تبليغاتX
سینما و صهیونیسم

سینما و صهیونیسم

سینما،هنر،نقدفیلم،فلسفه،غرب شناسی،صهیون پژوهی

با نام او که تمام ارامش است

با توجه به اینکه برخی دوستان نکاتی را در مورد آرامش و عرفان در کامنت های پست قبلی نوشته بودند  این پرسش و پاسخ را مناسب دیدم که باز هم بیاورم. در مورد عرفان های پست مدرن و فیلم های سینمایی (خصوصا هالیوودی و هندی) در حال تحقیقم که امیدوارم پس از چاپش با اجازه مجله بتوانم بطور کامل اینجا هم بیاورم. ضمنا از تمام عزیزانی که صاحب این کلبه را با قدومشان نورافشان کردند از صمیم قلب  متشکرم. به امید تابیدن نور حقیقت -که واحد است- به قلب همه دوستداران ارامش جاودانی.

عرفان حقيقى، عرفان دروغين

 چندى است توجه برخى از جوانان به عرفان‏هاى هندى و فرقه‏هاى صوفيانه جلب شده است؛ نظر اسلام درباره اين فرقه‏ها اعم از تصوف، درويشى، هندى و سرخ‏پوستى چيست؟
پيش از پاسخ به پرسش شما مناسب است در ابتدا تعريف تصوف و عرفان و شرايط ورود به آن را بيان كنيم و آن گاه درباره فرقه‏هاى جديد و قديم تصوف سخن بگوييم.
تصوف به معناى پوشيدن لباس پشمين است و در اصطلاح، پاك كردن دل از آلودگى‏هاى نفسانى و آراستگى به پاكى‏هاى باطنى است. براى تصوف، تعاريف متعددى بيان شده كه جامع آن تعاريف، از ابن عربى، قهرمان بزرگ عرفان و تصوف است كه آن را به «وقوف به آداب شريعت، ظاهراً و باطناً» معنى كرده است كه «آن عبارت از تخلق به اخلاق الهى است».1 همچنين عرفان به معناى شناسايى است و در اصطلاح، نام علم الهى است كه هدف و مقصود آن، شناخت حق و اسما و صفات آن از طريق كشف و شهود است.
جامع‏ترين تعريف از عرفان را قيصرى، عارف نامى دوره اسلامى ارائه داده است. وى مى‏نويسد: «علم به خداوند سبحان از حيث اسماء، صفات، مظاهر او و شناخت حالات مبدأ، معاد، حقايق عالم و چگونگى رجوع اين حقايق به حقيقتى يگانه - ذات احديت - و همچنين شناخت راه سلوك و مجاهده براى خلاصى نفس از تنگناهاى قيود جزئى - دنيا و شهوات - و اتصاف آن به صفت اطلاق و كليت - پاكى كامل و شهود در مرحله فنا و بقا».2
در تعريف قيصرى به خوبى مشخص است كه عرفان داراى دو بال است كه از آن به عرفان نظرى و عرفان عملى تعبير مى‏شود. عرفان نظرى، علم به حقايق و معارف ناب است كه همه آنها به شناخت حق سبحانه، اسما و صفات باز مى‏گردد و عرفان عملى، سير و سلوك در راه رسيدن به كمالات معنوى، اتصال به خداوند و رهايى از ماديات، با هدف دور كردن دل از انحطاط و رسيدن به تكامل شايسته آن است. با توجه به اين تعريف، عرفان عملى، مقدمه عرفان نظرى است؛ زيرا ابتدا بايد با قدم صدق و با اخلاص تمام، قلب را از اغيار پاك كرد تا به مرحله شهود رسيد تا حقيقت آن گونه كه شايسته است، بر سالك جلوه‏گر شود. از اين ديدگاه، راه عرفان، راه عمل بى‏چون و چرا به همه دستورات شريعت و بالا رفتن از نردبان سلوك - از ظاهر به باطن - و دل را كه حرم الهى است، از بت‏هاى خودساخته پاك كردن است.
به تعبير ديگر، عرفان هم عمل به ظاهر دستورات الهى است و هم پاك كردن قلب است و هر دو براى عارف لازم و ضرورى است. آرى، اصل، پاك كردن و نورانى كردن قلب است، تا سالك داراى قلبى صيقل خورده و صاف شود و حقايق در آن جلوه‏گر شود. در اين صورت است كه همه اعمال و رفتار ظاهرى و دستورات ريز و درشت شريعت، مفهوم پيدا مى‏كند و به همراه، آن اعضا و جوارح عارف نيز نورانى مى‏گردد. اين معنايى است كه همه عارفان و متصوفه بر آن اتفاق نظر دارند. نمونه آنها خواجه عبدالله انصارى است كه در مقدمه كتاب منازل السائرين - كه مهم‏ترين و اصلى‏ترين كتاب و دستورالعمل در عرفان عملى است - مى‏گويد:
«انسان به نهايات - فنا و بقا و در نهايت توحيد ناب - نمى‏رسد؛ مگر اين كه بدايات را به طور صحيح پشت سر گذارده باشد و طى كردن صحيح بدايات، تنها در صورتى است كه (اولاً) اخلاص كامل باشد و هر كارى تنها براى خدا انجام شود؛ (ثانياً) از سنت و شريعت متابعت كامل شود و هيچ كارى انجام نشود؛ مگر اين كه در سنت وارد شده باشد؛ (ثالثاً) نهى الهى جدى گرفته شود؛ (رابعاً) در مواجهه با مردم، حرمت آنها رعايت شود و با شفت و مهربانى، با آنها سخن گويد و نه تنها كَل آنها نباشد كه بارى از دوششان بردارد و (خامساً) از هركس و هر چيز كه وقت را از بين مى‏برد، فاصله گيرد و از هر كس كه قلب را به فتنه مى‏اندازد، دورى كند».3
با اين مقدمه روشن مى‏شود كه اصل اولى در تصوف و عرفان، عمل خالصانه و كوشش مجدانه و مستمر در انجام دستورات الهى و شريعت محمدى است كه در اين صورت، قلب نورانى مى‏شود و به حقيقت توحيد مى‏رسد. هر فرقه و نحله‏اى كه ادعاى عرفان و تصوف دارد، بايد با اين عيار محك زده شود. افسوس و صد افسوس كه در برابر عرفان اصيل و تصوف ناب، عرفان دروغين و صوفى‏گرى حيله‏گرانه از بازار و رونق خوبى برخوردار است؛ به طورى كه صداى همه عارفان حقيقى را درآورده است. خواجه عبدالله در همين كتاب مى‏نويسد:
«مردم در اين وادى سه گروهند؛ مردمى كه بين بيم و اميد حركت مى‏كنند - اعمال و اشتباهات خود را مى‏بيند؛ بيم بر ايشان مستولى مى‏شود و لطف و رحمت بيكران الهى را مشاهده مى‏كنند؛ اميدوار مى‏شوند - بر اين گروه، نسيم محبت وزيدن مى‏گيرد و در عين حال كه در مصاحبت حياء هستند - حياء مانع از آن است كه دعوى محبت كنند - اين گروه را مريد مى‏نامند.
گروه دوم، اهل جذبه‏اند كه با جذبه عنايات الهى از وادى تفرقه به خانه امن جمع و قرب الهى رسيده‏اند و آنها مراد نام دارند.
اما گروه سوم اهل دعوى باطلند و هم خود در فتنه افتاده‏اند و هم ديگران را به فتنه مى‏اندازند».4
آرى، سير و سلوك و رسيدن به حقيقت عرفان، سخت و نياز به تمرين، رياضت مستمر و دائمى دارد؛ اما اداى تصوف درآوردن، بسيار آسان است و متاسفانه همه فرقه‏هاى صوفيانه و درويشى امروزى، حيله‏گرى و تزوير و تقليد مضحك است كه نه عارفان حقيقى آن را بر مى‏تابند و نه عقل بر آن صحه مى‏گذارد و نه نقل آن را تأييد مى‏كند و به‏طور كلى، از نظر اسلام مردود هستند. عرفان، تحت «تأثير مواد مخدر»5، رقص‏هاى صوفيانه و آن گاه آب و چاى و نسكافه و ميوه و تجديد آرايش زنان جوان و صحبت از ريمل جديدى كه به تازگى به بازار آمده است كه هر چه گريه كنى، سر سوزنى اثر در زير چشمهايت باقى نمى‏ماند و خلاصه تا صبح خواندن شعر و گوش دادن به موسيقى و سماع (رقص) و از حال رفتن و آن گاه تا ظهر خوابيدن و فرار از بحث‏هاى عقلانى و گريز از سياست‏6 و انواع تردستى‏هاى ساحرانه و ماهرانه و گرايش به عرفان سرخپوستى و هندى كه وجه مشترك همه، اباحه‏گرى، لاابالى‏گرى و بى‏قيدى نسبت به ملزومات شريعت و عرفان حقيقى است، از سويى حكايت از عطش فطرى بشر به معنويت دارد و از سوى ديگر، انحراف و وارونگى معنويت در دوره جديد است كه شيادانى از اين عطش سوء استفاده مى‏كنند و جوانان را به سمت محفل‏هايى اين چنينى مى‏كشانند كه نتيجه آن جز خواب گران و دورى از هدف متعالى عرفان، چيزى نيست. آرى، انسان امروزى، تشنه هر چيزى است كه بتواند او را از فضاى تنگ و خفقان آور ماده‏گرايى نجات دهد؛ اما صد افسوس كه دغل بازان با استفاده از اين عطش، عرفان دروغين و حيله‏گرانه و وارونه را به خورد آنها مى‏دهند.
ايجاد دكان تصوف و درويشى از دير زمان در جامعه ما رواج داشته و به موازات عرفان ناب جلو آمده است و فرقه‏هاى متعدد دراويش و صوفى در جاى جاى جامعه ما رونق داشته است و چون رسيدن به عرفان ناب سخت است و نياز به تمرين، تلاش شبانه‏روزى و التزام كامل به شريعت داشته است، تصوف حيله‏گرانه از رونق بيشترى برخوردار شده است؛ زيرا با تنبلى و بيكارگى نسبتى تام داشته و ساده‏انگاران را به خود جلب كرده است و به تعبير صاحب كتاب تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام كه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم نگارش يافته است، «همت ايشان جز شكم نبود...از حرام احتراز نكنند و ايشان را نه علم باشد و نه ديانت...هيچ كس دون همت‏تر از ايشان نباشد».7
خواجه شيراز، آن عارف دل سوخته، در برابر چنين دكان‏هايى مى‏نالد و مى‏گويد:
نقد صوفى نه همين صافى بى‏غش باشد
اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
در دوره ما كه معنويت‏گرايى افراطى در تقابل با ماده‏گرايى افراطى در سراسر جهان رواج يافته است و با صفت غرب‏زدگى و مد روز غربى و با الفاظى چون يوگا، ذن، عرفان سرخ پوستى، زرد پوستى و هندى و با مايه‏هايى از اشعار مولوى، حافظ و عطار به جامعه ما سرايت كرده است، پاسخى به بحران معنويت و هويت مى‏باشد و در حقيقت نوعى نيهيليسم منفعلانه است و بلكه نوعى قد علم كردن در برابر دين ناب و عرفان ناب است و اين، صفتى شيطانى است كه سكه تقلبى را به جاى اصل به جوامع بشرى عرضه مى‏كند تا عرفان دروغين را كه در حقيقت ضد عرفان و معنويت حقيقى است، به جاى اسلام و شريعت محمدى و عرفان برخاسته از آن بنشاند و چه خوش گفت:
اين مدعيان در طلبش بى‏خبرانند
آنان را كه خبر شد، خبرى باز نيامد
آرى، تنها راه چاره، بازگشت به عرفان ناب اسلامى است كه آن از بطن شريعت مى‏گذرد؛ يعنى تا زنده هستيم، دورى از همه محرمات، عمل به همه واجبات، دستورات الهى و تلاش در تحصيل اخلاص، با توجه تام به اصل ولايت و متابعت تام از امام معصوم؛ آن گاه است كه توفيق الهى رفيق راه مى‏شود و راه را به همراه راهبر به ما مى‏نماياند؛ «من جاهد فينا لنهدينّهم سبلنا»8 و در هر صورت مقدمه سير و سلوك، شناخت دستورات الهى و متابعت هميشگى تا پايان عمر از آن است كه در زبان عرفا به شريعت تعبير مى‏شود. عارف نامى، سيد حيدر آملى مى‏نويسد: «شريعت، اسم موضوع، براى راه‏هاى الهى است كه مشتمل بر اصول و فروع آن، رخصت‏ها و واجبات آن، و نيكويى‏ها و نيك‏ترهاى آن است...پس بدان شريعت، تصديق افعال پيامبران قلباً و عمل به موجب آن است...».9


