه انسانها از طریق انتشار افكاری كه موید اهداف سیاسی و اجتماعی آنها باشد.
تاریخ حضور صهیونیسم در سینما به كنفرانس صهیونیستی «پازل» در سال ۱۸۷۹ بازمی گردد. در بند سوم این كنفرانس بر اهمیت رسانه های فرهنگی برای ایجاد اسراییل و ضرورت رواج روح ملی بین یهودیان جهان تاكید شد و از اینجا بود كه صهیونیستها به سینما توجه نشان دادند.
پس از كنفرانس پازل صهیونیستها به ساخت فیلمهایی برگرفته از داستانهای تورات پرداختند و به تدریج سعی كردند این اندیشه را القا كنند كه فلسطین سرزمین موعود است.
بعد از وعده «بالفور» در سال ۱۹۱۷و اعلام فلسطین به عنوان اسراییل جدید، سینمای صهیونیسم با فیلمهایی مانند «پسر زمین» و «ده فرمان» در سال۱۹۲۵ و فیلم «صابر» به كارگردانی «الكساندر فورد» یهودیان پراكنده را برای مهاجرت به فلسطین تشویق كرد.
پس از تاسیس رژیم صهیونیستی صهیونیست ها به ساخت فیلمهایی روی آوردند كه در آن ، این مساله را تلقین می كرد كه اسراییلی ها نماینده فرهنگ و تمدن پیشرفته بشریت هستند و در كنار آن اعراب را بادیه نشینانی بی فرهنگ با خوی و منش غیرانسانی و مسلمانان را افرادی خشن و گروه هایی تروریست معرفی می كردند تا از آنها تصویری نامطلوب در اذهان به وجود آورند و خود را ملتی با تمدن و دارای فرهنگ اصیل نشان می دادند.
پس از جنگ ۱۳۴۶كه دوره طلایی سینمای اسراییل نیز محسوب می شود، فیلم هایی ساخته شد كه در آن این مضمون را تلقین می كرد كه اعراب باید قضیه فلسطین را فراموش و وجود رژیم صهیونیستی را قبول كنند. مردم جهان نیز باید این مساله را بپذیرند كه حق یهود در فلسطین از آنها غصب شده بود كه بعد از قرن ها یهودیان توانسته اند این حق را اعاده كنند.
در این رابطه می توان به فیلم «جنگ سینا» (سال ۱۹۶۸) و «نامم را نجوا كن» (سال۱۹۷۲) با كارگردانی «جیمز كاموللر» اشاره كرد. پس از مذاكرات «كمپ دیوید» و صلح بین مصر و اسراییل در سال۱۹۷۶كه سینما در همه ابعاد زندگی نفوذ كرده بود ، سینمای صهیونیسم گاهی به تبلیغ اندیشه یهودیان و قهرمانی آنها می پرداخت كه نمونه آن فیلم «روز استقلال» به كارگردانی «رونالدا میریچ» در سال۱۹۹۶ بود كه جوایز بسیاری از جشنواره‌ها را به خود اختصاص داد.
بعضی اوقات نیز كارگردانان با ساخت برخی فیلمهای مربوط به قضیه «هولوكاست» به برانگیختن احساسات جهانیان و یا به دست آوردن دلار تكیه می كنند كه بهترین مصداق آن فیلم «فهرست شیندلر» ساخته «استیون اسپیلبرگ» در سال ۱۹۹۴است.
این فیلم ۷جایزه اسكار را به خود اختصاص داد. تا قبل از جنگ۱۹۶۷فعالیت سینمایی صهیونیست ها محدود به سریال های كوتاه بود اما از این سال به بعد با همكاری شركتهای بزرگ سینمایی آمریكایی چون هالیوود به تولید فیلم روی آورد.
مهاجرت یهودیان به آمریكا با حمایت سرمایه‌داران یهودی آغاز شد و مهمترین حرفه‌های سنتی یهودیان نیز كه شامل ایجاد شبكه گسترده تجارت مشروبات الكلی و عتیقه جات و مواد مخدر، فحشا، قمار ، بانكداری ربوی و تبهكاری سازمان یافته بود به آمریكا منتقل شد.
در میان نخستین نسل مهاجرین یهودی كه توسط لرد روچیلد و بارون هرش (سرمایه داران یهودی) به آمریكا اعزام شدند ، بنیانگذاران صنعت سینمای آمریكا و هالیوود مانند لویی میر، برادران شنك، شموئل گلب فیش (كه بعدها نام خود را به ساموئل گلدوین تغییر داد) لویی زلنیك، برادران وارنر، سام اشپیگل، ال‌جانسون اسرائیل بالین (ایروینگ برلین) و غیره قرار داشتند.
یهودیان ابتدا سالنهای سینما را در اختیار گرفته و آن را گسترش دادند و سپس به تولید فیلم هم پرداختند و با استفاده از بازیگران معروف سعی كردند تا آمریكایی‌های سنتی را جذب سینما كنند.
بالاخره با تلاش یهودیان انحصار فیلم سازی كه متعلق به ادیسون و ساحل شرقی بود، از بین رفت و یهودیان عازم ساحل غربی شدند تا «هالیوود» را بنیان گذارند.
آنها استودیوهای ششگانه آمریكایی هالیوود را در دهه۱۹۲۰ در حومه لس‌آنجلس تشكیل دادند و تا حدود ۳۰سال حاكم مطلق بودند. صاحبان این كمپانی‌ها، یهودی و از مهاجرین اروپای شرقی بودند.
این عده شامل برادران وارنر (به ویژه جك وارنر)، ساموئل گلدن، لومیر،كارل لمله، ادولف زوكر، ویلیام فاكس می‌شدند كه استودیوهای برادران وارنر، متروگلدوین مایر، یونیورسال، پارامونت، كلمبیا و فوكس قرن بیستم را تاسیس كردند. اولین استودیو توسط كارل لمله تاسیس شد كه نامش یونیورسال بود.
آنها با یك فرهنگ و جریان فراگیر برای رسوخ در قلب مردم عادی، اسطوره‌های رویایی برای مردم ساختند. صهیونیست ها برای ادغام شدن با مردم و تحت پوشش قرار دادن آنان از هیچ تلاشی دریغ نكردند و در فیلم‌هایشان یهود را طوری نشان دادند كه دلسوزی مردم برانگیخته شود.
از سوی دیگر، رویای زندگی شیرین آمریكایی با فیلم‌های موزیكال كه اختراع استودیوها بود، به اوج خود رسید كه خود مروج ارزشهای لیبرالی بود. «ایروینگ برلین» یهودی با ساخت موسیقی فیلم و سرودهای ملی و میهنی آمریكایی، از رییس جمهور آیزنهاور جایزه مخصوص گرفت.
یهودیان، قهرمانانی اسطوره‌ای نظیر«سوپرمن» اختراع كردند كه در ظاهر روزنامه‌نگاری روشنفكر، اما در واقع قهرمانی است كه دولتها و نیروهای خبیث را با قدرت خویش سر جایشان می‌نشاند. پس از ورود آمریكا به جنگ جهانی، هالیوود و دولت در یك اتحاد بی‌سابقه برای تبلیغات و رواج میهن‌پرستی شریك شدند.
یهودیان اعتقاد داشتند همه اختلافات نژادی در آمریكا باید كنار گذاشته شود تا نازی‌های ضد یهود شكست بخورند و به بركت شور جنگی ضد نازی، یهودیان هالیوود برای نخستین بار جرات كردند مساله یهودستیزی و ظلم به یهود را در سینما مطرح كنند، مانند فیلم «توافق آقایان» كه برنده اسكار بهترین سناریو شد.
به تدریج غولهای هالیوود مثل لومیر از دور خارج شدند و رده‌های دیگری از یهودیان كنترل را به دست گرفتند. امروزه كمپانیهای «یونایتد آرتیس» و«كانون» آمریكا و «فالكون» انگلیس هم از آن صهیونیست‌هاست. آنها سعی می‌كنند با بلعیدن شركتهای كوچكتر، سیطره خود را در كشورهای دیگر هم كاملتر كنند.

صهیونیسم در سینما چند هدف را دنبال می كند از جمله:
- بسط ارزشهای مادی گرایانه كه امروزه در ارزشهای آمریكایی متبلور است كه شامل انحرافات جنسی، خشونت، وهم‌انگاری و جادوگری، علوم تجربی و پوزیتیویستی و شكاكیت می شود.
- جهانی كردن اسطوره ها و خرافات و دروغهای صهیونیستی- یهودی
- صهیونیستها برای باوراندن دروغ‌های بزرگی چون كشته شدن ۶ میلیون یهودی درجنگ جهانی دوم و دادرسی دادگاه نورمبرگ و فاشیسم ستیزی یهودیان، فیلمهایی چون «اردوگاه آشویتس» ، «فهرست شیندلر» ، «هولوكاست (اتاقهای گاز)» ، «شوآ» و «سلام آلمان» را دقیقا در همین راستا ساخته اند.
- جلوگیری از اعتراض و فشار افكار عمومی داخلی و جهانی به سیاستهای اشغال گرانه و توسعه طلبانه صهیونیستها و غربی‌ها در كشورهای مختلف خصوصا فلسطین اشغالی.
- بی تمدن و عقب مانده و تروریست جلوه دادن و تحقیر دشمنان واقعی و خیالی خود خصوصا مسلمانان. فیلمهایی چون «محاصره» و «دروغهای حقیقی» در همین راستا تولید شده است.
- الگودهی و آموزش نسل جدیدكشورهای مختلف همان گونه كه خود می‌پسندند. بسیاری از فیلمهای قهرمان‌پرور غربی مانند فیلمهای «آرنولدشوارتزنگر» و «ژان كلود ون دام» با همین هدف ساخته شده اند.
- كسب و تجارت سود آور گیشه ها به هر بهایی و به وجود آوردن مصرف كنندگان منفعل و تنبل.
- ترویج و تقویت روحیه درونی قوم بنی اسرائیل مثل تقویت زبان عبری و نمادهای توراتی چون شمعدان هفت شاخه، عقاب، خروس، شیر، شاخه زیتون، تاج، ستونهای معبد سلیمان ، ستاره داوود، عرقچین مخصوص یهودیان ،كلاه شاپو و كت و شلوار سیاه رنگ ، بلندگذاشتن موهای بنا گوش (كلاله) در مردان.
- برتر جلوه دادن یهودیان و قوانین آنها درتمام عرصه‌ها و تحقیر دیگر ادیان.
- در دست گرفتن جشنواره های بین المللی فیلم و دادن جایزه به فیلمهای مورد نظر خود .
- جذب و خرید هنرمندان و سینماگران كشورهای مختلف و خط دادن به این صنعت در اقصی نقاط جهان و كمرنگ كردن تلاشهای معدود سینماگران متعهد جهان در افشای چهره حقیقی آنها.
هالیوود در آغاز هزاره سوم رنگ نژادی یهود را بر خود دارد و مدیران برجسته و تصمیم گیرندگان آن از یهودیان هستند. همچنین تعداد زیادی از نویسندگان و تولیدكنندگان و كارگردانان یهودی هستند و در یك تحقیق مشخص شده كه ۵۹ درصد از فیلمهای یهودی از جمله بزرگترین و پر فروش ترین فیلمها هستند.
این ثقل مشترك و عمومی یهودیان در یكی از قدرتمندترین و موثرترین صنایع در امریكا به یهودیان هالیوودی توان سیاسی بسیاری بخشیده است چرا كه آنها همیشه یكی از اصلی ترین تامین كنندگان مالی نامزدهای ریاست جمهوری بوده و از این رو بعد از پیروزی نامزدها با فشار و تلاش آنها امتیازات بسیاری را از آن خود می كنند.
آنها با متمركز كردن نقش خود در رسانه‌های امریكا، یهودیان را از بزرگترین اندیشمندان و افراد دیگر دوست و قابل اعتماد و از جمله افرادی كه می‌توان با آنها مهربانی پیشه كرد و شایسته حمایت و جانبداری هستند، جلوه داده اند.
در حالی كه میلیونها تن از امریكایی ها عملا این تصویر تكراری را پذیرفته اند ولی همگان نیز در سایه تاثیر از آن قرار ندارند. آنان با دقت تمام مسوولیت هایی را كه برعهده دارند، انجام می دهند و هالیوود را به دقت تحت اداره و مدیریت خود گرفته اند. یهودیان اكنون مالك این صنعت هستند و درباره اسرائیلی ها كه آنها را افرادی در رنج می نامند تلاش زیادی می‌كنند.
برای مخدوش كردن هر چیز بهترین وسیله هنر تصویر است. هالیوود صهیونیستی هنر را در سیطره خودش در می آورد و از این وسیله در جهت رسیدن به اهداف پلیدش استفاده می كند. هنر و تكنولوژی پیشرفته سینما در خدمت آنها و برای پیشبرد منافع شان برای كنار زدن رقیب ها است.
منبع: مهری توكلیان، منبع: روزنامه جام‌جم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 5:49  توسط گروه مطالعاتی  | 

چکیده:
با گسترش تکنولوژی ارتباطات هر روزه ابزار جدیدی در اختیار کارشناسان عملیات روانی قرار می گیرد. در جنگ جهاني دوم نازيها با حداكثر توان از دو رسانه سينما و راديو استفاده نمودند.و اکنون نیز این ابزار به خصوص سینما مورد استفاده محافل صهیونیستی  قرار می گیرد در کنار این ابزار ،صنعت نو ظهور بازی های رایانه ای به علت خصوصیات ویژه خود به ابزار نوین عملیات روانی تبدیل شده اند  ولی متاسفانه تا كنون به اين محصول فرهنگي توجه جدی نشده است.با بررسی كمي و كيفي بازی های رایانه ای مي توان به ميزان تاثير گذاري این صنعت نسبت به ساير صنایع  مانند صنعت فيلم هاي سينمايي پي برد.عواملی کمی چون مدت زمان صرف شده توسط كاربر و عوامل کیفی چون گرافيك،صدا و تعامل، ابتكار سير داستان، كنجكاوي، پيچيدگي وتخيل، منطق، حافظه،بازتاب ها، مهارت هاي رياضي، چالش حل مساله و تجسم از جمله جنبه هاي فني، رواني و فردي است كه کاربر را جذب بازي ها ی رایانه ای  مي كند.كار مستقل، مداومت در بازي، لذت بردن از بازي، مشاركت فعال، تعامل مشاركتي، ساختار گروهي، يادگيري، رقابت يا همكاري گروهي و فرصت هاي برابر در بازي ازجمله عواملي است كه در فرد براي ادامه بازي ايجاد انگيزه مي كند.

در این مقاله سعی خواهد شد به موضوعاتی و محورهایی که در بازی های رایانه ای پرداخته شده و با بیان مصادیق و نیز شرکتهای بازی های رایانه ای که بیشتر با این محوریتها اقدام به ساخت بازی می نمایند اشاره شود.  متن کامل این مقاله را در ادامه همین مطلب ببینید.... 

نویسنده:مهندس مهدی حق وردی طاقانکی،فصلنامه عملیات روانی-شماره16 همچنین در پایگاه اینترنتی موعود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 5:38  توسط گروه مطالعاتی  | 

صهيونيسم از زمان شكل گيري به عنوان يك جنبش و پس ازآن تاسيس رژيم جعلي اسراييل با سيطره بر رسانه هاي گروهي و وسايل ارتباط جمعي، افكار جهانيان را به تسخير خود درآورد. يكي از مهم ترين ابزارهاي تبليغاتي كه اين جنبش توانست در خدمت خود درآورد، سينما است، زيرا اين مقوله به دليل دارا بودن جذابيت خاص و متنوع بودن موضوعات، مخاطبين بسيار زيادي را در برمي گيرد. صهيونيسم از اين ابزار براي ترويج افكار صهيونيستي و تبليغ براي رژيم اشغالگر قدس استفاده نمود. افكاري كه اصولابر پايه اقدامات نژادپرستانه پايه گذاري شده است. در اين راستا در مجله «الاخبار المسيحيه الحره» سال 1938 (1317) آمده است؛ «صنعت سينما در آمريكا كاملايهودي است و يهودي بي آنكه احدي در اين زمينه با او منازعه كند، بر آن حكم مي راند. تمام كارپردازان اين صنعت يا يهودي هستند و يا از دست پروردگان صهيونيست.»
    سينما از زمان تاسيس در قرن نوزدهم در راستاي دو هدف عمده به كار گرفته شد كه عبارت بودند 1- اهداف مادي و به دست آوردن سودهاي كلان 2- تسخير انديشه انسان ها از طريق انتشار افكاري كه مويد اهداف سياسي و اجتماعي آن ها باشد كه متاسفانه تاكنون نيز در اين راه موفق بوده است. در اين مطلب ما برآنيم تا به بررسي سينماي صهيونيستي بپردازيم. هر چند برخي بر اين گمانند كه منظور از سينماي صهيونيسم، سينماي اسراييل است، اما بايد گفت سينماي صهيونيسم اختصاص به زمان و مكان خاصي ندارد، بلكه سراسر جهان را دربرگرفته است و در حال حاضر بزرگ ترين شركت هاي سينمايي جهان مانند «متروگولدن ماير»، «كلمبيا»، «برادران وارنر»، «پارامونت»، «فوكس قرن بيستم»، «يونيورسال» و «هاليوود» را در قبضه خود گرفته است.
    تاريخ حضور صهيونيسم در سينما به كنفرانس صهيونيستي «پازل» در 1879 (1258) بازمي گردد. زيرا در بند سوم اين كنفرانس بر اهميت رسانه هاي فرهنگي براي ايجاد اسراييل و ضرورت رواج روح ملي بين يهوديان جهان تاكيد مي گردد. از اينجا بود كه صهيونيست ها به سينما توجه نشان دادند.

سينماي صهيونيسم را مي توان به چهار دوره تقسيم كرد:

دوره اول پس از كنفرانس پازل؛ در اين دوره صهيونيست ها به ساخت فيلم هايي برگرفته از داستان هاي تورات مي پرداختند و به تدريج اين انديشه را القا مي كردند كه فلسطين سرزمين موعود است. بعد از وعده «بالفور» در سال 1917 (1296) و اعلام فلسطين به عنوان اسراييل جديد، سينماي صهيونيسم در خلال فيلم هايي مانند «پسر زمين» و «ده فرمان» در سال 1925 (1304) و فيلم «صابر» به كارگرداني «الكساندر فورد» يهوديان پراكنده را براي مهاجرت به فلسطين تشويق مي كردند.
    دوره دوم پس از تاسيس رژيم صهيونيستي: در اين مرحله صهيونيست ها كه از تاسيس رژيم اسراييل فارغ شده بودند به ساخت فيلم هايي روي آوردند كه در آن ها اين مساله را تلقين مي كرد كه اسراييلي ها نماينده فرهنگ و تمدن پيشرفته بشريت هستند و در كنار آن اعراب را باديه نشيناني بي فرهنگ با خوي و منش غير انساني و مسلمانان را افرادي خشن و گروه هايي تروريست معرفي مي كردند تا از آن ها تصويري نامطلوب در اذهان به وجود آورند. بعد از حمله رژيم صهيونيستي به مصر و محكوميت جهاني اين رژيم حتي از سوي ايالات متحده آمريكا، صهيونيست ها به تهيه فيلم هايي پرداختند كه در آن اعراب را گرگ هايي گرسنه معرفي كردند و خود را ملتي با تمدن و داراي فرهنگ اصيل نشان مي دادند.
    دوره سوم پس از جنگ 1346: در اين دوره كه دوره طلايي سينماي صهيونيستي نيز محسوب مي شد، فيلم هايي ساخته شد كه در آن اين مضمون را تلقين مي كرد كه اعراب بايد قضيه فلسطين را فراموش كنند و وجود رژيم صهيونيستي را به خود بقبولانند. مردم جهان نيز بايد اين مساله را بپذيرند كه حق يهود در فلسطين از آن ها غصب شده بود كه بعد از چندين سال صهيونيست ها توانسته اند اين حق را اعاده كنند. در اين رابطه مي توان از فيلم «جنگ سينا» در سال 1968 (1347) و «نامم را نجوا كن» در سال 1972 (1351) به كارگرداني «جيمز كاموللر» را نام برد.
    دوره چهارم پس از جنگ 1352: در اين دوره سينماي صهيونيستي شاهد تحولي بنيادين بود. زيرا سينما به سمت ترويج فساد و فحشا پيش رفت.
    در اين دوره كارگردانان به توليد فيلم هايي به ظاهر علمي روي آوردند كه در خلال آن به تبليغ بي بندوباريهاي جنسي و اخلاقي مي پرداختند. پس از مذاكرات «كمپ ديويد» و صلح بين مصر و اسرائيل در سال 1976 (1355) كه سينما در همه ابعاد زندگي نفوذ كرده بود، سينماي صهيونيست گاهي به تبليغ انديشه يهوديان و قهرماني آن ها مي پرداخت كه نمونه آن فيلم «روز استقلال» به كارگرداني «رونالدا ميريچ» در سال 1996 (1375) بود كه جوايز بسياري از جشنواره ها را به خود اختصاص داد. بعضي اوقات نيز كارگردانان با ساخت برخي فيلم هاي مربوط به قضيه دروغين «هولوكاست» به برانگيختن احساسات جهانيان و يا به دست آوردن دلار تكيه مي كنند كه بهترين مصداق آن فيلم «فهرست شيندلر» ساخته «استيون اسپيلبرگ» در سال 1994 (1373) است. اين فيلم هفت جايزه اسكار را به خود اختصاص داد.
    

سينماي داخل رژيم صهيونيستي
    سينماي رژيم صهيونيستي تا قبل از جنگ 1967 (1346) محدود به سريال هاي كوتاه بود اما از اين سال به بعد با همكاري شركت هاي بزرگ سينمايي آمريكايي چون هاليوود به توليد فيلم روي آورد. ساخت فيلم در اين دوره مدتي به تاخير افتاد. زيرا ساخت فيلمي براي مخاطبان اسرائيلي چندان آسان نبود، به اين علت كه اولامخاطبان آن ها از لحاظ فرهنگ و تمدن يكسان نبودند و فيلمي كه با ارزش هاي فرهنگي يك يهودي آمريكايي تعارض چنداني نداشت با فرهنگ يك يهودي شرقي تبار مغاير بود و حتي ممكن بود آن را توهين به خود تلقي كند. در اصل، وجود و يا پذيرش يك فرهنگ ملي، ريشه دار و مشترك در سينما نمود پيدا مي كند. به عبارت ديگر سينما جزيي از فرهنگ است كه اولين مخاطبان آن دارندگان همان فرهنگ هستند. به همين دليل اكنون بعد از پنجاه سال تاسيس، چندان در اين عرصه موفق نبوده است.
    به طور كلي بايد گفت سينماي صهيونيسم در حال حاضر بر سينماي جهان سيطره دارد. يكي از متفكران مسيحي غرب در اين رابطه مي نويسد: «... آنها به وسيله خبرگزاري هاي جهاني، مغز جهانيان را شستشو داده است و به وسيله فيلم هاي مبتذل افكار جوانان و فرزندان ما را تغذيه مي كند و آنها را از آنچه خود مي خواهد سرشار مي سازد و جوانان را فاسد و تباه مي سازد تا هميشه در خدمت آنها باشند. صهيونيسم در خلال دو ساعت (مدت نمايش يك فيلم سينمايي) آداب و فرهنگي را كه معلم مدرسه، خانواده و مربي طي ماه ها تعليم و تربيت در اذهان جوانان ايجاد كرده اند، مي زدايد.» پس جاي شگفتي ندارد اگر مي بينيم كه پرچم داران صنعت سينماي جهان اغلب صهيونيست هستند. طبق برخي آمار بيش از 90 درصد كل دست اندركاران عرصه سينما از تهيه كننده و كارگردان تا بازيگر. فيلمبردار و مونتاژگر صهيونيست هستند. اخيراً شبكه جهاني اينترنت با انتشار سرمقاله اي تحت عنوان «آيا هاليوود صهيونيست است» فهرست مفصلي ازصهيونيست ها شاغل در هاليوود را ارائه داده است. در مقابل اين جهانگيري سينمايي صهيونيست ها، متاسفانه در جهان اسلام شاهد نوعي انفعال و بي اعتنايي به اين مقوله هستيم. صهيونيست ها با استفاده از اين ابزار توانسته اند قضاياي دروغيني چون يهودي سوزي (هولوكاست) را به جهان القا كنند اما مسلمانان تاكنون نتوانسته اند از اين رسانه استفاده بايسته اي كرده و به حقوق تاريخي و مسلم خود دست يابند. منبع:سايت پژوهه از روزنامه كيهان، شماره 19193 ، 7/7/87 ،صفحه10(تصوير روز)  لینک اینترنتی این مطلب از سایت مطبوعات ایرانی (مگیران)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 5:31  توسط گروه مطالعاتی  | 

نمادهای شیطان پرستان وفراماسونرهادربرنامه مثلث شیشه ای! چرا؟ 

نمادهای شیطان پرستان در برنامه مثلث شیشه ای

با تاسف بايد بگويم كه تلويزيون گاهي در غربگرايي و تقليد مبتذل، از حد مي گذارند و  گوي سبقت را  از شيطان هم مي ربايد! برنامه مثلث شيشه اي تقليد سطحي و صريحي از سمبل هاي شيطان پرستان  وفراماسونرها داشته است كه قطعا بايد اين اقدام مشكوك از جانب مسئولان امر پي گيري شود والا بيش از گذشته اطمينان مردم به صدا وسيما كم مي شود و ضررش در نهايت به چشم نظام خواهد رفت و مشخص است كه چه كساني سود مي كنند. بايد مسئولين امنيتي و سياسي نسبت به اين مسئله واكنش جدي نشان بدهند.

اما به صورت كاملا مستند بنا به تحقيقات مفصلم درباره فيلم ها و سمبل هاي شيطان پرستان(كه متاثر از خاندان لوي يهوديان صهيونيست هستند و از آنتوان لوي يهودي خط گرفته اند.) چندين سمبل كه در اين برنامه از اين گروه ضد خدا و صهيونيستي ديده ام بدين قرار است:

1- مثلث كه از اصلي ترين سمبل هاي اين گروه و فراماسونري است در دكور برنامه مثلث شيشه اي ديده مي شود: يكي زير پاي مجري و ميهمان، يكي ميز جلوي ميهمان، يكي بالاي سر ميهمان ومجري و يكي هم آرم برنامه و اسم برنامه كه در يم بدعت خطرناك از شب شيشه اي به مثلث شيشه اي تغيير نام پيدا كرد. البته  در تاريخ هنر غرب مسلم است كه اين نماد مخصوص هنر يونان وروم است كه شيطان پرستان هم به عنوان نماد خود برگزيده اند.

2-  هرم  نيز از اصلي ترين نمادهاي شيطان پرستان و فراماسونرهاست. اما مي دانيم كه هرم خئوپوس كه در دلار آمريكا هم به كار رفته است  و همينطور تركيب هرم خئوپوس و چشم كه ميز جلوي مجري كه بوسيله يك شيشه از وسط دو شق شده است دقيقا يادآور همان نماد است، مهم ترين سمبل هاي فراماسونري است كه در سمبل هاي شيطان پرستان هم ديده مي شود. نماد ابليسك (ستون سنگي شيطان) هم كه در مصر باستان و خورشيدپرستان هليوپوليس استفاده مي شده است وبعدها سمبل شيطان پرستان شد نيز استفاده زيادي از مثلث و هرم مي كند.

3- رنگ قرمز و تركيبش با زرد از اصلي ترين سمبل هاي اين گروه جعلي است كه در دكور استفاده فراواني از اين رنگ ها و تركيبش شده است.

4-رنگ قرمز صندلي و ميز مجري و ميهمان بسيار شبيه طيف قرمز مورد استفاده در سمبل ها و نمادهاي شيطان پرستان مي باشد. (براي اطمينان مي توانيد به سايت ها و وبلاگ هاي اين گروه مراجعه كنيد.)

5- آتش كه از نمادهاي اصلي اينهاست، با تركيب رنگ هاي زرد و قرمز و سفيد به وضوح پيداست.

6- تركيب رنگ قرمز و سياه اطراف دكور نيز كاملا شبيه فضاسازي هاي مراسمات و سايت هاي اين گروه گمراه است.

 

***نكته بسيار مهم اين است كه اين سمبلهاونمادها و رنگهادركنار هم به اين معنا به كار مي روند ودرتحليل نمادهابايد شرايط و زمينه ها وپيرامون نمادراهم تو جه داشته باشيم كه متاسفانه جمع شدن مجموع اينها كنار هم هيچ شكي را باقي نمي گذارد.

 

براي من كه مقالاتي درباره اين گروه نوشته ام و ساير دوستان گروه مطالعاتي شهيد آويني كه حدود چهار سال است كه در فيلم هاي هاليوودي و  مروج شيطان پرستي و سمبل ها و نمادهاي غربي ها كار كرده ايم،‏ اين امر مسلم است و از مسئولان امر مي خواهم كه هر چه زودتر دكور اين برنامه را عوض كنند و كارگردان و تهيه كننده اين مجموعه و دكوراتور را محاكمه كنند.  واقعا چرا بايد پول هاي بيت المال خرج تبليغ چنين گروه هاي كثيفي شود؟ چرا شبكه پنج صدا وسيما با نفهمي اش پياده نظام آنتوان لوي شده است؟ چرا بايد صدا وسيماي تايران به صهيونيست ها و آرمان ها و نمادهايشان سواري دهد؟ چرا تلويزيون  كارهاي خوب خود را به يكباره خراب مي كند؟ چرا؟ منتظر جواب ها و اقدامات مسئولين هستم.  

 

***برای مطالعه بیشتر ر.ک:

--شوالیه های معبد، مبانی نظری فراماسونری جهانی، نوشته هارون یحی، ترجمه :‏موعود، نشر هلال،چ اول، تهران،1386.

--زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، عبدالله شهبازی، موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، چاپ اول ۱۳۷۷،

--مبانی فراماسونری، نوشته گروه تحقیقات، ترجمه جعفر سعیدی، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ دوم، تهران ، 1376.

--کتب اسطوره شناسی و نمادشناسی.

--قاموس کتاب مقدس(برگردان و تالیف مستر هاکس نشر اساطیر چاپ اول ۱۳۷۷ تهران) ذیل کلمات شیطان و مار و اژدها و هیولا و دجال و وحش.

--دائره المعارف کتاب مقدس (ویراستار ومسئول گروه ترجمه: بهرام محمدیان، نشر سرخدارچاپ اول ۱۳۸۱) ذیل کلمات شیطان و مار و اژدها هیولا و دجال و وحش.

--مقاله داستان حقیقی کابالا، هارون یحیی، ترجمه باران خردمند، مجله موعود.

-- اسطوره هاي صهيونيستي،بخش چهارم، مجله رواق انديشه و هنر (ماهنامه تخصصي خانه هنر و انديشه مركز پژوهش هاي اسلامي صداوسيما) شماره نوزدهم(بهمن1386) بخش اسطوره شیطان قدرتمند، پرستش شیطان  با پیامبری یهودی و شماره بیستم، بخش پنجم مقاله اسطوره های صهیونیستی.

--مقاله  همان شيطان خودمان، تمثال هاي قرون وسطايي از شيطان ناتوان در سينماي نوين آمريكا،‏كلي جي وايمن، ترجمه:ناصر رفيع، مجله عصر آدينه، شماره اول،بهار1385، ص126. ‏

--خواندن اين مقاله هم جالب است: شناخت بيشتري از شيطان يهودي-مسيحي هاليوودي:

 http://naghdefilm.parsiblog.com/Archive54324.htm 

 

--------------------------------------------------------------------------------

بعدالتحرير:با توجه به استقبال خوب دوستان از اين نوشتهُ مطلبی تكميلي به نقل از بخش چهارم مقاله مفصل اسطوره هاي صهيونيستي در شماره۱۹مجله رواق انديشه وهنر(ماهنامه تخصصي خانه هنرو انديشه مركز پژوهشهاي اسلامي صداوسيماُبهمن۱۳۸۶)درباره سابقه يهودي-صهيوني فرقه جعلی شيطان پرستي مي آورم:

 

خاندان يهودي لوي(لاوي)، پايه گذاران و مروجين شيطان پرستي

 شيطان پرستي (ساتانيسم/Satanism ) يكي از اين نحله‏هاي مجعولي است كه در دو دهه اخير، حاكم بر بسياري از آثار هاليوود بوده است و يهود دنياپرست هم با پشتيباني مادي و فكري سعي در ترويج اين خرافه عصر پساصنعت داشته است. كمپاني‏هاي يهودي و صهيونيست، امروز هم سردمدار جريان انحرافي معنويت گرا در هاليوود شده‏اند و معناگرايي را بعضاً به پرستش نيروي متافيزيكي شروري فروكاهيده‏اند. به دليلِ تازگي اين مكتب مجعول، خصوصاً در جامعه ما و ساير كشورهاي اسلامي، لازم است كه تبيين دقيق‏تري در مورد اين اسطوره صهيونيستي داشته باشيم.

 همانطور كه گفته شد در ميان اقوام باستاني و اديان تحريف شده، بزرگ نمايي قدرت شيطان وجود داشته است؛ ولي آنچه به نام «شيطان پرستي» امروزه عده‏اي غافل و فريب خورده را به دور خود جمع كرده است، دست پختِ يكي ازخاندان‏هاي سابقه دار يهودي مي‏باشد. «خاندان لاوي» (لِوي) كه برخي از آنها با همين نام خانوادگي و برخي با شهرت «كوهن يا كاهن» و اسامي شبيه به اينها، از قرن سيزدهم ميلادي تاكنون، هشت سده است كه تاريخ مدون و انسجام خانوادگي کم نظيري دارند.[1]  «تودروس ابولافي» رئيس و حاخام كاستيل وليون (اسپانياي قرن13م.) بود كه يهوديان وي را از نوادگان خاندان سلطنتي يهود مي‏دانستند. اين خاندان نقش بسيار مهمي در تجهيز سپاهيان صليبي عليه مسلمانان در شمال اندلس داشتند و از همان سده سيزدهم با فرقه شهسواران معبد[2] رابطه نزديكي داشتند. اين فرقه غارتگراني بودند كه حاصل پيوند شوم شهسواران (شواليه‏هاي) مسيحي و زرسالاران يهودي بودند و عمليات خويش را در هاله‏اي از سِرّ مي‏پوشاندند و خود را «عارفان راز دان الهي» مي‏نماياندند. اينان از ابتدا متأثر از كاباليست‏هاي يهودي بودند و از ابتدا با سازمان پنهان و قدرت طلب فراماسونري تعامل گسترده‏اي داشتند و «لُژكهن اسكاتلند» را كه هنوز هم شاخه اصلي ماسوني به شمار مي‏رود، در سيطره خود گرفتند.[3]

 خاندان لوي پايه‏گذار مكتب رازآميز كابالا(قبالا) هم بودند كه اين مكتب، عرفاني ناقص و متاثر از ميترائيسم (خورشيد پرستي) و بت پرستي مصر باستان و خدايان روم و يونان باستان بود. البته در كاباليسم از مفاهيم عرفان اسلامي هم استفاده‏هاي ناقصي شده است.[4]  كابالا تداوم زميني همان پادشاهي داوودي در ملكوت بود، يعني همان ايده «جهاني شدن پادشاهي داوودي يهود» كه اكنون پوسته‏اي عرفاني و رازآميز برگرفته بود.[5]

 امروزه هم شيطان پرستي با نمادهايي و تفكراتي برگرفته از ميترائيسم و هلنيسم و مصر باستان، سعي در ترويج بي‏ديني و لاقيدي و بت‏پرستيِ پس از مدرنيته دارد. باز هم فردي از خاندان يهودي لوي، بنام «آنتوان لوي/ لاوي» با نوشتن «انجيل شيطاني» و برپايي «كليساي شيطان»[6]از سال 1966م. سعي در تخريب دين مسيحيت و عرفان ناب اسلامي دارد و با ترويج اين مكتب تصميم دارد اروپا و آمريكا را هر چه بيشتر زير سيطره اليگارشي يهودي ببرد. در اين مکتب مانند كابالا، سحر، جادو، رازورزي، وثنيت و ماده گرايي همچون سم به رگ‏هاي بشر وارد مي‏شود.[7]

 

پاورقي ها و منابع:

[1]. در سده سيزدهم ميلادي مهم‏ترين خاندان يهودي دربار آراگون كه به قدرت و ثروت زيادي در جنگ‏هاي صليبي رسيد، خاندان لوي بود كه در آراگون به نام‏هاي ابولاوي، ابن لاوي، كاوالريا و كابالريا شناخته مي‏شدند.

.[2] طريقت شهسواران معبد، در آغاز نام دسته‏اي از شواليه‏هاي فرانسوي بود كه پس از اشغال بيت المقدس به دست صليبي‏ها در سال 1118م. در اين شهر ايجاد شده و حفاظت از زائران مسيحي را بر عهده داشتند و نام خود را سربازان فقير مسيح و معبد سليمان گذارده بودند. به تدريج با انسجام و شهرت فراواني به صورت مزدوران مسلحي براي پادشاهان صليبي درآمدند و در 1291 كه جنگ‏هاي صليبي پايان يافت، به اروپا بازگشتند ولي سازمان خود را حفظ كرده و رئيسي انتخاب كردند به نام استاد اعظم و به صورت پنهاني تداوم و حيات دادند، ولي در سال 1304 فيليپ چهارم آنان را مخل امنيت فرانسه تشخيص داد و افراد آن را به جرم‏هاي فساد و جنايت و آشوب، دستگير كرد و در سال 1312 پاپ آنها را منحل اعلام كرد و فيليپ آخرين استاد اعظم ظاهري آنها ژاك دموله را در ملا عام اعدام كرد ولي آنها در مناطقي چون پراونيس فرانسه پنهان شده و در قالب فراماسونري و كاباليسم ايده‏هاي مادي و مشركانه و قدرت پرستانه خود را تا به امروز دنبال كرده‏اند. امروزه طريقت شهسواران معبد از شاخه‏هاي مهم فراماسونري است و آداب خاصي دارد و در تمام طريقه‏هاي ماسوني نام «ژاك دموله» آخرين استاد اعظم رسمي اين فرقه، بسيار گرامي است و نام «فيليپ چهارم»، قاتل «دموله» بسيار منفوراست. به عقيده بسياري ازمورخان، جنبشي كه در سال 1381م در انگليس عليه كليساي كاتوليك با نام «شورش روستاييان» ايجاد شد، توسط عوامل پنهان باقيمانده همين گروه بود و پنجاه سال بعد باز يك كشيش به نام«John Huss /جان هالس» در جنوب اطريش (بوهيما)، شورشي را با كمك همنيان عليه كليساي كاتوليك آغاز كرد. هدف اينان دگرگوني فرهنگي مسيحي پايه‏اي اروپا و جايگزيني آن با فرهنگي الحادي- كاباليستي- سكولار بود كه از اصول لائيك مصر و يونان باستان پيروي مي‏كرد. اين حركات به رنسانس و اخراج دين از صحنه زندگي مردم اروپا و تسلط اومانيسم و زرسالاري يهودي بر اروپا و آمريكا انجاميد. ر.ك: زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيان و ايران، همان، ج 2، ص 27-26 و همان جلد، ص 243 به بعد، فصل دسيسه‏هاي سياسي و فرقه‏هاي رازآميز و همچنين ر.ك: داستان حقيقي كابالا، هارون يحيي  (انديشمند ترك تبار که سرپرست نويسندگان کتاب ارزشمند مباني فراماسونري هم بوده است)، ترجمه باران خردمند، مجله موعود، شماره 62.

[3] .داستان حقيقي كابالا،همان منبع وهمچنين كتاب مباني فراماسونري (فراماسونري و يهود)،همان.

[4] .همان منبع، در مورد كاباليسم و عرفان‏هاي دوران پست مدرنيسم در ادامه همين مقاله، مطالب مفصل‏تري خواهيم آورد.

[5]شخينا» در كاباليسم‏هاي، تجلي روحاني داوود مي‏باشد كه حامل نور در دنياي ماوراء زميني است، همانطور كه خود جسم زميني حضرت داوود نبي پس از موساي نبي(عليهم السلام) حاصل نور در دنياي زميني بود.

[6]. Satanic Bible كتاب مقدس شيطاني است و  Satan Church ، كليساي شيطان است كه آنتوان لوي به عنوان پيامبر شيطاني براي انسجام هر چه بيشتر اين مكتب منحرف مادي، آن را در آمريكا پايه گذاري كرد.

[7].مورخ يهودي كابالا، «تئودور ريناچ» مي‏گويد: «كابالا سمي است كه به رگهای يهوديت وارد مي‏شود وآن را كاملاً دربرمي‏گيرد.» ر.ك: داستان حقيقي كابالا، همان منبع، به نقل ازاين منبع:  

Mesta H.Webter,Secret societies and subresive movements,p299

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 4:32  توسط گروه مطالعاتی  | 

اصول كلي حاكم برفيلم ‌هاي آخرالزمانی هاليوود / پروژه آخر الزمان سازي Hollywood

فهرست مقاله رادراینجا می بینیم ومتن کامل آن رادرادامه مطلب می آوریم:

اشارتی تاریخی

انواع آخرالزمان در سينما

مباني و پيش‌زمينه‌هاي آثار آخرالزماني سينماي غرب

 1. كاباليسم (تصوّف يهودي) 

2. عهد عتيق و تاريخ و عقايد و احكام و اسطوره‌ها و سمبل‌هاي يهودي

3. مسيحيت صهيونيستي و يهوديزه و عهد جديد و تفاسير صهيونيستي _ توراتي از آن

4. شيطان گرايي و سيطنيسم

5. اسلام‌هراسي و كاشتن بذر تنفر از مسلمانان

پاورقي‌ها و منابع/ متن کامل مقاله را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 5:13  توسط گروه مطالعاتی  | 

 

قربانیان صهیون

از سایت ارنست زوندل :
 THE ZUNDELSITE 

This page is dedicated to the hundreds of people who have put their lives, reputation and freedom on the line to bring truth to the world.


Dr. Fredrick Toben - latest victim!

Though German in origin, Dr. Fredrick Toben was raised in Australia as an Australian citizen, and speaks both English and German. Becoming interested in exonerating the German people from the anti-German racism of the Holocaust legend, he at first edited a revisionist journal called Truth Missions, which was later renamed Adelaide Institute Newsletter. He then broadened out to establish Australia's revisionist website, Adelaide Institute. He has personally visited the site of Auschwitz and burrowed under the ruins of the alleged gas chamber, being unable to find the four holes in the roof which were supposedly used to throw in gas pellets. He conducted regular dialogue with Exterminationists, and did not expect to be arrested when he visited Prosecutor Klein in Mannheim, Germany, for a private discussion on the Holocaust laws in Germany, which make it mandatory to accept the entire Holocaust story.

Nevertheless, he was arrested by Klein and police chief Mohr in Mannheim, Germany, in April, 1999, and was awaiting trial for being a "holocaust denier" for seven months. He then was tried and sentenced to ten months imprisonment, but released from prison while awaiting his appeal. He left Germany and did not return for his appeal trial.


Paul Rassinier

Barred from entering Germany for trying to give testimony for the defense in political trials.

Background and contribution:

Born in 1906, Rassinier, a school teacher, is seen as the Father of modern European Revisionism. A French resistance fighter and friend of the Jews, he was imprisoned by the Germans for his illegal activities in Buchenwald and Camp Dora where he worked in the underground rocket factories. He was elected after the war as a member of the French National Assembly for the Socialist Party. Rassinier nonetheless wrote groundbreaking Revisionist books.


Dr. Robert Faurisson

At least 10 times physically assaulted by Holocaust Enforcers; on several occasions nearly killed. Jaws broken. Teeth knocked out. Hospitalized for weeks. Persecuted mercilessly in endless legal battles.

Background and contribution:

Known as the "Dean of the world-wide Revisionist movement" and principal teacher of Ernst Zündel, Dr. Faurisson first discovered the technical and architectural drawings of the Auschwitz morgues, the crematories and other installations. He was also the first to insist that only a U.S. gas chamber expert could unravel the technical impossibility of the Auschwitz homicidal gassing story - as falsely told to the public for over half a century. Zündel mentor, advisor and trial witness in the 1984 preliminary hearings and in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials. Slated as expert witness for the 1991 Munich trial of Ernst Zündel. (The prosecution dropped the Anne Frank Diary part of the charge in mid-trial after they learned that Dr. Faurisson was going to testify to that point.)


Thies Christophersen

Forced to flee from country to country. Hounded to death after numerous acid attacks, arson, and attempts on his life and property.

Background and contribution:

As a German agrarian expert, Christophersen was stationed at Auschwitz in the critical period 1943-44. As a German expert, he had access to the entire camp. He took valuable photographs at the time. He was the first Revisionist eyewitness to come forward stating categorically that there were no gas chambers for killing humans in Auschwitz. He wrote the famous booklet, "Die Auschwitz-Lüge", (The Auschwitz Lie) translated into many languages. Zündel witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Judge Wilhelm Stäglich

Was tried and convicted in post-war German courts. Had his doctorate stripped from him and his pension cut for speaking out.

Background and contribution:

Judge Stäglich, stationed during WWII in the Auschwitz area with an anti-aircraft unit, published a groundbreaking book "Der Auschwitz Mythos" (The Auschwitz Myth) - seized, forbidden and destroyed by West German court order.


Joseph Burg (Ginzburg)

Persecuted and beaten by Holocaust Enforcers of Jewish Defense League type thugs. Denied burial in the Munich Jewish cemetery. (Ernst Zündel and Otto Ernst Remer gave the eulogies.)

Background and contribution:

Author of many books ("Schuld und Schicksal", "Zionazi", "Das Tagebuch der Anne Frank", "Auschwitz in alle Ewigkeit" etc.) as well as many pamphlets and two documentary interviews with Ernst Zündel. Chief Jewish advisor, mentor and Zündel witness in the 1988 Great Holocaust Trial.


Professor Arthur Butz

Vilified and persecuted for almost three decades.

Background and contribution:

An American electrical engineer and university professor, Butz wrote the "Bible" of modern Revisionism titled "The Hoax of the 20th Century". This book, which deals with most details of Holocaust lore from "shrunken heads" to "Jewish soap" and "gassing" claims, more than any other influenced Ernst Zundel in his Revisionist research.


Haviv Schieber

Driven to attempted suicide

Background and contribution:

A Polish Jew and former mayor of Ber Sheeba in Israel, Schieber taught Ernst Zündel much about Israeli reality. He was an Israeli Revisionist, wanting to revise Israel's attitudes, institutions and borders. He fled Israel to find safety in the USA, was denied political asylum at first, and tried to take his life by slashing his wrists at Washington, D.C. airport on the day of his deportation. He was finally allowed refuge from Israeli persecution in the US in the early 1970s.


Francois Duprat

Killed for distributing the French language version of "Did Six Million Really Die?"

Background and contribution:

A French writer, historian and educator, Duprat had introduced the booklet "Did Six Million Really Die?" in France by publishing the first French translation. He also published "The Mystery of the Gas Chamber." He was only 38 years old when his car was blown up by a bomb and he was assassinated on March 18, 1978. His wife, who was with him in the car, lost the use of her legs in this terrorist act. Two Jewish groups took credit for the assassination - the "Jewish Remembrance Commando" and another group who identified itself as ". . . Jewish Revolutionary Group." The assassins were never found.


Ditlieb Felderer

Charged, tried, convicted and jailed in Sweden. Vilified in the press. Forced to live in exile.

Background and contribution:

Felderer, at one time a prominent Jehovah's Witness, is known as an early researcher into the physical evidence in every major concentration camp in then Communist Eastern Europe. Felderer took over 30,000 photographs of every conceivable detail in the camps. He discovered that there was a swimming pool for the inmates in Auschwitz, modern hospital facilities, including a gynecological section, as well as an orchestra, live theatre, well-stocked library, and sculpting classes. He discovered the musical score of the "Auschwitz Waltz" in the secret archives accessible only with special permission. He found that an intimate role was played by Jehovah Witnesses in the camps, who cooperated with the SS-Administration, and he exposed the lie of the 60,000 Jehovah's Witnesses killed. (On his initiative and insistence, the inflated number was reduced to 203) [Trial Transcript Vol. 18, 4226 to 4229; 4645]. For his Revisionist work, Felderer was excommunicated - that is, drummed out of the Jehovah Witnesses' sect. He has been persecuted by the Holocaust Enforcers ever since. Felderer is known for his weird sense of humor and outlandish, offensive cartoons. He believes that deliberate Holocaust liars and history falsifiers should not have their sensibilities spared. This idiosyncrasy of Felderers is being exploited by Holocaust propagandists in counter-attacks against him. Zündel advisor and witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Professor Austin App

Persecuted for his courageous and tireless truth campaign for two generations on behalf of German-Americans.

Background and contribution:

A German-American community leader and author of many booklets and tracts - among them "The Six Million Swindle," "Action on a War Crime," "The Bombing Atrocity of Dresden," "Ravaging the women of Conquered Europe," and many others - Professor App was an early guide of Ernst Zündel.


Ernst Zündel

Three documented assassination attempts by fire and pipe bombs. Endless legal harassment leading to repeated jailings and bankrupting of his graphic arts business.

Background and contribution:

Nicknamed the "Revisionist Dynamo" or the "Revisionist Renaissance Man" for his untiring Revisionist Truth Campaign and his comprehensive grasp of complex political issues, Zündel - more than any other Revisionist on earth - caused the Holocaust Hoax to become a mainstream topic of discussion. Extensive chronological biography on the Zundelsite.


Jim Keegstra

Lost his job and his reputation was destroyed. Prevented an arson attempt against him. Was convicted to a $3,000 fine after 10 years of costly litigation. Was financially ruined by his ordeal.

Background and contribution:

A Canadian school teacher of Dutch background, Keegstra taught both sides of the Holocaust and other questions of history. He was charged under Canada's infamous "Hate Laws", and was tried and convicted. He appealed - and was re-tried and re-convicted. Three times, his case went to the Supreme Court. He ultimately lost. Zündel witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


Frank Walus

Attacked seven times by Jewish assailants; nearly killed in an acid attack. Lost his US citizenship and his home to pay for his defense.

Background and contribution:

A Polish German-American auto worker, Walus was targeted and accused falsely by Simon Wiesenthal to be a "Nazi War Criminal." Vilified by the US media in a vicious campaign as the "Butcher of Kielce", Walus fought bravely against his tormentors of the Office of Special Investigations, also known as the US "Nazi Hunters". He ultimately won his case against them in a costly appeals process but died after several massive heart attacks - a bitter, financially ruined man. He refused to be buried on US soil because he felt the country had betrayed and failed him. Zündel witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


Emil Lachout

Mercilessly hounded by Austrian authorities and the Austrian lapdog media for over a decade. Forced to undergo a humiliating psychiatric assessment.

Background and contribution:

An Austrian school teacher, former military police man and Boy Scout leader, Lachout's name is associated with the famous Müller-Lachout document. He ultimately won his case in the European Court of Human Rights. Austria must pay him compensation but hasn't done yet - so far. Never a man to do things by halves, Lachout is demanding an apology from the Austrian State. Zündel witness in the 1988 Great Holocaust Trial.


Henri Roques

Had his doctorate revoked.

Background and contribution:

Henri Rocques is a French author and researcher who exposed the Myth of Pope Pius XII's complicity in the Holocaust. His doctoral thesis made world-wide headlines in 1986 when, for the first time in the nearly eight-century history of French universities, a duly awarded doctorate was quickly revoked on French government's orders, after an outry by the Leftist-Jewish media in France. In a tightly argued dissertation, Rocques came to the stunning conclusion that the allegations of mass gassings of Jews made by SS officer Kurt Gerstein were groundless, and that the supposed Roman-Catholic coverup of this "slaughter" are false. He further concluded that postwar academics deliberately falsified key parts of the already tortured Gerstein testimony. His dissertation was eventually published by the Institute for Historical Review in book form under the title "The Confessions of Kurt Gerstein."


Tjiudar Rudolph

Imprisoned in Germany for lengthy stints for "doubting the Holocaust", even though he was in his mid-eighties at the time.

Background and contribution:

A former German Security Service member, fluent in five languages including Yiddish and Polish, Rudolph was involved with organizing Red Cross inspection tours of Auschwitz and other camps during the war. He wrote numerous Revisionist articles. He accompanied Fred Leuchter as translator to Auschwitz and Maidanek in 1988. He was charged and convicted for publishing a newsletter disputing the "Six Million" story. Zündel witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Udo Walendy

Convicted and imprisoned in Germany for 15 months, even though already in his seventies and in poor health with a serious heart condition.

Background and contribution:

A prolific German researcher, writer and publisher of numerous books and a series of popular booklets called "Historische Tatsachen"- ("Historical Truths") including the German version of "Did Six Million Really Die?" and the German language version of the Leuchter Report #1 - Walendy was dragged before the courts numerous times. His home and offices were frequently raided by the police. Business files, books, printing plates and computers were confiscated. Zündel advisor and witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Fred Leuchter

Arrested and jailed in Germany. Financially ruined.

Background and contribution:

An American execution expert, Leuchter designed and maintained gas chambers for several US penal institutions. He was sent by Ernst Zündel to investigate Auschwitz, Majdanek, Dachau, Hartheim and other alleged "Nazi Death Camps" and "gassing facilities." Author of the devastating series of Leuchter Reports. (I, II, III, IV) and many articles and videotaped presentations that resulted from these investigations, Leuchter was blacklisted in the US and hounded by the Holocaust Promotion Lobby and the world's lapdog media. He was arrested and jailed in Germany for giving an anti-Holocaust lecture for Günther Deckert, a well-known political party leader. Allowed out on bail, Leuchter returned to the US. and chose not to go back to Germany to stand trial. Nonetheless, he lost his livelihood as a result. Sensational Zündel witness in the Great Holocaust Trial in 1988. Leuchter, although present in the courtroom in Munich, was not allowed to testify about his research findings in Auschwitz for Ernst Zündel in the German (Munich) Trial in 1991.


David Irving

Convicted, jailed, fined, deported and barred from numerous countries - and hounded world-wide by Holocaust Enforcers.

Background and contribution:

A prolific British author of approximately 36 books and recognized authority on Hitler and World War II, Irving pretty much believed and accepted the standard Holocaust version - until he read the Leuchter Report. He agreed to testify as the last witness for the defense in the 1988 Zündel Trial. His appearance was a sensation! In the following years, he went on widely publicized and acclaimed Canada- and America-wide lecture tours. He traveled as a speaker through several European countries, with headlines and controversy dogging his every step. He drew packed houses and infuriated the Holocaust Lobby, which reacted with vicious smear campaigns and managed to have Irving arrested and convicted in Munich, Germany, for "defaming the dead." This conviction caused Irving to be ultimately banned from Canada, Australia, Italy, New Zealand and South Africa. He was deported in handcuffs from Niagara Falls, Ontario, after a farcical Immigration hearing, during which he was held and treated in jail like some common criminal - for weeks! He has been hounded by the Holocaust Enforcers ever since. A combative man, Irving has lately gone on counter-attacks and is suing the British Board of Jewish Deputies and American Jewish Holocaust Promoter, Deborah Lipstadt and her publishers. Zündel witness in the 1988 Great Holocaust Trial.


Ivan Lagace

Became the target of several Royal Canadian Mounted Police raids. Resigned from his job as crematory director after receiving endless threats by anonymous callers and from thugs claiming to be the Jewish Defense League.

Background and contribution:

A crematory expert from Calgary, Alberta, who had been responsible for the disposing of 10,000 bodies in his career, Lagace finally sorted out - publicly and in open court - all the fanciful lies about the Germans supposedly "cremating multiple corpses in single corpse retorts" in Auschwitz, Birkenau and elsewhere. Lagace's testimony put an end to the wild claims by so-called "death camp survivors" about ". . . cremating bodies in five minutes" etc. His testimony - together with Fred Leuchter's findings as well as the lab results presented by Dr. James Roth of Alpha Laboratories from the soil and rock samples Leuchter had brought from Auschwitz to the USA - spelled the death knell of fanciful "survivor" claims. Lagace was raided by the Royal Canadian Mounted Police in his crematory office where he was making notes and keeping photographs taken for future court cases hidden in a container for human ashes. Zündel witness in the Great Holocaust Trial of 1988.


Gerd Honsik

Convicted, fined and driven into exile.

Background and contribution:

Honsik, an Austrian writer and poet, wrote several devastating books - one exposing Simon Wiesenthal, one titled "Freispruch für Hitler" and a third "33 Witnesses against the Gas Chamber Lie." He was convicted in Austria and Germany to fines in excess of DM 50,000 and forced to go into exile in Spain where he now lives, Gerd Honsik writes a monthly Revisionist newsletter in tabloid format titled "Halt!" ("Stop!") - meaning "Stop the hatred and lies!"


Walter Lüftl

President of Austrian Chamber of Engineers relieved from his elected post after questioning Gas Chambers story on enginering grounds

Background and contribution:

Lüftl was elected to represent 4000 austrian Architects and Construction engineers and was for years a court approved expert witness in cases involving engineering matters.  Simon Wiesenthal and his friends in the media agitated, till the highly respected head of his own engineering firm was dismissed from his post. He had circulated privately what has since been published as the Lüftl Report in which he questions the Gassing story on technical grounds.


Imre Finta

Victimized by the media and financially totally ruined by civil law suits mismanaged by his first lawyers. Criminally charged and prosecuted as a "war criminal" in Canada.

Background and contribution:

A retired Hungarian police captain, Finta was accused by Sabina Citron and others for allegedly persecuting Jews in Hungary during the war. After lengthy legal battles, he was ultimately acquitted by unanimous jury verdict when Ernst Zündel's attorneys, Doug Christie and Barbara Kulaszka, took over his defense and won his victory in court. The jurors obviously did not believe the many Israeli and Jewish eye-witnesses!


Otto Ernst Remer

Tried and convicted to more than one year imprisonment, even though he was over 80 years old and in ill health.

Background and contribution:

A German war hero who successfully thwarted the military putsch by German traitors against Hitler in Berlin on 20 July 1944, Remer seized the political opportunity brought about by the revelations of the Leuchter Report. He made the findings known to millions of people by privately publishing "Die Remer Depesche", a mass circulation tabloid style newspaper. The German vassal regime came down hard on the old soldier. He was tried and convicted to prison. He went into exile in Spain, wheelchair-bound, where he died. His widow now has to fight for her pension. She refuses to return his ashes to Germany until such time when her husband's remains can be returned under honorable circumstances.


Jerome Brentar

His reputation tarnished and his company boycotted, Brentar lost his livelihood for saving a man from the noose.

Background and contribution:

This Croation-American trained social worker and Christian activist has helped every falsely accused "war criminal" - from Frank Walus to Dr. Arthur Rudolf to Mr. Bartesch. He was of immense help to John Demjanjuk. Due to the tireless work of this saintly man, Walus and Demjanjuk won their cases in the end. Brentar spent almost $500,000 of his own funds to help pay for the lawyers' fees, translators, flights, hotel accommodations, meals, and witness fees. He lost his once thriving Travel Agency because of the vicious publicity engendered, and now lives at the edge of poverty in forced retirement on his social security pension. Zündel researcher, advisor and witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


John Demjanjuk

Extradited, charged, tried, convicted and sentenced to death by hanging. Spent many years in prison.

Background and contribution:

Demjanjuk was a Ukrainian autoworker and former camp guard whose grotesque case saw him extradited to Israel from the USA for trial. Convicted to death by hanging, but ultimately released by the Israeli Supreme Court, who obviously did not believe what must have been the perjured or false testimony of Israeli eye-witnesses, Demjanjuk was saved from the noose because Jerry Brentar worked day and night to search and find exonerating documents, eye witnesses and handwriting experts to save Demjanjuk's life. America has returned his passport and must pay him his pension for all the years of his imprisonment. Hopefully, part of that money will go Jerry Brentar to recover his outlays.


Germar Rudolf

Accused, tried and convicted in Germany. Career and doctorate dissertation ruined. Driven into exile.

Background and contribution:

This brilliant, German-trained chemist re-examined Auschwitz, Birkenau and other installations and buildings, testing rocks, soil and other physical samples for traces of Zyklon B. Following the pioneering work of Fred Leuchter, he put the final nail into the coffin of the Auschwitz story. Even though he did scientific work and was utterly apolitical, Rudolf's home and office were raided, computers seized etc. He was charged and tried in Germany for not believing in the standard Auschwitz story. As a scientist, he found the "gassing" claims to be scientifically untenable and, therefore, absurd. A modern day Galileo, Rudolf was found guilty and convicted because he refused to renounce scientific facts and his own scientific tests and findings. He was facing jail when he went into exile with his young wife and two babies. He now edits and publishes devastating refutations of the Allied Propaganda claims in a German-language journal. The Holocaust Enforcers are dogging his steps, and he faces endless hassles and trials, should the "German" vassal authorities ever get a hold of him. Zündel expert witness in chemistry in the Munich trial in 1991 - disallowed by the judge at the request of the prosecution.


Attorney Jürgen Rieger

Attacked and beaten. Car blown up. Professional reputation and career ruined.

Background and contribution:

Long-time Zündel attorney in Germany, Rieger has been a defender of German patriots since his law school days. He has drawn the ire of the Holocaust Enforcers by winning the 1981 Zündel case in Stuttgart against the false claim that Zündel had published "hate literature", and winning several cases against the German vassal regime who had confiscated Zündel's postal bank account, unfreezing DM 30,000 in the process. He also managed to regain for Zündel his confiscated German passport - after a six-year legal battle. Rieger was attacked and beaten unconscious in broad daylight after leaving a Hamburg courthouse and had to be airlifted, near death, by helicopter to the trauma unit of the hospital of Hamburg University, where he lay unconscious for days. The assailants escaped after their assassination attempt. German police later caught one Turkish "guest worker" who was tried - and let go! The other culprits were never found.


Attorney Doug Christie

Targeted professionally on numerous occasions with spurious charges of "unprofessional conduct" lodged with law societies in Canada.

Background and contribution:

Undoubtedly the finest constitutional and civil rights lawyer of his generation in Canada, Christie is known for his exceptional defenses of Ernst Zündel, Jim Keegstra, Malcolm Ross, Imre Finta and many other persecuted dissidents in Canada - and even the octogenarian, aristocratic Lady Birdwood in England. Under constant threat by busybodies in various law societies, usually the target of Jewish Holocaust Lobbyist complaints, Christie has frequently been intimidated during the Zündel trials by judges who threatened him with contempt of court when he called their arbitrary decisions into question. He is hated by all enemies of freedom, by many groveling politicians and the intellectual prostitutes in the Canadian media establishment. Christie has headed the Zündel legal defense team for over 15 years.