                                                     سیدسعید لواسانی
lavasaniporseman.net

پى‏نوشت‏

1. سيد جعفر سجادى، فرهنگ معارف اسلامى، ج: 2 ص: 77، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چاپ نخست، تهران 1362.
2. سيد يحيى پثربى، عرفان نظرى، مركز انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم، چاپ نخست، قم 1372، ص 232.
3. خواجه عبدالله انصارى، منازل السائرين، با شرح كمال الدين عبدالرزاق قاسانى، تصحيح: محسن بيدارفر، انتشارات بيدار، چاپ دوم، قم 1381، ص 18 - 19؛ شارح در تعريف اخلاص مى‏گويد: «امتثال امر الهى به آن چه در شريعت آمده، بدون توجه به عمل و بدون چشم‏داشت عوض و غرض، و تنها براى خدا و لوجه الله».
4. همان، ص 19؛ شارح دانشمند كتاب در تفاوت مراد و مريد مى‏گويد: «مراد اهل جذبه است و مريد اهل سير و سلوك. مراد محبوب المراد است كه بدون نياز به سير و سلوك، جذبه او را در مى‏ربايد؛ همانند انبيا و ائمه سلام الله عليهم؛ اما مريد، اول سلوك مى‏كند و آن گاه جذبه او را مى‏ربايد» (همان، ص 17).
5. سيد حسين نصر، معرفت و معنويت، ترجمه انشاءالله رحمتى، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، چاپ نخست، تهران 1380، ص 213.
6. صوفيان آپارتمانى، روزنامه شرق، جمعه 26 فروردين 1384.
7. سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى، تبصرة العوام فى معرفة امقالات الانام، تصحيح عباس اقبال: انتشارات اساطير، چاپ دوم، تهران 1364، ص 132 - 133.
8. عنكبوت(29)، آيه 69.
9. جامع الاسرار و منبع الانوار، تصحيح هانرى كربن و عثمان يحى، انتشارات انستيتو ايران و فرانسه، ص 343 - 345.

منبع: مجله پرسمان: شماره 34 - تیر 1384  http://www.porseman.com/defaulte.aspx?namayesh=3   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 3:2  توسط گروه مطالعاتی  | 

با نام او که حق است و تمام باطلیان ناحق

در مورد خطر فیلم های بودایی یعنی خطر فیلم های هندی و چینی و ژاپنی و کره ای و بعضا آمریکایی قبلا در مطلبی هشدار داده بودم که مثل اینکه لازم است یادآوری کنم: با شناخت عرفان های تقلبی مواظب ترویج آنها در فیلم های داخلی و خارجی باشیم:

در  وبلاگی آمده بود: اخیرا در فیلم های هالیوودی به شدت عرفان های سکولار و بدون خدای شرقی تبلیغ می شود. خیلی برای خودم هم معلوم نبود که هالیوود صهیونیستی چرا اینقدر از بودیسم و هندوئیسم تبلیغ می کند تا اینکه این مقاله کاملا برایم واضح کرد. امید که شما هم از آن سود ببرید و نسبت به خطر فیلم های چینی( مبلغ کنفسیوس و  بودایی گری) و ژاپنی (مبلغ شینتوئیسم و بودیسم) هندی (مبلغ هندوئیسم و بودیسم) هم هوشیار باشید: بی دلیل نیست که حتی فریاد نوکران  آمریکا چون پرویز مشرف هم از ترویج فیلم های هندی در پاکستان در آمده است . امید که کارگزاران فرهنگی ما از نوکران آمریکا دلسوزتر باشند. وبنده اضافه میکنم در دیدن فیلم های ایرانی و برخی دیگر از کشور های اسلامی هم حواس خود را جمع کنیم که اسیر عرفان های هپروتی و سکولار و بی خدا و اومانیستی و ظلم پذیر  مسیحی و بودایی و یهودی و صوفیانه نشویم . با دقت مقالات زیر را بخوانید: ...ادامه مطلب.... اخیرا هم با ازدیاد فیلم های بودایی سایت موعود به نقل از بازتاب این مقاله آمده است که به دلیل اهمیت بحث آن را می آورم:
 

 ترويج بودا در رسانه ملي به خاطر يک مشت دلار!

   
پخش فيلم سينمايي «نفرين مجسمه سياه» از شبکه «سه سيما» که شب گذشته(دوم دی ماه ۱۳۸۵) پخش شد، نشان دهنده موج فزاينده خريد فيلم هاي سينمايي شرقي و بيشتر تبليغاتي براي اديان خاص جنوب شرق آسيا بود.به گزارش خبرنگار «بازتاب»، اين فيلم که به صورت آشکار به تدوين و ترويج مباني آيين بودا پرداخت، در پاره اي از دقايق تبديل به يک مستند واقعي براي تحت تاثير قرار دادن مخاطب بود، به حدي که بازيگر نقش اول آن به واسطه کراماتي که از مجسمه اش در اختيار داشت، توانست به اتفاقات آينده در خواب خود دست يافته و به اصطلاح به رستگاري برسد.
در اين فيلم تمامي مباني مورد مذمت سينماي ايالات متحده که موجب خريد چنين محصولاتي مي شود، اعم از جذابيت جنسي و خشونت به راحتي مشخص بود و به صحنه هاي متعدد هفت تير کشي و چاقوکشي و روابط دختر و پسر، ترويج مستقيم بودا هم اضافه شد.
از نکات جالب توجه اين فيلم، فاصله کوتاه اين محصول سينمايي با اثري است که پيش از اين در شبکه سه سيما بي توجه به ترويج مظلوميت ظاهري صهيونيست‌ها به نمايش درآمد و نشان دهنده ساختار بي توجه اين شبکه در انتخاب فيلم‌هاي سينمايي و از طرفي تاييد کننده ضعف مقياس‌هاي علمي و صحيح براي خريدهاي خارجي در معاونت سيما بود.
هجوم فيلم‌هاي سينمايي هندي و چيني به شبكه‌هاي تلويزيوني و اصرار شبكه‌ها به پخش محصولات سطح پايين سينمايي داخلي، نشان از پايين آمدن توليد و تأمين برنامه‌هاي فراغتي در تلويزيون است.
پس از تغييراتي که در سازمان صداوسيما رخ داد، به ناگاه گروهي تازه به فيلم سازان جديد رسانه ملي تبديل شدند. البته در اين‌كه محصولات توليد شده اين گروه چقدر ارزش رسانه‌اي و فرهنگي را داشت، هيچ بررسي خاصي انجام نشده، ولي كاهش توليد که برآمده از هزينه‌هاي تحميل‌شده اين گروه به بدنه شبکه هاي رسانه ملي بود، موجب شد که امروز شبكه‌ها به دنبال مواد ارزان و كم‌هزينه براي پر کردن آنتن خود باشند و کاري به تاثير و پيام آن براي مخاطب نداشته باشند.
بي‌شك بدهي ميلياردي يك شبكه سراسري اجازه نمي‌دهد كه توليد محصولات رسانه اي مسير حرفه‌اي و لازم خود را طي كند و در اين ميان برخي نظرات شخصي در مورد محصولات سينماي جهان، موجب مي شود که به ناگاه هم سينماي داخلي از رسانه ملي حذف شود و هم محصولات معتبر جهاني. در اين ميان، مردم با موجي از فيلم هاي سينمايي بي کيفيت داخلي و محصولات بي هويت خارجي مواجه مي شوند که درصد ضررهاي معنوي و ارزشي آن در برابر محصولات سينماي داخلي و محصولات جهاني بسيار بيشتر است.
حالا در اين وضعيت، كاهش توليد و نياز به محصولات جديد، موجب شده شبكه‌ها به سراغ محصولات هندي و چيني بروند و جالب است که برخي شبكه‌ها با اصرار زياد به پخش محصولات سطح پايين ايراني، باعث شده اند، چرخه توليد را دوباره همان دلالان خارج از صداوسيما تنظيم و طراحي كنند.
نياز شبكه‌ها به محصول سينمايي آن قدر بالاست كه به تازگي بستگان برخي از مديران سابق صداوسيما هم با راه‌اندازي دفاتر فيلم‌سازي حرفه اي، بدون داشتن تجربه و تحصيلات لازم به توليد فيلم‌هاي تلويزيوني و کپي هاي سينمايي مي‌پردازند! البته اگر به محصول توليد شده آنها دقت كنيد، تنها بازيگران معروفي هستند كه به دليل كاهش توليد در سينماي ايران، حاضر شده‌اند به حضور در اين فيلم‌هاي تلويزيوني تن دهند.
براي نمونه يكي از كارگردانان اين گروه چندي است به شدت تلاش مي‌كند فيلم تلويزيوني خود را به يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني قالب كند، ولي در كل تلاش وي به نتيجه‌ نرسيد و حال در فكر تهيه نسخه سينمايي از فيلم خود است تا در سينما اكران شود.
از مواردي كه تا حال، موجب حاشيه امنيت اين گروه و بهره‌برداري از رانت موجود شده، استفاده مشاوره‌اي از كارگردانان و چهره‌هاي معروف در حاشيه توليد اين محصولات است تا كسي توان انتقاد و پيگيري از چرخه توليد آنها را نداشته باشد.
اگر صداوسيما در همين مرحله با نظارت بيشتر بر چرخه توليد اين فيلم‌هاي تلويزيوني دخالت نكند، بي‌شك در آينده اي نزديک شبكه‌هاي تلويزيوني بايد ميلياردها تومان را بابت توليد به اصطلاح محصولات سينمايي داخلي به جيب عده‌اي خاص بريزند.
متأسفانه، برخي ديدگاه‌هاي شخصي و غيرحرفه‌اي در مديريت شبكه‌هاي تلويزيوني هم مزيد بر علت شده و موجب به وجود آمدن فضا و خلأ براي گروه فيلم‌سازان تلويزيوني خارج از رسانه ملي شده است.
در همين حال برخي شركت‌هاي داخلي هم در دوره‌اي توانستند نظر صداوسيما را به خريد محصولات سطح پايين هندي و چيني خودشان توجيه كنند و متأسفانه، گاه هر فيلم و اثري امكان پخش از شبكه‌هاي سراسري را پيدا مي کند. اگر در اين مورد بسيار مهم نيز رسانه ملي با روشنفکري رسانه اي بر روند خريدهاي خارجي، مقياسي درست را اجرا نکند، در آينده بايد ميلياردها دلار هزينه ضدارزش هايي را بپردازيم که به خاطر تعصب خاص و بي بهره بودن از علم رسانه، وارد فضاي رسانه ملي شده است.
بايد ديدگاه‌هاي موجود در خريد محصولات جديد خارجي و توليد محصولات داخلي را در رسانه ملي ارتقا داد و از تصورات افراطي در مورد فيلم‌هاي آمريكايي و اروپايي جلوگيري كرد تا امكان بهره‌برداري از محصولات خوب و مناسب جهاني فراهم شده و از طرفي به نام پخش فيلم سينمايي ايراني، نام هر غيرمتخصص و چهره غيرحرفه‌اي در كسوت كارگردان و تهيه‌كننده، موجب صرف شدن هزينه‌هاي رنگارنگ نباشد و بيشترين فشار را بر بدنه رسانه ملي وارد نكند.
بيم اين مي‌رود که در صورت عدم دخالت رياست سازمان صداوسيما و عدم تغيير اين تفكر در معاونت سيما و مديريت شبكه‌هاي تلويزيوني، به بهانه چند محصول صهيونيستي و آمريكايي هدفمند، پاي هر محصول بي ارزش سينمايي با محتواي پوچ‌گرايي و ماده‌پرستي، به شبكه‌هاي سيما كشيده شود كه اثرات جبران‌ناپذير آن در عصر گسترش خرافات و فرقه‌گرايي‌هاي هدفمند بيشتر از چند فيلم اكشن در سال خواهد بود.
ترويج بودا و فرقه‌هاي مختلف چيني و هندي، كمترين اثر منفي فرهنگي و ارزشي اين تفكر و خريدهاي خارجي براي شبكه‌هاي تلويزيوني است كه هنوز به صورت جدي به آن توجه نشده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 2:8  توسط گروه مطالعاتی  | 