Attorney Kirk Lyons

Viciously character-assassinated by the media and "Jewish defense" organizations after defending the rights of US patriots.

Background and contribution:

An American civil rights lawyer of note, skill and courage and defender of many patriots, especially the "Dead of Waco," Lyons has represented people like Fred Leuchter in controversial cases, and has lately been targeted by the conservative "Spotlight" for "special media treatment" because he won a large suit against a law firm which had mismanaged a case involving one of his clients, the former Populist Party of the USA and Don Wassal. Character assassins are still trying to falsely link Lyons to the Oklahoma City bombing via a client of his, Andy Strasmeir, son of a famous German political operative and advisor to Helmut Kohl. Lyons has also defended patriots in the famous "Fort Smith Sedition Trial" and has since been vilified by the ADL.


Bradley Smith

Viciously character-assassinated and kicked off his web server.

Background and contribution:

A Libertarian, former bookstore owner, bullfighter, writer and broadcaster, Smith runs the wildly successful "Campus Project", placing ads in college and university student papers and asking for an open debate on the Holocaust. He is the owner of the popular CODOH website, known to be one of the top mainstream Revisionist websites on the Net, running head-to-head with Greg Raven's new Institute for Historical Review website now under construction. The Holocaust Lobby is relentless in its attacks against Bradley Smith, who speaks fluent Spanish and has moved to Mexico to cut costs. Zündel defense witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


Michael Hoffman II

Viciously character-assassinated.

Background and contribution:

Hoffman is a former Associated Press reporter and author of the first book on Ernst Zündel's 1985 Trial, a biography that has undergone many printings. He is an indefatigable Revisionist researcher. He publishes a monthly newsletter titled Revisionist History, and is the author and publisher of numerous books and booklets. A noted, talented speaker and producer of Revisionist videos, Hoffman is also one of Revisionists' most skilled and passionate writers. He has drawn the Holocaust Lobby's ire for his grass roots street level activism and manly courage.


Ingrid Weckert

Tried, convicted and fined.

Background and contribution:

One of the best-known German historical researchers and writers, Weckert is best known for her book on the events leading up to Kristallnacht - a book called "Feuerzeichen" (Flashpoint). She has been subjected to police raids, during one of which Ernst Zündel was arrested in her apartment in Munich. A former tourist guide for travel agencies, she reads and speaks Hebrew. She knew Menachim Begin and other Jewish leaders personally and frequently visited Israel. In 1998, she was tried, convicted and fined DM 3,500 for writing a Revisionist article. She now lives at the edge of poverty from a small pension.


Erhard Kemper

Legally harassed. Endlessly hounded.

Background and contribution:

Kemper is a German agrarian engineer and gifted, politically astute freelance writer who has been arrested, tried and convicted for his revisionist writings in Germany dozens of times. He is unbroken in spirit, in spite of the constant legal harassment and failing health as a result of his persecution. He has been completely impoverished and his health has been ruined, but he bravely soldiers on.


Günther Deckert

Currently imprisoned in Bruchsal, Germany. Faces up to eight years incarceration.

Background and contribution:

A German educator, party leader, writer, public speaker and publicist, Deckert won fame for being tried and convicted after he simultaneously translated an English-language lecture by Fred Leuchter in Germany into German. He was at first acquitted by a German judge who found him to be an upright and decent patriot, then recharged and convicted by a different judge after an artificially created international media uproar. Now German prosecutors keep piling court case after court case on Deckert while he is in jail. He bravely keeps fighting on.


Hans Schmidt

Arrested, tried and jailed in Germany, even though he was a US citizen.

Background and contribution:

German-American author and publisher of a German- as well as an English-language newsletter (GANPAC Brief and USA-Berichte), Schmidt was arrested in 1995 for having written about a "Jew- and Freemason infested" oligarchy and media ruling today's Germany. He spent 5 months in prison for four words. Released on bail and in ill health, Schmidt returned to the USA where he wrote a book about his experience in Germany, titled "Jailed in Democratic Germany." He has been a thorn in the side of the German vassal authorities for many years.


David Cole

Became a victim of the JDL. Was physically beaten. Had his life threatened on the Internet by the Jewish Defense League.

Background and contribution:

This young Jewish Revisionist filmmaker came to the defense of Ernst Zündel when Zündel needed defending. Subsequently, Zündel and Cole made a film in Auschwitz, with David Cole pointing out all the things wrong with that theme park of hate against Germans. Later yet, Cole came to Canada to lecture to large audiences on his Revisionist findings in Auschwitz, together with David Irving. He also appeared with Zündel in Munich, Germany, spreading Revisionism right under the watchful eyes of the German political police. In a vicious letter posted on the Internet, the Jewish Defense League threatened Cole's life. Emotionally fragile and torn between his conscience and family loyalties as well as filial devotion, he could not withstand the pressure and recanted with an abject apology to his tribesmen and tormentors. Every serious Revisionist understands that this act of recantation was coerced and may have bought David his very survival.


Jürgen Graf

Charged, tried and convicted in Switzerland. Fired for the second time from his teaching post.

Background and contribution:

A Swiss school teacher and language genius, Graf speaks almost one dozen languages fluently and understands many more, some of them the most exotic ones such as Russian, Japanese, Thai as well as Malay and Filipino dialects. Author of several books, among them "Der Holocaust auf dem Prüfstand" (The Holocaust on Trial), he went recently to Russia where he researched Russian archives for months. The Swiss government charged, tried and convicted Graf in 1998 to 15 months in jail under the new anti-Revisionist law adopted by the Swiss in 1994. His German-born, 80-year-old publisher was likewise convicted to 1 year in prison.


Siegfried Verbeke

Currently on trial in Holland under immense police pressure in Belgium. Endured numerous police raids and business boycotts.

Background and contribution:

The most dynamic Revisionist in Belgium and maybe all of Europe, Verbeke published numerous books, booklets, magazines and tracts for European Revisionists. Verbeke is now himself on trial, together with Dr. Faurisson - accused of cutting into the financial profits of the Anne Frank Foundation because of their books and texts critical of the Anne Frank Diary. Both are currently appealing a Dutch verdict. Verbeke seems undeterred by numerous police raids. Europe-wide, he carries on with a vigorous mass circulation, grassroots-based Revisionist Truth-in-History campaign in several European languages.


Carlos Porter

Charged, tried in absentia, and convicted in Germany.

Background and contribution:

An American ex-patriate, skilled linguist and translator living in Belgium and author of numerous books - "Not Guilty at Nuremberg", "Made in Russia: The Holocaust" subtitled "The German Defenses Case" - Porter was charged by the Germans in 1997. He refused to attend the trial, was tried in absentia and convicted. He responded with a defiant, blistering Emile Zola-like excoriating written counterattack to the judge in his case, and presently is waiting to be arrested and taken to Germany to serve his sentence there.


Malcolm Ross

Fired from his teaching post for politically incorrect writings.

Background and contribution:

A Canadian school teacher and author, Ross was for years a thorn in the eyes of the Holocaust Lobby because of his writings. It took years to fire him under some flimsy excuse because he never taught his version of history in class. Charged and re-charged, he repeatedly won in appeal courts. After years of litigation, the Supreme Court in a unanimous ruling found Malcolm Ross guilty in the end, and he was sentenced to a fine. Today, he is the unemployed father of two children.


Ingrid Rimland

Vilified by the ADL as an "Extremist." Had her new trilogy "Lebensraum!" seized by the hundreds and banned in Canada as "hate material."

Background and contribution:

A relative newcomer to Revisionism, Ingrid Rimland is best known for her novels dealing with World War II that bring to life and explain the underlying reasons of the Third Reich's struggle against Communism. Canada Customs confiscated and banned the titles, even though there was not enough time to have these massive, well-researched books read, much less professionally content-evaluated. Rimland has had global mainstream media coverage as the defender of the controversy-dogged Zundelsite - which seems to be the reason her name as been smeared as an "Extremist" in a 1997 ADL smear publication.


Pedro Varela

Grotesquely charged with "genocide" - for selling books.

Background and contribution:

Spanish bookseller and well-known, long-time leader of the Spanish youth group "Cedade", Varela is currently before the Spanish courts for "genocide" for selling historical, Revisionist and National Socialist books. Jewish Lobbyists have asked for a 24 year prison term for Varela.


Ahmed Rami

Tried, convicted and imprisoned in Sweden.

Background and contribution:

Rami is a former Moroccan military officer living in exile in Sweden, where he used to run "Radio Islam", a radio program that was closed down due to Holocaust Lobby pressure. He was tried and convicted in Sweden for his Revisionist views and served a nine month prison term. Now he runs a much-visited, multilingual website famous the world over, which has come under repeated attack by French and Swedish Jewish sources. He won several court skirmishes, and for the moment seems to hold his own.


Nick Griffin

Charged, tried, convicted and fined in England.

Background and contribution:

Famous for his recent court case over pictures and words published in the magazine "The Rune", Griffin, a well-known British political activist, was charged, tried and convicted as a sacrificial lamb on the altar of Tony Blair's election promises - to be "tougher on Revisionists and racists." Two US black separatist leaders spoke out as witnesses for Griffin, but he was convicted nonetheless to a steep fine of L3,000. (The expert witness for the defense was none other than Dr. Robert Faurisson who helped out once again when help was needed.) Griffin is reported to be unbowed.


Jean Marie Le Pen

Charged, convicted and under political sanctions in France.

Background and contribution:

The flamboyant French leader of the "Front National", the largest and most promising nationalist political party in Europe, "belittled" the Holocaust and called it "a mere detail, a footnote in the history of WWII" - apparently using the phrase on three different occasions! He was recently convicted in a French court under the Communist-inspired Gayssot Law. He was given a steep fine and forbidden to run in elections for the next two years. Le Pen is undeterred, even though politically victimized for years by the French political establishment and a disgustingly hypocritical, largely Jewish-dominated French media.


Roger Garaudy

Charged, tried and convicted in France.

Background and contribution:

A former French Communist leader, philosopher and recent convert to Revisionism and Islam, Garaudy was charged, tried and convicted for writing a semi-Revisionist book titled "The Founding Myths of Israeli Politics," in which he had quoted extensively from material by Dr. Faurisson (without attribution) and by Barbara Kulaszka's book "Did Six Million Really Die?" (with attribution). He was condemned to a $50,000 fine. His trial was a farce and his performance in court disappointing. However, as a result, he seems to have kicked loose an avalanche of Revisionist thought and activities in the Moslem world, much to the chagrin of Israel - a country that more and more considers Revisionism its Number One problem.


Abbe Pierre

Victim of fierce world-wide media vilification.

Background and contribution:

Considered a male "Mother Theresa" for his altruistic dedication to the poor of France, this famous pro-Marxist French cleric endorsed Roger Garaudy's Revisionist book - and was almost crucified by a vitriolic media reaction. The Holocaust Enforcers made a huge mistake picking on this man. He fired back salvo after salvo - much to everyone's surprise. He fought bravely for a man well into his eighties, but in the end fled into a monastery in Italy - from where he apologized under pressure from his church.


Doug Collins

Harassed and vilified by the BC Human Rights Commisson. Financially penalized.

Background and contribution:

Doug Collins was a British soldier in World War II. He was captured and escaped several times. He worked in an intelligence capacity with the British Control Commission in occupied Germany after the war. He emigrated to Canada in the 1950s and worked for several Canadian newspapers. He drew the ire of the Holocaust Enforcers after he testified for Ernst Zündel in the 1985 Great Holocaust Trial. He declared that as a journalist, he saw nothing wrong with the booklet "Did Six Million Really Die?" and that he found no "hate" in that 30,000 word essay. An award-winning journalist and TV commentator and the author of several books, Collins was hauled before a quasi-court by Holocaust Enforcers when he wrote a column about "Swindler's List" and commented on the preponderance of Jews in Hollywood. He and his paper had to defend themselves before the British Columbia Human Rights Commission, which, in the end, ruled in his favor, after his paper spent more than $200,000 and Collins spent $50,000 of his own money. Barely had he won the case when he was re-charged - for the same column, along with three others!


Dr. Robert Countess

Vilified by the Canadian Human Rights Tribunal and the intervenor lawyers in the most recent Political Show Trial case of Ernst Zündel.

Background and contribution:

The American Revisionist, former army chaplain, lecturer, writer and globe-trotting good-will ambassador, Dr. Robert Countess, was targeted for a special smear- and vilification campaign by Jewish intervenors at the Zündel CHRT Inquisition in Toronto in June 1998. He was sneeringly denied expert witness status, even though he was completely familiar with all the major works discussed and had been in touch with most authors, even in person, dealing with the Holocaust topic - pro and con. Dr. Countess left the "People's Republic of Canada", as he called it, for the safety and constitutionally governed and protected USA, from where he vowed to carry on the struggle for freedom of speech with still greater vigor.



And many, many more...!

و... این لیست همچنان بیشتر و بیشتر ادامه دارد!؟



Ernst Zundel needs your support - Visit our Donation Page

E-Mail us! Ingrid Rimland: irimland@zundelsite.org .

Subscribe to our world famous
ZGrams

Contact the Zundelsite
3152 Parkway #13, PMB109,
Pigeon Forge, TN,
37863, USA.

Back to Top of Window

The concepts expressed in this document are protected by the basic human right to freedom of speech, as guaranteed by the First Amendment of the Constitution of the United States, reaffirmed by the U.S. Supreme Court as applying to the Internet content on June 26, 1997.


imland@zundelsite.org
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 5:21  توسط گروه مطالعاتی  | 

به نام خدا

 

سلطه مطلق و بي­چون و چراي يهوديان بر هاليوود كه خود آنان بنيان گذار اين صنعت گسترده فيلم سازي آمريكا بوده­اند، بر هيچ كس پوشيده نيست. در ليست يكصد فرد مؤثر بر سينماي آمريكا، هيچ فرد اروپايي تباري وجود ندارد و 12 نفر اول اين ليست، همگي يهودي­اند. حاكمان يهودي هاليوود با توليد محصولاتي مستهجن و پرفروش، به سودهاي كلان دست يافته­اند، هرچند يكي از مديران صاحب نام يهودي هاليوود، ساخته­هاي خود را فيلم­هايي كثافت خوانده است. يهوديان دنيا كه همواره جزء ساكنان مناطق شرق عالم بوده­اند، به دليل سرخوردگي در شرق و براي جبران ناكامي­هاي خود، راه آمريكا و هاليوود رادر پيش گرفته­اند.

هنگامي كه توماس اديسون دوربين ساخت و تصاوير متحرك را اختراع نمود، كارآفرينان يهودي مهاجر نظير سام­گلدوين، جك و هري وارنر و لوييس بي­ماير هاليوود را ايجاد نمودند. همچنين يهوديان، سه شبكه اصلي و مهم آمريكا را بنيان نهادند: شبكه NBC متعلق به ديويد سارنوف و شبكه ABC متعلق لئونارد گلدنسون. امروزه نيز حدود دو سوم توليدكنندگان اصلي و پيشتاز صنعت سينما و تلويزيون، يهودي هستند.

سلطه يهوديان بر صنعت سرگرمي و تفريحات، كمتر در رسانه­هاي مهم دنيا مطرح گرديده است چرا كه اكثر اين رسانه­ها يا به يهوديان تعلق دارند و يا از آنان مي­ترسند. در اكتبر سال 1994 ميلادي، ويليام كش روزنامه نگار بريتانيايي، مقاله­اي را با عنوان «توطئه­گران يهودي هاليوود» در «Spectator» نشريه «منتشر نمود كه نويسنده مقاله و نشريه آن به دليل اتهام يهودستيزي، با واكنش­هاي تندي مواجه گرديدند.

ويليام كش در اين مقاله نوشته بود: «وقتي مايك اويتز اعلام نمود كه در شهر لس­آنجلس كنفرانسي خبري برگزار خواهد نمود، همه دريافتند كه اتفاق بزرگي در راه است. در آن جلسه اعلام گرديد كه يك استوديوي چندميليارد دلاري فيلم سازي با مديريت استيون اسپيلبرگ در آستانه تشكيل مي باشد. در حالي كه استوديو­هاي نوظهور فيلم­سازي اندكي در هاليوود مي­توانند بقاي خود را حفظ نمايند، استوديوي آمريكايي فرانسيس كاپولا جزء معدود مراكزي است كه توانسته در 50 سال اخير به فعاليت خود ادامه دهد؛ اما از زماني كه كاتزنبرگ مديريت شركت فيلم­سازي ديزني را بر عهده گرفت، امر عجيبي به وقوع پيوست؛ وي با ساخت فيلم­هايي احمقانه و بي نزاكت نظير «مشكل عشق» و «Aspen Extreme» كه به گفته خود كاتزنبرگ در گفتگو با يك روزنامه نگار، محصولاتي «كثافت» بوده­اند، به فعاليت پرداخت.

همكاري گروهي افرادي نظير اسپيلبرگ، گيفن و كاتزنبرگ كه همگي يهودي هستند، باعث شده تا يكي از قوي­ترين و تأثيرگذارترين استوديو­هاي فيلم­سازي هاليوود به وجود آيد. اين اتحاد­هاي قدرتمند در حالي به وجود آمده­اند كه چندي پيش، در يكي از نشريات مطرح آمريكايي، مقاله­اي به چاپ رسيد كه در آن اعلام گرديده بود كه كانون قدرت آمريكا از يك ابرقدرت صنعتي – نظامي به قدرتي بزرگ در عرصه سرگرمي و اطلاعات تبديل شده است.

اما هميشه اين سؤال مطرح بوده كه چرا يهوديان ساكن شرق براي تسلط بر هاليوود به غرب آمدند؟ يك پاسخ اين است كه آنان به دليل احساس ناتواني و مقاومت در برابر خواسته­هايشان در شرق، به غرب روي آورده­اند. اين حقيقت همان مطلبي است كه در كتاب «امپراتوري از ميان خودشان؛ چگونه يهوديان هاليوود را ابداع نمودند.» اثر يكي از پيشگامان يهودي سينما لوييس بي­ماير بيان شده است . يهوديان با ورود به عرصه فيلم­سازي و توليدآثاري به ظاهر هنري در عرصه­اي وارد شدند كه كسي آنان را سرزنش نمي كند و آنان مي توانند به راحتي بر اين دنيا حكمراني كنند. و البته اين حكمراني تاكنون تداوم داشته است. مديران يهودي استوديو­هاي مهم سينمايي، از 60 سال پيش تاكنون تغييري نكرده­اند و از 85 فرد تأثيرگذار بر اين صنعت از سال 1936 ميلادي، 53 تن يهودي بوده­­اند.

همچنين چندي پيش در يك گزارش كه با هدف معرفي يكصد فرد قدرتمند در عرصه سينما منتشر گرديد، دوازده نفر ابتداي ليست، همگي يهودي بودند. در اين ليست، هيچ فرد سياه­پوست و يا بريتانيايي تباري وجود نداشت. سلطه مطلق آنان بر هاليوود به گونه­اي شرايط را رقم زده كه افراد غير يهودي نيز تمايل دارند كه با تغيير رفتار و ظاهر خود، يهودي به نظر آيند. همان طور كه در دهه هشتاد ميلادي، افراد براي ورود به صنعت سرگرمي، خود را همجنس باز و يا دوجنس­گرا نشان مي­دادند (تخمين زده مي­شود كه 35% اعضاي جامعه سينماگران آمريكا، همجنس باز هستند). از سال­هاي بسيار دور، در لس­آنجلس اين جوك شايع است كه براي ورود به صنعت سينما بايد به آيين يهوديت گرويد، زيرا يهوديان همواره تمايل دارند تا با برتر خواندن نژاد و آيين خود، ديگران را از خود جدا نموده و تبعيض قايل گردند.

امروزه در شرايطي يهوديان به رهبران بلامنازع هاليوود تبديل شده­اند كه آنان تنها 4% جمعيت آمريكا را تشكيل مي­دهند. يهوديان همواره رسانه­ها را به عنوان نوكران خود انگاشته­اند و تنها از آنان انتظار دارند كه نظرات و عقايد يهوديان را منعكس نمايند. يك راز كثيف در مورد هاليوود اين است كه روزنامه­نگاران مرتبط با هاليوود، دائماً در رسانه­هاي مختلف جابجا شده و البته دستمزدهاي كلاني هم مي­گيرند. نكته مهم ديگر در مورد اين رسانه­ها اين است كه رسانه­هاي مهم و مشهور به صورتي كاملاً سازمان يافته و هماهنگ، اخبار مربوط به سلطه يهوديان را سانسور مي­كنند، هر چند مردم آمريكا همواره جوك­هايي در اين زمينه مي‌سازند.

يهوديان كه همواره خود را قربانيان واقعه «هولوكاست» مي­دانند، همواره ديگران را يهودي ستيز به حساب مي­آورند و بدين ترتيب تلاش مي­كنند كه با گسترش دامنه سلطه خويش، به اهداف پشت پرده خود دست يابند. لذا احتمالاً شما هم اين جمله را شنيده­ايد كه: «يهوديان براي ديدن تئاتر به سالن نمايش نمي روند، بلكه آن­ها به دنبال مشاهده عقايد ارائه شده خود از سوي بازيگران هستند.»

چندي پيش، يكي از مديران شركت سوني كه حاضر به ذكر نام خود نشده بود، در مصاحبه­اي با يكي از هفته نامه هاي اقتصادي ژاپن اظهار داشت كه «صنعت فيلم­سازي آمريكا تقريباً به صورت كامل به وسيله يهوديان كنترل مي‌گردد. لذا ما در شغل خود وظيفه داريم كه از بهترين شيوه‌ي ممكن بهره بگيريم.» البته مديران هفته­نامه از اين صحبت­ها چنين نتيجه گرفتند كه «اگر شما قصد انجام فعاليت­هاي تجاري در ايالات متحده داريد، نمي­توانيد يهوديان ساكن در آن كشور را ناديده بگيريد!»

اخيراً يكي از گروه هاي آمريكايي فعال در حوزه مسائل فرهنگي، خواستار آن شد كه فيلم­هاي سينمايي از دست­هاي شيطان و پانصد نفر از يهوديان غير معتقد به حضرت مسيح، نجات يابد. از سوي ديگر، يكي از مقامات مذهبي ايالات متحده هم چندي پيش يهوديان سردمدار هاليوود را به دليل فريب و اغواي روزانه صدها دختر بي­فكر، مورد سرزنش قرار داد. وي همچنين گفت: «معمولاً ايجاد مشكلات و معضلات اخلاقي از سوي يك نژاد كه در كنترل يك تجارت به اكثريب دست مي­يابد، نشانگر نبوغ افراد آن نژاد است.»

اين گفته نشانگر وجود تفاوت­هاي عمده بين شهروندان آمريكايي و يهوديان مي­باشد. يهوديان به ارزش­هاي اخلاقي و فرهنگي مردم آمريكا توجهي نمي­كنند. آنان كنترل رسانه­هاي اجتماعي آمريكا را در دست گرفته­اند اما به مسئوليت­هاي اين كنترل توجه نمي­كنند. آنان همواره محصولات سينمايي خود را در درجه اول، آمريكايي و سپس يهودي معرفي مي­نمايند.از سوي ديگر، يهوديان هاليوود، عمدتاً عقايد خود را مخفي نگاه مي­دارند، همان­طور كه اگرچه اكثر فعالان صنعت سينمايي آمريكا همجنس­باز هستند، اما تا پيش از دهه هشتاد ميلادي، شما هيچ همجنس­بازي را در فيلم­هاي سينمايي نمي­ديديد.

به نقل از www.rasad.ir و http://www.brightmind.blogfa.com/ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 4:14  توسط گروه مطالعاتی  | 

حاشيه‌اي بر خاطرات ابراهيم گلستان

رويال داچ شل و روشنفکران!!

اخيراً گفتگوهاي پرويز جاهد با ابراهيم گلستان را خواندم:پرويز جاهد، نوشتن با دوربين: رودررو با ابراهيم گلستان، تهران: اختران، 1384، رقعي، 276 صفحه.

پرويز جاهد اين گفتگوها را براي تز دکتري دانشگاه وست‌مينيستر لندن انجام داده با عنوان «تاريخ تحليلي ريشه‌هاي موج نو در سينماي ايران». گلستان از پيشکسوتان موج نو در سينما است. در خانه‌اي بزرگ و قديمي در خارج از لندن در حوالي شهر ساحلي برايتون (منطقه ساسکس) زندگي مي‌کند و مصاحبه‌ها با جاهد در اين خانه انجام گرفته است.

کتاب جالبي است. از زواياي مختلف مي‌توان درباره خاطرات گلستان سخن گفت، ولي آن‌چه در اين ميان نظر مرا بيش‌تر جلب کرد، نقش کمپاني رويال داچ شل در سرمايه‌گذاري فرهنگي در ايران در سال‌هاي پس از کودتاي 28 مرداد 1332 است. استوديو فيلمسازي گلستان در سال 1336 با سرمايه شل در ايران تأسيس مي‌شود و گروهي را در پيرامون خود جمع مي‌کند که در سالهاي بعد از مشاهير روشنفکري ايران شدند: خود ابراهيم گلستان، برادرش شاهرخ گلستان، فروغ فرخزاد، اسماعيل رائين، کريم امامي و ديگران.

ابراهيم گلستان شيرازي و همشهري من است. مي‌دانستم پدرش از يکي دو سال پيش از کودتاي 1299 روزنامه گلستان را در شيراز منتشر مي‌کرد. براي شناخت بيشتر او به سراغ يکي از دوستان دوران مدرسه‌اش رفتم. از شخصيت والدين و خود «آقا شاهي»، آنطور که بچه‌ها در مدرسه ابراهيم گلستان را صدا مي‌کردند، تصوير مثبتي به دست نياوردم.

پدربزرگ ابراهيم گلستان روحاني است معروف به «مجتهد ونکي». سيد محمدشريف تقوي ونکي، متولد روستاي ونک تهران، پس از تحصيل در نجف اشرف در شيراز متوطن شد و به يکي از علماي سرشناس اين شهر بدل شد. يکي از پسرانش سيد محمدتقي گلستان شيرازي (پدر ابراهيم گلستان) است که از سال 1297، دو سال پيش از کودتاي 1299، انتشار روزنامه گلستان را در شيراز آغاز کرد. اين روزنامه از هواداران کودتا و رضا خان سردار سپه به‌شمار مي‌رفت و از جمله مقاله‌اي نوشت درباره زنان که منجر به تکفير و تفسيق او از سوي برخي از علماي شيراز شد. به‌نوشته رکن‌زاده آدميت، محمدتقي گلستان «از بدو طلوع کوکب رضاشاه پهلوي مجري نيات اصلاح‌طلبانه او بود و در سال 1304 به سمت نمايندگي فارس در مجلس مؤسسان به طهران رفت و در صف هيئت رئيسه مجلس قرار گرفت و وظيفه خود را چنان‌که بايد انجام داد.» در دوران دولت دکتر مصدق نيز گلستان در صف مخالفان جنبش ملّي شدن صنعت نفت جاي داشت و به اين دليل در حوادث 30 تير 1331 دفتر روزنامه مورد حمله مردم قرار گرفت و غارت شد. بعدها، گلستان مدتي شهردار شيراز بود.

ابراهيم گلستان (متولد 1301) در سال 1320 به تهران رفت و وارد دانشکده حقوق شد ولي اندکي بعد تحصيل را ناتمام گذاشت و به فعاليت‌هاي سياسي در حزب توده پرداخت. او از سال 1323 نگارش مقاله و ترجمه براي نشريات حزب توده را آغاز کرد. (ص 101) در روزنامه‌هاي مردم و رهبر مي‌نوشت. بعد مسئول حزب توده در مازندران شرقي شد و مقيم شاهي. گلستان مخالف انشعاب خليل ملکي بود. از نظر ابراهيم گلستان، خليل ملکي و دوستانش انشعاب کردند با اين هدف که جاي حزب توده را بگيرند و به حزب کمونيست مورد تأييد شوروي در ايران بدل شوند. ولي اندکي بعد، که راديو مسکو عليه انشعاب خليل ملکي سخن گفت و توده‌اي‌ها شايع کردند ملکي جاسوس انگليس است، ابراهيم گلستان نيز از حزب توده جدا شد. (صص 106-108)

پس از خروج از حزب توده، ابراهيم گلستان را در شرکت نفت انگليس استخدام کردند و در آنجا براي تلويزيون‌هاي NBC و CBS فيلم خبري تهيه مي‌کرد. در شرکت نفت ماهيانه 1850 تومان حقوق مي‌گرفت که «پول زيادي بود.» ولي متوجه شد که از طريق تهيه فيلم خبري درآمدي بيش از حقوق شرکت نفت به دست مي‌آورد. گاهي در يک روز بيش از 2500 تومان به دست مي‌آورد. (ص 120) گلستان خواست از شرکت نفت خارج شود ولي شرکت نفت پيشنهاد کرد که براي آن‌ها فيلم تهيه کند.

«حالا آمده بودم به تهران تا همين کار را ادامه دهم که مصادف شد با داستان‌هاي مربوط به پايان کار مصدق و کودتا که بالاخره منجر به سقوط مصدق شد. من از همه آن حوادث فيلم مي‌گرفتم. فيلم ريورسال هم بود و ظاهر نکرده از طريق هواپيما مي‌فرستادم. خوب، فيلم خبري بود و هيچ اسمي از من رويش نبود. اما هنوز روابطم را با شرکت نفت قطع نکرده بودم.» (ص 120)

پس از کودتا گلستان به تهيه فيلم براي کنسرسيوم پرداخت که، آنطور که خاطرات گلستان نشان مي‌دهد، همه‌کاره آن کمپاني شل بود.

«موقعي که هيئت کنسرسيوم آمد بررسي کند که چه چيزهايي کم هست، يکي از آن‌ها براور بود که شده بود رئيس کنسرسيوم. چهار پنج تا اتومبيل و هواپيما هم در اختيار هيئت رسيدگي به امور فني گذاشتند که در يکي هم براي من به عنوان خبرنگار جا گذاشتند. اتفاقاً در اتومبيلي که من بودم براور هم بود. براور قبلاً مهندس نفت شرکت شل در مصر بود که بعد به ايران منتقل شد. البته در ايران خيلي خوب کار کرد و در سال‌هاي بعد رئيس کل شرکت شل شد. او که قبلاً ديده بود من فيلمبرداري مي‌کنم مرا از شرکت نفت خواست و شرکت نفت هم قبول کرد که من با آن‌ها بروم. بعد منتقل شدم به کنسرسيوم و در کنسرسيوم تمام امور مربوط به فيلم و عکس را من اداره مي‌کردم...» (صص 120-121)

شاپور ريپورتر (مسئول عملياتي کودتا و شبکه بومي اينتليجنس سرويس در ايران)، سر دنيس رايت (کاردار سفارت انگليس) و هيئت شل در زمان ورود به ايران براي عقد قرارداد کنسرسيوم، فرودگاه مهرآباد تهران، 22 فروردين 1333.