 

 سينما جلوه‌گاهي براي عرفان سكولار

پا‌فشاري كليساهاي قرون وسطا با انحصاري كردن علم و دين در اختيار و خدمت كليسا، باور استفاده ابزاري كليسا از حربه دين در برابر حق آزادي، بهره‌برداري از علم و در نتيجه پيشرفت و سعادت بشر را در ذهن انسان غربي گسترش داد و تقويت بخشيد تا آن‌جا كه مردم را با چالش بزرگ انتخاب ميان دين و آزادي و پيشرفت رو‌به‌رو كرد. به حاشيه رفتن دين و باورهاي الاهي از زندگي بشر غربي در عصر مدرنيسم و جايگزين كردن انسان به جاي خدا در رأس هرم هستي با اصالت بخشيدن به انسان، در حقيقت از يك سو حاصل افراط‌گري‌هاي كليساي كاتوليك در پيش از رنسانس و از سوي ديگر در كج‌فهمي انسان غربي محدود و محصور شده بود كه منشأ و علت‌العلل تمامي مشكلاتش را نه در رفتارهاي غير عقلاني كشيش‌ها بلكه در اصل دين تصور مي‌كرد.

 غرب اگر‌چه در دوران مدرنيسم با توجه و اتكا به فلسفه و باورهاي اومانيستي‌اش به پيشرفت‌هاي مادي و صنعتي قابل توجهي دست يافت، ولي خلأ‌هاي حاصل از بي‌توجهي به معنا و باورهاي معنوي، او را با معضل جديد بي‌هويتي و پوچ‌گرايي روبه‌رو ساخت؛ معضلي كه روزبه‌روز گسترش و عمق يافت و باورهاي اومانيستي را با پرسش‌هاي جدي روبه‌رو ساخت.رشد روز افزون تمايلات معناگرايانه در غرب بويژه در دهه اخير در حقيقت واكنش مثبت انسان غربي به پرسش‌هاي بي‌پاسخي است كه عمداً سال‌ها از آن‌ها دور نگاه داشته شده بود. اما اين‌كه پاسخ به نيازهاي معنوي انسان غربي چگونه پاسخي بايد باشد، مشكل بعدي متفكران غربي بود كه با آن روبه‌رو هستند.

 

امروزه در سراسر دنيا از شيوه‌ها و ابزارهاي مختلفي در جهت گسترش يك ايده و تفكر استفاده مي‌شود كه در آن ميان سينما به دليل گستره وسيعي كه دربرگرفته و ميزان محبوبيت و مقبوليتي كه در بين مردم دارد، از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است.

تمايل روز‌افزون توليد و ساخت فيلم‌هايي با موضوع توجه به مسائل معنايي و امور متافيزيكي در سينماي هاليوود، پرده از اين واقعيت برمي‌دارد كه متفكران غرب از سينما به عنوان يكي از استراتژيك‌ترين ابزار انتقال آراء و عقايد بهره‌برداري مي‌كنند.

توجه استثنايي و بيش از اندازه سينماي غرب به اين مفاهيم، سينماي ساير كشورها از جمله ايران را نيز تحت تأثير قرار داده است؛ به گونه‌اي كه سال گذشته شاهد ايجاد بخش جديدي در جشنواره‌هاي بين‌المللي فيلم كوتاه تهران و فيلم فجر با عنوان بخش سينماي معنا‌گرا بوديم. اما اين‌كه تفسير متفكران و انديشمندان غرب از امور متافيزيكي و معنوي چه بوده و اساساً معنا‌گرايي از نگاه آنان به چه چيزهايي اطلاق مي‌شود، موضوع بسيار مهم و محور اصلي مبحث بالا است كه با توجه به تحليل و بررسي برخي فيلم‌هاي توليد شده در سينماي هاليوود و ايران دنبال مي‌شود.

 نتيجه‌اي كه پس از بررسي كتاب‌ها و توليدات سينمايي غرب به خصوص در دهه اخيرحاصل شده، آن است كه نگاه و باور انسان محور غربي‌ها در مسائل، همچنان مورد تأييد و تأكيد متفكران و سياستمداراني است كه نقش عمده‌اي در كاناليزه و كنترل كردن انديشه در غرب ايفا مي‌كنند؛ به اين معنا كه در حقيقت نگاه جديد انسان غربي، تنها به بعد باطني انسان و نيروهاي روحي او فارغ از ارتباطش با پروردگار معطوف است و در واقع نقش امور قدسي در سرنوشت انسان همچون گذشته كم‌رنگ و بي‌مايه است.

 

 

نقد فيلم «نمايش ترومن» ساخته «پيترويد»

در باورهايي كه از آن با عنوان دين جديد يا عرفان غربي ياد مي‌شود، انسان همچنان در مقام رقيب پروردگار و مخلوقي كه مي‌تواندتمامي سرنوشت خود را در دست بگيرد و به پروردگار نه بگويد، معرفي مي‌شود. اين نگرش به صورت تمام و كمال در فيلم «نمايش ترومن» ساخته «پيترويد» به نمايش درآمده است. ترومن كه تمامي رفتارها و حركاتش حتي در هنگام خواب و پيش از تولد به كمك 5000 دوربين كنترل و فيلمبرداري مي‌شود، پس از آگاهي از موضوع سر به عصيان گذاشته و تلاش مي‌كند تا به هر نحو ممكن خود را از زير سلطه صاحبان شبكه تلويزيوني خارج سازد. پيترويد در فيلم نمايش ترومن، خداوند را در قالب يك مدير قدرتمند شبكه تلويزيوني به تصوير مي‌كشد كه تمامي اعمال و رفتارهاي انسان را با در اختيار داشتن بيش از 5000 دوربين تحت كنترل دارد. از سوي ديگر هر آن‌چه را كه صلاح مي‌داند و با ميل و خواسته‌اش مطابقت دارد، براي بازيچه خود يعني ترومن بدبخت رقم مي‌زند. انتخاب همسر، مرگ پدر، ترس از دريا، محل سكونت، نوع كار همه و همه براساس خواست او بر ترومن تحميل شده است. هنگامي‌كه ترومن پس از گذشت بيش از 30 سال از حقيقت آگاه مي‌شود، مي‌كوشد تا به هر نحو ممكن حتي تا پاي از دست دادن جان، خود را از اين معركه نجات بخشد. او سرانجام در سكانس پاياني فيلم با ورود به درون تاريكي و محيطي كه نه خود و نه خالقش از چگونگي وضعيت آن آگاهي دارد، ثابت مي‌كند كه مي‌تواند و در حقيقت براي يافتن آزادي و سعادت بايد به پروردگار نه بگويد. استفاده از سكانس‌هايي كه در آن، مدير شبكه تلويزيوني، طلوع و غروب خورشيد و ماه، وزش باد و باران و توليد رعدو‌برق را در اختيار دارد، همچنين از ميان آسمان و ابرها با ترومن صحبت مي‌كند و تأكيد بر اين جمله كه من از خودت به خودت نزديك‌تر هستم، همگي بر پروردگار بودن فرد مذكور تأكيد مي‌كند. نمايش ترومن در حقيقت تأكيدي مجدد بر باور نبرد ميان پروردگارو انسان براي دستيابي انسان به علم و دانش است كه برگرفته از يكي از مشهورترين افسانه‌هاي يوناني يعني نبرد ميان زئوس و پرومته است. براساس اين افسانه، پرومته خداي عقل و شكوفايي و خردورزي، به دليل دزديدن آتش (نماد بصيرت و آگاهي) و اهداي آن به انسان به فرمان زئوس خداي خدايان كوه المپ در صخره‌هاي قفقاز با زنجيرهاي هفائيستوس (خداي آتش و آهنگري) به بند كشيده شده است تا هر صبح عقابي جگر او را در‌آورد و شب هنگام دوباره سلامت خود را بازيابد و اين عمل تا آن جا ادامه يابد كه پرومته از رفتار خود پشيمان گردد. اين فرمان مجازات به آن دليل صادر شد كه انسان با دستيابي به علم و دانش، ديگر گوش به فرمان خدايان نخواهد داد.

نفوذ چنين باوري در الاهيات مسيحي كه بويژه در قرون وسطا مورد تأكيد قرار مي‌گرفت، كاملاً مشهود است. براساس الاهيات مسيحي، پروردگار متعال آدم و همسرش را از خوردن درختي ممنوع كرد كه در آن ميوه معرفت و آگاهي رشد يافته بود و شيطان با بازگو‌كردن اين حقيقت به انسان و فريفتن او در خوردن از ميوه آن درخت، علم و دانش براي او به ارمغان آورد. پروردگار متعال نيز خشمگين شده و آدم و همسرش را از بهشت اخراج كرد. كليساي قرون وسطا معتقد بود كه تمامي علوم نزد پروردگار متعال بوده و انسان با دنبال كردن و فراگيري علم، به حيطه قدرت پروردگار وارد شده كه گناهي نابخشودني است؛به همين دليل بايد مجازات شود.

 

 

نقدفيلم «چه آرزوهايي كه مي‌آيند» ساخته «وينست وارد»

نفوذ و استحكام اين انديشه در باورهاي انسان عصر مدرن سبب شد كه انسان غربي به اين نتيجه دست يابد كه مي‌تواند با تكيه بر دانش خود، خويشتن را در جايگاه خدايي قرار داده و سرنوشت خود را به دست‌گيرد؛ به همين جهت با پاره‌كردن تمامي رشته‌هايي كه سرمنشأ آن در آسمان‌ها بود، اصل اومانيسم را پايه‌گذاري كرد.

اين موضوع در فيلم «چه آرزوهايي كه مي‌آيند» ساخته «وينست وارد» نيز مورد تأكيد قرار گرفته است. «چه آرزوهايي كه مي‌آيند» قصه زندگي و حيات پس از مرگ يك دكتر كودكان است. حاصل ازدواج كريستوفر و آني دو فرزند است كه در يك سانحه رانندگي جان مي‌بازند. چند سال بعد، كريس نيز در اثر برخودر با يك ماشين جان خود را از دست مي‌دهد. روح كريس كه پس از مرگ به بهشت منتقل شده به دليل علاقه فراوان به همسرش تلاش مي‌كند تا با آني ارتباط برقرار كند. فشارهاي روحي آني سرانجام او را به خودكشي وادار مي‌كند. روح او به دليل ارتكاب به گناه خودكشي به مكاني ميان جهنم و بهشت منتقل مي‌شود تا براي هميشه در عذاب باشد. كريس با آگاه شدن از موضوع بر خلاف عرف حاكم بر آن دنيا براي نجات روح آني، روانه جهنم مي‌شود. تلاش‌هاي عاشقانه و صبورانه كريس سرانجام باعث نجات روح آني مي‌شود.

در فيلم چه آرزوهايي كه مي‌آيند، «وارد» به قدرت اراده و تعقل انسان حتي در حيات پس از مرگ تأكيد مي‌ورزد. كريس پس از مرگ، همچنان قدرت تصميم‌گيري و مقاومت در برابر مقدرات الهي را در خود حفظ كرده است به گونه‌اي كه بر خلاف سنت و حكم خداوند در دنياي آخرت نسبت به مجرمان و گناهكاران، مي‌ايستد و با لغو اين حكم ثابت مي‌كند كه نيروي او نه تنها كمتر از نيرو و خواست پروردگار نيست بلكه مي‌تواند در يك مبارزه نابرابر بر آن فائق آيد. وارد در فيلم خود افزون بر مطرح كردن بحث فوق به موضوع حلول ارواح و تناسخ نيز اشاره كرده است. بر اساس عقايد و باور هندوها كه نفوذ آن را در باورهاي بودائيان نيز مي‌توان شاهد بود، روح آدمي پس از مرگ، يك سلسله توالد و تجديد حيات را طي مي‌كند و به صورت مستمر از عالمي به عالم ديگر در مي‌آيد. آنها كه در طول زندگاني خود به رفتارهاي نيكو و پسنديده روي آورده‌اند در زندگي بعدي خود زندگاني بهتر و نيكوتري را تجربه خواهند كرد و آنان كه مرتكب اعمال ناپسند و زشت شده‌اند در زندگاني بعدي خود به مراتب پائين‌تري تنزل خواهند يافت تا جائيكه در زندگي بعدي خود شايد در جلد يك سگ و يا حتي نباتات ظهور خواهند يافت!!! ازاين‌رو براي اعمال انساني هيچگونه قضاوت و داوري صورت نخواهد گرفت و توبه و پشيماني و همچنين غفران و بخشش و شفاعت معنايي نخواهد داشت. در حقيقت شكل كنوني هر انساني معلول رفتارهاي پسنديده و يا ناپسندي است كه خود انجام داده است!! كريس در پايان فيلم پس از آن‌كه آني را نجات مي‌دهد براي اثبات وفاداري خود اعلام مي‌كند كه عشق خود به آني را هرگز فراموش نخواهد كرد و در دوره‌هاي بعدي زندگي، همانگونه كه اين‌‌بار او را يافته، او را پيدا خواهد كرد. سكانس پاياني فيلم نيز آني و كريس را در چهره و شمايل دو كودك به‌تصوير در مي‌آورد كه با وجود سن كم، علاقه‌اي غريب را در دل نسبت به يكديگر احساس مي‌كنند.

 

نقد فيلم «ديگران»

 «ديگران» ساخته آلخاندرو آمنا‌بار كارگردان اسپانيايي از ديگر فيلم‌هاي مطرح سينماي معنا‌گراي هاليوود است كه به زندگي پس از مرگ پرداخته است. «گريس» زن جوان و پايبند به اصول مذهبي كه به همراه دو فرزندش «نيكلاس» و «آن» در خانه‌اي بزرگ و مجلل زندگي مي‌كنند، سال‌‌ها است كه مرده‌اند اما خود از اين واقعيت بي‌اطلاع هست. ورود سه خدمتكار به خانه گريس كه آن‌ها نيز سال‌ها پيش دنيا را وداع گفته‌اند، زمينه‌هاي مناسب براي پي‌بردن گريس به حقيقت مرگ را ايجاد مي‌‌كند. پرده‌هاي ضخيمي كه در سراسر روز پنجره‌ها را پوشانده، مانع از ورود هر‌گونه نوري به درون خانه مي‌شود؛ چرا كه به گفته گريس، كودكان به نور آفتاب بسيار حساسند. آلخاندروآمنابار با تأكيد بر پايبند بودن گريس به باورهاي مذهبي از يك سو و در تاريكي قرار دادن كودكانش به بهانه حساسيت به نور آفتاب از سوي ديگر، همچنين عدم آگاهي گريس از واقعياتي كه در سراسر فيلم به آن اشاره مي‌شود، صريحاً بر ضعف دين در پاسخگويي به پرسش‌هاي بشر و غير‌عقلاني بودن باورهاي مذهبي اشاره مي‌كند.

مخاطب در فيلم ديگران با اين تفكر روبه‌رو مي‌شود كه زندگي پس از مرگ برخلاف آن چه كه در اديان الاهي بر آن تأكيد مي‌شود، همچنان حالت طبيعي خود را ادامه مي‌دهد، بي‌آن‌كه بحثي از بهشت براي صالحان و دوزخ براي ستمكاران و گناهكاران وجود داشته باشد.

اين مطلب در سكانسي كه گريس براي كودكان خود از كتاب مقدس آياتي درباره مجازات دروغگويان مي‌خواند، در‌حالي‌كه دو كودكش را با دستان خود كشته و سپس خودكشي كرده و اين كار از گناهان كبيره محسوب مي‌شود ، كاملاً مورد تأكيد قرار گرفته است.

آلخاندرو با تكيه بر باورهاي دين جديد كه برگرفته از عرفان‌هاي سرخپوستي و بودايي است، اگر‌چه بر زندگي پس از مرگ صحه مي‌گذارد اما از آن به عنوان راهي در ادامه زندگي دنيايي و درست با همان المان‌ها و خاستگاه‌هاي زندگي مادي ياد مي‌كند كه در آن عذاب براي بنده گناهكار بي‌معنا بوده و اساساً چنين باورهايي، خرافاتي هستند كه از سوي اديان الاهي به مردم متدين تلقين مي‌شود! اين مطلب را آلخاندرو در سكانسي كه خانم ميلز (خدمتكار) ادعا مي‌كند كه گريس تنها براساس خرافاتي كه از دوران كودكي به او تلقين شده، مي‌انديشد و از حقايق بي‌اطلاع است و او آمده تا چشمان گريس را به واقعيات بگشايد، مورد تأكيد قرار مي‌دهد.

 

 نقد فيلم‌«مسير‌سبز» ساخته فرانك دارابانت

در فيلم‌هاي «بوداي‌كوچك» و «مسير‌سبز» نيز كه هر دو متعلق به ژانر معنا‌گرايي در سينماي غرب است نيز معنا‌گرايي به شيوه ديگري دنبال شده است. در فيلم «مسير‌سبز» ساخته فرانك دارابانت، جان كافي نام زنداني سياهپوست غول‌پيكري است كه به اتهام قتل دو كودك به اعدام محكوم شده است. جان كافي برخلاف هيكل بزرگش انسان مهربان و گوشه‌گيري است كه نه تنها آزارش به كسي نمي‌رسد، بلكه با در اختيار داشتن نيروي مرموزي به نجات بيماران مي‌شتابد. كافي نمي‌داند كه كجا بدنيا آمده وپدر و مادرش كيست. او رنج‌هاي بسياري در طول زندگي متحمل شده است، بي‌آن‌كه بداند چرا و چگونه؟ آثار جراحت‌هاي عميق بر روي بدنش تنها راه پي‌بردن به آن حقيقت است. دنيا براي كافي مكان بي‌اهميت، كوچك و غير قابل تحملي است كه رهايي از آن غايت آرزوي كافي است؛ همان‌گونه كه در الاهيات مسيحي بر آن تأكيد شده و در عرفان‌هاي غير ديني همچون عرفان‌هاي بودايي و سرخپوستي دنبال مي‌شود.

در اين عرفان‌ها سير سالك به سمت خدا با نوعي عزلت ورهبانيت  تعريف مي‌شود. در حقيقت براساس تعليم و سفارش‌هايي كه در اين قبيل عرفان‌ها به سالك مي‌شود، سالك همواره در يك جهاد دايمي با نفس خويش در قالب رياضت‌كشي ورهبانيت به سر مي‌برد. معنا‌گرايي از دريچه الاهيات مسيحي وعارفان بودايي همواره در تضاد با زندگي دنيايي بوده و با عزلت و رنج به‌دست مي‌آيد.

جان‌كافي در فيلم‌ مسير‌سبز، رنج‌هاي فراواني در طول زندگي متحمل شده و از زندگي در ميان مردم گريزان است. اين درحالي‌ است كه براساس باورهاي مذهبي دين اسلام، دستيابي به مقامات عالي عرفاني نه از راه رهبانيت و دوري از مردم بلكه با كمك كردن به انسان‌ها حاصل مي‌شود.

 

درسينماي ايران

صرف‌نظر از مبحث معنا‌گرايي در سينماي هاليوود كه به دليل تنوع و تشتت‌آرا از گستردگي بسيار وسيعي برخوردار است، همان‌گونه كه پيش از اين اشاره شد، سينماي ايران نيز از سال گذشته به صورت جدي با اين پديده نامبارك روبه‌رو شد.

 اگر‌چه سينماي ايران پيش از اين موضوعات، بخش‌ها و مفاهيم متفاوتي همچون سينماي ديني، مصلحانه، حمايتي و هدايتي را پشت سر گذاشته بود كه هر يك به نوبه خود تا حدودي در راستاي تقويت و حمايت از آثار ديني گام برداشته بود، اما توجه به مفاهيم متافيزيكي و امور معنوي به شكلي كه در سال گذشته دنبال شد، تاكنون در سينماي ايران سابقه نداشته است. اين‌كه اساساً سينماي ديني به چه چيزي اطلاق مي‌شود و آيا مطرح كردن و پرداختن به امور معنوي در سينماي ايران به صورت مجزا درحوزه‌اي كاملاً مستقل از خاستگاهي منطقي برخوردار است و صدها پرسش ديگر در اين راستا، پرسش‌هاي‌بنيادين و مهمي است كه تاكنون پاسخي قانع‌كننده به آن‌ها داده نشده است. «هر آن‌چه بيننده يك فيلم را به جهاني وراي اين دنياي موجود متمايل ‌كند، نمونه‌اي از سينماي معنا‌گرا است!!!!» جمله بالا تنها تعريف صريح و رسمي مسئولان بنياد سينمايي فارابي و برگزار‌كنندگان جشنواره بين‌المللي فيلم فجر از سينماي معنا‌گرا بود.

 آن‌چه در اين اظهار‌نظر و ساير اظهار‌نظرها از اين دست مشهود است، عدم دستيابي به مفهومي دقيق و مشترك از معناگرايي در سينما است. به نظر مي‌رسد آن‌چه پيش از ورود به مبحث سينماي معنا‌گرا در ايران بايد مورد توجه قرار گيرد، تأمل در خاستگاه اين تفكر است. اگرچه رويكردهاي معنوي براي انسان غربي كه قرن‌ها محصور در ماده‌نگري افراطي بوده، پديده مباركي است و در حقيقت با تقويت و حركت به سوي سينماي متافيزيك، به نيازهاي معنوي خود پاسخ داده است، اما پيروي بي‌تدبيرانه از اين رويكرد غرب در سينماي شرق كه براساس باورهايش لحظه‌لحظه زندگي بشر آميخته با معنويت است، تقليد كوركورانه و عبثي است كه حاصلي جز انحراف عقايد و خارج شدن از مسير در پي ندارد.مروري بر آثار توليد شده و شركت داده شده در بخش سينماي معنا‌گراي بيست‌‌و‌سومين جشنواره بين‌المللي فيلم فجر به خوبي ادعاي ياد شده را ثابت خواهد كرد.

 

نقدفيلم«باباعزيز» از ناصرخمير تونسي با مشارکت ما

«باباعزيز» عنوان فيلمي از ناصر خمير كارگردان تونسي الاصلي است كه با مشاركت كشورهاي ايران، تونس، انگلستان و فرانسه به تصوير در آمده است.