در سال 1336 ابراهيم گلستان از طرف شرکت شل براي آموزش امور فني فيلمسازي به هلند و انگليس و فرانسه رفت. خيلي مايل بود آرتور التون را ببيند که در سال‌هاي 1937-1938، زمان رضا شاه، براي شرکت انگلو ايرانين اويل کمپاني (شرکت نفت انگليس ايران) فيلمي ساخته بود به‌نام «صبح». اکنون التون رئيس قسمت فيلم شرکت شل است. به‌گفته گلستان، شل «اداره بزرگ فيلمسازي داشت.» در اين سفر التون به گلستان وقت ملاقات نمي‌دهد. ولي بعد، آرتور التون گويا تصادفاً فيلمي از گلستان را مي‌بيند، تحت‌تأثير قرار مي‌گيرد و براي ديدن گلستان «فوري سوار شد اومد تهرون.» (صص 122-124)

ابراهيم گلستان

به اين ترتيب، گلستان طي قراردادي با کمپاني شل استوديو گلستان را ايجاد کرد. شل تجهيزات مورد لزوم را براي استوديو گلستان خريد با اين شرط که گلستان دو سه ساله پول آن را پس بدهد، و وقتي تمام پول را پرداخت کرد تجهيزات مال گلستان خواهد بود. شل حدود دويست هزار تومان سرمايه‌گذاري کرد. گلستان نيز بلافاصله شروع به کار کرد و اوّلين فيلم استوديو گلستان را ساخت: «موج، مرجان و خارا». (صص 125- 126)

گلستان زميني خريد و ساختماني ساخت براي استوديو. افرادي که برايش کار مي‌کردند شاهرخ برادرش بود، کريم امامي بود، محمود هنگوال، فروغ فرخزاد، سليمان ميناسيان و برادرش هراند ميناسيان. اسماعيل رائين هم براي استوديو گلستان کار مي‌کرد. (صص 127-128)

«هويدا خيلي پکر شد وقتي که رائين کتاب فراماسونري در ايران را درآورد. وقتي هم خواستند کتاب‌هايش را جمع کنند رائين همه کتاب‌هايش را آورد و در استوديوي من گذاشت. و سازمان امنيت هر جا را گشت که کتاب‌ها را پيدا کند نتوانست، نکرد.» (صص 133-134)

قرارداد گلستان به دليل بدقلقي رئيس اداره روابط عمومي کنسرسيوم به اختلاف کشيده شد. اين رئيس اداره روابط عمومي فردي به‌نام کولارد بود که در زمان جنگ افسر امنيتي ارتش انگليس بود. (ص 128)

گلستان مدعي شد که دو ميليون تومان از کنسرسيوم طلب دارد. ماجرا به حکميت گذاشته شد. چهار نفر حکم شدند: مصباح‌زاده رئيس روزنامه کيهان، محمد باهري که در دبيرستان با گلستان هم‌مدرسه‌اي بود، علينقي حکمي مشاور حقوقي وزارت کار و مهدي سميعي رئيس بانک توسعه صنعت و معدن. در اين جلسه نصف مطالبات گلستان را به او دادند. (صص 129-130) يعني حدود يک ميليون تومان که در آن زمان ثروتي بود.

مطالبي که ابراهيم گلستان در گفتگوهايش بيان کرده، مؤيد جايگاه بزرگي است که من در پژوهش‌هايم براي نقش کمپاني شل در کودتاي 28 مرداد 1332 و در ايران دوره پهلوي قايل بوده‌ام.

منبع: یادداشت های پراکنده سایت استاد شهبازی چهارشنبه 7 تير 1385/ 28 ژوئن 2006، ساعت 4 بعد از ظهر

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 17:25  توسط گروه مطالعاتی  | 

تسلط فرهنگي صهيونيسم بر سینمای جهان

امپریالیسم رسانه ای بعنوان مدلی نوین از امپریالیسم و کلونی سازی در راستای استعمار و استثمار اذهان جهانی ، مشخصاً به عنوان ابزاری کارآمد توسط صهیونیسم جهانی مدیریت و بکارگیری می شود .
از آنجایی که این نوع از امپریالیسم مرز و محدوده مشخصی ندارد و بنوعی جهان شمول است نمی توان محدوده مشخصی را برای آن در نظر گرفت و به لحاظ ابزار تسلط آن که ( تکنولوژی رسانه ها ) است ، هر نقطه ای از جهان کلونی آن محسوب می گردد.از طرفی با گسترش تکنولوژیهای ارتباط جمعی و ماهواره ها، هر لحظه محدوده نفوذ و گستره مخاطبین این موج نوین امپریالیستی در حال افزایش است.
لذا صهیونیستها با بهره گیری از: سینما، تلویزیون، رادیو، ماهواره ها، اینترنت، خبرگزاریهاو ...، بطورکلی در تلاش برای برقراری نوعی فرهنگ صهیونیستی در سراسر جهان و در واقع دهکده ای جهانی با تسلط فرهنگی صهیونیستی هستند.در این راستا، نگارنده سعی دارد در تحلیل چترهای شیشه ای بطور کلی به بررسی ابزارها و چگونگی گسترش این فرهنگ و در این قسمت مشخصاً به تولیدات سینمایی صهیونیسم جهانی بپردازد .
سینما:
جنبش صهيونيسم بر اساس برنامه‌هاي از پيش طراحي شده خود كه مورد حمايت بي‌شائبه صهيونيست‌هاي سرمايه‌دار و با نفوذ قرار دارد ، تبليغات گسترده‌اي را در جهان به نفع خود به راه انداخته است در حالي كه رسانه‌هاي گروهي عرب و مسلمان اقدام عملي مؤثری براي مقابله با تبليغات صهيونيستي يا افشاي ماهيت آن در برابر افكار عمومي جهانيان انجام نداده است.
دعوت به سوء استفاده از هنرهاي جديد به نفع صهيونيسم بين‌الملل به وضوع در پروتكل‌هاي دانشوران صهيون مشاهده مي‌شود كه در اين ميان هنر هفتم از جايگاه و اولويت خاصي نزد رهبران صهونيسم برخوردار است. لذا عجيب نيست كه صهيونيست‌ها مالك بزرگترين شركت‌هاي سينمايي در دنيا باشند و سينماي صهيونيستي نقش بسزايي در انحراف افكار عمومي جهان ايفا ‌كند.
طراحان سياستهاي تبليغاتي صهيونيسم، خيلي زود به اين واقعيت پي بردند كه سينما يا هنر هفتم، يگانه ابزار تبليغاتي قرن حاضر است و از اين ابزار براي رسيدن به اهداف خود بهره‌هاي فراواني بردند.
نخستين شركت توليد فيلم در آمريكا كه بازوان اختاپوسي صهيونيسم پيش از همه آن را در بر گرفته است شركت «فيناگراف» بود . اين شركت از سال 1909 به توليد فيلم‌هاي صهيونيستي پرداخت . پس از آنبود که صهيونيستهاي ديگري مالكيت شركتهاي توليد فيلم در هاليوود را در اختيار گرفتند.
اين شركتها از همان ابتداي احياي صهيونيسم با تهيه فيلمهاي سينمايي مختلف تلاش كرده‌اند تا ايده‌هاي صهيونيستی را به تماشاگران القاء كنند و با به كارگيري مضاميني درباره قوم يهود و سرگرداني آنها از زمان موسي (ع) تا دوره معاصر و وقایع موهنی چون هلوکاست ، با مظلوم نمايی به برانگيختن احساسات مردم به نفع صهيونيستها پرداخته‌اند.
با آغاز فعاليتهاي سينمايي صهيونيسم در سال 1917 ميلادي كه همزمان با صدور اعلاميه بالفور است، حملات تبليغاتي گسترده عليه اسلام و فلسطينيان آغاز شد. در اين دوره صهيونيستها براي اينكه دولتي در سرزمين فلسطين تشكيل دهند و فلسطينيان را از سرزمين اجدادي‌شان اخراج كنند، فيلمهايي ساختند كه در آن قهرمانان به ظاهر يهودي كه مورد آزار مسلمانان فلسطيني بودند، مثلاً برای پس گرفتن حق خود تلاش مي‌كنند!
فيلم‌هاي «فرزند سرزمين»، «گروه يهودي» و «خانه پدرم» نیز داراي چنين مضاميني هستند.
صهيونيستها با چنين زمينه‌سازيهايي به آماده كردن افكار عمومي جهان جهت ايجاد رژيم صهيونيستي پرداختند و سرانجام با مساعدت قردتهاي استكباري به ويژه انگليس و آمريكا توانستند بشكل ظالمانه‌اي سرزمين فلسطين را اشغال كنند.
با اشغال فلسطين و ايجاد رژيم غاصب صهيونيستي توجه صهيونيستها به صنعت سينما افزايش يافت و با برنامه‌ريزي همه جانبه، روند تأثيرگذاري خود بر سينماي جهان را نيز شدت بخشيدند.فيلم‌هاي «سرزمين فراعنه»، «ایسته و پادشاه» و «سليمان و ملكه صبا» محصول نفوذ صهيونيستها بر سينماي غرب بود.
صهيونيستها همچنين فعاليت گسترده‌اي براي جلب همكاري شركتهاي فيلمسازي جهان را آغاز كردند و از اين مقطع به بعد افكار عمومي غرب به طور ناخودآگاه سينماي صهيونيستي را در انعكاس صحيح تاريخ و حوادث جهان بي‌طرف و صادق دانستند و به سوي آن جذب شدند. در حاي كه فيلمهاي ساخته شده در اين دوره دو هدف اصلي را دنبال مي‌كرد:
الف) مخدوش ساختن چهره اسلام
ب) موجه جلوه دادن عملكردهاي رژيم صهيونيستي
اما از سال 1948 ميلادي كه صهيونيست‌هاي متجاوز گام در خاك فلسطين نهادند سينماي صهيونيستي نيز متشکل شد و سازمان‌ها و سرمايه‌داران صهيونيست و يهودي حمايت گسترده خود را از اين صنعت آغاز كردند.
رويكرد سينماي صهيونيستي در آن زمان اينگونه بود:
1- تشويق يهوديان خارج از فلسطين اشغالي به مهاجرت به اين سرزمين.
2- سوء استفاده از سينما براي جمع‌آوري حمايت‌هاي مالي از حكومت نظامي صهيونيستي.
3- توليد فيلم با سرمايه صهيونيست‌ها و حمايت آمريكا براي توجيه جنايات‌ هاگانا عليه روستائيان و شهروندان عرب.
بعد از جنگ جهانی دوم، موسسه (تاریخ رایش سوم) با سرپرستی صهیونیسم و مدیریت (ویلیام شادیرر) که ( مدعی کشف چندین تن از اسناد آلمانیها ، بعد از جنگ جهانی دوم در زمان معدوم کردن آنهاست )،با استناد بر اسنادی که هیچگاه مورد تأیید واقع نشدند، تاکنون این اسناد را مبنای دهها فیلم سینمایی ، رمان ، مجموعه داستان ، تئاتر ، تحلیل تاریخی و ... قرار داده و در همه آنها مرثیه برای آوارگان یهودی و نابود شدگان در بازداشت گاههای دخائو، آشویتس، کراکو و ... سرداده شده است.این در حالیست که گزارشهای سازمان صلیب سرخ جهانی، نیروهای ملل متحد و بسیاری از تاریخ نویسان بی طرف بر آن تاکید کرده اند که آمریکا مرزهای خود را بر روی یهودیان اروپای شرقی و مرکزی می بندد و تنها راه خروج از اروپا به فلسطین ختم می شود !
ديري نپاييد كه صهيونيستها با خريد مشهورترين شركتهاي توليد فيلم در جهان به خصوص در آمريكا توانستند در اين رسانه گروهي نفوذ پيدا كنند.
آمارها حكايت از آن دارد كه تعداد زيادي از دست‌اندركاران سينماي آمريكا از تهيه‌كننده و كارگردان گرفته تا بازيگر و فيلمبردار از صهيونيستها و يا تحت نفوذ آنها بوده و هستند.
رمان نویسان، نمایشنامه نویسان و فیلمنامه نویسانی مانند: ژان پل سارتر، مارگریت دوراس، کنستانتین ویرژیل گئورگیو، روبرمرل، باشیتوس سینکلر، آرتور کیسلر و ...، با حمایت صهیونیستها، در تیراژهای چند صدهزار تایی و چند میلیونی به اشاعه مظلومیت دروغین قوم یهود پرداختند و این آثار سناریوی بسیاری از فیلمها شدند. در این راستا، در مورد جنگ جهانی دوم فیلم فرانسوی (بازگشت به زندگی) در سال 1949 ساخته (آندره کایات) که به وضعیت اردوگاههای یهودی می پرداخت ، ساخته شد. فیلم مستند (آلن رنه) با نام (شب و مه)درسال 1959، (کاپو) در سال 1959 اثر (جیل پونته کروو)، فیلم پرهزینه (اردوگاه شماره 17)محصول سال 1960 ساخته (بیلی وایلدر)، (فرار بزرگ درسال 1960 و ...، نیز با کارکردهای استراتژیک برای صهیونیست ساخته شدند.
اما جهش واقعي سينماي صهيونيستي به دوران پس از جنگ پنجم ژوئن سال 1967 ميلادي باز مي‌گردد كه طي آن رژيم صهيونيستي مقدار بيشتري از اراضي اعراب را اشغال كرد ، از اين رو مأموريت توجيه اين اشغال در برابر افكار عمومي جهان و به تصوير كشيدن اسراييل به عنوان سرزميني افسانه‌اي و بسيار زيبا براي جذب تعداد بيشتري از صهيونيست‌ها به صنعت سینما سپرده شد.
مهمترين فيلم‌هاي صهيونيستي توليد شده در اين زمان عبارتند از:
1.فيلم (تپه 42): از(نورولد ويكنسون) كه به تمجيد از دلاوري‌ها و انسان‌دوستي سربازان صهيونيست مي‌پردازد!
2.فيلم (شتر): به كارگرداني (اوسامرنا كاهاس) ، فيلمبرداری (يوشيومانيا) و تهيه كنندگی (بابالي). هدف از ساخت اين فيلم نمايش عقب‌ماندگي اعراب و مدنيت و تمدن بالاي يهوديان بود.
3.فيلم (كن لايمل در تل آويو): که درباره يك يهودي 80 ساله به همين نام است كه يكي از پيشكسوتان فولكلور مردمي يهود به شمار مي‌رود.
اين فرد كه ميليون‌ها دلار ثروت دارد به پسرانش وصيت مي‌كند كه با دختران يهودي ازدواج كرده و در فلسطين اشغالي ساكن شوند. اين فيلم در واقع دعوت صریح و آشكار از يهوديان براي مهاجرت به فلسطين است.
4.فيلم (ديويد): داستان يك خانواده يهودي است كه مورد ظلم و ستم نازي‌ها قرار مي‌گيرند. در اين فيلم به طور مستقيم از افكار عمومي جهان خواسته شده ظلم و ستم نازي‌ها عليه صهيونيست‌هاي بي‌گناه را محكوم كنند و عملاً مظلوم نمایی هلوکاست پایه گذاری می شود.
صهيونيست‌ها با اين فيلم كه توليد مشترك اسراييل و آلمان است توانستند جايزه اول جشنواره سينمايي كن فرانسه را به دست آورند !
اگرچه اولين جهش و به عبارت بهتر نهضت سينماي رژيم صهيونيستي در سال 1967 ميلادي صورت گرفت، اما دوره طلايي آن از دهه 70 ميلادي آغاز شد كه مي‌توان دلایل زیر را براي آن ذكر كرد:
1.ثبات نظامي منطقه و ادامه اشغال مناطق عربي توسط صهيونيست‌ها.
2.بهبود اوضاع سينما در اسراييل و ايجاد دو كارگاه ساخت فيلم‌هاي سينمايي رنگي.
3.ساخت شهركهای سينمايي.
4.افزايش تعداد شركت‌هاي توليد فيلم‌هاي سينمايي. در اين مدت به طوري كه شمار شركت‌هاي توليد فيلم به 15 و شركت‌هاي خدمات توليد فيلم به 35 شركت رسيد.
همچنين در اين دوره تأسيسات زير نيز ايجاد شد:
1- دو كارخانه فيلم‌سازي كه يكي از آنها تحت مالكيت شركت (كابينال فيلم) مي‌باشد كه دفتر آن در قدس واقع است.
2- شركت (بيركي باتيه همريز).
3- شركت‌هاي توليد فيلم از جمله (اسرافيلم)، كه دفتر آن با نام (ساويلسون فيلم) در لندن واقع است.
سينماي صهيونيستي در دهه 80 ميلادي قله‌هاي هاليوود را فتح كرد و توانست بسسياري از سينماگران صاحبنام جهان را جذب و اكثر كشورهاي غربي قراردادهاي سينمايي منعقد كند و جوايز زيادي را به سبب فيلم‌هاي نژادپرستانه‌اش به دست آورد.
به عنوان نمونه «ويليام فاكس» از صهيونيستهای افراطی، مالكيت شركت «فوكس قرن بيستم» را برعهده داشت. شركت برادران «وارنر» در تملك «هارني وارنر» و برادران او، شركت «پارامونت» متعلق به «هودكنسون» و مالكان شركت «متروگلدوين ماير» نيز همگي صهيونيست بودند.
در فيلم‌هاي توليد شده توسط اين سينما، بر مهاجرت به فلسطين اشغالي و حمايت از اسراييل در برابر ددمنشي عرب‌ها تأكيد فراوانی شده است.
در سال 1980 ميلادي 12 فيلم توسط سينماهاي صهيونيستي بر پرده سينماها آمد كه مهمترين آن عبارتند از:
- آخرين دریا : اثر(حييم نحوري)
- ستاره صبح : اثر (الكفاربركن)
- برونه ديف : اثر (اموسي موگاردي)،
- خانواده شناسنامه‌اي من : اثر (ايتان كرين).
يكي ديگر از مهمترين اين فيلم‌ها (ازدواج درراه تل آويو) است كه سناريوي آن به طرز زيركانه‌اي از نمايشنامه ( خسيس) اقتباس شده است. در اين فيلم از يهوديان خواسته شده با انباشت ثروت،توانايي مالي خود را در كشورهايي كه در آن سكونت دارند، بالا ببرند.
در طول سالهاي 1981 و 1982 ميلادي نيز فيلم‌هاي زيادي ساخته شد كه از جمله مهمرتين آن مي‌توان به اين مورد اشاره كرد:
- فیلم زنان ... زنان: اثر (آلفرد مستينهارد).
- فيلم لينا : درباره زني كه براي آزادي همسرش از زندان‌هاي روسيه تلاش مي‌كند اما ديري نمي‌پايد كه به اسراييل باز مي‌گردد و با يك يهودي ازدواج كرده و افراد زنداني در روسيه را به فراموشي مي‌سپارد. اين فيلم در واقع به شكلي خزنده به ارتباط ميان صهيونيست‌ها و فلسطين اشغالي به عنوان سرزمين موعود مي‌پردازد.
فيلم «حمله به عنتبه» نیز نمونه بارزی از اين دست است . در اين فيلم كه با بازيگري «كرك داگلاس» هنرپيشه مورد حمايت صهيونيستها ساخته شده، تلاش گرديد كه از مردم مبارز فلسطين، چهره‌هاي حامي تروريسم نشان داده شود و در پایان فیلم ارتش اسرائیل به عنوان حامی و ناجی یهودیان معرفی می شود.
امروزه هم شاهد هستيم كه صهيونيستها درقالب فيلمهاي سينمايي مختلف و با حمايت بي‌دريغ از امپرياليسم آمريكا چتري از تبليغات را بر سر مردم جهان كشيده‌اند تا واقعيت‌ها و تجاوزات خود عليه فلسطيني‌ها و مردم خاورميانه را از ديد آنها پنهان دارند. در این راستا برخی از شرکتهای صهیونیستی فیلمسازی تمام تلاش خود را بکار گرفته اند که از مهمترین آنها به مؤسسات زیر اشاره کرد:
1- آكادمي فيلم اسراييل : كه در اواخر دهه 70 ميلادي تأسيس شد و سهم زيادي در اعطاي كمك‌هاي مالي به توليد فيلم‌هاي نژادپرستانه دارد. اين مركز سالانه براي ساخت 5 تا 7 فيلم صهيونيستي برنامه‌ريزي مي‌كند و اخيراً نيز دانش‌آموزان مدارس ابتدايي و راهمايي را وارد جرگه سينما كرده است !
2- آرشيو فيلم اسراييل: مسؤوليت آرشيو و قرار دادن فيلم در اختيار دست‌ اندركاران امور سينما از وظايف اين شركت است .
3- مركز فيلم اسرائيل: اين مركز كه زير نظر وزارتخانه‌هاي بازرگاني و صنعت فعاليت مي‌كند به طور مستقيم عهده‌دار مسؤوليت صنعت سينما در رژيم صهيونيستي است.
همچنين يك شركت سينمايي در تل‌ آويو نيز مسؤول جست و جو براي يافتن كادرهاي مختلف سينمايي و ارائه كمك‌هاي مادي و معنوي است.
از افرادي كه توسط اين شركت كشف و بعدها به بزرگترين ستاره های سينما تبدیل شدند می توان (آلي ينشبر) كارگردان فيلم 94 دقيقه‌اي ترسوها و از جمله هنرپيشگان مي‌توان از «راجر مور» قهرمان مشهور فيلمهاي جيمز باند نام برد. (اين هنرپيشه پس از سفر به فلسطين اشغالي به خاطر ستايشي كه از صهيونيست‌ها به عمل آورد به دريافت پاداش و جايزه ويژه‌اي نايل شد. رژيم صهيونيستي به شركتهاي توليد فيلم سينمايي كه تحت سيطره‌اش بودند، دستور داد تا وي را در پناه حمايت خويش قرار دهند، بدين ترتيب بود كه ناگهان «راجر مور» در عالم سينما و تلويزيون سير صعودي طي كرد و توانست به عنوان هنرپيشه فيلم‌هاي مشهور جيمزباند به شهرت برسد).
همچنین از هنرپیشه گام زن مطرح تحت نفوذ و حمایت صهیونیسم می توان ( کمرون دیاز ) که پولسازترین هنرپیشه زن هالیوود در سالهای گذشته نیز بوده است را نام برد .
یکی از مشهورترین کارگردانان صهیونیسم، ( استیون اسپیلبرگ ) است . در کارنامه سینمایی استیون اسپیلبرگ دو فیلم (فهرست شیندلر) محصول 1993 و (نجات سرباز وظیفه رایان) محصول 1998 ، نسبت به دیگر آثار او برجستگی قابل توجهی دارد .
تاریخ سازی برای حقانیت صهیونیست ها و شجره سازی صهیون در این دو فیلم بیش از بقیه آثار این فیلمساز به چشم می آید . زیرا در این دوفیلم موضوع جنگ جهانی دوم ، نازی ها و یهو دیان و هلوکاست است . این کارگردان صهیونیست آمریکایی تبار که از سال 1971 با فیلم (دوئل) کار در سینما را شروع کرده است حتی در آخرین اثر خود ( ترمینال) در سال 2004 ، مسیر دائمی تبلیغ صهیون را نادیده نگرفته است .
همچنین در سال 2004، (رومان پولانسکی) در فیلم ( پیانیست ) خوش خدمتی به صهیونیستها را به اوج رساند.تولیدات سینمایی صهیونسم جهانی، بغیر از مظلوم نمایی و هویت سازی ، ژانرهای متنوع دیگری را نیز شامل می شودكه انشا الله در مباحث آينده خواهد آمد. منبع: http://www.downyahood.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:2  توسط گروه مطالعاتی  | 

خاورميانه و حوادث آن در دو سه سال اخير مورد علاقه فيلمسازان هاليوود بوده و به موضوعي رايج و سود‌آور براي آن شده است. به گزارش فارس، اگر چه پيش از اين هم خاورميانه سوژه سينماي هاليوود بوده است، اما اين گرايش در سال‌هاي اخير بيش از پيش قابل مشاهده است.  در ميان فيلمسازاني كه اخيرا به اين منطقه و مسائل روز آن علاقه نشان داده‌اند فيلمسازان مشهوري چون «استيون اسپيلبرگ» و «رايدلي اسكات» نيز به چشم مي‌خورند. 
فيلم‌هاي «مونيخ»، «و اينك بهشت»، «سيريانا»، «قلمرو بهشت»، «كوروش كبير»، «جرهاد»، «عروس سوريه» و «جستجو براي خنده در دنياي مسلمانان» از جمله فيلم‌هاي هاليوودي هستند كه با موضوع خاورميانه و مسائل روز آن يا به نمايش درآمده‌اند و يا هم اكنون در سطح جهان در حال اكرانند.
نگاهي به هر يك از اين فيلم‌ها، نشان مي‌دهد هاليوود در اكثر فيلم‌هاي خود، بحران‌هاي موجود در خاورميانه را دستمايه پروژه‌هاي خود قرار داده است:  فيلم «مونيخ» به كارگرداني «استيون اسپيلبرگ» كه از جمعه گذشته در آمريكا به نمايش درآمده و بزودي در برخي از كشورهاي خاورميانه نيز نمايش داده خواهد شد، حادثه جنجال‌برانگيز بازي‌هاي المپيك سال 1972 مونيخ را به تصوير مي‌كشد.  در اين حادثه گروهي از فلسطينيان مبارز موسوم به «سپتامبر سياه»، 11 تن از ورزشكاران اسرائيلي را گروگان مي‌گيرند، ولي در ميان درگيري‌هاي بوجود آمده ميان سازمان موساد و اين گروه دو تن از اين ورزشكاران كشته مي‌شوند. 
به ‌رغم آنكه «اسپيلبرگ» از ترس برخي مخالفت‌هاي جدي از سوي برخي سياستمداران، پروژه خود را در فضايي كاملا مخفيانه و امنيتي به پايان رساند، ولي از همان ساعات اوليه انتشار خبر ساخت چنين فيلمي، اين فيلم به شدت از سوي افراد و گروه‌هاي مختلف با مخالفت روبرو شد.
از يك سو گروه‌هاي اسلامي بر اين عقيده هستند كه با توجه به سابقه اسپيلبرگ، كارگردان يهودي‌ هاليوود، مسلما وي نه با يك نگرش علمي و حقيقي كه با يك جهت‌گيري كاملا از پيش تعيين شده به سراغ اين فيلم رفته و از سوي ديگر برخي از نيروهاي قديمي سازمان سيا معتقدند؛ با توجه به اينكه اين فيلم برگرفته از رمان «انتقام» است، به احتمال زياد نه تنها توهين به قهرمان‌هاي اين حادثه و خدشه‌دار كردن چهره جهاني اسرائيل است بلكه از فلسطينيان اين ماجرا، در ذهن مخاطب خود قهرماناني هميشه جاودان خواهد ساخت.
گفتني است كه در اين پروژه «اييال آراد»، مشاور مخصوص «آريل شارون»، «اسپيلبرگ» را جهت بازاريابي اين فيلم در سطح جهان بلاخص خاورميانه همراهي مي‌كند و بيوه‌هاي دو تن ورزشكار كشته شده در حادثه مونيخ نيز پس از مشاهده اين فيلم ضمن حمايت از اسپيلبرگ اين فيلم را گراميداشت ياد و خاطره همسران خود دانسته‌اند. منبع:موعود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:8  توسط گروه مطالعاتی  | 

محمدرضا محسنی راد

شاهکار الیور تویست نوشته چارلز دیکنز نویسنده ی روشن اندیش انگلیسی، اثری است که به لحاظ نگاه عمیق اجتماعی و عناصر قوی داستانی مورد توجه بسیاری از کارگردانان و اهالی سینما قرار گرفته است و از این میان این بار نوبت "رومن پولانسکی" لهستانی رسیده. کارگردانی که علاوه بر کارنامه هنری بسیار قوی، برنده اسکار بهترین فیلم سال 2002 برای پیانیست است. 
نکته اینجاست که در میان اهالی سینما اقتباس از یک اثر ادبی هر بار به قصد و نیت خاصی انجام می پذیرد.و این است که این آثار رانه تنها از هم متمایز که بسیار دور می کند. و وقتی صحبت از داستان بلندی مانند الیور تویست است که اگر نگوییم مشهور ترین که از جمله ی مشهور ترین داستان های ادبیات جهان است، و به سختی می توان کسی را یافت که حتی یک بار این داستان را نشنیده باشد یا به هر نحوی از روایت « ناآگاه باشد، کار دشوارتر می شود.  
از آن جا که الیور تویست جزئی از ادبیات جهانی است و تنها متعلق به نویسنده و جامعه ای که داستان از آن روایت می کند نیست رعایت صداقت در روایت این گونه آثار به مرتب پر اهمیت از دیگر اقتباسات سینمایی است. در این مجال قصد بررسی این امانت داری را داریم. و داستان را یک بار از زبان " چالز دیکنز" انگلیسی قرن گذشته و بار دیگر از از زبان "رومن پولانسکی" لهستانی قرن حاضر روایت می کنیم.



الیور تویست به روایت چارلز دیکنز (1870-1812 م ):



"الیور تویست در واقع ادعا نامه ای است که چارلز دیکنز علیه فساد آن روز انگلستان می نویسد." (چهره های درخشان.ج-2) داستانی که در آن نه تنها فساد اجتماعی که رذالت انسان های آن عصر و پاکی نهان در لایه های گم شده جامعه به وضوح مشهود است. روایت دیکنز با تولد غریبانه الیور و مرگ مادرش آغاز می شود و سپس به زندگی سخت او در نوان خانه می پردازد، دیکنز با ایجاد فضای واقعی یک نوان خانه و اتفاقات آن سعی می کند رنجی که کودکانی نظیر الیور می برند را به تصویر بکشد. سپس الیور که به غذای کم نوان خانه اعتراض دارد فروخته می شود ابتدا به یک دودکش پاک کن و سپس به یک خانواده، سخت گیری ها و اهانت های آن خانواده موجب فرار او به لندن می شود. در لندن است که اصل ماجرا آغاز می شود. الیور با دارودسته ی فاگین آشنا می شود و پیش از آن که مانند آن ها به دزدی مشغول شود به اشتباه دستگیر می شود و نزد شاکی خود آقای برانلو که به اشتباه خود پی می برد می ماند اما فاگین و سایکس که دزدی جوان و هم دست فاگین است او را می ربایند و دوباره سعی می کنند الیور را مجبور به دزدی کنند. اما این ظاهر ماجرا است : مانکس که برادر ناتنی الیور است با فاگین که که دیکنز بیش تر از او با نام "یهودی" و "یهودی بد ذات" یاد می کند هم دست شده اند. بر اساس وصیت پدر الیور و مانکس، الیور تنها در حالتی از پدر سهم می برد که فردی درست کار باشد. مانکس فاگین را مامور کرده تا از الیور دزدی بی سروپا بسازد. دیکنز با روایت این داستان و نشان دادن ذات پاک الیور سعی در رساندن این پیام دارد که جامعه به تنهایی نمی تواند حتی در سخت ترین شرایط یک روح و وجدان پاک را به تباهی بکشد. داستان با دستگیری فاگین و سایکس که به قتل نانسی که قصد کمک به الیور را دارد، و سپس اعدام فاگین و مرگ سایکس در خال فرار به پایان می رسد. چند خط پایانی داستان را از قلم دیکنزبرای شما روایت می کنم:

" فاگین خیلی زود به سزای اعمالش رسید . او را محاکمه کردند و بخاطر جنایتهای بی شماری که کرده بود محکوم به اعدام شد. وقتی در انتظار عاقبت دردناک خود در زندان بود ، الیور همراه آقای براونلو به دیدنش رفت .یهودی که از فرط ترس چیزی به دیوانگی اش نمانده بود برای آنکه شاید در آخرین لحظات بتواند با چاپلوسی دل الیور را بدست بیاورد و از او کمک بخواهد ، محل اختفای نامه ی پدر ایور به مادرش را آنها گفت ...این دیدار ، برای الیور ، دیداری وحشتناک و در عین حال بیاد ماندنی بود. آقای برانلو او را آورده بود تا با چشمان خود ، وحشت و خفتی را که یهودی به آن دچار شده بود ، ببیند . و هرگز فراموش نکند که پایان کار جنایتکاران و آنها که بخاطر منافع خود با جان و مال مردم بازی میکنند ، چیست !
فردای آن روز ، نزدیک سپیده ، فاگین را از سلولش بیرون آوردند ودر حضور عده ای از مردم شهر به دار آویختند."