بابا عزيز قصه سفر پيرمردي با نوه كوچكش، ايشتار در بيابان‌هاي سوزان به قصد شركت در مراسم عمومي دراويش است كه هر پنج سال يكبار‌ در محلي كه همچون كعبه پذيراي مردم با نژادها و زبان‌هاي مختلف است، برگزار مي‌شود. باباعزيز در طول مسير براي نوه كوچكش تعريف مي‌كند كه چگونه روزي در حشمت و جلال به همه چيز پشت كرده و براي يافتن حقيقت، سال‌ها بي‌حركت به ته بركه آبي خيره شده بود. باباعزيز در طول مسير در منازل مختلفي توقف مي‌كند و با آدم‌هاي مختلفي روبه‌رو مي‌شود تا اين‌كه سرانجام با رسيدن به مكاني كه پيش از اين‌ها براي خود تدارك ديده بود، چشم از جهان مي‌بندد.

ناصر خمير در فيلم خود به نكات ظريف و حساسي اشاره مي‌كند كه بسيار قابل تأمل است: نخست آن كه خمير با توجه به تاريخ زندگي بودا، زندگي و شيوه چگونه پيوستن باباعزيز به مسلك دراويش را به تصوير مي‌كشد. باباعزيز همچون بودا، شاهزاده‌اي در اوج مكنت و قدرت بوده كه با پشت كردن به تمامي تعلقات دنيايي و سال‌ها زندگي در تنهايي و عزلت به مقامات عاليه دست يافته است. دوم آن‌كه مناسب‌ترين راه تقرب به درگاه الاهي را در تمسك و پيروي از روش دراويش معرفي مي‌كند. خمير با استفاده از نوع پوشش باباعزيز و رقص‌ها‌ي سماع كه در لحظه‌لحظه فيلم به نمايش در مي‌آيد، همچنين گفتار و كردار باباعزيز كه در آن كوچك‌ترين نشانه‌اي از اعتقاد به شرع و احكام ديده نمي‌شود، هدف خود را تعقيب كرده است. همچنين در باباعزيز بر موسيقي به عنوان زبان مشترك در ميان تمامي انسان‌ها و شيوه‌اي كه به‌وسيله آن مي‌توان به خدا رسيد، تأكيد خاصي شده است. در سكانس‌هاي پاياني فيلم، جايي‌كه تمامي دراويش و خداجويان از نژادها و زبان‌هاي مختلف در قلعه‌اي قديمي گرد‌هم آمده‌اند، هر قبيله با ساز و زبان خاص خود خدا را مي‌خواند. اگر‌چه سازها و گويش‌ها بسيار متفاوت است، اما همگي در يك هدف يعني رسيدن به خدا مشتركند! در باباعزيز هيچ شيوه و روشي مذمت نشده و تمامي شيوه‌ها قابل قبول و پذيرش است؛ حتي اگر اين شيوه در ارتباط نامشروع تعريف شده باشد.

نكته قابل تأمل در باباعزيز آن است كه خمير نه‌تنها صريحاً درويش‌گري وصوفي‌مآبي را مورد تاكيد قرار داده، بلكه افكار و عقايد پلوراليستي را نيز مورد حمايت قرار مي‌دهد. رسيدن به خدا از هر راه ممكن بي‌آن‌كه كسي نقش ارشاد‌گري را ايفا كند، از جمله نكات مهمي است كه متأسفانه با عنوان سينماي معنا‌گرا در اختيار مخاطبان قرار گرفته است.

 

نقدفيلم«يك تكه نان» ساخته كمال تبريزي

 از ديگر آثار شركت‌كننده در بخش سينماي معنا‌گرا مي‌توان به فيلم «يك تكه نان» ساخته كمال تبريزي اشاره كرد. عزيز، خادم امامزاده روستاي برزن‌كوه، پس از آن كه امامزاده را در خواب ديده، حافظ قرآن شده است. مردم از دور و نزديك فوج فوج براي زيارت عزيز و طلب شفا به برزن‌كوه مي‌روند. در ميان خيل مسافران، كربلايي معتمد و استاد قرآن روستاي مجاور كه چندي ديگر، عازم سفر حج است و همچنين سرباز بي‌نام و نشاني كه رفتارهاي عجيب او براي ديگران قابل فهم نيست، ايفاگران نقش محوري داستان هستند. سرباز برخلاف ساير مردم براي رسيدن به روستا راهي را در پيش مي‌گيرد كه سال‌ها به دست فراموشي سپرده شده است. از سوي ديگر او برخلاف مردم، براي ديدن عزيز عازم سفر نشده، بلكه قصد زيارت امامزاده را دارد؛ او به دنبال معلول نيست، بلكه علت را مي‌جويد. عزيز در ميان سخنان خود از مردي سخن مي‌گويد كه شباهت زيادي با سرباز مورد‌نظر دارد. مخاطب در نگاه نخست، يك تكه نان را فيلمي كاملاً معنوي مي‌يابد كه پيام آن دعوت انسان براي بازگشت به فطرتي است كه غبارها و زنگارها روي آن را پوشانده‌اند؛ اما در نگاهي عميق‌تر موضوع شكل ديگري به خود مي‌گيرد. در حقيقت تبريزي همان اهدافي را مورد نظر و توجه قرار داده كه در فيلم مسيرسبز دنبال شده است. تأكيد تبريزي بر عجيب و غير‌عادي نشان‌دادن انسان‌هاي الاهي دقيقاً بر مبناي نگاه و انديشه‌اي قرار گرفته است كه بر عرفان‌هاي غير‌ديني و الاهيات مسيحي سايه افكنده است. سرباز فيلم يك تكه نان، انساني عاجز در برقرار‌كردن هرگونه ارتباط با ديگران است. او با گوشه‌گيري و انزوا مسير خود را از ديگران جدا ساخته و كوچك‌ترين تلاشي براي راهنمايي ديگران نمي‌كند. او از ناكجاآباد آمده و مسير و هدفش نيز مشخص نيست. او كه حتي به ادعاي خودش نماز‌خواندن و قرآن خواندن را نيز دست و پاشكسته بلد است، تنها به بهانه داشتن قلبي پاك، مراتب سلوك را پشت‌سر گذاشته است!

در مقايسه‌اي كه تبريزي ميان سرباز و كربلايي انجام مي‌دهد، ابتر و ناتوان بودن انسان متشرع در رسيدن به هدف كاملاً مورد تأكيد قرار مي‌گيرد.

 ****************************

 در مجموع مي‌توان نتيجه گرفت كه مخاطب در اين فيلم با چند محور مهم روبه‌رو مي‌شود:

ـ نخست آن‌كه شرع نه‌تنها يگانه راه نجات بشر و رسانيدن او به قرب الاهي محسوب نمي‌شود، بلكه در بيشتر موارد نيز ناتوان ظاهر مي‌شود .

ـ دوم آن كه انسان‌هاي سالك و خداجو، انسان‌‌هاي عاجز و گنگي هستند كه توان و ميل ارتباط با ديگران در آن‌ها ديده نمي‌شود.

ـ و سوم پناه بردن به رهبانيت براي يافتن و تقرب به ذات باريتعالي است.

لازم به ذكر است كه نكات ياد شده تنها بخشي از مفاهيم و تعبيراتي است كه در سال‌هاي اخير به بهانه پرداختن به سينماي معنا‌گرا در سينماي هاليوود و ايران گسترش يافته است.

 منبع:  رامين شريف‌زاده - مجله کتاب نقد www.ketab-e-naghd.org  شماره ۳۵- تابستان ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 4:36  توسط گروه مطالعاتی  | 

در وبلاگ فیلم پژوه (http://naqdfilm.blogfa.com/) آمده بود: اخیرا در فیلم های هالیوودی به شدت عرفان های سکولار و بدون خدای شرقی تبلیغ می شود. خیلی برای خودم هم معلوم نبود که هالیوود صهیونیستی چرا اینقدر از بودیسم و هندوئیسم تبلیغ می کند تا اینکه این مقاله کاملا برایم واضح کرد. امید که شما هم از آن سود ببرید و نسبت به خطر فیلم های چینی( مبلغ کنفسیوس و  بودایی گری) و ژاپنی (مبلغ شینتوئیسم و بودیسم) هندی (مبلغ هندوئیسم و بودیسم) هم هوشیار باشید: بی دلیل نیست که حتی فریاد نوکران  آمریکا چون پرویز مشرف هم از ترویج فیلم های هندی در پاکستان در آمده است . امید که کارگزاران فرهنگی ما از نوکران آمریکا دلسوزتر باشند. وبنده اضافه میکنم در دیدن فیلم های ایرانی و برخی دیگر از کشور های اسلامی هم حواس خود را جمع کنیم که اسیر عرفان های هپروتی و سکولار و بی خدا و اومانیستی و ظلم پذیر مسیبحی و بودایی و یهودی و صوفیانه نشویم . با دقت مقالات زیر را بخوانید: 