این کلمات عینا ترجمه ی جملات دیکنز در کتاب الیور است. از همین بخش پایانی می توان باید نگاه دیکنز به شخصیت منفری که خود خلق کرده بود یعنی فاگین را در یافته باشید : پیرمردی یهودی، مزور، طماع، که به خاطر منافع خویش زندگی الیور را به بازی گرفته بود ...

 

 

و حالا:
الیور تویست به روایت رومن پولانسکی(همین امروز-1923):


الیور تویست ساخته ی رومن پولانسکی محصول سال 2005، کشور های انگلستان، چک، فرانسه و ایتالیاست. زمان فیلم 130 دقیقه است و زبان اصلی آن انگلیسی است. فیلم با عبارت همیشگی :
"A Roman Polanski Film" آغاز می شود و اولین نامی که بعد از پولانسکی به نمایش در می آید نام چارلز دیکنز است : "بر اساس الیور تویست اثر چارلز دیکنز" . سرشناس ترین بازیگر فیلم بن کینگزلی است که ایفاگر نقش فاگین است.
روایت پولانسکی از الیور در ابتدا تا حدی شبیه به دیکنز است با این تفاوت که اثری از مادر الیور و تولد او نیست. پولانسکی با اتکا به آگاهی مخاطب از داستان به برخی جزییاتی که لازم نمی داند نمی پردازد و از ابتدا الیور 10 ساله را رو می کند. و روایت های مربوط به نوان خانه را با کم ترین پرداختی رد می کند و مخاطب را به حافظه اش از داستان رجوع می دهد تا به بخش مورد علاقه ی خود در داستان برسد. الیور در لندن باز هم با دارودسته ی فاگین آشنا می شود. اما این بار فاگین، "یهودی بد ذات" نیست، پیرمرد شوخ و مهربانی است که محافظ و مدافع بچه های خود در مقابل جامعه ستم گر آن روزهای انگلستان است، در روایت پولانسکی اثری از مانکس برادر ناتنی الییور و هم دستی او با فاگین برای بالا کشیدن سهم الیور از ارث پدرش نیست. حتی نامی از پدر و مادر الیور به میان نمی آید، و بسیاری از گره های داستان نیز به همین خاطر دستکاری شده اند. به عنوان مثال پس از شبی که فاگین الیور را با سایکس به دزدی در خانه ی ريالای برانلو می فرستد و الیور زخمی می شود به جای این که مثل روایت دیکنز الیور در چاله ای بیفتد و توسط خانواده ی اصلی اش که او را نمی شناسند پیدا شود به خانه ی فاگین مهربان و دلسوز می آید، و فاگین از او مانند پسرش مراقبت می کند تا خوب شود. داستان این گونه ادامه پیدا می کند که پلیس به خاطر قتل نانسی به تعقیب سایکس می پردازد و سایکس قصد کشتن الیور را می کند. در این اثنا فاگین دوست داشتنی به دفاع از الیور بر می خیزد! در تعقیب و گریز، سایکس که حالا به جای مانکس و فاگین تمام بار منفی داستان را به دوش دارد بر حسب اتفاقی کشته می شود. و فاگین بی گناه توسط پلیس دستگیر می شود. ای کاش امکان روایت صحنه های آخر "الیور تویستِ پولانسکی" به صورت تصویری در این جا بود تا خود خواننده آن را با آن چه از دیکنز آوردیم مقایسه کند :

" الیور تویست را برای دیدن فاگین به زندان می برند. اولین جمله ای که الیور به فاگین می گوید این است : " شما با من خیلی مهربان بوده اید آقای فاگین!" و فاگین الیور را پدرانه درآغوش می گیرد، الیور نیز خود را درآغوش او می فشارد و سپس پس از مکالمه ای کوتاه الیور زانو می زند و از پلیس و آقای برانلو به التماس می خواهد که فاگین را رها کنند و دست از سر او بر دارند. آنها الیور را به زور از فاگین جدا می کنند و در صحنه پایانی و تاثیر گذار فیلم الیور را می بینیم که می گرید و صدای نعره های فاگین را که به التماس می ماند از درون سلول می شنویم."

یک بار به دیده ی انصاف این اقتباس سینمایی از اثر دیکنز را به قضاوت بنشینید. به یقین نمی توان منکر توانایی ها و ارزش های هنری آثار پ.لانسکی شد. اما نکته این جاست که این فیلم روایتی از الیور تویست نیست، مرثیه ای دروغین برای فاگین است. همان "یهودی بدذات" داستان دیکنز.

پس نگاشت (پ.ن):
• الیور تویست این روز ها بر پرده ی سینما های جهان است. و نسخه ای که به دست حقیر رسید از پرده ضبط شده بود. به یقین دیدن این فیلم توانایی های سینمایی پولانسکی را بیشتر بر همگان آشکار خواهد کرد.
• نسخه DVDاین اثر به زودی منتشر خواهد شد.
• ترجمه های بسیاری از الیور تویستِ دیکنز در ایران منتشر شده اما توصیه ی حقیر نسخه ای است که کانون پرورش فکری منتشر کرده است و حاوی تصویرگری های بدیعی است.
• این ستون قصد دارد به سینما بپردازد هم از حیث تکنیک و هم از حیث محتوی ... منتظر شماره های بعد باشید.
• خلاص!

سايت فيلم : http://www.sonypictures.com/movies/olivertwist/

به نقل از : بچه های سرزمین زیتون: http://www.zeitoon.net/3/c.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:35  توسط گروه مطالعاتی  | 

 همیشه سوالی داشتم که هالیوود صهیونیستی چطور فیلمی به عظمت محمد رسول الله  در مورد اسلام ساخته است. مطلب زیر کمی ابهام مرا پاسخ گفت. در آینده در مورد این فیلم یا هم گفتگوی بیشتری خواهیم  داشت:

گفت و گوی اختصاصی سوره با مصطفی عقّاد

29 آبان 1384

گفتگو با: مصطفی عقّاد

 


اشاره:


«مصطفی عقاد» ، كارگردان مشهور فیلم «محمد رسول‌الله(ص) » در سال 1930 در حلب (سوریه) متولد شد. «عقاد» فرزند ارشد خانواده‌ای متوسط و ده نفره بود.
وی در سال 1950 برای تحصیل در عرصه فیلمسازی به كالیفرنیا رفت و در آنجا مشغول به تحصیل شد و پس از مدتی مدرك خود را در زمینه هنر تئاتر از دانشگاه كالیفرنیا، لس‌آنجلس گرفت و پس از آن برای اولین بار در سال 1962 به عنوان دستیار تولید یك فیلم در كنار «سام پكین پا» مشغول به‌ كار شد.
او طی بیش سه دهه كار در سینما در عرصه‌های گوناگونی چون تهیه‌كنندگی، كارگردانی، بازیگری و... حضور یافت.
او در تمام این سال‌ها نه تنها مجموعه فیلم‌های ترسناك هالیوودی را تهیه‌كنندگی كرد بلكه به سراغ فیلم‌های جدی‌تری با تم اسلام و مسلمین رفت و در این زمینه نیز بسیار موفق بود.
این كارگردان 75 ساله كه ساكن لس‌آنجلس بود، طی سال‌های 1988 تا 2002 هشت فیلم هالوینی را تهیه‌كنندگی كرده و به ترتیب طی سال‌های 1976 و 1981 تهیه‌كنندگی و كاگردانی فیلم‌های «محمد رسول‌الله(ص) » و «شیر صحرا» یا همان «عمر مختار» به عهده داشت.
مصطفی عقاد با اينکه در جهان اسلام با فيلم های «محمد رسول‌الله(ص) » و «عمر مختار» شهرت دارد، در غرب بيشتر با سری فيلم های هالووين شناخته می شود که مديريت توليد آنها را به عهده داشته است.
فيلم هالووين در سال 1978 به کارگردانی جان کارپنتر روی پرده آمد و معمولاً در صدر جدول بهترين فيلم های ترسناک قرار داشته است.
اين فيلم به آغازگر سری فيلمهايی تبديل شد که تازه ترين آنها در سال 2002 با عنوان "رستاخيز" به نمايش در آمد.

فیلم «محمد رسول‌الله(ص) » كه جدی‌ترین كار «عقاد» محسوب می‌شود، علی‌رغم آنكه در خاورمیانه با استقبال خوبی روبه‌رو شد ولی پس از آنكه برای اولین بار در واشنگتن به نمایش درآمد، با مخالفت گروه‌هایی از مسلمانان آمریكایی روبه‌رو شد. آنها كه این فیلم را به گونه‌ای توهین به مقدسات اسلامی تلقی می‌كردند خواستار عدم نمایش آن در ایالت متحده آمریكا شدند.
«عقاد» كه بیش از 17 میلیون دلار هزینه صرف ساخت این فیلم كرده بود و توانسته بود بواسطه این فیلم در عرصه رقابت‌های اسكار نیز موفق به كسب جایزه بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی شود، از واكنش این عده از مسلمانان بسیار سرخورده شد.
وی در مصاحبه در سال 1977 با خبرگزاری آسوشیتدپرس در جواب به این گروه از مسلمانان گفت: من این فیلم را ساختم تا بدینوسیله بتوانم داستان اسلام و 700 میلیون مسلمان را برای غربیان روایت كنم.
«عقاد» در تمامی سال‌های كاری خود، همواره با «باب وینستین» ، تهیه‌كننده مشهور هالیوود همكاری نزدیك داشت.
«وینستین» در جریان كشته شدن عقاد به خبرگزاری‌های گفت: از دست دادن دوست و همكار عزیزمان، «مصطفی» در كمپانی «وینستین» ، دل همه را به درد آورد و در این شرایط سخت خود را شریك غم خانواده او می‌دانیم.
«مصطفی عقاد» به همراه دخترش در اقدامات تروریستی امان (پایتخت اردن ) كشته شد.
گفت و گوی حاضر متن کامل مصاحبه سوره ( شماره سوّم ) است که در زمان حضور وی در ایران با او صورت گرفته است.

در ابتدا از خودتان بگویید، از ملیت خود و زندگی‌تان و از سینما.

من در سوریه، در شهر حلب متولد شده‌ام، 55 ساله‌ام. از نوجوانی با سینما آشنا شدم و با دیدن تصاویر مذهبی از حضرت علی (ع) تحت تأثیر قرار گرفتم. كم‌كم مصمم شدم فیلمساز شوم. به هر حال در 18 سالگی به آمریكا رفتم و در لوس‌آنجلس وارد دانشگاه كالیفرنیا شدم. بعد از اتمام تحصیلاتم در دانشكده سینمایی U.C.L.A، در آمریكا ماندم تا به امروز. بیش از 20 فیلم ساخته‌ام كه همه آنها آمریكایی است. معروف‌ترین آنها الرسالۀ (محمد رسول‌الله(ص))، عمر مختار و هالووین، كه فیلم پرهیجان و ترسناكی است و بسیاری فیلمهای مستند هم ساخته‌ام، مثل جمال عبدالناصر. دستیار چند كارگردان بزرگ و مشهور از جمله «سام پكین‌پا» بوده‌ام و... .

مقدمه‌ای دربارۀ سفرتان برایمان بگویید.

من اگر بتوانم چیزی دربارۀ نهضت اسلامی بگویم، این است كه سابقا‌ً، یعنی زمانی كه با علمای مذهبی‌مان (اهل سنت) روبه‌رو می‌شدم، همیشه نوعی توه‍ّم و تشویش در من به‌وجود می‌آمد. چرا كه مسائل و مشكلات زیادی نسبت به تفكرات و آرمانهای بسته داشته‌ام.
حالا بزرگ‌ترین كشف و خوشحالی برای من، برخورد با این دو شخص روحانی (آقایان ز‌َم‌ْ و تسخیری) است، آن هم با این میزان از وسعت تفكرشان. به‌علاوه، مطالبی كه شما دربارۀ آیۀ‌الله خامنه‌ای و در رابطه با دیدگاههای ایشان نسبت به هنر و مقوله نشر فرهنگ اسلامی‌ ـ در فراسوی مرزها‌ ـ برایم گفتید، این خودش كشف بزرگی برایم محسوب می‌شود و با آنچه سابق بر این دیده بودم، بسیار متفاوت است. بزرگ‌ترین كشف من در این سفر این بود كه افرادی مذهبی بخواهند عقایدشان را از طریق هنر نشر و بر پردۀ سینما نشان بدهند. این خودش مایۀ خشنودی بزرگی برایم است.

خ‍ُب بفرمایید اصولا‌ً چطور شد كه به ایران تشریف آوردید؟

من همیشه دلم می‌خواسته كه به ایران بیایم. خصوصا‌ً زمانی كه فیلم «الرسالۀ» (در ایران: محمد رسول‌الله) در دوران شاه ممنوع‌الاكران شد و به دنبال آن، وقتی هم كه انقلاب شد، شنیدم كه نمایش این فیلم، هنوز هم ممنوع است!. آخر شنیده بودم كه اذان فیلم، مطابق اذان شیعیان نبوده و به همین دلیل نمایش فیلم ممنوع شده. متعاقبا‌ً مطلع شدم كه امام خمینی فیلم را دیده و فرموده بودند كه دوران پیامبر مسئله شیعه و سن‍ّی وجود نداشت و بگذارید فیلم را نمایش بدهند. بلی!، من همیشه مایل بودم ولو به هر دلیلی كه شده به ایران بیایم. تا اینكه سرانجام از طرف آقای ز‌َم‌ْ از من دعوت شد. این دعوت مدتها قبل شده بود، منتهی مسئله این بود كه همیشه یا وقت‌ِ من برای این سفر مناسب نبود و یا اینكه با مشكل آماده شدن ویزا مواجه بودم. آخر به ‌عنوان یك «آمریكایی»، مشكل بود كه به اینجا بیایم. ولی خوشبختانه در حال حاضر، آمدن به اینجا آسان شده.

چرا ده سال طول كشید تا فیلم بعدی‌تان را بسازید؟

همیشه از من همین سؤال را می‌كنند و من نیز همیشه از هر كسی كه چنین پرسشی را از من دارد، شرمنده می‌شوم. البته باید بگویم كه من یك نفرم، یك كارگردانم و در همه جا این شبهه وجود دارد كه هر وقت اراده كنم، می‌توانم لاب‍ُد فیلمی را كارگردانی كنم. البته من همیشه برای كار آماده‌ام. بعد از الرسالۀ و در رابطه با تاریخ اسلام، من ایدۀ چند فیلم را در همان «ژانر» دارم، منتهی مسئله‌ام، هزینۀ مالی این پروژه‌هاست. اگر قرار باشد چنین فیلمهایی آن هم از دیدگاه ما ساخته بشود، طبعا‌ً بایستی از طرف خود ما هم هزینۀ مالی آن تأمین بشود.
آخر هر فیلمی كه از طریق هالیوود بخواهد ساخته شود، حتی در مرحلۀ سوژه هم، آن را كنترل می‌كنند. در آنجا نمی‌شود هر چیزی را گفت، چرا كه آنها همیشه همه چیز را تحت كنترل دارند. به همین جهت است كه چنین سوژه‌هایی، بایستی از بیرون‌ِ مناسبات هالیوود تأمین و تهیه بشوند. از بابت تأمین هزینه مالی دو فیلم خودم مشكلاتی داشتم ولی سرانجام توانستم تهیه‌كننده این فیلمها را پیدا كنم و خ‍ُب، من از بابت مشكلات پیدا كردن تهیه‌كننده و معضلات تهیۀ فیلم، اول هالیوود را مقصر نمی‌دانم. به این خاطر كه اصولا‌ً ساختن فیلمی دربارۀ پیامبر(ص)، آن هم از طرف هالیوود، شاید اقدامی شبهه‌برانگیز تلقی بشود و بعد هم شاید چنین شبهه‌ای دربارۀ خودم هم به وجود می‌آمد. اینكه آیا اصولا‌ً من چنان توانایی را دارم كه یك چنین فیلمی را بسازم یا خیر. اما به هر حال، بعد از ساختن دو فیلم، زمان آن رسیده كه بگوییم می‌توان روی این نوع فیلمها سرمایه‌گذاری كرد. هر چند كه هنوز موفق نشده‌ام تهیه‌كننده مناسبی را پیدا كنم. در حال حاضر من برای كار آماده‌ام. فیلمنامه‌ها نیز حاضرند. منتهی مشكلی كه با آن مواجهیم، این است كه برای پیدا كردن تهیه‌كننده، حال چه تهیه‌كنندگان فیلمهای قبلی‌ام و یا سایر تهیه‌كنندگان، همیشه می‌خواهند فیلمی در مورد «خودشان» بسازم! حال چه شاه‌ها باشند و چه رؤسای جمهوری و حتی وزرای آنها. از مراكش به این طرف، اوضاع از این قرار است. یا می‌خواهند دربارۀ پدرشان فیلم بسازم و یا درباره رژیم آنها. حال آنكه من دلم نمی‌خواست و نمی‌خواهد. چرا كه نمی‌خواستم وارد سیاست بشوم. منظورم این است كه سوژه‌هایی را كه می‌خواهم كه برای همۀ جهان اسلام، به طور كامل جالب و جذاب باشند، به طوری كه هیچ كس دربارۀ چنین سوژه‌ای اختلاف نداشته باشد. من دربارۀ این روی‍ّه خودم می‌توانم به تفصیل برایتان صحبت كنم، منتهی اگر بخواهم به‌طور خلاصه بگویم، همین مسئله، اصلی‌ترین دلیل كم‌كاری من است. باز هم می‌گویم من آماده‌ام ولی تهیه‌كنندۀ مناسبی در كار نیست.

دقیقا‌ً از چه زمانی پرداختن به موضوع «صلاح‌الدین ایوبی » برای شما آغاز شد؟ چطور شروع شد و مبدأ این قضیه در كجا بود؟

خب، این اولین‌بار است كه چنین سؤالی از من پرسیده می‌شود كه چه عاملی در ابتدا موجب شروع این قضیه شده. راستش، «بوكاسا»، رئیس‌جمهور آفریقای مركزی، مسلمان شد و اسم جدیدش را هم «صلاح‌الدین» گذاشت. در آن زمان او جانبدار «قذافی» بود و یك روز، از لیبی به من تلفن زدند كه قذافی قصد دارد به آفریقای مركزی برود و در آنجا طی مراسمی، «بوكاسا»، رسما‌ً مسلمان اعلام خواهد شد، به همین دلیل ما به نسخه‌ای از فیلم الرسالۀ احتیاج داریم تا آن را در آفریقای مركزی نشان بدهیم».
به هر حال، ما پروژكتور را در یك استادیوم ورزشی بزرگ نصب كردیم و «بوكاسا» و قذافی هم كنارش ایستادند. استادیوم هم از شلوغی و كثرت جمعیت، غلغله بود. هر وقت چهرۀ «بلال» روی پرده می‌آمد، همه تماشاچیان یك صدا هلهله می‌كردند و فریاد می‌زدند. متعاقبا‌ً وقتی از آنجا برمی‌گشتیم، در هواپیما، قذافی، من را صدا زد و من كنارش نشستم، او همان جا به من گفت كه «سینما از تانك هم پرقدرت‌تر است». كاری ندارم كه دربارۀ «قذافی» چه چیزی می‌گویند، ولی برای من به‌ عنوان یك فیلمساز، چنین جمله‌ای خیلی آرام‌بخش بود.
قذافی همان ‌جا به من گفت كه من در سال یك یا دو فیلم دربارۀ همین موضوعها از تو می‌خواهم. به او گفتم ساختن یك فیلم در سال هم مشكل است، اما او گفت كه هزینۀ تولیدشان را من وارد بودجۀ كشورم می‌كنم تا چنین فیلمهایی ساخته بشوند.

بعد هم گفت: «به من یك برنامه مكتوب بده». من هم برنامه‌ای به او دادم. بعد از آن، می‌خواستم دو فیلم بسازم، یكی به نام «عمر بن‌خطاب» و یكی هم دربارۀ «علی‌ بن ابیطالب(ع)»، و خ‍ُب، واضح بود كه چهرۀ ایشان را نمی‌شد نشان داد. (مثل حضرت پیامبر در فیلم الرسالة) امام موسی صدر هم یك روز حضور داشتند. قذافی ایشان را به من معرفی كرد و من از آقای صدر پرسیدم كه آیا ایشان حاضرند به من كمك كنند تا فیلم الرسالۀ را بسازم یا خیر. این جریان قبل از ساختن فیلم بود. امام صدر گفت با تو همكاری می‌كنم، اما به یك شرط، آن هم اینكه تو یك فیلم برایم دربارۀ امام علی(ع) بسازی. من هم گفتم فیلمی برای شما می‌سازم، منوط به دو شرط، اول آنكه شما سن‍ّیها را قانع كنید تا حضرت علی(ع) را در فیلم ببینیم، ]چرا كه تصور می‌كردم با توجه به تمثالهایی كه از امام علی(ع) می‌دیدم، برای شیعیان در این مورد مسئله‌ای وجود ندارد.[ شرط دو‌ّمم هم این بود كه از آقای صدر خواستم كه: شما خودتان نقش حضرت علی (ع) را بازی كنید. نمی‌دانم چقدر آقای موسی صدر را می‌شناسید. او واقعاً یك چهره و تیپ عجیبی داشت و خب، واضح بود كه ایشان در فیلم بازی نخواهد كرد. بعد هم ایشان گفت كه شیعیان هم با نشان دادن امام علی(ع) حتما‌ً مخالف خواهند بود. به هر حال بعد از زمان پیامبر، یك مقطع زمانی وجود داشت كه ما بایستی از كنار آن می‌گذشتیم. چرا كه اسلام تأسیس شده بود و حالا باید وارد دوران مبارزات‌ِ (پس از پیامبر و خلفای راشدین) می‌شدیم. به همین خاطر، من «به صلاح‌‌الدین ایوبی» و موضوع «اسلام و جنگهای صلیبی» رسیدم.
بعد از این موضوع، من فیلم‌نامۀ آماده‌ای دربارۀ «آند‌ُلس» و دوران طلایی اسلام در اروپا و تمدن درخشان آن دارم. مقصودم از تمدن یاد شده، نه فقط جنگجویان و شمشیرهایشان، بلكه پیشرفت رشته‌های علمی نظیر فیزیك، شیمی، ریاضی، جبر و نجوم است. آن دوران، دورانی بود كه دانشگاه «ق‍ُرط‍َبه» (كوردوبای فعلی در اسپانیا) مركز علمی جهان محسوب می‌شد و تازه بعد از سقوط «آندلس» و تمام مجموعۀ علمی آن، اساتید این دانشگاه به خود‌ِ «كریستف كلمب» كمك كردند تا آمریكا را كشف كند. این یك واقعیت است و حتی خود آمریكاییها هم می‌دانند كه در كشتی حامل «كلمب»، دانشمندان مسلمانی هم بودند كه به او كمك می‌كردند.
در مجموع می‌توانم بگویم كه پرداختن به چنین سوژه‌هایی از همان جا شروع شد كه «بوكاسا» می‌خواست مسلمان بشود. البته اسلام آوردن او قل‍ّابی بود چرا كه بعدا‌ً همان شد كه بود، پول گرفت و... قس علی‌هذا. ولی من همان جا بود كه تأثیر سینما را روی توده‌های مردم به عینه دیدم و حالا هم همیشه می‌گویم كه سینما قدرتمندتر از تانك است.

شما مسئله اعمال كنترل بر روی فیلم‌سازی و مسئله صهیونیسم را در هالیوود چطور ارزیابی می‌كنید؟

واضح است كه در آنجا مادی‍ّات همه چیز را كنترل می‌كند. یعنی این تهیه‌كننده است كه مشخص می‌كند كه چه چیزی می‌بایست گفته شود یا ساخته بشود و اما در رابطه با اشارۀ شما به كنترل صهیونیسم بر سینمای هالیوود، خ‍ُب، قطعا‌ً آنها هستند كه صنعت سینما را كنترل می‌كنند.
من یك مبلغ نیستم. شما به خوبی می‌دانید كه من، نه مبلغ هستم و نه به بشردوستی سخاوتمندانه معتقدم. من فقط یك انسان معمولی هستم. من خواهان آن هستم كه موفقیتهایی داشته باشم. همچنین نمی‌خواهم كه ریشه‌هایم و گذشته‌ام را فراموش كنم. می‌خواهم چیزی را (پیامی را) برای مخاطبانم مطرح كنم. واضح است كه اگر نتوانم فیلمهایی با پیام بسازم، باید در هر صورت به فیلم ساختن ادامه بدهم تا اینكه از لحاظ هنری و حرفه‌ای ارضاء بشوم. آنچه مرا به فكر می‌اندازد این است كه در این دنیا ما مسلمانان یك میلیارد نفر هستیم، ولی همه‌مان مظلوم هستیم. در ركود اقتصادی به سر می‌بریم، با همدیگر می‌جنگیم. فقر در میان اكثریت موجود است. این یك وضعیت سالمی نیست. چرا چنین است؟ ما از ابتدای تولدمان (به‌ عنوان یك ا‌ُمت اسلامی) با چنین وضعیتی روبه‌رو نبودیم زیرا كه تاریخ گذشته‌مان به چنین حقیقتی شهادت می‌دهد. ما با اصول اخلاقی‌مان، با ایمانمان، به جهان حكم می‌راندیم. چرا اكنون دو كشور مسلمان نمی‌توانند با هم همكاری كنند. من در حقیقت به دنبال جوابها نیستم. پرسش فی‌نفسه آغاز پژوهشی در این زمینه است. این مسئله (وحدت و عز‌ّت اسلامی) هم اكنون بیشتر اهمیت پیدا می‌كند چرا كه مثلا‌ً در شوروی، پنجاه میلیون مسلمان از زیر یوغ كمونیسم بیرون آمده‌اند، متوجه شده‌اند كه دو نسل از آنها طعمۀ كمونیسم شده است. همچنین در چین ما پنجاه میلیون مسلمان داریم كه شاید آنها هم روزی آزاد شوند و بر اینها باید مسلمانان افغانستان و یوگسلاوی (بوسنی‌ ـ هرزه‌گوین) را افزود. ما ناگهان خود را مواجه با چنین وضعیتی می‌بینیم كه در آن مسلمانان تحت سلطه غیر مسلمانان آزاد می‌شوند و خود تشكیل حكومت می‌دهند. ولی هنوز ما این «استعداد» نحس را داریم كه «علیه» همدیگر بجنگیم ولی قادر نیستیم متحد‌ا‌ً بجنگیم. این من را رنج می‌دهد. این همیشه من را رنج می‌دهد.


و آیا این عامل اصلی (انگیزه اصلی) شما در فیلم ساختن محسوب می‌شود؟

بله، مسلم است. تمام سعی من این است كه نشان بدهم زمانی «ما» چنین بودیم، «ما چنین كردیم» و اینكه مسلمانان را ترغیب بدان كنم كه بار دیگر چنین عزیز باشیم و چنان مقتدر. وقتی كه صلاح‌الدین ایوبی، با صلیبیون در حال جنگ بود، متوجه شد كه آنها گرسنه هستند. جنگ را متوقف كرد. آنها را اطعام كرد و سپس به جنگ با آنها ادامه داد. چنین نمونه‌هایی را هم‌اكنون در میان خودمان نمی‌توانید پیدا بكنید، تا چه رسد به دشمنانمان. این نمونه‌هایی است كه علاقه‌مند به نشان دادن آنها در فیلمهایم هستم.

آیا در تعقیب چنین هدفی بود كه به ایران سفر كردید؟
بدیهی است. ما همه می‌دانیم كه اكنون ایران، مركز انقلاب اسلامی است. اولین انقلابی است كه تاریخ اسلام عصر جدید را تغییر داد. انقلابی است كه به فراسوی مرزهایش در تمام جهان دست یافت. بنابراین پیام انقلاب وجود دارد و انقلاب وجود دارد. چه فیلم‌ساز باشیم، چه روزنامه‌نگار، چه نویسنده، پیامبران این‌ گونه پیامها هستیم. ما باید حاملان این پیام برای مخاطبان جهانی آن باشیم. این كاری است كه ما باید حتما‌ً انجام بدهیم.

آیا فكر می‌كردید كه روزی در متن این جریانات در ایران باشید؟

به نظر من اولین نشانه‌های این تحو‌ّل، «ورود» امام خمینی به تهران بود. آن ‌چنان صحنه جذابی بود كه تو گویی این خود نمایشی راجع به نقش ایمان و قدرت یك مرد بود. آن مرد، هشتاد ساله بود. اول در عراق و بعد در فرانسه در روستایی تبعید بود. این پرشكوه‌ترین «ورود» در تاریخ بشریت بود. آن مردی كه من مقبره‌اش و مكان زندگی‌اش را زیارت كردم و آن همه سادگی و صمیمیت را دیدم. آن مرد، مگر چه داشت؟ بدیهی است كه او دارای قوه جادویی نبود، یك انسان بود. ولی آن چیزی كه آن مرد، «تجل‍ّی» آن بود، یعنی آن ایمان، آن مذهب اگر مورد بهره‌برداری صحیح و درست واقع شود بسیار پرقدرت است.
در آن لحظه «ورود» به تهران، به خود گفتم این آغاز انقلابی است كه امواجش به تمام جهان خواهد رسید و چنین شد. این انقلاب به فراسوی مرزهایش ‌ـ‌ به الجزایر، سودان، تونس و... ـ‌ دست یافت. من ایران را مركز این انقلابها در جهان اسلام می‌دانم. پس بنابراین می‌توانم بگویم كه دیدار از ایران برحسب اتفاق نبوده است.

شما همه جا رفته‌اید و با سران كشورهای عرب برای تهیه‌كنندگی فیلمتان صحبت كرده‌اید چطور شد كه آخر اینجا آمدید و عكس‌العملتان چه بود؟

وقتی دعوت شدم و زمان دیدار و گفت‌وگو با روحانیون شد، فكر كردم دوباره، همان قضیه همیشگی خواهد بود، مثل علمای سنی متعصب با افكار بسته. بزرگ‌ترین كشف من در این سفر برخورد‌ِ باز روحانیون با مسئله سینما بود و درك رسالت آن. از آقای زم گرفته تا دیگران كه برخورد كردم، یك درك صحیح و باز دیدم. یعنی نه فقط از روحانیون، بلكه
متوجه شدم كه یك طرز فكر در اینجا وجود دارد، یك فلسفه است و بسیار هم منطقی و باز.


الان چه می‌خواهید بكنید؟

می‌خواهم روی «صلاح‌‌الدین ایوبی» كار كنم، زیرا ما الان درگیر یك جنگ صلیبی هستیم، چه الجزایر چه كشورهای آذربایجان؛ ما نمی‌خواهیم منفی باشیم. می‌خواهیم ببینیم چرا صلاح‌الدین موفق بوده، ارزشهایش، شجاعتش و اینكه قادر شد اورشلیم را بگیرد. هدف من این است كه فقط تاریخ را بازگو كنم، مگر آنكه از آن مفهومی استخراج كنم و با تمام عدم اتحاد و مشكل اسرائیل و بیت‌المقدس فكر می‌كنم صلاح‌‌الدین بهترین سوژه است در ارائه این مسئله، یعنی مسئله دعوت به اسلام. یادم هست وقتی روی عمر مختار كار می‌كردیم، مسئله برایم فلسطین بود. اگر شما در فیلم عمر مختار، ایتالیا و لیبی را بردارید و جای آن فلسطین و اسرائیل را بگذارید، تغییر زیادی نخواهد كرد. نكات مشابه بسیار وجود دارد. صلح سادات، اردوگاههای آواره‌ها و... فكر ساختن فیلم عمر مختار، زمانی به نظر من رسید كه در لیبی (تری‌پولی) بودم و سادات وارد بیت‌المقدس شد. فكر كردم، این تسلیم است، تسلیم محض و از اینكه یك عرب بودم شرمنده شدم و بلافاصله فكر ساختن عمر مختار به نظرم رسید.

در مورد كاركردنتان در هالیوود، و وظیفه‌ای كه حس می‌كنید دارید، بگویید؟

فكر نمی‌كنم بتوانم اینجا بنشینم، و شكایت كنم كه من را محاصره كرده‌اند و كاری نمی‌توانم بكنم. این همیشه یك بهانه است برای شكست. مثالی كه می‌توانم بزنم مثل دانشجویی است كه در امتحانات نمره كم می‌آورد و تقصیر را گردن استاد می‌اندازد كه «یهودی» بود و من را رفوزه كرد. این، مزخرف است. اگر واقعا‌ً بخواهید، موفق می‌شوید. اما به هر صورت اگر یهودی باشید همه چیز خیلی آسان‌تر می‌شود، پیشرفت هم سریع‌تر می‌شود. اما وقتی وارد مسئله فلسطین و اسرائیل می‌شوید، مقاومت بزرگی را حس می‌كنید. ولی در همین شرایط وقتی درباره تاریخ صحبت می‌كنید، و جنبه‌های مثبت را در نظر دارید مسئله‌ای پیش نمی‌آید.
زمانه عوض شده. ما در زمانی بحرانی زندگی می‌كنیم كه وقایع روزبه‌روز رشد می‌كند و حاكی از یك تحول دائم است هر روز برای همه روشن‌تر می‌شود كه جریان یك جنگ صلیبی در پیش است.

می‌توانید بیشتر توضیح دهید؟

نمی‌توانم دقیقا‌ً بگویم ولی همین قدری كه از طریق رسانه‌های خبری هر اتفاقی كه می‌افتد، صحبت از تروریسم است یا مسلمان، می‌دانید
در هر جا، وقتی صحبت از مسلمانان پیش می‌آید، بلافاصله تروریسم ترسیم می‌شود. آنها، چنین كرده‌اند.


فكر ساختن فیلم الرسالۀ، كه برای اولین بار با ابعاد وسیع و بین‌المللی طراحی شده بود درباره پیام اسلام و شخص پیامبر چطور شروع شد؟

دو چیز بود: اول بچه‌های من‌ ـ‌
من با یك آمریكایی ازدواج كرده بودم. فرزندانم داشتند بزرگ می‌شدند و حس كردم باید چیزی به آنها آموزش دهم و نمی‌شد توسط كتابها و حتی قرآن به آنها در آن مرحله چیزی آموخت. آنها در اجتماع زندگی می‌كردند كه همه چیز را به صورت تصویر می‌دیدند.
در همان زمان من مشغول ساختن فیلمهایی مستند در گوشه‌های جهان بودم، و در آن زمان در فیلیپین بودم، به صورت یك فیلم سفری‌ ـ‌ بعد به یك جزیره كوچك رسیدم كه در آنجا یك مسجد دیدم كه از شاخه‌های درخت ساخته شده بود. این من را تكان داد، كه در این نقطه دورافتاده مسجدی در یك جزیره می‌بینم و فكر كردم چیزی در این راستا باید انجام دهم. اول یك مستند بود‌ ـ‌ بعد بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد تا این شد.

شما قبل از آن، همه‌اش مستند كار می‌كردید؟

بله، زمینۀ كار من همه‌اش مستند بود. این قبل از الرسالۀ است. در دوران دانشگاه با دانشجویان زیادی از اطراف دنیا آشنا شدم كه بعد از فارغ‌التحصیلی از طریق فرستادن گروههای فیلم‌برداری با آنها فیلمهایی تهیه كردم. رشته اصلی من «تدوین» است. راشها می‌رسید و من آنها را مونتاژ می‌كردم. این است سینما.
سینما، یعنی تدوین. هر كسی كه می‌خواهد كارگردان بشود و مونتاژ بلد نباشد، باید سینما را فراموش كند.


الرسالة، چقدر طول كشید تا آن را تهیه كنید؟


متأسفانه تولید آن آن قدر طول نكشید كه مذاكرات برای به توافق رسیدن، به طول انجامید
، مثل مذاكرات با مسئولین مذهبی كه پنج سال كلا‌ً طول كشید. كه همه‌اش تولید نبود. در سال اول فقط مذاكرات بود، قانع كردنها بود، رفتن به الازهر، به مكه، پیش این عال‍ِم رفتن، پیش آن عالم رفتن و... برایتان قبلا‌ً در مورد آن بحث احمقانه‌ای كه با آن داشتم راجع به «صورۀ‌ حرام» [به عربی یعنی: تصویر حرام است] و عكاسی از «سایه‌های منجمد» تعریف كرد. كلاً تولید، سه سال طول كشید و حتی وسط تولید در مراكش كار ما را متوقف كردند و باید از آنجا به لیبی می‌رفتیم.

مشكل چه بود؟

مشكل، خیلی احمقانه بود. ما تأییدیه دانشگاه الازهر را داشتیم‌ ـ آنها سناریو را صفحه به صفحه مهر كردند. بعد آن را به مجلس الشیعه در لبنان بردیم، آنها هم آن را مهر كردند و به ما گفتند كه باید از «رابط فی‌العالم الاسلامیه» در عربستان سعودی اجازه بگیرید. آنها مثلا‌ً جناح راست افراطی بودند. آنها فكر می‌كردند كه همه ملحدند. الازهریها ملحدند. باید می‌رفتم آنجا و می‌فهمیدم چرا با آن مخالف‌اند. من به آنها درباره این «صورۀ حرام» گفتم كه من در دانشگاه كالیفرنیا یاد گرفته‌ام كه كسی كه تئوری عكاسی و عدسیها را پایه‌گذاری كرد، یك مسلمان بود به نام «حسن‌ ابن حیفا» و حالا ما اینجا، به اذان مسلمین داریم می‌گوییم كه حرام است!؟
عكس فیصل در روزنامه بود، گفتم، این یك «صورۀ حرام» است؟ گفت كه نه این اشكال ندارد، چون «انجماد سایه» FREEZING SHADOW است. می‌دانید آنها در حماقتشان باهوش‌اند. می‌گفت شما در سینما آن را به حركت درمی‌آورید و به آن روح می‌بخشید و خلقت روح، فقط به خدا مربوط است.

من گفتم كه اگر تصویر خودم را در آینه ببینم دلیل نیست كه من یك روح خلق كرده‌ام، و اگر من قادر بودم كه روح خلق كنم، ارواح بسیاری برای تمام جهان عرب خلق می‌كردم. بعد به او گفتم، كه در زمانی كه ما داریم درباره «صورت حرام» جر و بحث می‌كنیم، آنها روی كره ماه می‌نشینند، چون هم‌زمان با این واقعه بود، و در تلویزیون دیده می‌شد، بعد رئیس آنها از آن عقب فریاد می‌زند، اسمش «بز» بود، مفتی آنها بود، گفت آنها به روی كره ماه ننشسته‌اند، شما را فریب داده‌اند، آن كرۀ ماه نیست، فكر كردم كه فایده ندارد، بنابراین من بدون تصویب آنها، كار را شروع كردم ولی این مراحل دو سال طول كشید و بعد از اینكه تهیه‌كننده‌ها را یافتم، كار سه سال دیگر طول كشید.

مشكلی در حین فیلم‌برداری داشتید؟

بله، تهیه‌كنندگان از مراكش، كویت و لیبی بودند. ما در مراكش فیلم‌برداری می‌كردیم و نصف فیلم را تمام كرده بودیم كه از ملك حسن تلفنی داشتم. نزد او رفتم،
به من تلگرافی از ملك فیصل نشان داد. كه اگر هنوز آنها فیلم الرسالۀ را در مراكش فیلم‌برداری می‌كنند، من به كنفرانس اسلامی رباط نخواهم آمد
. پادشاه شرمنده شده بود و من می‌دانستم برای او كنفرانس، مهم‌تر از فیلم است و در آن زمان، ملك فیصل پادشاه پرقدرتی بود و به ما گفتند كه شما سه روز فرصت دارید مراكش را ترك كنید. واقعاً سه روز بسیار مشكلی بود. دكور، صحنه، همه‌اش، آن اسمها، سلامها، ولی كجا می‌خواهیم برویم؟ هیچ جا‌ ـ خیلی جاها را سعی كردیم، حتی اروپا، در اسپانیا، مالتا، یونان، قبرس، همه‌اش جواب نه بود، تنها جایی كه باقی مانده بود، لیبی بود. من دستور دادم همه وسایل را سوار كشتی كنند و در بندر منتظر بمانند. با هواپیما به لیبی رفتم، برای دیدن قزافی، دفعه اول بود‌ ـ به او توضیح دادم و بعضی از صحنه‌هایی كه فیلم‌برداری كرده بودیم را نشان دادم. او كار را دید و بعد پرسید، مسئله چیست؟ برایش توضیح دادم، گفت این فیلم باید ادامه یابد و مسئولیت اتمام آن را قبول كرد.

شما دو ویرایش از فیلم را به عربی و انگلیسی فیلم‌برداری كردید، چه انگیزه‌ای باعث شد این كار را بكنید؟

سؤال جالبی است زیرا به لحاظ اقتصادی به نفع ما نبود، ولی به لحاظ زبان قرآن، احساس كردم لازم است فیلم را به زبان قرآن هم بسازم، و تا امروز از نسخه عربی بیشتر از نسخه دیگر لذت می‌برم. منظورم این است كه كلمه «الله اكبر» مفهومی خاص دارد مفهومی که GOD IS GREAT كه آن را نمی‌رساند.
ما حدس زدیم كه ساختن نسخه عربی، 25 درصد بیشتر خواهد شد. فكر كردیم بازیگران انگلیسی زبان،بازی می‌كنند، كنار می‌روند، گروه عربی بازی می‌كنند، همان صحنه، همان مكان‌ ـ‌ ولی چون اولین بار بود، حوادث غیرقابل پیش‌بینی بود. مسئله‌ای كه كشف كردیم در زبان بود. بازیگر انگلیسی فی‌المثل دیالوگی باید در حین راه رفتن تا نقطه مشخصی می‌گفت، كشف كردیم كه به زبان عربی باید كلام بیشتری مصرف شود تا همان مطلب گفته شود، عربی، زبان پرشاخ و برگ‌تری بود. بنابراین فهمیدیم كه باید صحنه را بازتر كنیم، نورپردازی را وسعت دهیم و همه اینها خرج بیشتری را در بر می‌گرفت. فهمیدیم كه چیزی به‌ عنوان بازیگر بین‌المللی وجود ندارد، اگر به هر دو بازیگر، همان زمینه و امكانات را بدهید، هر دو یك جور جواب می‌دهند. بعضی اوقات این بهتر می‌‌شد بعضی اوقات آن. برای بازیگرهای عرب، اول ترسناك بود. «عبدالله قیس» می‌گفت من نمی‌توانم بعد از بازی «آنتون كویین» بازی می‌كنم؟ آنتونی كویین می‌گفت چطور من در مقابل یك عرب مسلمان نقش یك عرب مسلمان را بازی كنم؟ من هم پیش خودم گفتم خوب شد هر دو از هم می‌ترسند. مسئله بعدی بر آن بود كه چه كسی اول بازی كند. هر كدام می‌خواستند طرف مقابل اول برود تا او مشاهده كند. تصمیم گرفتیم كه برای صحنه‌های داخلی، انگلیسیها اول بروند. تكنسینهای نور با بازیگران انگلیسی‌زبان هماهنگ بودند و الگوی خوبی برای عرب‌زبانها بود. ولی برای صحنه‌های خارجی كه عموما‌ً سیاهی‌لشگر داشتند، عربها می‌رفتند كه رابطه مستقیم با سیاهی‌لشگر برقرار می‌كردند و وقتی نوبت انگلیسی‌زبانها می‌شد، سیاهی‌لشگرها دقیقا‌ً می‌دانستند چه كار كنند. به این ترتیب مسئله را حل كردیم و در آخر نسخه عربی، پولش را برگرداند، زیرا هر كسی یك نسخه ویدیویی برای خودش می‌خواست.

چرا در هر دو فیلم از آنتونی كویین استفاده كردید؟

سؤال خوبی است، زیرا همه فكر می‌كنند كس دیگری پیدا نمی‌شد. در الرسالة، آنتونی كویین، بهترین انتخاب برای «حمزه» بود. از لحاظ سنی و به لحاظ چهره كه كاملاً عربی می‌شد. در عمر مختار هم همین طور او به لحاظ سنی عالی بود. عمر مختار، 75 ساله، بازیگری در همان حدود سنی می‌طلبید و چهره‌ای كه خیلی شبیه خودش بود: آنتونی كویین.

نظرتان درباره سینما و كاركرد آن چیست؟


سینما از اول تا آخر‌ الفبای سرگرمی است. شما نمی‌توانید یك نفر را بر دارید، از یك جا به جایی بكشید و بعد برای او سخنرانی كنید. سینما، سرگرمی است
، حالا هوش و عقل را باید از طریق عینی تفریح و سرگرمی رخنه داد. حتی سام پكین پا می‌گوید اگر شما، تماشاچی را مدت 2 ساعت كاملاً سرگرم كنید، فیلمتان به كل موفق است. من فكر می‌كنم. فیلم، اول سرگرمی است بعد چیز دیگر...

به لحاظ فن دكوپاژ، چه تفاوتی مابین دكوپاژ كارهای داستانتان و كارهای قبلی مستندتان وجود داشت؟

من به طریق نرمال دكوپاژ نمی‌كنم، كه همه صحنه‌ها را به‌خصوص صحنه‌های داخلی را در جزئیات دكوپاژ كنم. دكوپاژ با جزئیات برای صحنه‌های جنگی بود. در این صحنه‌ها، موضوع تدوین به درد می‌خورد. برای صحنه‌های داخلی، در ذهنم دكوپاژ می‌كردم. در حالی كه كار می‌كردیم، همه چیز را تنظیم می‌كردم‌ ـ روند بازیها و حركتها را با دوربین تنظیم می‌كردم. در صحنه‌های جنگی‌ ـ خیلی مهم بود كه فریم به فریم تنظیم شود، و اینجا بود كه زمینه مستند‌سازی من به درد می‌خورد.

بنابراین در صحنه‌های داخلی بدون دكوپاژ كار می‌كردید؟

بله، تقریباً در حد یك نقشه و با فلاشهای مختلف جهت بازیگران را مشخص می‌كردم، و به این ترتیب زوایای جدید پیدا می‌كردم.

پس فرق اصلی در دكوپاژ داستان و مستند در كار شما چیست؟

در كار داستانی، شما دكوپاژ را بر اصل ریتم تنظیم می‌كنید، ریتم، قصه، و در مستند، دكوپاژ بر اصل ساخت «داستانی». از داخل یك «نبود داستان» از تصاویر (ایماژها) استفاده می‌شود تا داستانی ساخته شود. در درام، تنها داستان و قصه را دارید و می‌خواهید آن را نرم و موزون بسازید، با ریتمی كه حركات حس نشود. اگر حركات حس شود، موفق نیستید. ولی به هر صورت، مونتاژ در مستند زیباتر است. زیرا شما هم نویسنده هستید، هم كارگردان و هم مونتور. شما راش دارید و قصه را می‌سازید.

ارتباط سینما با ایمان و عقیده یك فرد چیست، با توجه به سابقه كارهای خودتان؟

سینما، زبان ارتباط است. شما، یا بیننده را به‌ عنوان تماشاگر (بی‌تفاوت) دارید، یا اینكه درگیرش كرده‌اید با پرده، درگیرش كرده‌اید، یا به‌ عنوان یك تماشاگر فقط ناظر است. وقتی با پرده درگیر می‌شوید، باید عاملی داشته باشید كه تماشاچی قادر به برقرار كردن ارتباط با آن باشد. من فقط درباره الرسالۀ صحبت نمی‌كنم، درباره هر فیلمی می‌گویم. ایده‌آل‌ترین موقعیت برای یك كارگردان، وقتی یك شخصیت را می‌پروراند، اگر در پنج دقیقه اول فیلم، بینندگان، شخصیت را بشناسند و دوست داشته باشند، در آن صورت شما روی تماشاچی كنترل دارید. حال شما كاری كرده‌اید كه او را دوست داشته باشند. اگر او گریه كند، تماشاگر گریه می‌كند، اگر بخندد، تماشاگر می‌خندد. هیچ فیلمی موفق نخواهد بود اگر تماشاگر نداند با چه كسی باید همدلی كند، برای چه كسی «كف» بزند. شما باید با یك طرف باشید و علیه یك طرف، این اساس درام است.
حالا می‌آییم سر عمر مختار كه یك پیرمرد 70 ساله عرب بود. چه چیزی دارد كه دنیا با او همدل شود؟ بنابراین از معلمی شروع می‌كنیم كه به بچه‌ها درس می‌دهد. این در هر جای دنیا كه باشد، تماشاچی با آن ارتباط برقرار می‌كند، در ژاپن، در فیلیپین، در هر جا. و نه هر معلمی، معلم بچه كه با بچه‌ها انعطاف زیاد دارد، و بچه‌های كوچك بازیگوش و فضول. به طور اتوماتیك تماشاچی این «رد» (سیر) را دوست خواهد داشت. حالا من روی تماشاچی كنترل دارم و بنابراین خواهم توانست آنها را با خود همراه كنم. من هر موضوعی داشته باشم فرق نمی‌كند، مذهبی یا غیره، اگر تماشاچی با آن ارتباط برقرار نكند، اثر خیلی گم خواهد شد. آنها فقط نظاره‌‌گر خواهند شد و وقتی تماشاچی حس كرد كه فیلم دارد او را موعظه می‌كند، درس می‌دهد، درس مستقیم، از پرده جدا می‌شود.
به‌ طور غیر مستقیم، شما باید به قلب تماشاچی نفوذ كنید.


شما این را چطور آموختید از مدرسه یا در حین كار یا مطالعه یا...؟

خوب واضح است، از تجربه یعنی مدرسه این را به شما درس نمی‌دهد، از تجربه است. در مدرسه به شما آموزش می‌دهند پاسخ به دو سؤال اصلی را. تماشاچی ما كیست؟ و ما چه می‌خواهیم بگوییم؟ تماشاچی، اگر آفریقایی باشد، من یك كاراكتر سیاه‌پوست آنجا قرار می‌دهم. برای اینكه تماشاچی با آن ارتباط برقرار می‌كند و خودتان را نیز می‌گیرد، بهترین عكس‌‌العمل، زمانی است كه شما خودتان را روی فیلم ببینید. مثل فیلمهای خانوادگی، كه خودتان را می‌بینید و چطور لذت می‌برید، بعد از شما پسرتان، یا عیالتان بر فرض.

خب، نظرتان راجع به جشنواره‌ها و اهمیت آن چیست؟


فیلم را باید جلوی تماشاچی گذاشت، برای من فرق نمی‌كند، چند جایزه در كدام فستیوال گرفته، اگر تماشاچی آن را دوست نداشته باشد، حتی اگر شاهكار باشد، باید آن را روی طاقچه گذاشت
. در رابطه با جذب تماشاچی‌ ـ در الرسالۀ و با هدف جذب تماشاچی غربی، من صحنه مسیحیت را پر و بال دادم و برای جذب مسیحیان، ما صحنه مسیحیت و حضرت مریم را مفص‍ّل‌تر كردیم.

كارگردان محبوب شما كیست؟ در جهان عرب و یا غرب؟

در جهان عرب درست نیست كه من قضاوت كنم. چون كارهای زیادی ندیده‌ام ولی در سینمای غرب، «دیوید لین» است كه فیلمهایش، فیلمهای یك كارگران است. هیچ چیز از كار بیرون نمی‌زند، نه بازی، نه دوربین. احساس می‌كنید كه فیلم یك كارگردان است . در میان كارگردانان مدرن، «الیور استون» را دوست دارم.

كوروساوا چطور، از قدیمیها؟

كروساوا، كارگردان خوبی است، هنرمند بزرگی است، ولی من چندان به فیلمهایش علاقه‌ای ندارم. كارهای سینمایی‌اش قوی است ولی من را سرگرم نمی‌كند، حوصله‌ام سر می‌رود. البته شك ندارم كه در كشور خودش بسیار دوست‌داشتنی است.

خب از سوژه‌های مورد علاقه‌تان بگویید، از عمر مختار و از كارهای آتی، از صلاح‌الدین و...

خیلی سوژه‌های دیگر بودند، عبدالقادر جزایری، عبدالكریم خطابی و خیلیها، ولی همه بعد از مبارزه تبعید شدند. به جز عمر مختار كه حاضر نشد حتی تبعید شود. او می‌خواست در سرزمینش بمیرد. وقتی زمان نوشتن فرا رسید، مسئله فلسطین در ذهن من بود، صحنه‌هایی تزریق كردیم كه موازی بود. ایتالیاییها، تصور می‌كردند كه لیبی جزء خاك آنهاست، مثل مسئله مشابه اسرائیل و فلسطین. ایتالیاییها می‌گفتند: سزار از كنار لیبی گذشت و به همین دلیل، لیبی جزئی از امپراتوری رم است، و به همین ترتیب، یهودیها از فلسطین گذشتند، بنابراین مال آنهاست. حال وقتی كه فیلم را می‌بینیم این دو كشور را جایگزین كنید، می‌بینید كه عین همان است. بنابراین به این ترتیب اگر من صلاح‌الدین را بسازم، من تصویری از وضع حالایمان ساخته‌ام. دعوا مابین خودشان، تا وقتی كه او آمد و سعی كرد آن را متحد كند، ایمانشان، آنها را متحد كرد و در آخر جوانمردی، اخلاقیات اسلامی، وقتی او اورشلیم را فتح كرد یك قطره خون نریخت. او خیلی جوانمرد بود. این نوشته ‌ما نیست، تحقیقات خودشان است. نوشته‌های كشیشان، محققین كلیسا.

بعد از صلاح‌الدین چطور؟

بعد از صلاح‌الدین، «آندلس». زیرا فقط نشان دادن جنگ درست نیست. ما فقط جنگجو نیستیم. ما، مسلمین به جهان تمدنش را دادیم. علوم پزشكی، شیمی. ولی البته نه مستقیم. یك قصه رمانتیك وجود دارد كه در پس‌زمینه اینهاست. دانشگاهها آنجا هستند. در آندلس علم و تمدن وجود دارد. من دوست دارم به جهان بگویم موشكی كه به كرۀ ماه رفت به علوم ما ارتباط داشت.

شخصیت اصلی «آندلس»، كیست؟

آندلس، توسط زنی فرمانروایی می‌شد، و «ابن ‌المنصور» توانست به قدرت برسد از طریق رابطه‌ای رمانتیك با آن زن. او قادر شد اسپانیا را تصرف كند، اسپانیا را متحد كند. ولی آن دوران طلایی بود. «طارق ابن‌زیاد» موضوعی نیست كه ما بتوانیم به دنیا ارائه بدهیم. او اسپانیا را فتح كرده، آن را برای دنیای اسلام می‌شود ساخت ولی نه برای جهان غرب، چون كار او یك عمل استعماری بود در ابتدا، ولی بعد كه یك تمدن شد می‌شود كار كرد.

درباره «شیخ شامل» در آذربایجان چطور؟

من اطلاعات زیادی درباره منطقه ندارم ولی وقتی آنها استقلال خودشان را به دست آوردند گفتم باید كاری كرد تا آنها را به اسلام برگرداند. خوب است كه به آنها پیام داد. اگر چیزی از خودشان باشد، از قهرمانانشان، از همكاری‌شان در اسلام، بهتر است، و خب گشتم و به «شیخ شامل» رسیدم و این كتاب را گرفتم شمشیرهای بهشت؛ و به نادر (طالب‌زاده) می‌گفتم كه باید آن را بسازد. چون مثل عمر مختار است، او جذب ایمانش است، در حال جنگ است علیه كمونیستها، و این سوژه خوبی است زیرا باعث می‌شود همۀ كشورهای زیر سلطه كمونیست، احساس افتخار كنند كه مسلمان‌اند و فكر می‌كنم، سوژه مهمی است و باید انجام گیرد و سوژه‌های دیگری وجود دارد كه من آشنا نیستم كه باید درباره آنها ساخته شود و در ارتباط با اسلام.

امروز سینمای جهانی در چه وضعی است و چه مسئله اساسی‌ای دارد، ویدئو، تلویزیون و...

مسئله‌ای وجود ندارد، فقط مسئله نمایش دادن است. نه در فیلم ساختن، بلكه در نمایش آن. اول تئاتر بود، بعد تلویزیون، حالا ویدئو و كابل، روی چه كسی اثر می‌گذارد؟ صاحب سینما. مردم قبلاً مجبور بودند بروند سینما، حالا می‌توانند خانه بمانند و می‌توانند تلویزیون كابلی داشته باشند. صد كانال داریم. بنابراین اثر می‌گذارد روی صاحب سینما ولی روی فیلمساز، نه. تقاضای بیشتری برای فیلم‌سازی وجود دارد و من مشكلی نمی‌بینم.

در این كلی‍ّت، نقش شیعیان را در كجا و چه می‌بینید؟

خوب من همیشه در لوس‌آنجلس هستم، نزدیك‌ترین دوست من كه می‌خواست همراه من بیاید یك شیعه است. ما همیشه صحبت می‌كنیم و بحث می‌كنیم. من یك آدم خیلی مذهبی نیستم. مذهب برای من مثل یك ملی‍ّت است، یك فلسفۀ زیستن. بنابراین برای من، سن‍ّی و شیعه، مسئله نیست. اسلام است. ولی چیزی كه روی من تأثیر بسیار می‌گذارد، این است كه در میان اهل تسن‍ّن، باب اجتهاد بسته است. ولی در میان شیعیان از قبل هم این موضوع را می‌دانستم، كه باب اجتهاد باز است. شیعیان فكر بازتری در این رابطه دارند. من اینجا آمدم و برایم ثابت شد كه فكرشان بازتر است. از خودم می‌پرسم اگر بخواهم شیعه شوم باید چه بكنم، چكار كنم؟ حالا فرض كنید كه بپرسم می‌خواهم شیعه شوم. چكار باید بكنم؟ بگویم یا علی ولی الله؟ همین؟ خوب این را كه همیشه می‌گوییم.

می‌خواهید شیعه شوید؟

خوب البته نه همین حالا. همیشه دوست دارم درباره شیعه بدانم، زیرا دوستم در لوس‌آنجلس كه شیعه است، اهل سوریه. او یك شیعه متعص‍ّب است و ما همیشه با هم شوخی می‌كنیم. ولی همیشه این فكر باز وجود دارد.


و این برای شما محور است؟

بله محور است‌ ـ من به لحاظ سیاسی، شیعه هستم، به لحاظ سادگی در ایمان، سن‍ّی هستم، و بالاتر از همه یك مسلمانم و دشمنان روی این كار می‌كنند این مشكل بزرگ بعدی ما خواهد بود. می‌خواهند خون بریزند. می‌دانم كه در افغانستان دنبال این هستند. با سن‍ّی و شیعه هم كاری ندارند. سه، چهار گروه كه با هم می‌خواهند بجنگند و آمریكا دنبالش هست. در زمان جنگ ایران و عراق هم می‌دیدم. دلشان می‌خواست ادامه پیدا كنند، از طریق انعكاسش در رسانه‌ها مشهود بود. كه بگذار همدیگر را بكشند، و برای خرید اسلحه خرج كنند. الان دنبال همین دعواها هستند. در عربستان سعودی دارند این را جا می‌اندازند كه شما اگر شیعه باشید كافرید. زیرا می‌ترسند، و می‌خواهند مردم را استثمار كنند.

خب از سفرتان راضی هستید؟

بله، كاملاً. خیلی خوشحالم از آشنایی با شما، با ایران.

برمی‌گردید؟

ان‌شاءالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 19:33  توسط گروه مطالعاتی  | 

شیطانهای آخرالزمان

 او همه چیز را می خواهد. من در چند مقاله چند نمونه از افرادی که صهیونیست هستن یعنی آرمان صهیونیسم رو قبول دارن رو ذکر می کنم. اولین اونها که من علاقه خاصی هم بهش دارم، فردی به نام رابرت مرداک هستش .البته پیدا کردن مطلب در مورد این فرد(مخصوصا به فارسی) کمی سخت بود. این مشکل بیشتر به سایتهای فارسی بر می گرده که جستجوی خوبی ندارن. این مطلب از روزنامه جام جم انتخاب شده

رابرت مرداک؛ او یک پولدار معمولی نیست.

رابرت مرداک (یا مرداخ یا مردوخ) یک سرمایه دار امریکایی استرالیایی تبار است. اما او با همه سرمایه دارهای امریکایی فرق دارد. او صاحب یک غول است؛ غولی که البته از توی چراغ جادو نیامده است.

در حال حاضر عمده ترین دارایی رسانه ای مرداک، شرکت عظیم نیوز کورپریشن(http://www.newscorp.com/) است که 9 جور رسانه مختلف آن در 6 زمینه مختلف اطلاع رسانی می کنند. در عظمت و کستردگی این شرکت، همین بس که در آخرین آمار منتشر شده از سوی مسوولان آن نیوز کورپریشن تنها در سال 1996 بیش از 10 ملیارد دلار سود داده است. در حال حاضر، این شرکت صاحب بیش از 130 روزنامه در سطح جهان است که محتوای خیلی از آنها با تمرکز بر 3 موضوع سکس!، حوادث و ورزش به سمت ادبیات عامه پسندی که معمولا منتقدان رسانه ای آن را ادبیات مبتذل می نامند، سوق داده شده است. به هرحال همین موضوعات و ادبیات مبتذل حسابی در میان جوانان آن طرف آبها طرفدار یافته است. یک نمونه اش روزنامه انگلیسی sun است که با تیراژی بیش از 5 میلیون نسخه، مصداق واقعی یک نشریه زرد پرطرفدار است.

مرداک قبل از اینکه به بازار اروپا و امریکا وارد شود، نیوز کورپریشن را در دهه 60 میلادی در استرالیا تاسیس کرد و نخستین گاهمهای پیشرفت و توسعه را در سال 1969 میلادی با خریدن نشریات News of the world و sun و روزنامه نیویورک پست در میانه دهه 70 میلادی در پیش گرفت.