عرفان حقيقى، عرفان دروغين

سیدسعید لواسانیlavasaniporseman.net
چندى است توجه برخى از جوانان به عرفان‏هاى هندى و فرقه‏هاى صوفيانه جلب شده است؛ نظر اسلام درباره اين فرقه‏ها اعم از تصوف، درويشى، هندى و سرخ‏پوستى چيست؟
پيش از پاسخ به پرسش شما مناسب است در ابتدا تعريف تصوف و عرفان و شرايط ورود به آن را بيان كنيم و آن گاه درباره فرقه‏هاى جديد و قديم تصوف سخن بگوييم.
تصوف به معناى پوشيدن لباس پشمين است و در اصطلاح، پاك كردن دل از آلودگى‏هاى نفسانى و آراستگى به پاكى‏هاى باطنى است. براى تصوف، تعاريف متعددى بيان شده كه جامع آن تعاريف، از ابن عربى، قهرمان بزرگ عرفان و تصوف است كه آن را به «وقوف به آداب شريعت، ظاهراً و باطناً» معنى كرده است كه «آن عبارت از تخلق به اخلاق الهى است».1 همچنين عرفان به معناى شناسايى است و در اصطلاح، نام علم الهى است كه هدف و مقصود آن، شناخت حق و اسما و صفات آن از طريق كشف و شهود است.
جامع‏ترين تعريف از عرفان را قيصرى، عارف نامى دوره اسلامى ارائه داده است. وى مى‏نويسد: «علم به خداوند سبحان از حيث اسماء، صفات، مظاهر او و شناخت حالات مبدأ، معاد، حقايق عالم و چگونگى رجوع اين حقايق به حقيقتى يگانه - ذات احديت - و همچنين شناخت راه سلوك و مجاهده براى خلاصى نفس از تنگناهاى قيود جزئى - دنيا و شهوات - و اتصاف آن به صفت اطلاق و كليت - پاكى كامل و شهود در مرحله فنا و بقا».2
در تعريف قيصرى به خوبى مشخص است كه عرفان داراى دو بال است كه از آن به عرفان نظرى و عرفان عملى تعبير مى‏شود. عرفان نظرى، علم به حقايق و معارف ناب است كه همه آنها به شناخت حق سبحانه، اسما و صفات باز مى‏گردد و عرفان عملى، سير و سلوك در راه رسيدن به كمالات معنوى، اتصال به خداوند و رهايى از ماديات، با هدف دور كردن دل از انحطاط و رسيدن به تكامل شايسته آن است. با توجه به اين تعريف، عرفان عملى، مقدمه عرفان نظرى است؛ زيرا ابتدا بايد با قدم صدق و با اخلاص تمام، قلب را از اغيار پاك كرد تا به مرحله شهود رسيد تا حقيقت آن گونه كه شايسته است، بر سالك جلوه‏گر شود. از اين ديدگاه، راه عرفان، راه عمل بى‏چون و چرا به همه دستورات شريعت و بالا رفتن از نردبان سلوك - از ظاهر به باطن - و دل را كه حرم الهى است، از بت‏هاى خودساخته پاك كردن است.
به تعبير ديگر، عرفان هم عمل به ظاهر دستورات الهى است و هم پاك كردن قلب است و هر دو براى عارف لازم و ضرورى است. آرى، اصل، پاك كردن و نورانى كردن قلب است، تا سالك داراى قلبى صيقل خورده و صاف شود و حقايق در آن جلوه‏گر شود. در اين صورت است كه همه اعمال و رفتار ظاهرى و دستورات ريز و درشت شريعت، مفهوم پيدا مى‏كند و به همراه، آن اعضا و جوارح عارف نيز نورانى مى‏گردد. اين معنايى است كه همه عارفان و متصوفه بر آن اتفاق نظر دارند. نمونه آنها خواجه عبدالله انصارى است كه در مقدمه كتاب منازل السائرين - كه مهم‏ترين و اصلى‏ترين كتاب و دستورالعمل در عرفان عملى است - مى‏گويد:
«انسان به نهايات - فنا و بقا و در نهايت توحيد ناب - نمى‏رسد؛ مگر اين كه بدايات را به طور صحيح پشت سر گذارده باشد و طى كردن صحيح بدايات، تنها در صورتى است كه (اولاً) اخلاص كامل باشد و هر كارى تنها براى خدا انجام شود؛ (ثانياً) از سنت و شريعت متابعت كامل شود و هيچ كارى انجام نشود؛ مگر اين كه در سنت وارد شده باشد؛ (ثالثاً) نهى الهى جدى گرفته شود؛ (رابعاً) در مواجهه با مردم، حرمت آنها رعايت شود و با شفت و مهربانى، با آنها سخن گويد و نه تنها كَل آنها نباشد كه بارى از دوششان بردارد و (خامساً) از هركس و هر چيز كه وقت را از بين مى‏برد، فاصله گيرد و از هر كس كه قلب را به فتنه مى‏اندازد، دورى كند».3
با اين مقدمه روشن مى‏شود كه اصل اولى در تصوف و عرفان، عمل خالصانه و كوشش مجدانه و مستمر در انجام دستورات الهى و شريعت محمدى است كه در اين صورت، قلب نورانى مى‏شود و به حقيقت توحيد مى‏رسد. هر فرقه و نحله‏اى كه ادعاى عرفان و تصوف دارد، بايد با اين عيار محك زده شود. افسوس و صد افسوس كه در برابر عرفان اصيل و تصوف ناب، عرفان دروغين و صوفى‏گرى حيله‏گرانه از بازار و رونق خوبى برخوردار است؛ به طورى كه صداى همه عارفان حقيقى را درآورده است. خواجه عبدالله در همين كتاب مى‏نويسد:
«مردم در اين وادى سه گروهند؛ مردمى كه بين بيم و اميد حركت مى‏كنند - اعمال و اشتباهات خود را مى‏بيند؛ بيم بر ايشان مستولى مى‏شود و لطف و رحمت بيكران الهى را مشاهده مى‏كنند؛ اميدوار مى‏شوند - بر اين گروه، نسيم محبت وزيدن مى‏گيرد و در عين حال كه در مصاحبت حياء هستند - حياء مانع از آن است كه دعوى محبت كنند - اين گروه را مريد مى‏نامند.
گروه دوم، اهل جذبه‏اند كه با جذبه عنايات الهى از وادى تفرقه به خانه امن جمع و قرب الهى رسيده‏اند و آنها مراد نام دارند.
اما گروه سوم اهل دعوى باطلند و هم خود در فتنه افتاده‏اند و هم ديگران را به فتنه مى‏اندازند».4
آرى، سير و سلوك و رسيدن به حقيقت عرفان، سخت و نياز به تمرين، رياضت مستمر و دائمى دارد؛ اما اداى تصوف درآوردن، بسيار آسان است و متاسفانه همه فرقه‏هاى صوفيانه و درويشى امروزى، حيله‏گرى و تزوير و تقليد مضحك است كه نه عارفان حقيقى آن را بر مى‏تابند و نه عقل بر آن صحه مى‏گذارد و نه نقل آن را تأييد مى‏كند و به‏طور كلى، از نظر اسلام مردود هستند. عرفان، تحت «تأثير مواد مخدر»5، رقص‏هاى صوفيانه و آن گاه آب و چاى و نسكافه و ميوه و تجديد آرايش زنان جوان و صحبت از ريمل جديدى كه به تازگى به بازار آمده است كه هر چه گريه كنى، سر سوزنى اثر در زير چشمهايت باقى نمى‏ماند و خلاصه تا صبح خواندن شعر و گوش دادن به موسيقى و سماع (رقص) و از حال رفتن و آن گاه تا ظهر خوابيدن و فرار از بحث‏هاى عقلانى و گريز از سياست‏6 و انواع تردستى‏هاى ساحرانه و ماهرانه و گرايش به عرفان سرخپوستى و هندى كه وجه مشترك همه، اباحه‏گرى، لاابالى‏گرى و بى‏قيدى نسبت به ملزومات شريعت و عرفان حقيقى است، از سويى حكايت از عطش فطرى بشر به معنويت دارد و از سوى ديگر، انحراف و وارونگى معنويت در دوره جديد است كه شيادانى از اين عطش سوء استفاده مى‏كنند و جوانان را به سمت محفل‏هايى اين چنينى مى‏كشانند كه نتيجه آن جز خواب گران و دورى از هدف متعالى عرفان، چيزى نيست. آرى، انسان امروزى، تشنه هر چيزى است كه بتواند او را از فضاى تنگ و خفقان آور ماده‏گرايى نجات دهد؛ اما صد افسوس كه دغل بازان با استفاده از اين عطش، عرفان دروغين و حيله‏گرانه و وارونه را به خورد آنها مى‏دهند.
ايجاد دكان تصوف و درويشى از دير زمان در جامعه ما رواج داشته و به موازات عرفان ناب جلو آمده است و فرقه‏هاى متعدد دراويش و صوفى در جاى جاى جامعه ما رونق داشته است و چون رسيدن به عرفان ناب سخت است و نياز به تمرين، تلاش شبانه‏روزى و التزام كامل به شريعت داشته است، تصوف حيله‏گرانه از رونق بيشترى برخوردار شده است؛ زيرا با تنبلى و بيكارگى نسبتى تام داشته و ساده‏انگاران را به خود جلب كرده است و به تعبير صاحب كتاب تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام كه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم نگارش يافته است، «همت ايشان جز شكم نبود...از حرام احتراز نكنند و ايشان را نه علم باشد و نه ديانت...هيچ كس دون همت‏تر از ايشان نباشد».7
خواجه شيراز، آن عارف دل سوخته، در برابر چنين دكان‏هايى مى‏نالد و مى‏گويد:
نقد صوفى نه همين صافى بى‏غش باشد
اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
در دوره ما كه معنويت‏گرايى افراطى در تقابل با ماده‏گرايى افراطى در سراسر جهان رواج يافته است و با صفت غرب‏زدگى و مد روز غربى و با الفاظى چون يوگا، ذن، عرفان سرخ پوستى، زرد پوستى و هندى و با مايه‏هايى از اشعار مولوى، حافظ و عطار به جامعه ما سرايت كرده است، پاسخى به بحران معنويت و هويت مى‏باشد و در حقيقت نوعى نيهيليسم منفعلانه است و بلكه نوعى قد علم كردن در برابر دين ناب و عرفان ناب است و اين، صفتى شيطانى است كه سكه تقلبى را به جاى اصل به جوامع بشرى عرضه مى‏كند تا عرفان دروغين را كه در حقيقت ضد عرفان و معنويت حقيقى است، به جاى اسلام و شريعت محمدى و عرفان برخاسته از آن بنشاند و چه خوش گفت:
اين مدعيان در طلبش بى‏خبرانند
آنان را كه خبر شد، خبرى باز نيامد
آرى، تنها راه چاره، بازگشت به عرفان ناب اسلامى است كه آن از بطن شريعت مى‏گذرد؛ يعنى تا زنده هستيم، دورى از همه محرمات، عمل به همه واجبات، دستورات الهى و تلاش در تحصيل اخلاص، با توجه تام به اصل ولايت و متابعت تام از امام معصوم؛ آن گاه است كه توفيق الهى رفيق راه مى‏شود و راه را به همراه راهبر به ما مى‏نماياند؛ «من جاهد فينا لنهدينّهم سبلنا»8 و در هر صورت مقدمه سير و سلوك، شناخت دستورات الهى و متابعت هميشگى تا پايان عمر از آن است كه در زبان عرفا به شريعت تعبير مى‏شود. عارف نامى، سيد حيدر آملى مى‏نويسد: «شريعت، اسم موضوع، براى راه‏هاى الهى است كه مشتمل بر اصول و فروع آن، رخصت‏ها و واجبات آن، و نيكويى‏ها و نيك‏ترهاى آن است...پس بدان شريعت، تصديق افعال پيامبران قلباً و عمل به موجب آن است...».9

پى‏نوشت‏

1. سيد جعفر سجادى، فرهنگ معارف اسلامى، ج: 2 ص: 77، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چاپ نخست، تهران 1362.
2. سيد يحيى پثربى، عرفان نظرى، مركز انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم، چاپ نخست، قم 1372، ص 232.
3. خواجه عبدالله انصارى، منازل السائرين، با شرح كمال الدين عبدالرزاق قاسانى، تصحيح: محسن بيدارفر، انتشارات بيدار، چاپ دوم، قم 1381، ص 18 - 19؛ شارح در تعريف اخلاص مى‏گويد: «امتثال امر الهى به آن چه در شريعت آمده، بدون توجه به عمل و بدون چشم‏داشت عوض و غرض، و تنها براى خدا و لوجه الله».
4. همان، ص 19؛ شارح دانشمند كتاب در تفاوت مراد و مريد مى‏گويد: «مراد اهل جذبه است و مريد اهل سير و سلوك. مراد محبوب المراد است كه بدون نياز به سير و سلوك، جذبه او را در مى‏ربايد؛ همانند انبيا و ائمه سلام الله عليهم؛ اما مريد، اول سلوك مى‏كند و آن گاه جذبه او را مى‏ربايد» (همان، ص 17).
5. سيد حسين نصر، معرفت و معنويت، ترجمه انشاءالله رحمتى، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، چاپ نخست، تهران 1380، ص 213.
6. صوفيان آپارتمانى، روزنامه شرق، جمعه 26 فروردين 1384.
7. سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى، تبصرة العوام فى معرفة امقالات الانام، تصحيح عباس اقبال: انتشارات اساطير، چاپ دوم، تهران 1364، ص 132 - 133.
8. عنكبوت(29)، آيه 69.
9. جامع الاسرار و منبع الانوار، تصحيح هانرى كربن و عثمان يحى، انتشارات انستيتو ايران و فرانسه، ص 343 - 345.

منبع: مجله پرسمان: شماره 34 - تیر 1384  http://www.porseman.com/defaulte.aspx?namayesh=3   

سماع و كنسرت‏

سیدسعید لواسانیlavasaniporseman.net

در روز سوم شعبان كه مصادف با تولد شاعر بزرگ، مولانا جلال الدين بود، همايشى در دانشگاه تهران، با عنوان «تعظيم به عشق» برگزار شد. اين مراسم، شامل سخنرانى مولوى‏شناسان و اجراى موسيقى زنده بود. در بخشى از اين مراسم، گروه سماع، به اجراى كنسرتى اقدام كردند كه نمايشگر نحوه سماع صوفيانى چون مولانا بود؛ اما آن حركات، دور از شأن يك عارف بود؛ حركاتى كه به «هذا جنون عاشقى» تعبير شد. آيا واقعاً چنين چيزى حقيقت دارد؟
س.ك، شيمى واحد علوم و تحقيقات دانشگاه آزاد

اگر كسى به چهره حقيقى عرفان آشنا باشد، بدرستى در مى‏يابد كه چنين حركاتى دون شأن عارف است و نادانان به او نسبت داده‏اند؛ بلكه عارفى چون مولانا كه مثنوى او كتاب حكمت و معرفت و نكات دقيق عرفانى و روحانى است، بالاتر از آن است كه پنداشته مى‏شود. براى توضيح بيشتر به چند مطلب اشاره مى‏كنم:
1. عرفان، يعنى رابطه شهودى بين بنده با حق؛ حق را ديدن و غير او را هيچ انگاشتن. عرفان، ريشه در حقيقت انسان دارد. عارف در سير خود به سوى حق، احساس غربت مى‏كند و به دنبال فرار از همه تعلقات و وابستگى‏هاست و در پس آن، به دنبال ديدار يار است كه حاصل سِرّ نهان اوست.
هست صوفىّ صفا، چون ابن وقت‏
وقت را همچون پدر، بگرفته سخت‏
ليك صافى، غرق عشق ذوالجلال‏
ابن كس نى، فارغ از اوقات و حال‏
غرقه نورى كه او «لَمْ يُولَدْ»ست‏
«لَمْ يَلِدْ لَمْ يُولَدْ»آنِ ايزدست‏
رو چنين عشقى بجو، گر زنده‏اى‏
ورنه وقت مختلف را بنده‏اى
منگر اندر نقش زشت و خوب خويش‏
بنگر اندر عشق و در مطلوب خويش‏
راه عارف، از طريق شريعت مى‏گذرد و وى با تبعيت محض از شريعت است كه به حق واصل مى‏شود و امكان ندارد كه او به اعمال و رفتارى روى آورد كه از جانب شرع مذموم، مكروه و حرام است؛ بلكه او تنها در صدد جلب نظر معشوق حقيقى است و به جز با واجب و مستحب كارى ندارد كه با قرب نوافل و فرائض، مى‏توان به حق رسيد و باقى همه لاف بى‏غمى است.
2. عارفان، در مسير سير و سلوك خود، حقايق نابى را مى‏يابند كه به دلايل مختلف، نمى‏توانند آنها را به زبان عادى و روزمره بيان كنند و ناچار آنها را در اصطلاحات متعدد مى‏پيچند و به ديگران عرضه مى‏كنند. آنها اصرار دارند كه درك سخنانشان براى غيرعارفان ممكن نيست؛ به اين دليل، سخن را در لفافه معانى مى‏پيچند؛ زيرا حقيقتاً آن چه را آنها مى‏يابند، قابل انتقال به الفاظ و واژگان نيست و تنها كسانى كه خود اين حقايق را شهود كرده‏اند، مقصود عارفان را مى‏فهمند.
سخن عشق، نه آن است كه آيد به زبان‏
ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت‏1
چون قلم اندر نوشتن مى‏شتافت‏
چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت‏
عقل در شرحش، چو خر در گل بخفت‏
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت‏2
پس چه بايد كرد؟ آيا بايد بگذارند و بگذرند و هيچ نگويند يا اين كه با زبانى ديگر به بيان آن حقيقت زيبا بپردازند تا شايد بتوانند در نزد ديگران نيز حجاب از رخسار حقيقت بردارند و آنها را نيز به دام حقيقت بكشانند؟ عرفا، راه دوم را برگزيدند و با عقل منور خود، آن حقايق را به نزد تشنگان اين معانى سرازير كرده‏اند؛ اما به زبان عادى كه امكان‏پذير نيست؛ بلكه به زبان رمز تا اولاً آن معانى را تنها اهل سير و سلوك و عرفان بفهمند و از دستبرد ديگران مصون باشد و ثانياً سخن به كنايه و رمز، موجب مى‏شود تا سخن زيباتر شود و پيام راحت‏تر منتقل گردد و براى مبتديان راه، سودمند گردد.
3. سخن عرفا، رمز است؛ اما مجاز نيست؛ زيرا واژگان، براى ذات معانى وضع شده‏اند و معناى محسوس آنها، تنها بخش ابتدايى معناى آنها است. بنابراين، عارف از تشكيكى بودن معنى استفاده مى‏كند و دايره معنى را از محسوس به خيال و از آن جا به عقل و بعد به عالم اله و معنويت توسعه مى‏دهد. خواجه عبداللَّه انصارى تأكيد مى‏كند كه نخستين كسى كه به رمز سخن گفت، ذوالنون مصرى بود.3
4. بنابراين، بايد از حمل سخنان عرفاء به ظاهرش شديداً پرهيز كرد. مولوى همانند بسيار عرفاى ديگر، بر اين مطلب تأكيد مى‏كند كه عرفا مرغان حقند و تنها كسانى سخنان آنها را مى‏يابند كه به آن ساحت رسيده باشند يا در تلاش براى رسيدن به آن ساحت باشند.
چون صفيرى بشنوى از مرغ حق‏
ظاهرش را يادگيرى چون سبق‏
وانگهى از خود قياساتى كنى‏
مر خيال محض را رائى كنى‏
اصطلاحاتى است مر ابدال را
كه از آن نبود خبر غفّال را
عارف سوخته دل، شيخ محمود شبسترى اين حقيقت را با بيان روشن‏ترى چنين سروده است:
چو محسوس آمد اين الفاظ مسموع‏
نخست از بهر مسموع است موضوع‏
ندارد عالم معنى نهايت‏
كجا بيند مر او را لفظ، غايت‏
هر آن معنى كه شد از ذوق، پيدا
كجا تعبير لفظى يابد او را
آرى واردات عارف به تعبير لفظى نمى‏آيد و نيز الفاظ تنها براى معناى محسوس وضع نشده‏اند. درست است كه نخستين معنايى كه براى ما تداعى مى‏شود، معناى محسوس آن است؛ زيرا ما ابتدا با محسوسات ارتباط داريم، اما الفاظ براى ذات معنى - بدون در نظر گرفتن ويژگى خاص - وضع شده‏اند. شبسترى چنين ادامه مى‏دهد:
چو اهل دل، كند تفسير معنى‏
به مانندى، كند تعبير معنى‏
ترا چون نيست احوال مواجيد
مشو كافر، ز نادانى به تقليد
مجازى نيست، احوال حقيقت‏
نه هر كس يابد اسرار طريقت‏
معانى هرگز اندر حرف نايد
كه بحر بيكران در ظرف نايد
5. واژگان سماع و مجلس سماع در معناى ظاهرى، آوازى است كه حال شنونده را منقلب كند؛ اما در معناى عرفانى، حالت شوريدگى را سماع گويند كه از عشق برخيزد. خواجه عبداللَّه انصارى سماع را به «حقيقت بيدارى» تعريف مى‏كند. و عبدالرزاق كاشانى مى‏گويد: «سماع، به حسب حال متنبه و مقام و رتبه اوست؛ پس هنگامى كه معنى را شنيد، به قدر نصيبى كه از آن دارد، تنبه حاصل مى‏كند و از خواب غفلت بيدار مى‏شود...بنابراين، گفته‏اند كه سماع نيرومندى است كه هر كس را به وطنش - مقصد خاص او - مى‏برد».4 اين، با صداى زيبا حاصل مى‏شود. قشيرى مى‏گويد: «صداى خوش، در دل آدمى چيزى وارد نمى‏كند؛ بلكه آن چه [را] در قلب اوست، به تحرك وامى‏دارد».5 به عبارت ديگر، فطرت انسان را مى‏شوراند و آن چه را در نهاد آدمى به وديعت گذارده‏اند، بيدار مى‏كند و به شورش وا مى‏دارد. سماع، از درد فراق و هجران برمى خيزد كه چو بلبل مى‏سوزد و مى‏نالد.
با توجه به مقدمات بالا، سماع نه آن است كه برخى پنداشته‏اند كه مجلس بزم و طرب، رقص و ساز و آواز است؛ بلكه مجلس شوريدگى است كه عارف را به سمت حق مى‏شوراند.6
6. در برابر عارفان بزرگ، برخى عارف‏نمايان پيدا شده‏اند كه با خرقه‏پوشى و تظاهر و دنيادارى، خود را صوفى و عارف و درويش ناميدند. اينان، تنها لفظى را يدك كشيدند و چهره تابناك عرفان را غبارآلود كردند. گروهى كه به تعبير عارف و حكيم بزرگ اسلامى، ملاصدراى شيرازى «جهله صوفيه؛ صوفيان نادان» هستند؛ چون معانى بيانات عميق و رمزى عرفا را ادراك نكردند و از الفاظ هيچ معنى حاصلشان نشد. آنها به ظاهر الفاظ و واژگان قناعت كردند و مثل سماع را مجلس رقص و ساز و آواز پنداشتند و مجالس خود را با اين اعمال پر كردند. اين صوفيان بدلى و دروغين و اين عارف‏نمايان كه نادانترين مردمان روزگار خود هستند، عرفان را به بيراهه كشاندند و چهره عارفان بزرگ را نيز مخدوش كردند وگرنه امثال مولانا كجا و اين كژراهه‏ها كجا!
عرفا تصريح مى‏كنند كه رسيدن به بلنداى عرفان، جز از طريق شرع و رعايت كامل آداب شرعى ميسر نيست. ملاصدرا درباره اين گروه مى‏نويسد:
«نام صوفى در اين روزگار، كسى را نهند كه جماعتى به دور خود جمع كند و مجالس شكم‏چرانى و سماع و دست زنى و پاكوبى به راه اندازد.... بيشتر كسانى كه در صومعه نشينند تا انگشت‏نما شوند و در خانقاه مانند تا نامشان به زهد و كرامات منتشر گردد، احمق و ناقص و ملعونند و به زنجير شهوت‏ها بسته و محبوس».7
امام خمينى نيز در اين باره مى‏نويسد: «آن بيچاره‏اى كه خود را مرشد و هادى خلايق داند و در مسند دستگيرى و تصوف قرار گرفته، حالش پست‏تر و غمزه‏اش بيشتر است. اصطلاحات را به سرقت برده و سر و صورتى به متاع بازار خود داده، براى رواج بازار خود - فهميده يا نفهميده - پاره‏اى از اصطلاحات جاذب را به خوردِ عوام بيچاره داده و گمان كرده به لفظ «مجذوب عليشاه» يا «محبوب عليشاه»، حال و جذبه و حبّ دست دهد».8
بدتر از آن توجيهاتى است كه گروهى براى الفاظ و واژگان به كار رفته در عرفان، بيان كرده‏اند؛ به ويژه در دوره جديد كه عرفان ناب اسلامى به ادبيات صرف تنزل پيدا كرد9 و گروهى كه هيچ سررشته‏اى از عرفان نداشتند، به صرف آشنايى با ادبيات به اين وادى وارد شدند و روشن است كه عرفان را بد معرفى كردند و راه را به كژراهه كشانند، كژراهه‏اى كه جز بيغله‏اى را نشانمان نداد. آرى، آن كه خود به هيچ وجه عرفان را نمى‏فهمد، امكان ندارد كه بتواند به ديگران معرفى‏اش كند.
استاد مطهرى درباره كتاب‏هاى دكتر قاسم غنى مى‏نويسند: «[او] كتاب ديگرى [دارد] كه مى‏گويند: چكيده افكار دكتر قاسم غنى است؛ به نام «بحثى در تصوف» كه وقتى انسان از اول تا آخرش را مطالعه مى‏كند، مى‏بيند اين مرد چيزى از عرفان و تصوف درك نمى‏كند. مطالعه زياد كرده، ولى چيزى نمى‏دانسته».10
آرى آنها مولوى را كه مظهر بهجت، عشق، شور و سعادت معنوى است، به انسانى كه همواره در مجلس سماع مى‏نشيند و به رقص و پاى‏كوبى مشغول است، تنزل مى‏دهند؛ درست مقابل انديشه مولوى كه اهل سماع و لذت جنسى را تحقير مى‏كند؛
مى چه باشد يا جماع و يا سماع‏
تا تو جويى زان، نشاط و انتفاع؟
آفتاب از ذره، كى شد وامخواه؟
زهره‏اى از خمره، كى شد جام‏خواه؟
راستى چرا او چنين مى‏كند. دليل آن، در اين نكته نهفته است كه او انسان را شناخته و در سير معنوى خود دريافته كه انسان بالاترين مقام را در خود تعبيه دارد و همه لذت‏ها را در درون خود به وديعه دارد؛ لذت‏هايى كه با مقياس‏هاى اين دنيا سنجيده نمى‏شوند؛
تو خوشى و خوب و كانِ هر خوشى‏
تو چرا خود منت باده كشى؟
تاج كرمنا است بر فرق سرت‏
طوق اعطيناك آويز سرت‏
جوهرست انسان و چراغ او را عرض‏
جمله فرع و سايه‏اند و تو غرض‏
7. اين كاهش معنى و در حقيقت بى‏معنايى، در دوره جديد كه دوره بى‏معناى تام است، تشديد شد؛ همان گونه كه در دوره جديد، زائر و زيارت به صنعت توريست و توريسم كاهش يافت و امر معنوى ديدار محبوب، به بازديدى تفريحى و اقتصادى بدل گرديد. هنر ناب كه تجلى جان هنرمند بود، خيال او را پران مى‏كرد، قدس را فرياد مى‏زد، مولانا و حافظ را متولد كرد و مساجد و معابد زيبا و باشكوه را آفريد، با دربند كردن خيال به دست نفسانيت مدرن، به آن چيزى كه در خور موزه‏ها و گالرى‏ها و خريد و فروش است، تبديل شد. به همان نسبت، سماع - كه خود يك بار به دست عارف نمايان كاهش يافته بود - تبديل به كنسرت شد. آرى، آن گاه كه حقيقت و فرهنگ بالنده در نزد برخى از بين رفت، اين فرهنگ زاينده نيست و تبديل به فولكولور مى‏شود كه در اين صورت، زيارت كه تحمل رنج سفر براى يافتن ملكوت است، به صرف ديدار از ديار دوست تقليل مى‏يابد و در زمان ما كه همه چيز از حقيقت تهى شده است، به صنعتى پر سود بدل مى‏شود و كار عارف شوريده‏اى كه به يك نغمه خوش به ياد يار و در شوق ديدار او، سرشك از ديدگان مى‏ريزد، به كنسرتى و كاستى و پركردن زمان فراغتى و سودى سرشار بدل مى‏شود و اين، راز و رمز چنين مجالسى در زمان ماست. مجلس سماع عارفان - حتى عارفان دروغين - مسلماً مجلس كنسرت، اركستر، رقص و طرب و... نبوده است.
در پايان لازم مى‏دانم كه دو نكته را يادآور شوم:
الف) با توجه به سير و سلوك عارف و مقام وصل و فناى او، هر گونه عمل خلاف شرع و خلاف مروت از آنها بعيد است. اگر در كتاب‏هاى عرفانى به مواردى برخورد مى‏كنيم كه چنين اعمالى را به آنها نسبت داده‏اند - كه متأسفانه در برخى از اين كتاب‏ها هم چنين نسبت‏هايى داده شده است - يا بايد آنها را كنار گذاشت؛ زيرا با مقام عرفان سازگار نيست - كه اكثريت نسبت‏ها اين گونه‏اند و هيچ پايه و اساس درست تاريخى ندارند و تنها نقل قول‏هايى شاخ و برگ داده شده و نامعتبر هستند - يا اين كه آنها را بايد به حساب نقص مقام عرفانى اين افراد گذاشت. آنها نيز در يك سطح نبودند و خودشان نيز در يك حال به سر نمى‏بردند؛ چه بسا در حالتى، شوريدگى به آنها دست مى‏داد و كارهايى انجام مى‏دادند كه در وقت هوشيارى آن را مجاز نمى‏دانستند و مريدان كم جنبه بى‏خبر از حال جذبه و شوريدگى، اين عمل ناخواسته را به تقليد صرف و بدون فهم، جزء آداب مسلم عرفان پنداشتند و كار را از راه درست آن منحرف نمودند.
ب) ما در اين نوشتار سخنى از حكم فقهى سماع به ميان نياورديم؛ زيرا گذشته از اين كه بحث موسيقى و غنا، بسيار پر دامنه است،11 اصولاً بحث سماع خارج از مباحث فقهى موسيقى و غناء مى‏باشد؛ زيرا سماع كه در نظر عارفان حقيقى مطرح است، خواندن اشعار نغز و پر معنى، با صدايى خوش است كه يقيناً خارج از بحث غناست و هيچ ارتباطى به تغزل و ساز و آواز و رقص ندارد. سماع دوره عارف‏نمايان نيز صرف نظر از اين كه از نظر شرعى حرام باشد يا حلال، خارج از معناى درست و حقيقى سماع است. حال كنسرت‏هاى امروزى نيز نسبت به سماع معلوم است. آرى، جنون عاشقى را نسبتى با اين اعمال نيست؛ بلكه آن كه مجنون ديار ليلى شد، خود و منيّت را به كنارى نهاد و غرق در عالم معنى شد و اين آشفتگى، با امرى عظيم است كه ما انسان‏هاى عادى را درك معناى آن ممكن نيست. چه زيبا فرموده است مولاى متقيان امير مؤمنان عليه‏السلام در وصف آنها: «يقول لقد خلطوا و لقد خالطهم امر عظيم؛ گويد: خردهايشان آشفته است [آرى چنين است‏] آنها با كارى بزگ در آميخته‏اند».12