اما روزنامه ها و رسانه های مکتوب نتوانستند عطش روبرت مرداک را فرو بنشانند، او به قصد راه یافتن به جعبه کوچک جادویی، ماهواره تلویزیونی و شبکه کابلیSKYTV  را در دهه 80 راه اندازی کرد که با وجود بداقبالی و شکستهای اولیه، بالاخره از آب و گل در آمد. او هم چنین مالک 64 درصد از سهام شبکه تلویزیونی star است که مرکز آن در هنگ کنگ قرار دارد. استراتژی روشن و واضح این شبکه تسخیر آسمانها به کمک مخابرات ماهواره ای در گستره ای به پهنای ژاپن تا ترکیه است، که تا کنون توانسته بخش عمده ای از بازارهای بزرگ چین و ژاپن را در دست بگیرد. در حال حاضر، 5 کانال تلویزیونی عمده جهان و از جمله BBCworld از همین شبکه ماهواره ای برای خاور میانه و آسیای شرقی پخش می شوند.

موفقیت مرداک در قاب کوچک، به او برای پا گذاشتن به قاب بزرگ هم انگیزه داد. در سال 1985 او با خریداری نیمی از سهام کمپانی سینمایی فاکس قرن بیستم، حق پخش بیش از 3000 فیلم سینمایی را صاحب شد. ولی گویا مالکیت تلویزیون های عمده، بیشتر به مذاق او خوش آمده بود که 2 سال بعد در 1987 موسسه تلویزیونی فاکس Fox را تاسیس کرد که تاکنون به چهارمین شبکه تلویزیونی برتر در ایالات متحده، بعد از ABC و CBS و MSNBC ... و یکی از شبکه های خبری تلویزیونی پربیننده در جهان تبدیل شده است. به این ترتیب، حالا دیگر مرداک صاحب بیش از 30 لیستگاه تلویزیونی در امریکاست و حدود نیمی از تلویزیونهای خانگی را در امریکا تغذیه می کند. در زمینه انتشارات مکتوب نیز او مالک 40 مجله پرفروش ایلات متحده است و از سال 1987، عمده ترین موسسه انتشاراتی امریکا (هارپراندراو) که اکنون به (هارپرکالینز) (Harpercallins) تغییر نام داده است، به دارایی های مرداک افزوده شدهاند.

اما در سالهای اخیر روبرت مرداک بشدت به صنعت سود آور ماهواره های تلویزیونی علاقه مند شده است و بخصوص در زمینه پوشش زنده رویدادهای ورزشی مانند مسابقات فوتبال و بسکتبال از این شبکه ها، سرمایه گذاری های کلان کرده است. اقبال گستره مردم جهان به چنین برنامه هایی و قابلیت مانور دادن روی شخصیت بازیکنان محبوب  و پرداختن به مسائل خصوصی آنان می تواند سود سرشاری به جیب امسال مرداک سرازیر کند. استقبال مردم از چنین برنامه هایی، باعث شده است قرار گرفتن برنامه های ورزشی در قالب پول به ازای تماشا، بخوبی هم منافع مرداک و هم منافع آگهی دهندگان را تامین کند. این لقمه های چرب و دهانگیر، رقبای مرداک را هم به تکاپو وا داشته است و به همین دلیل، رقابت سختی میان او و رسانه دارهای بزرگ دیگر در گرفته است. از جمله در بازار اروپا که جز مرداک مدعیان بزرگی مانند شبکه BBC حضور دارند و بشدت نگران کم شدن نفوذ رسانه ای خود هستند.

نگرانی های مخالفان مرداک زمانی به اوج خود رسید که شبکه تلویزیونی ITV دیجیتال سال گذشته با ورشکستگی کامل مواجه شد و از صحنه رقابت رسانه ای بریتانیا کنار رفت. با حذف این شبکه SKY متعلق به مرداک توانست با خرید، دارایی های مادی و معنوی ITV دیجیتال جای آن را پر کند. این توسعه ناگهانی به SKY کمک کرد حق پخش انحصاری همه مسابقات ورزشی داخلی و خارجی و بخصوص فوتبال را از آن خود کند و این یعنی میلیونها نفر به بینندگان ثابت تلویزیون اضافه شدند. دلیل دیگر نگرانی انگلیسی ها انقلاب دیجیتالی در عرصه تلویزیون است. انگلستان امید دارد تا سال 2008 همه تلویزیونهای آنالوگ خاموش شده باشند و جای خود را به تلویزیونهای دیجیتال بدهند، اتفاقی که یک ماه پیش در برلین پایتخت آلمان افتاد. اما با پیشرفت روند دیجیتالی شدن تلویزیونها و در صورت حذف شبکه بزرگی مانند ITV، ممکن است حتی BBC هم نتواند در برابر غول ثروت و قدرت SKY تاب بیاورد و آن زمان باید منتظر استیلای مرداک بر همه رسانه های انگلستان بود. هر چند BBC امسال موفق ترین شبکه تلویزیونی در زمینه گسترش شبکه های دیجیتالی بوده است، اما اگر قرار باشد رقابت رسانه ای در بریتانیا صرفا به این شبکه و شبکه بزرگی مانند SKY محدود شود، آن وقت بعید نیست بازار آینده تلویزیون دیجیتال در انگلیس یکباره به چنگ مرداک بیاید.

BBC از پول دریافتی از بینندگان داخلی و بودجه دولتی تغذیه می شود، در برابر شبکه ثروتمندی مانند SKY که سود آن تنها در چهار ماهه نخست سال 2003، دو برابر کل بودجه سالانه BBC در سال پیش اعلام شده است، هیچ بختی برای رقابت نخواهد داشت.

بد نیست بدانید چندی پیش روزنامه تایمز که از رسانه های نزدیک به مرداک است، پیشنهاد کرد دیگر مردم انگلستان مجبور نباشند به BBC مالیات دهند؛ طرحی که سرو صدای زیادی به پا کرد و البته موافقانی را نیز همراه خود کرده بود. اما BBC که حیاتش بسته به پولی است که مردم انگلستان موظف به پرداخت آن هستند و این پیشنهاد را در تعارض با منافع خود می دید، از این حمله برآشفت و نهایتا با اعلام نتایج یک نظر سنجی که نشان می داد بیشتر مردم انگلیس از پرداخت پول به BBC راضی هستند این بحث موقتا فرونشست؛ اما منتقدان و روشتفکران انگلیسی که می دانند مرداک برای پول بیشتر و تسلط گسترده تر بر رسانه های امریکا از هیچ کاری فروگذار نمی کند، همچنان نگران اقدامات او هستند. یکی از آخرین نمونه های تلاش مرداک برای تسخیر همه چیز و همه کس، پیشنهاد تاسیس یک شبکه خصوصی در کرواسی با نام CTV بود، که چند وقت پیش به مقامات رسمی این کشور ارائه شد.

یا این اوصاف، مرداک یکی از آدمهایی است که در این دنیای بی حساب و کتاب مایملکشان فقط دلار و زمین و کارخانه و موسسات تجاری نیست. پولدارهای دنیای جدید با پولدارهای 100 سال پیش، از زمین تا آسمان فرق کرده اند. مرداک، یکی از این خر پول های دنیای امروز است که می خواهد مالک ذهن و فکر آدمها شود. اینجوری است که آدم در قرن بیستم و یکم می تواند به معنای واقعی، مالک غول چراغ جادو باشد. (هادی نیلی- روزنامه جام جم)

ريشه هاي يهودي مرداك

به گفته ريچارد اچ.کيورتيس ، سردبير نشريه واشنگتن ريپورت درباره مسايل خاورميانه ، «مرداك به دلايل تجاري ، تبعه امريکا شد.» کيت روپرت در 11مارس 1931در ملبورن استراليا به دنيا آمد. کيورتيس نوشت: «پدر روپرت ، سر کيت مرداك ، ناشر روزنامه و مادرش يک يهودي ارتدکس بود اما مرداك هيچ وقت چنين مطالبي را در داستان زندگي خود ابراز نکرد.» پدر مرداك با اليزابت جوي گرين ، دختر روپرت گرين ، در سال 1928 ازدواج کرد که حاصل آن يک پسر، کيت روپرت و 3دختر بود. کيت روپرت بعدها تصميم مي گيرد که از نام اول پدربزرگ مادري اش که يهودي بود، استفاده کند.
در سال 1984 مجله کندور نوشت: «سر کيت مرداك ، پدر روپرت از طريق ازدواج با ميمنت خود با دختر يک خانواده يهودي ثروتمند، نئي اليزابت جوي گرين ، شهرت و اعتبار زيادي را در جامعه استراليايي کسب کرد.
در پي اين ازدواج ، کيت مرداك از طريق خويشاوندان همسرش ، در کار خود از گزارشگري به مديريت روزنامه اي انگليسي ، ارتقاء مقام پيدا کرد. از آن زمان به بعد او به قدر کافي پول در اختيار داشت که با آن اقتدار و سلطنت يک شواليه را براي خود در حيطه زير نفوذ انگلستان بخرد: دو روزنامه در آدليد در جنوب استراليا و يک ايستگاه راديويي در يک شهر معدني دورافتاده.  به دلايلي ، مرداك هميشه سعي داشته اين حقيقت را که مادر مومن و معتقدش او را همچون يک يهودي پرورش داد، پنهان کند
اگرچه ممکن است مرداك تلاش کرده باشد که ريشه هاي يهودي خود را پنهان کند اما درباره حمايت صريح خود از صهيونيست هاي افراطي جناح راست مانند بنجامين نتانياهو و آريل شارون چيزي را پنهان نکرده است.
نتانياهو نويسنده کتاب «جنگ عليه ترور: چگونه غرب مي تواند در سال 1986 پيروز شود»، مفسر ثابت فاکس نيوز هست که متعلق به مرداك است.
جرج پاتاکي ، فرماندار نيويورک يک بار گفت: «هيچ روزنامه اي در ايالات متحده بيش از نيويورک پست (متعلق به مرداك)، حامي اسرائيل نيست.»  مرداك در تعدادي از مهمترين سازمان هاي صهيونيستي که براي او احترام خاصي قائلند، فعاليت دارد. اين سازمان ها که لري سيلوراستين ، فرانک لوي (کماندوي چکسلواکي الاصل سابق ارتش اسرائيل) و لوئيس ام.ايزنبرگ در آنها سمت هاي مهمي دارند، شامل ليگ ضدافترا، اتحاديه استيناف يهودي و موزه يهود در نيويورک - مرکز يادبود قربانيان کوره هاي آدم سوزي - است.
50 روز قبل از حملات 11 سپتامبر، املاک سيلوراستين و آمريکن وست فيلد متعلق به لوي ، اجاره 99 ساله مرکز تجارت جهاني را بدست مي آورند.
در 24 جولاي 2001 ، پورت اوتوريتي نيويورک و نيوجرسي ، کنترل مرکز تجارت جهاني را به طور اختصاصي ، در اختيار سيلوراستين و لوي قرار داد.
پس از آن ، اين دو نفر کنترل مجتمع 312/3 ميليون مترمربعي را که شامل ساختمان هاي اداري برج هاي دوقلو و 2ساختمان اداري 9 طبقه اي مي شد را نيز به دست گرفته و تمامي ورودي هاي مرکز تجارت جهاني را تحت کنترل خود درآوردند.
لوي مرکز خريدي به نام مال (
Mall
) را در مرکز تجارت جهاني اجاره کرد که حدود 130 هزارمترمربع مکان تجارتي را شامل مي شد.
6 هفته قبل از اين که برج هاي مرکز تجارت جهاني ويران شوند، پورت اوتوريتي مراحل اجاره دادن آنها را به مدت 99سال به لري سيلوراستين که 7 مرکز تجارت جهان را ساخته بود {که به طور مرموزي در ساعت 25/5 بعدازظهر روز 11سپتامبر با خاک يکسان شدند} تمام کرد.
پل گلدبرگر، در نشريه نيويورکر در تاريخ 20 مي 2002نوشت: « امريکن وست فيلد بخش امريکايي يک شرکت استراليايي که يکي از بزرگترين گردانندگان مراکز خريد در امريکا و دنياست همزمان مکان تجاري را در قسمت پايين مجتمع اجاره کرد.»
اين نشريه نوشت: «چنانچه ساختمان ها تخريب شوند سيلوراستين و وست فيلد حق بازسازي مجدد بناها را دارند و وست فيلد اجازه دارد مساحت مکان تجاري را تا 30 درصد افزايش دهد.»
سيلوراستين به خاطر خسارت تخريب مرکز تجارت جهاني و درآمدهاي پيش بيني شده آن ، 2/7 ميليارد دلار از بيمه ادعاي خسارت مي کند.
اين خسارت به خاطر اموالي است که او با پيش پرداختي به مبلغ 100 ميليون دلار وجه قرضي ، اجاره کرده بود؟!

دوستان صميمي

سام کلي ، روزنامه نگار کهنه کار امور خاورميانه در نشريه تايمز (يکي از اموال مطبوعاتي روپرت مرداك) درباره مرداك نوشته است: «.»مرداك ، دوست نزديک آريل شارون است.»

مرداك ، دوست نزديک آريل شارون است
کلي ادامه داده است: «دوستي مرداك با نخست وزير اسرائيل موجب شده بود که کارمندان عالي رتبه در روزنامه ، شماره هاي مهم نشريه را بازنويسي کنند.
مديران اجرايي مرداك از اين که مبادا کاري کنند که باعث ناخشنودي او شود، وحشت دارند. يکبار موفق شدم با تعقيب و عکس برداشتن از واحد نظامي اسرائيلي که محمد الدوره ، پسر 12 ساله فلسطيني را به قتل رساند، خبر داغ کوتاهي تهيه کنم.
صحنه مرگ کودک 12 ساله در فيلم ثبت گرديده و به تصويري نمادين از درگيري ميان نظاميان اسرائيلي و فلسطيني ها تبديل شد اما از من در يک گفتگوي خصوصي خواسته شد که مطلب را بدون اشاره اي به مرگ کودک فلسطيني تهيه و ارايه کنم.
بعد از آن گفتگو، زبان در دهانم خشک شد و بناچار شغل خود را رها کردم.» در 15 اکتبر 1982، يک ماه پس از قتل عام هزاران فلسطيني آواره در اردوگاه هاي صبرا و شتيلا در شهر بيروت (جنايات جنگي اي که مستقيما به دستور شارون صورت گرفت) وزير دفاع اسرائيل با روپرت مرداك و ديگران جلسه اي تشکيل داد.
اينگونه که گزارش شده هدف از اين جلسه ، افزايش مستغلات تصرف شده او در کرانه باختري بوده است. ملاقات با شارون ، سفري را در يک تور مسافرتي براي ديدن مناطق ارتفاعات جولان ، کرانه باختري و آبادي هاي يهودي از فراز آسمان ، سوار بر هليکوپترهاي مسلح اسرائيلي ، براي مرداك و سردبيران او از نيويورک و لندن به همراه داشت.
مرداك در مراسم جمع آوري کمک مالي براي موزه يهود - مرکز يادبود قربانيان کوره هاي آدم سوزي 29آوريل - 2001گفت:
«من هميشه به آينده اسرائيل معتقد بوده و از اهداف جامعه بين الملل يهود طرفداري کرده ام.»
به گفته مرداك ، نيوز کورپ که کمپاني رسانه اي جهاني اوست ، از آغاز «حامي و پشتيبان آرمان ملي يهود» بوده است. لري سيلوراستين که هنوز اجاره مرکز تجارت جهاني را بدست نياورده بود، مرداك را در جمع آوري کمک مالي همراهي کرد و درباره برنامه هاي رابرت مورگنتو (رئيس موزه يهود) براي توسعه موزه گفت : «من از شما حمايت خواهم کرد.... مادامي که آن را زير 110 طبقه اداره کنيد.»

(جمع آوری شده از :  jamejamdaily.net)

البته اطلاعات در مورد مرداک خیلی زیاد هستش، من سعی کردم خلاصه اما کامل باشه  اطلاعات بیشتر (مخصوصا در مورد مرداک و 11 سپتامبر رو در یک صفحه جداگانه به زودی رو وبلاگ قرار میدم)

اما در مورد امپراتوری مرداک (نیوز کورپریشن): فقط کافیه به این فایل فلش نگاهی بیندازید.البته این لیست شامل شبکه الجزیره (که بعد از خرید اون توسط مرداک نقش خودش رو به خوبی در آشوبهای اهواز بازی کرد) و شبکه های جدید نمیشه! دنیای امروز پر هستش از این شیطانها.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 13:21  توسط گروه مطالعاتی  | 

امروز وبلاگی را به شما معرفی میکنم  که در آن به خوبی نقد برخی از فیلم های صهیونیستی هالیوود آمده است. امیدوارم روز بروز این قبیل فعالیت ها در اینترنت  بیشتر شود. اسم وبلاگ این دوستان فیلم پژوه می باشد.برای تقدیر از این عزیزان دو نقد آخر آنها را هم می آورم:

یادداشتی بر فیلم حس ششم

 

نقدي بر برخي نقد فيلم هاي تلويزيون!

 

سه سال پيش آن روزي كه با عده اي از دوستان طلبه و دانشجو در قم جلسات نقد فيلم را آغاز كرديم اصلا فكرش را هم نمي كرديم كه اين قدر هاليوود، حقير صهيونيست ها باشد. كم كم كه پيش مي رفتيم حرف هاي استاد شمس الدين رحماني و مارك وبر (منتقد غربي) و ديگر اساتيد دشمن شناسي و سينما مبني بر سيطره بيش از نود درصدي يهويان بر هاليوود بيشتر برايمان ثابت مي شد.  

هر روز بيشتر از قبل نگران تاثيرات اين فيلم ها بر مردم مي شديم؛ تا اينكه تلويزيون با كمك اساتيدي چون دكتر حسن بلخاري و دكتر مجيد شاه حسيني و استاد نادر طالب زاده  وارد نقد جدي محتوايي فيلم هاي يهوديزه شد. خيلي خوشحال شديم و برنامه هايي چون «سينما يك» و «سينما و سياست» و  «سامري و ساحري» را تعقيب مي كرديم. ولي باز هم هرگاه كه استاد مدعو، از اين سينماگران پرادعا و بي سواد بود و در كنارش اساتيدي چون بلخاري و طالب زاده و شاه حسيني نبود، كار را خراب مي كردند. هيچ گاه يادم نمي رود در نقد فيلم دوقلوها نه مجري  ونه خانم مدعو هيچيك به نقد اصلي فيلم كه «مظلوميت نمايي براي يهوديان در جنگ دوم جهاني در آلمان» و «افسانه هولوكاست» بود،‌ اشاره اي هر چند كوتاه نكردند. خانم سينماگر مدعو فقط از لطافت ها و مهرباني هاي نهفته در عمق فيلم مي گفت و دندان هاي گرگ افسانه ساز صهيونيسم را نمي ديد! دروغ هاي واضحي را كه انديشمندان خود غرب همچون رابرت فوريسون و روژه گارودي و.... هم به آن اذعان دارند.

آن روز خيلي ناراحت شدم كه حتي اين برنامه هم...؟! 

 

دسته گل سينما چهار!

 

ديروز جمعه 4/6/1384 هم باز سينما چهار فيلم «حس ششم»[1] را از كارگردان صهيون انديش «ام نايت شيامالان»[2] ؛ از شركت هالیوود پیکچرز ؛ محصول 1999؛  به نقد نشسته بود ولي... خيلي حرفها و نقدهاي اصلي گفته نشد؛ گرچه مدعوين كه سينماگر ونويسنده  بودند مطالب ارزشمندي گفتند ولي حضور يك استاد اديان مسلط به اسلام بسيار خالي بود. اصلا در اين برنامه ها ابتدا بايد اساتيد متعهد و مسلمان اديان دعوت شوند و بعد سينماگران.

چند نكته در مورد اين فيلم به نظر مي رسد كه در ادامه بدانها مي پردازيم:

1-   محور فيلم  حس ششم  معاد دنيوي و مادي مي باشد. در اين فيلم به شدت تلاش مي شود كه به مخاطب القا شود كه مردگان پس از مرگشان در بين شما هستند و اين شماييد كه از حضور آنها بي خبريد.كارگردان با ابهام در طول فيلم  و زيركي در انتهاي فيلم به مسئله معاد اين دنيايي در ذهن مخاطب عينيت مي بخشد. البته در اسلام هم قبول داريم كه برخي از مردگان خوب خصوصا شهدا مي توانند بين مردم دنيا بيايند ولي ما محل اصلي حضور مردگان را آخرتي مي دانيم كه غير از اين دنياست؛ بر خلاف تفكر مادي يهوديان و برخي مسيحيان كه به بهشت و جهنم زميني و معاد مادي معتقدند.[3]   

2-   معاد دنيوي به بحث تناسخ بسيار نزديك است. تناسخي كه  به گغته استاد مدعو سينما چهار باعث  ظلم پذيري و قبول جامعه طبقاتي در هند شده است؛ چرا كه طبقات پايين با اين تفكر كه اگر قوانين ناعادلانه جامعه را رعايت كنم، در زندگي بعدي روحم، در اين دنيا در قالبي جديد و بهتر ظاهر خواهم شد و بايد به وضع موجود رضايت داشته باشم. يكي از منتقدان مي گفت كه اگر چنين تفكري بر هند حاكم نبود حتما به دليل اختلاف طبقاتي زياد شورش هايي در آنجا مي شد... صهيونيسم بين الملل با بسط اين تفكر غلط در كنار ترويج اديان هندي چون بوديسم به همراه جبرگرايي راه را براي بسط سلطه خود هموار مي كند.

3-   ام نايت شيامالان كارگردان فيلم از مقلدان عملي و فكري  استيون اسپيلبرگ، يهودي صهيونيست و از موثرترين هاي مافيايي صهيونيسم بين الملل در هاليوود است؛ همان طور كه در نقد ها هم آمد ولي گفته نشد كه اسپيلبرگ آن قدر براي صهيونيست ها ارزشمند است كه بعد از فيلم فهرست شيندلرش در فرودگاه اسراييل مورد استقبال عزر وايزمن رييس جمهور سابق اسراييل قرار گرفت؛ فيلمي كه كه افسانه هولوكاست(يهودي سوزي وظلم به يهوديان در اروپاي پيش از جنگ دوم) را به خوبي به مخاطب بيچاره القا كرد.[4]

4-   فيلم  حس ششم نامزد هفت جايزه از آكادمي سياسي و صهيونيستي اسكار شده است و اين نشان مي دهد كه تا چه حدمورد توجه اربابان قرار گرفته است.[5]

5-   فيلم «نشانه ها» كار بعدي همين كارگردان است كه با همكاري كمپاني صهيونيستي ديزني آن را نوشت و كارگرداني كرد. در اين فيلم هم مثل فيلم قبلي به بحث معاد دنيوي پرداخت.

6-   پيشنهادي براي كارگرداني فيلم هري پاتر3 به كارگردان حس ششم شد كه مي دانيم اين فيلم از برجسته ترين آثار صهيونيستي - يهودي هاليوود مي باشد. در هري پاتر شاهديم كودكي تنها و شجاع و با استعداد و داراي نژادي پاك و برتر و تحت ستم (هري پاتر: دانيل رادكليف) به مدرسه جادوگري مي رود و آنجا را خانه خود مي داند و به بالاترين شهرت و موفقيت مي رسد. كليشه اي كه در بسياري از آثار صهيونيستي- يهودي هاليوود به وفور يافت مي شود؛ مانند اولين شخصيت مشهور آثار والت ديزني يهودي: «ميكي ماوس» كه نمادي از همان يهودي سرگردان و بي کس است كه مدام از سوي رقيبان قوي‌تر تهديد مي‌شود و او صرفاً با اتكا به زيركي و چالاكي خويش، بر تمامي دشمنان فايق مي‌آيد و امروز هم تداوم اين شخصيت كارتوني را در انيميشن «تام و جري»  مشاهده مي شود که موشي بد جنس و فريب کار با تکيه بر شيطنتها و ناجوانمردي هايش به طرز اعجاب آوري هميشه بر گربه اي نادان و احمق پيروز مي شود. اين قبيل آثار در دادن حس اعتماد به نفس به مخاطبان يهودي (که دقيقا مفهوم سمبل هاي يهودي چون «موش» را مي فهمند) تأثير بسزايي دارند.   در مورد يهوديزه بودن هري پاتر، اين قدر فيلم گويا بود كه خاخام جك ابراموويچ يهودي در مقاله اي عنوان نقد خود بر اين فيلم را اين چنين انتخاب مي كند: 

 Harry Potter is Jewish! by Rabbi Jack Abramowitz

يعني هري پاتر يهودي است![6] 

به علاوه در فيلم هري پاتر و سنگ جادو هم شاهد بوديم كه ارواح گذشتگان در محوطه مدرسه جادوگري هاگوارتز سرگردان بودند و عينا رفتار سايرين با آنها مانند يكي از اهالي مدرسه بود! محيط بيروني هاگوارتز هم _خصوصا در صحنه هاي مسابقه هوايي_ در دامنه كوهي سرسبز و پوشيده از انبوه درختان زيبا  همچون بهشتي چشم نواز بر كره خاكي، به تصوير كشيده شده بود كه ما را به ياد بهشت زميني مي انداخت. به علاوه اين فيلم از كمپاني برادران وارنر است كه جزء شش شركت يهودي- صهيونيستي اوليه هاليوود است.

7-   پيشنهادي هم براي كارگرداني فيلم اينديانا جونز4 به اين كارگردان شد. در مورد مجموعه فيلم هاي اينديانا جونز هم بايد گفت دست اندر كاران اصلي مجموعه اينديانا جونز صهيونيستهايي چون اسپيلبرگ ولوكاس و هريسون فورد بودند كه تقريبا تمتم آثارشان مشحون از ايده ها و افسانه ها و اساطير يهودي- صهيونيستي مي باشد (خصوصا اسپيلبرگ)  از نظر صهيونيست‌ها، يهوديان پيش از آنكه پيروان يك آيين الهي تلقي شوند، يك اَبرنژادند و به همين دليل نيز در مواقع عسرت و سختي، ناجي ديگري از ميان آنها ظهور مي‌كند و ايشان را به «سرزمين موعود» مي‌برد. از آنجا كه فرزند اولين ناجي قوم يهود (سليمان فرزند داود نبي عليهما السلام) تمام دنيا را به تسخير خود درآورد، صهيونيسم بين‌الملل نيز فرمانروايي بر ملك سليمان را حق طبيعي خود مي‌داند و به همين دليل هم داعيه سلطنت بر تمامي دنيا را دارد در صورتي که حکومت حضرت يک حاکميت الهي بود و اينان دنبال حکومتي دنيوي و طاغوتي هستند. لذا افسانه «نيل تا فرات» تنها مقدمه‌اي بر نقشه‌هاي جهاني صهيونيسم و قوم يهود است. موسي عليه‌السلام نيز (به عنوان دومين ناجي)، قوم بني‌اسراييل را از ستم فرعون رهايي بخشيد و از دريا عبور كرد. از آن تاريخ، يهود در انتظار سومين ناجي خويش است که معتقدند بعد از جنگ بزرگ آخرالزمان سومين نجات بخش (مسيح) ظهور خواهد کرد و پادشاهي يهود را بر فلسطين کامل مي کند و بهشت زميني را ايجاد مي کند. البته از آن تاريخ تا امروز منجيان كوچكتري نيز ظهور كرده‌اند. مثلاً ويل دورانت در مجموعه «تاريخ تمدن»: «كريستف كلمب» را يك يهودي پرتغالي‌الاصل مي‌داند[7] كه ظاهرا به منظور كاستن از مصايب يهوديان در اروپاي قرن پانزدهم، سفري مقدس را در جستجوي ارض موعود آغاز كرد و در نهايت به آمريكا رسيد و به اصطلاح کاشف آمريکا است! به همين دليل صهيونيست‌ها آمريكا را سرزمين موعود خود مي‌دانند و شهر نيويورك نيز از ديرباز به عنوان پايتخت صهيونيسم بين‌الملل شناخته شده است.(البته مي دانيد كه در غصب آمريكا توسط كلمب و ساير حكمرانان ظالم اروپايي ظلم هاي زيادي به سرخ پوستان كه ساكنين واقعي آمريكا بودند شد كه فعلا موضوع بحث ما نيست)[8] بر مبناي همين الگوي اساطيري، هاليوود تا كنون سفرهاي اسطوره‌اي بسياري را به تصوير كشيده و سينماي اروپا نيز به رقيب آمريكايي خود تأسي كرده است. فيلم‌هايي نظير: مجموعه «ايندياناجونز»، «دنياي آب»، «سفر به غرب وحشي»، «دون فيتز كارالدو» و «خوشه‌هاي خشم» بر مبناي همين الگوي‌روايي ساخته شده‌اند. همچنين فيلمهايي که سرخپوستان و مالکان اصلي آمريکا را انسانهايي وحشي و بي تمدن و ساده نشان مي دهند در همين راستا ارزيابي مي شوند.

8-   ام نايت شيامالان کارگردان هندي الاصل امريکايي متولد 6 آگوست 1970 با فيلم Praying with Anger کار خود را شروع کرد. اما فيلمی که او را بيش از حد معمول مطرح کرد فيلم حس ششم يعنی سومين ساخته او بود که با فروشي بالغ بر293 ميليون دلار در آمريکا و 661 ميليون دلار درسراسر جهان (البته تاکنون 954 ميليون دلار) همه را شگفت زده کرد.  فيلم بعدی او يعنی رويين تن (Unbreakable) از جهت ساختار داستانی و فيلمنامه (يعني اولين نقطه کور فيلمهای ايرانی) فيلم خوبيست ولی مانند فيلم قبلي او با اقبال آن چنانی مواجه نگرديد.  فيلم آخری که از او اکران شد نشانه ها با مايه های مذهبی مجددا شگفت آور بود.
به هنگام اکران فيلم، پس از مدتها اين تنها فيلمی بود که حتی با شروع اکران فيلمهای جديد پس از گذشت دوهفته مجددا در صدر فروش قرار گرفت. (اگر درست بخاطر بياورم صدرنشين اکرانهای جديد
تريپل ايکس بود که پس از گذشت دوهفته مجددا صدر جدول را به نشانه ها سپرد.) و اين خبر داغ سايتها و محافل سينمايي شد. (بعنوان مثال IMDB و Yahoo! Movies)
دوفيلم حس ششم و نشانه ها در مجموع تاکنون بالغ بر 521 ميليون دلار در آمريکا و 1 ميليارد و 69 ميليون دلار در سراسر جهان عايد سازندگانشان کرده اند که برای يک کارگردان جوان با کارگردانی 5 فيلم موفقيت خارق العاده ايست.
[9] با شناختي كه ما از هاليوود داريم  گروه قوي  حاكم بر هاليوود به راحتي اجازه چنين رشدي را به اغيار نمي دهند. چارلي چاپلين نمونه خوبي است كه مختصري از زندگي نا مه اش را در اينجا مي آوريم: «چارلز اسپنسر چاپلين» يهودي‌زادة فقيري بود كه دوران كودكي را در عسرت و تنگدستي گذراند و در نخستين سال‌هاي شكوفايي سينما در آمريكا، با تكيه بر خلاقيت و استعداد خود به اوج شهرت رسيد. او به عنوان يك هنرمند يهودي، در اكثر نقش‌هاي سينمايي آغازين خود، تصويري بديع و جذاب از يك يهودي سرگردان به نمايش گذاشت و اين همان الگوي مطلوب سياستگزاران هاليوود محسوب مي‌شد. به تدريج چاپلين به محبوب‌ترين هنرمند تاريخ سينما تبديل شد و تهيه كنندگي آثارش را نيز بر عهده گرفت. اكنون اين فرصت براي او پديد آمده بود تا پس از سالها به دل مشغولي‌هاي خود بپردازند و فارغ از نظام مافيايي حاكم بر هاليوود، حرف دل خود را به زبان تصوير بيان كند. ولي لابي صهيونيسم در هاليوود اين روال را نمي‌پسنديد و از همين جا بود كه دشمني‌ها آغاز شد. چارلي چاپلين كه تا كنون در نقش يك فقير خانه به دوش، تمثيلي از مظلوميت جهاني يهوديان بود، اكنون از قالب يهودي سرگردان بيرون آمده و در نقش‌هايي متفاوت (همچون: انساني ماشيني، ثروتمندي عياش يا ديكتاتوري زورگو) نظام ارزشي غرب را به مسخره مي‌گرفت و اين روالي نبود كه صهيونيست‌هاي هاليوود آن را تحمل كنند. لذا ماشين سانسور هاليوود به كار افتاد و چاپلين را نيز همچون بسياري ديگر از هنرمندان مستقل هاليوود (به جرم واهي كمونيست بودن) براي هميشه از عرصة بازيگري كنار گذاشت. ناگزير چاپلين به اروپا رفت و همزمان با ترك هاليوود بازگشت او به آمريكا ممنوع اعلام شد!! و اين گونه بود كه پروندة هنري مشهورترين بازيگر يهودي تاريخ سينما به جرم عدم تمكين از مرام صهيونيسم بين‌الملل براي هميشه بسته شد و او واپسين سالهاي عمر خود را در عزلت و گمنامي سپري كرد. به طوري که بسياري از ما اگر عکس واپسين سالهاي عمر او را ببينيم او را نخواهيم شناخت در اين حق کشي «چاپلين» تنها نبود و تا به امروز اين روند در هاليوود ادامه دارد مثلا «ايزابل اجاني» ، فرانسوي که جايزه بهترين زن را در کن 1994 گرفته بود، جايزه را از او گرفته و به ديگري دادند و حتي تهمت ايدز به «ايزابل اجاني» زدند چون حاضر نشده بود عرب بودن پدرش را منکر شود و يا مثلا در مورد «آلن دلون» و «ژان پل بلموند»، فرانسوي «سوفيا لورن»، ايتاليايي «اما تامسون» ، انگليسي و «کوين کاستنر»، آمريکايي «ونسي رادرگريف»، انگليسي هم چنين حق کشي هايي را روا داشتند. درمقابل، بسياري از گمنامان عرصه بازيگري به دليل برخورداري از حمايت لابي صهيونيسم، ره صد ساله را يك شبه پيمودند و…

حكايت هم‌چنان باقي است… اميد كه اين نوشته كه فقط از روي خير خواهي براي حركت رو به جلو تلويزيونمان نوشته شد مورد توجه قرار گيرد.

گروه مطالعاتی نقد فیلم و غرب شناسی شهید سید مرتضی آوینی(ره)


-[1] The sixth sense

-[2] M. Night Shyamalan

-[3] براي مطالعه بيشتر مراجعه كنيد به يادداشتي بر فيلم «ديگران» «ديگران» كاشتند و ما خورديم! (در حاشيه‌ي پخش يك فيلم ضدمذهبي از يك تلويزيون نيمه مذهبي) در وبلاگ فيلم پژوه www.naqdfilm.blogfa.com و

www.cinemazion.blogfa.com

 

[4]-  براي  مطالعه بيشتر مراجعه كنيد به مقاله سحر سامري ، سينما و صهيونيسم در آدرس  www.yahood.net    يا  در www.naqdfilm.blogfa.com

 

 -[5] براي  مطالعه بيشتر مراجعه كنيد به مقاله ستاره اسكار، صنعت يهودي؛ روزنامه كيهان 12/5/80 ؛ صفحه 12.

-[6]  مقاله «هري پاتر يهودي است!» را در اين آدرس اينترنتي ببينيد:

 http://www.ou.org/ncsy/projects/5764/oct31-64/harry_potter_is_jewish.htm  

-[7] ويل دورانت در نوشتن تاريخ تمدن از جانب داري يهوديان و توجيح بعضي جنايات آنها ابايي ندارد ؛ به علاوه همسر او «آريل» که يک يهودي بود همکار و مشاور شوهر خود در جمع آوري تاريخ تمدن بود و لذا به نوشته هاي او نمي توان اطمينان کرد ، مثلا برخي نويسندگان مسلمان و غير مسلمان در بسياري از مباحث مربوط به تاريخ آمريکا خدشه کرده اند. حتي برخي از يهوديان مي گويند حدود 2000 سال قبل از کلمب قاره آمريکا کشف شده بوده است. در مطالعات تاريخي بايد به شدت محتاطانه برخورد کرد که دستهاي زيادي خصوصا از جانب يهوديان در تحريف تاريخ فعال بوده و هستند. براي مطالعه بيشتر مراجعه کنيد به: پژوهه صهيونيت ، جلد اول ، نشر موسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه ، چاپ اول ، دي 1376، مقاله « سفر کريستف کلمب ، بازيابي نقش يهود » ، اثر محمد طيب و کتاب سفر به ولايت عزراييل ، اثر جلال آل احمد ، نشر رواق ، تهران ، 1363 ، صفحه 72 .

-[8] قبل از كلمب  نقشه آمريکا در آسياي صغير يعني در مرکز تمدن اسلامي در دوره جنگهاي صليبي توسط مسلمانان ترسيم شده بود (ويژگي هاي قرون جديد ، مجموعه آثار31 ، دکتر علي شريعتي ، نشر چاپخش ، تهران شهريور 1364 ، صفحه 119 تا 126 .) و کلمب بعد ازفتح آندلس با دزديدن نقشه مسلمانان و با همکاري دربار اسپانيا به سمت آمريکا حرکت کرد. (ريشه يابي مختصري از تاريخچه گروهها ، محمد رضا اخگري ، تابستان 1363، چاپ اول ، صفحه 3.) به عقيده استاد «جلال الدين همايي» ، «ابوريحان بيروني» چند قرن قبل از کلمب نقشه اي از راه رسيدن به اين قاره تهيه کرده بود. (نشريه گلچرخ ، شماره 1 ، فروردين 1371 ، صفحه 15 و مقدمه «التفهيم» ، صفحه 131) در صورتي که طوري از کشف (!) آمريکا توسط کريستف کلمب تبليغ مي شود که انگار انسانهاي متمدني که آنجا بودند و قبل از ورود غاصبانه جناب کلمب در آنجا زندگي مي کردند و داراي تمدني پيشرفته چون «ماياها» بودند (که ساختمانها و جاده هاي پيشرفته اي حتي در منماطق صعب العبور کوهستاني ، آن هم حدود 500 سال پيش مي ساختند) ، اصلا انسان نبودند و حضرت کلمب بايد رفته و بر وجود آنها مهر تأييد بزنند! البته او و ياران مستکبرش نه تنها مهر تأييد نزدنند که اکثر مردم بومي آمريکا را به سلاخي کشيدند و تعداد زيادي را به بردگي کشيدند و دخترانشان را مورد تجاوز و تعدي قرار دادند و براي مردم آنجا حتي شأن يک حيوان دست آموز را هم رعايت نکردند.

کلمب خود انساني حيوان صفت و شهوت ران و طلا پرست بود و پسر حرامزاده اي هم از خانمي به نام «بئاتريس» داشت (کريستف کلمب ، اثر شارل ورلند ، ترجمه سيد جمال موسوي شيرازي ، شرکت توسعه کتابخانه هاي ايران ، تهران ، زمستان 1370 ، صفحه 36 و 37 و تاريخ تولد ويل دورانت ، جلد 6 ، صفحه 316(جالب است که ويل دورانت با اين توجيه که بسياري از بزرگان در آن دوران که عصر سرخوشي بود از اين فرزندان حرامزاده فراوان داشتند کلمب را از اين عمل زشت تبرئه مي کنند!) و در سفر دوم خود طي 13سال از 250،000بومي يک منطقه از آمريکا فقط 60000 نفر را زنده گذاشت و بسياري از باقي مانده ها را نيز به روسبي گري و بردگي مجبور کرد و 50 سال بعد بيش از 500 بومي باقي نماندند (سفرهاي پرماجراي کريستف کلمب ، ساموئل ايليوت موريسون ، ترجمه ذبيح ا... منصوري ، نشر زرين ، تهران ،  1373 ، صفحه 180 و اعجوبه ها ، اثر احمد مرعشي ، نشر مولف ، مرکز پخش تندر ، سال 1374 ، صفحه 99 و 98 و صفحه 636) اما بسياري از غافلان يا مغرضان ابا هدف ترويج فرهنگ يهودي- غربي از کلمب چهره اي انسان دوست و قهرمان ساخته اند مثل ويل دورانت و کتاب کريستف کلمب از انتشارات فرانکلين.

-[9] با يك حساب سرانگشتي فروش دو فيلم نشانه ها و حس ششم روي هم مي شود : 521/000/000+1/069/000/000=1/590/000/000  دلار مي شود. بااحتساب هر دلار 880  تومان مي شود حدود 1/400/000/000/000 تومان ناقابل!

 

يادداشتي بر فيلم «ديگران»

«ديگران» كاشتند و ما خورديم!

(در حاشيه‌ي پخش يك فيلم ضدمذهبي از يك تلويزيون نيمه مذهبي)

 

روزگار عجيبي شده است. صداو سيماي ما كه دارد از ادعاي مذهبي بودن منفجر مي‌شود، يك فيلم پخش مي‌كند به نام «ديگران» (the others) كه عالم و آدم مي‌دانند موضوعش «انكار آخرت» است. البته ممكن است صداوسيما به خودش حق بدهد هر فيلم ضدديني‌اي بگذارد و در عوض، هزار و يك مرتبه هم نقدش كند، غافل از اين كه ملت –به جز افرادي خاص- نه اين نقدها را گوش مي‌دهند و نه اگر هم گوش بدهند اين نقدها به اندازه‌ي خود فيلم تأثيرگذارند.

البته بنده هيچ بعيد نمي‌دانم دوستان عزيز صداو سيمايي اصلا? متوجه اين نكته نشده باشند كه «ديگران» فيلمي الحادي و ضدمذهبي است و چه بسا خيلي هم خوشحال بوده‌اند از اين كه يك فيلم مذهبي پخش كرده‌اند. مذهبي از آن جهت كه بحث‌هايي اعتقادي پيرامون آخرت بين مادر و بچه‌هايش در فيلم انجام مي‌شود. به هر حال چه بزرگواران صداوسيما فهميده باشند و چه نفهميده باشند كه دسته گلي به آب داده اند، بايد به حال آنها و خودمان و صداوسيما و... تأسف خورد.

 

ردپاي انكارمعاد

نمادهاي زيادي در «ديگران» به كار گرفته شده تا واقعيت نداشتن آخرت و معاد به بيننده‌ي فيلم قبولانده شود:

 

1-   اگرچه بيننده از ابتدا به خاطرحركات كند دوربين و لحن تند بازيگران و نورپردازي تاريك صحنه‌ها مي‌فهمد با فيلمي ترسناك روبه‌روست؛ اما هيچ اثري از جلوه‌هاي ويژه و صحنه‌هاي تخيلي در فيلم وجود ندارد. «ديگران» مي‌خواهد بگويد هيچ چيز غيرعادي‌اي در جهان فيلم وجود ندارد. همه چيز عادي است و زندگي معمولي همچنان جريان دارد.

 

2-   مادر –كه تنها شخصيت مذهبي و معادباور فيلم است- قاتل بچه‌هايش است، بچه‌هاي مظلوم و راستگويي كه باورهاي مذهبي را قبول ندارند. قاتل، يك انسان مذهبي است و غيرمذهبي‌ها در اين قصه، مظلوم واقع شده‌اند.

 

3-   «نور، بچه هاي مرا مي‌كشد» اين نور كه مادر سعي مي‌كند بچه‌ها را از آن دور نگه دارد نماد «حقيقت» است؛ البته بچه‌ها پس از مرگ مي‌توانند در معرض نور قرار بگيرند، اما مادر با اعتقادات مذهبي‌اي كه دارد و معتقد است «مردگان در ابديت، يكديگر را ملاقات مي‌كنند»، مي‌خواهد بچه‌ها را از نور حقيقت دور نگه دارد، اين حقيقت كه نه خدايي هست و نه معادي.

 

4-   در ابتداي فيلم، مادر با وحشت از خواب مي‌پرد. يعني مادر قبل از مرگ در خواب غفلت بوده ولي بچه‌ها كه اعتقادات مذهبي را باور ندارند، بيدار بوده‌اند و در واقعيت مي‌زيسته‌اند.

 

5-   «مردم از مرده‌هايشان عكس مي‌گرفتند به اميد اين كه بعد از مرگ در عكس خود زندگي كنند.» مادر مذهبي ابتدا اين اعتقاد را مسخره مي‌كند و مي‌گويد:«چطور مردم مي‌توانند تا اين حد خرافي باشند؟» اما در پايان فيلم معلوم مي‌شود كه حق با همان مردم بوده و انسان‌ها بعد از مرگ در خانه‌ي خودشان به زندگي ادامه مي‌دهند.

 

6-   «هيچ دري باز نمي‌شود مگر اين‌كه در قبلي بسته شده باشد.» اين اولين اعتقادي است كه بيننده بايد بياموزد. يعني شما به اعتقاد جديد نمي‌رسيد مگر اين كه اعتقاد قبلي را فراموش كنيد. بدون بستن در اعتقاد قبلي، در اعتقاد بعدي بر قلب گشوده نمي‌شود. اين «بعد» در معناي غربي‌اش نشانگر پيشرفت و بهتر شدن است. مادر اعتقاد به آخرت و مسائل مذهبي را پشت سر گذاشت تا به اعتقاد برتر الحادي رسيد!

 

آخرت دنيوي

چه اين نمادها و نشانه‌ها در فيلم باشند و چه نباشند، اساسا? فيلم «ديگران» با مطرح كردن سؤال «آيا آخرتي هست؟» و دادن پاسخ منفي به آن، اثر خودش را مي‌گذارد.

در ابتداي فيلم، مادر هم با سؤالات بچه‌ها همراه مي‌شود و بيننده را نيز همراه مي‌كند كه «من هم چيزي بيشتر از اين نمي‌دانم» و «نمي‌دانم الان در چه دنيايي هستيم.» از نظر فيلم، مرگ فقط پرده‌اي ميان دنياي زندگان و مردگان ايجاد مي‌كند، دنياهايي كه به گفته‌ي خدمتكار «گاه با هم تداخل دارند.» غير از اين هيچ تفاوت عمده‌اي بين اين دنيا و آن دنيا نيست. در آخرت دنياواري كه فيلم نشان مي‌دهد، مادر قاتل و بچه‌هاي مظلوم و مردي كه در راه ميهنش جان داده هيچ تفاوتي ندارند. هيچ خدايي در سرنوشت انسان‌ها دخالت ندارد و حتي بعد از مرگ هم حاكميت با همان مادر است كه زور بيشتري دارد. مادر همچنان مي‌تواند به ظلم خود به بچه‌ها ادامه دهد. خلاصه، سرنوشت انسان دست خود اوست نه خدا.

خلاصه به نظر مي‌رسد كه «ديگران» دو چيز را مي‌خواهد بگويد: 1- در دنياي پس از مرگ، خدا حاكميت و دخالتي ندارد. 2- در صداوسيماي به شدت متدين و معنوي ما، باز هم انگار خدا دخالت زيادي ندارد! شايد هم كار خدا بوده كه با اين همه اشتباه و ضربه‌هاي جاهلانه يا موذيانه، باز هم صداوسيماي ما دارد به حياتش ادامه مي‌دهد و باز هم مي‌تواند ادعاي ديني بودن و انقلابي بودن بكند. راستي صداوسيماي ما تا كي مي‌خواهد اين قدر منفعل باشد؟ «ديگران» را كه ديگران كاشتند و صداوسيماي ما به خورد ما داد، نوبت به آن نرسيده كه صداوسيما هم به جاي سرمايه‌گذاري‌هاي «صد تا يه غاز» در فيلم‌هاي شعارزده و بيخود –كه نمونه‌اش در جشنواره‌ي فيلم فجر امسال مشاهده شد- دست به توليد آثار پرمحتوا و تأثيرگذار بزند و بكارد تا ديگران –كه در همه‌ي دنيا منتظر آثار پرمغز و البته مثل فيلم «ديگران» جذاب هستند- بخورند؟

 نوشته: مريم محمدي، نشريه آينده سازان(اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان كشور) 24 ارديبهشت 1384.

 

ريشه يابي معاد دنيوي در كتاب مقدس محرف

(ويراستار:) توضيح اين نكته ضروري است كه ايده «بهشت زميني» و «معاد مادي و همين جايي»  اصالتا يهودي است و در بين مقلدان كارل ماركس يهودي، باني ماركسيسم و در آثار صهيونيست هاي مسيحي كه در هاليوود نفوذ فراواني دارند هم به وفور يافت مي شود. مثلا در فيلم هري پاتر و سنگ جادو هم شاهد بوديم كه ارواح گذشتگان در محوطه مدرسه جادوگري هاگوارتز سرگردان بود و عينا رفتار سايرين با آنها مانند يكي از اهالي مدرسه بود! محيط بيروني هاگوارتز هم _خصوصا در صحنه هاي مسابقه هوايي_ در دامنه كوهي سرسبز و پوشيده از انبوه درختان زيبا  همچون بهشتي چشم نواز بر كره خاكي، به تصوير كشيده شده بود.

در فيلم «سفر تكشاخ» هم بهشت زميني در مركز حكومت انسان هاي مهربان فيلم! به تصوير كشيده شده بود. ريشه هاي اين تفكر در تورات تحريف شده مي باشد كه در آن كمتر از معاد بحثي شده است و در دو جا هم كه به مسئله پاداش اطاعت و جزاي بد كاري مي پردازد، صد در صد مادي و اين دنيايي بحث كرده است و تقريبا معاد اخروي در هيچ جاي تورات تحريف شده فعلي وجود ندارد. به عوض آن تصوير سازي هاي تورات از آخرالزمان رويايي و آخرت انسان ها شبيه فردوسي در ارض مي باشد. در جاهاي زيادي از تورات هنگام توصيف «سرزمين مادري» يا «سرزمين موعود» از آن به عنوان «سرزمين شير و عسل» ياد شده است كه در پايان دوران به فرزندان صهيون (نژاد يهود) خواهد رسيد. در فيلم ارباب حلقه ها شاهديم كه واپسين جنگ بين انسان ها و هم پيمانانشان به رهبري گاندولف با شيطان و نيروهاي شر به فرماندهي سارومان  به وقوع مي پيوندد و سزرمين هاي زيبا و فردوس وار انسان ها از خطر سقوط به دست ياران ارباب حلقه شيطاني نجات مي يابند. اين مضامين صهيونيستي در بسياري  ديگر از فيلم هاي غرب يافت مي شود. به اميد اينكه با هوشياري بيشتر اجازه سوء استفاده از اعتقاد بشر به آخرالزمان را به صهيونيست هاي يهودي و مسيحي ندهيم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 16:21  توسط گروه مطالعاتی  | 

عبدالله شهبازي
«جنگ سرد» به دوران تاريخي اطلاق مي‏شود كه از اواسط دهه 1940م. با پايان جنگ دوم جهاني، آغاز شد و تا سال 1991 و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، يعني حدود 45 سال، دوام آورد.
شاخص اين دوران، رقابت و نبرد آشكار و پنهان سياسي، اقتصادي، تسليحاتي، اطلاعاتي و فرهنگي بلوك غرب، به رهبري ايالات متحده آمريكا، و بلوك شرق، به رهبري اتحاد شوروي، بود. اين نبرد در تمامي دوران طولاني فوق سايه سنگين و سياه خود را بر فضاي بين‏المللي گسترد و سرنوشت بشريت را رقم زد. در اين دوران، روشنفكران نيز به دو جبهه اصلي كمونيست و ضد كمونيست تقسيم شدند و اگر مواضع روشنفكران مستقل و ميانه‏رو با نگرش يكي از اين دو جبهه اصلي روشنفكري تعارض مي‏يافت به وابستگي به جبهه ديگر متهم مي‏شد. فضاي قطب‏بندي شده‏اي بود كه لمس آن براي نسل جديد دشوار است. طبعاً، سرويسهاي اطلاعاتي هر دو بلوك، شرق و غرب، نيز، در اين حوزه روشنفكري فعال بودند.

در سالهاي اخير، با فروپاشي اتحاد شوروي و پايان يافتن جنگ سرد، توجه به نقش سرويسهاي اطلاعاتي، به‏ويژه آژانس مركزي اطلاعات آمريكا (سيا)، در حوزه‏هاي روشنفكري در دوران فوق افزايش چشمگيري يافته است. پژوهشهايي كه در اين زمينه صورت گرفته، ثابت مي‏كند كه در دوران جنگ سرد در عرصه‏هاي روشنفكري نيز، مانند ساير عرصه‏ها، اين نبرد به شدت جريان داشت. اين پديده‏اي است كه «جنگ سرد فرهنگي» نام گرفته است. اينك، در غرب، نسلي پرشور و دقيق از محققان پديد آمده‏اند كه، بر پايه اسناد علني شده سيا، گروهي از برجسته‏ترين نظريه‏پردازان و مبلغان ليبرال دمكراسي را به همكاري با سيا و اينتليجنس سرويس بريتانيا متهم مي‏كنند. اين جنجالي است كه برخي مطبوعات آن را «بحران روشنفكري ليبرال پس از جنگ سرد» ناميده‏اند.

جنجال كتاب خانم ساندرس
مهم‏ترين اين تحقيقات، كتاب خانم «فرانسس ساندرس»، پژوهشگر و روزنامه‏نگار انگليسي است كه چاپ اول آن در سال 1999 در لندن منتشر شد و غوغايي به‏پا كرد. چاپهاي بعدي اين كتاب با عنوان: جنگ سرد فرهنگي: سيا و جهان هنر و ادب.
«ويلارد منس»، منتقد، كتاب خانم ساندرس را «يكي از حيرت‏آورترين و افشاگرترين» كتابهايي خوانده كه تا كنون درباره سرويس اطلاعاتي ايالات متحده منتشر شده است. خانم ساندرس نشان مي‏دهد كه «كورد مه‏ير»، رئيس بخش عمليات بين‏المللي سيا، و دوست او، «آرتور شلزينگر» (پسر)، طبق طرحي كه «ملوين لاسكي» ارائه داد. حركتي را آغاز كردند كه به ايجاد شبكه فرهنگي غول‏آسايي در سراسر جهان انجاميد. خانم ساندرس اين شبكه را «ناتوي فرهنگي» مي‏نامد. بودجه اين عمليات در سال 1950، يعني در زمان دولت ترومن، 34 ميليون دلار بود. سيا در چارچوب عمليات جنگ سرد فرهنگي شبكه مطبوعاتي جهان‌شمولي ايجاد كرد كه از ايالات متحده تا لندن و اوگاندا و خاورميانه و آمريكاي لاتين گسترش داشت، و در تمام اين دوران مطبوعات روشنفكري متنفذي مانند پارتيزان ريويو، كنيان ريويو، نيوليدر، انكاونتر، درمونات، پرووه، تمپو پرزنته، كوادرانت و ... از سيا كمكهاي مالي مستقيم يا غير مستقيم دريافت مي‏كردند.

وزارت فرهنگ بلوك غرب
به تعبير خانم ساندرس، سيا در مقام «وزارت فرهنگ بلوك غرب» عمل مي‏كرد. مثلاً از «جكسون پولاك» و نقاشي «آبستره» به شدت حمايت مي‏كرد با اين هدف كه، در عرصه هنر، رئاليسم سوسياليستي را شكست دهد.
در هاليوود، مأموران سيا كارگردانان را ترغيب مي‏كردند كه در فيلمهاي خود سياه‌پوستان را هر چه بيشتر نمايش دهند، آنان را آراسته و خوش لباس به تصوير كشند و از اين طريق ايالات متحده را جامعه‏اي آزاد و دمكرات بنمايانند. فيلم «مزرعه حيوانات» جرج ارول با سرمايه سيا تهيه شد. فيلم 1984 ارول نيز با بودجه سيا ساخته شد.
بسياري از كتب كمپاني «پراگر» با بودجه سيا چاپ مي‏شد. كتاب طبقه جديد «ميلوان جيلاس» با بودجه سيا در شمارگان بالا منتشر شد و در سراسر جهان توزيع گرديد. سيا 50 هزار نسخه از يكي از كتابهاي «ايروينگ كريستول» را براي توزيع مجاني در سراسر جهان خريداري كرد، سيا در سال 1950 با ده ميليون دلار بودجه راديوي اروپاي آزاد را تأسيس كرد و موارد فراواني از اين قبيل.
طبق تخمين خانم ساندرس، در دوران جنگ سرد حدود هزار عنوان كتاب به وسيله سيا و در زير نام بنگاههاي انتشاراتي تجاري و دانشگاهي، فقط در ايالات متحده آمريكا منتشر شد.

سيا و كنگره آزادي فرهنگي
مهم‏ترين اقدام سيا، تأسيس «كنگره آزادي فرهنگي» بود كه در ژوئن 1950 با حضور بيش از يكصد نويسنده از سراسر جهان در برلين گشايش يافت. در اين اجلاس روشنفكران برجسته‏اي چون: «آرتور كوستلر»، «سيدني هوك»، «ملوين لاسكي»، «ايناتسيو سيلونه» و «جرج ارول» شركت كردند. «كوستلر» در نطق خود اعلام كرد:
دوستان، آزادي تهاجم خود را آغاز كرده است!.
«آرتور كوستلر» رابطه‌اي نزديك با سيا داشت و راهنماييهاي او در فعاليتهاي سيا در ميان روشنفكران بسيار مؤثر بود. «سيدني هوك» در 1949 به مقامات آمريكايي گفته بود:
به من يكصد ميليون دلار و يكهزار انسان مصمم بدهيد؛ تضمين مي‏كنم كه چنان موجي از ناآراميهاي دمكراتيك در ميان توده‏ها، بلكه حتي در ميان سربازان امپراتوري استالين، ايجاد كنم كه براي مدتي طولاني تمامي دغدغه وي به مسائل داخلي معطوف شود.
يكي از اولين اقدامات كنگره، صرف پولهاي كلان براي ايجاد نشريات روشنفكري در پاريس، برلين و لندن بود. هدف اوليه آنها تقويت چپ‏گرايان غير كمونيست و ماركسيستهاي مخالف شوروي بود و هدف دوم، مقابله با روحيات ضد آمريكايي در ميان روشنفكران اروپاي غربي با ارائه تصويري زيبا از ايالات متحده آمريكا به عنوان اوج شكوفايي تمدن غرب.
هدايت كنگره آزادي فرهنگي را «مايكل يسلسون»، كارمند واحد جنگ رواني سيا، به عهده داشت كه بعدها به نويسنده‏اي سرشناس بدل شد. دستورات به شكل رمز از واشنگتن به آپارتمان محل زندگي او و همسرش در پاريس انتقال مي‏يافت. اين سازمان تا زمان انحلال (1967) دهها ميليون دلار پول از سيا دريافت كرد.

سيا و نهادهاي دانشگاهي
تعدادي از دانشگاههاي سرشناس ايالات متحده، مانند: كلمبيا و استانفورد و نيويورك و هاروارد، در زير نفوذ مستقيم سيا بود. مثلاً، «بنياد فارفيلد»1 در دانشگاه كلمبيا از مهم‌ترين مراكزي بود كه بودجه عمليات فرهنگي سيا از طريق آن به نهادهاي فرهنگي انتقال مي‏يافت. ظاهراً اين بنياد را يك ثروتمند يهودي به نام «جوليوس فليشمن» ايجاد كرده بود ولي در واقع با بودجه سيا تأمين مي‏شد. هدايت اين بنياد را «جك تامپسون»، مأمور سيا و استاد دانشگاه كلمبيا، به دست داشت.
«ديويد گيبس» در مقاله انديشمندان و جاسوسان: سكوتي كه فرياد مي‏زند از رسوايي بزرگي سخن مي‏گويد كه به دليل فاش شدن اسناد ارتباط سيا با نهادهاي آكادميك در دوران جنگ سرد پديد آمده است. گيبس به رابطه تنگاتنگ سيا با نهادهاي علوم اجتماعي ايالات متحده اشاره مي‏كند.

جنگجويان فرهنگي سيا
با انتشار كتاب خانم ساندرس و تحقيقات مشابه، نام گروهي از سرشناس‏ترين روشنفكران جهان غرب در فهرست «شواليه‏هاي جنگ سرد فرهنگي» ثبت شده است. در فهرست اين جنگجويان فرهنگي نامهاي بزرگي ديده مي‏شود:
سر كارل پوپر، توماس كوهن، آرتور شلزينگر (پسر)، سر آيزايا برلين، والت ويتمن روستو، جيمز برنهام، دانيل بل، ريمون آرون، حنا آرنت، ايروينگ كريستول، سيدني هوك، آرتور كوستلر، هنري لوس، رينهولد نيبور، رابرت كانكوئست و ....
اينان انديشمنداني بودند كه در دوران جنگ سرد روشنفكران مخالف كمونيسم را در سراسر جهان تغذيه فكري مي‏كردند. مثلاً، توماس كوهن، كتاب ساختار انقلابهاي علمي خود را، كه يكي از نامدارترين و متنفذترين كتب سده بيستم به‏شمار مي‏رود، به سفارش «جيمز بريان كانانت»، رئيس دانشگاه هاروارد، نوشت و كتاب را به او اهدا كرد. كانانت شيميدان برجسته و از طراحان بمب اتمي ايالات متحده بود و با زرسالاران وال‏استريت و سرويس اطلاعاتي پيوندهاي استوار داشت.

شواليه‏هاي معصوم
نقش سيا در هدايت اين فعاليتهاي فرهنگي در زمان خود چندان پوشيده نبود. در دهه 1960 در محافل روشنفكري اروپا اين شوخي رواج يافته بود كه هر نهاد خيريه يا فرهنگي آمريكايي كه در نام خود از واژه‏هاي «آزاد» يا «خصوصي» استفاده مي‏كند وابسته به سيا است. به نوشته ديويد گيبس، انديشمندان اجتماعي و سياسي فوق كاملاً به رابطه خود با سيا واقف بودند؛ كساني مانند «رابرت جرويس» استاد دانشگاه كلمبيا و رئيس سابق انجمن علوم سياسي آمريكا، «جوزف ني» استاد دانشگاه هاروارد، «برادفورد وستر فيلد» استاد دانشگاه ييل و ديگران.
خانم ساندرس نيز با ادله و اسناد محكم ثابت مي‏كند كه برخي از اين روشنفكران برجسته، از جمله «سر آيزايا برلين» و «سر استفن اسپندر» و «آرتور كوستلر»، از همكاري خود با سيا كاملاً مطلع بودند.

سيا و قتل روشنفكران
اين ترويج «فرهنگ آزاد» همپاي سياست ترور و كشتار روشنفكران دگرانديش در تمامي دوران جنگ سرد جريان داشت. طبق برخي تخمينها، سيا در اين دوران حداقل يكصد و پنجاه هزار آموزگار، استاد دانشگاه، رهبر اتحاديه كارگري و كشيش و روحاني را به قتل رسانيد. برخي تخمينها اين رقم را تا سيصد هزار نفر نيز افزايش مي‏دهد.
در دوران جنگ سرد و در زماني كه روشنفكران همكار سيا از مواهب فراوان برخوردار بودند، بسي