پى‏نوشت‏

1. حافظ.
2. مثنوى مولوى.
3. مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات صدرا؛ ص 650؛ ر.ك: عرفان حافظ.
4. خواجه عبداللَّه انصارى، منارل السائرين با شرح كمال الدين عبدالرزاق كاشانى، تحقيق و تعليق محسن بيدارفر، انتشارات بيدار، چاپ اول، قم 1381، ص 94؛ خواجه در كتاب صد ميدان در تعريف سماع مى‏نويسد: «سماع، بيدار كردن است از خواب و جنبانيدن است از آرام و آب دادن است كُشته را تا خفته كيست و آراميده چيست و كِشته چيست تا سماع چيست و سامع كيست» (صد ميدان، تصحيح محمود نجفى، انتشارات بخشايش، چاپ اول، قم 1382، ص 100.
5. رساله قشيريه، باب السماع ج: 2 ص: 656، انتشارات بيدار قم‏
6. براى توضيح بيشتر نگا: عزالدين محمود بن على كاشانى، مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، تصحيح و تعليق استاد جلال الدين همايى، صص: 179 - 198؛ تعليقه استاد همايى سماع را از لحاظ شرع و عرفان به بحث گذارده است.
7. كسر أصنام الجاهلية، به نقل از فرهنگ ديوان امام خمينى، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، چاپ اول، 1372، ص 206.
8. چهل حديث، ص 91.
9.مثنوى مولوى، ديوان حافظ و اشعار عطار، سنايى، عراقى و ديگران، صرفاً كتاب شعر نيستند؛ بلكه كتاب‏هايى عرفانى هستند كه در قالب شعر و هنر ارائه شده‏اند. بنابراين، به صرف دانستن ظرايف ادبى، نمى‏توان به حقيقت معانى آنها پى برد. ادبيات، اولين پله بالا رفتن از فهم معنايى اين كتاب‏هاست و راهى باريك و پر پيچ و خم و جنگلى است كه تلاش و سير و سلوك و عنايت الهى مى‏خواهد.
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل‏
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‏ها
در ره منزل ليلى كه خطرهاست به جان‏
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى‏
10. عرفان حافظ، ص 153.
11. ر.ك: اكبر ايرانى، هشت گفتار پيرامون موسيقى غنايى، حوزه هنرى، چاپ اول، قم 1370؛ همچنين درباره تكليف شرعى، بايد به نظر مرجع تقليد خود مراجعه كرد.
12. نهج البلاغه، خطبه 193.

منبع: مجله پرسمان:شماره 35 - مرداد 1384  http://www.porseman.com/defaulte.aspx?namayesh=61  

 
خطر فیلم های هندی و چینی و ژاپنی
 
اخیرا در فیلم های هالیوودی به شدت عرفان های سکولار و بدون خدای شرقی تبلیغ می شود. خیلی برای خودم هم معلوم نبود که هالیوود صهیونیستی چرا اینقدر از بودیسم و هندوئیسم تبلیغ می کند تا اینکه این مقاله کاملا برایم واضح کرد. امید که شما هم از آن سود ببرید و نسبت به خطر فیلم های چینی( مبلغ کنفسیوس و  بودایی گری) و ژاپنی (مبلغ شینتوئیسم و بودیسم) هندی (مبلغ هندوئیسم و بودیسم) هم هوشیار باشید: بی دلیل نیست که حتی فریاد نوکران  آمریکا چون پرویز مشرف هم از ترویج فیلم های هندی در پاکستان در آمده است . امید که کارگزاران فرهنگی ما از نوکران آمریکا دلسوزتر باشند: 
  
ديندارى در غياب متافيزيك!
 
والپوله سرى راهوله ـ ترجمه مسعود فريامنش
درميان بنيانگذاران اديان، بودا (اگر مجاز باشيم او را مؤسس يك دين به معناى رايج كلمه بناميم) آموزگارى است كه ادعايى جز اين نداشت كه يك انسان است و بس. آموزگاران ديگر يا خدا و يا تجسمات او در صور گوناگون بودند و يا الهام يافته از او. بودا برآن بود كه از خدا يا هيچ قدرت خارجى ديگرى الهام نيافته است. او وقوف، يافته ها و موفقيت هايش را يك سره ناشى از جهد و فراست بشرى مى دانست. يك انسان و فقط يك انسان مى تواند بودا شود. هر انسانى در درون خود از امكان بالقوه بوداشدن برخوردار است - اگر چنين بخواهد و (در راه) آن بكوشدو ما مى توانيم بودا را يك انسان در حد كمال بناميم. او چنان در انسانيت خود كامل بود كه بعدها در دين عاميانه تقريباً «انسان برتر» دانسته شده است.
برطبق آيين بودا مقام انسان، متعالى است. انسان سرور خويش است و هيچ هستى يا قدرت برترى نيست كه تقدير او را رقم زند. بودا گفت: انسان پناه خودش است. چه كس ديگرى پناه او تواند بود؟ بودا شاگردانش را «از پناه بودن براى خودشان» بر حذر داشت، و زنهار داد كه هرگز در كس ديگرى پناه مجويند و از كس ديگرى يارى طلب نكنند. او هر شخصى را تعليم مى داد و تشويق و ترغيب مى كردكه خود را شكوفا كند و رهايى خود را محقق سازد، چرا كه انسان از طريق فراست و مجاهدت شخصى بر رهايى خويش از هر انقيادى قادر است. بودا مى گويد: «بر شماست كه كار خود كنيد، چرا كه تتاگته ها(۱) تنها راه را تعليم مى دهند.» به هر روى، اگر بودا يك منجى نام گرفته است، اين تنها به اين معناست كه او راه رهايى، نيروانه، را يافته و نشان داده است. اما ما بايد خودمان راه را در پيش گيريم.
بودا بنابراصل مسؤوليت فردى، آزادى را براى شاگردانش روامى داند. بودا در مهاپرينيبانه (۲) سوته بيان مى دارد كه نه هيچگاه در انديشه نظارت بر سنگه (۳) (انجمن راهبان) بوده و نه مى خواهد كه سنگه به او وابسته باشد. او گفته است كه در تعليمش هيچ آموزه رمزى اى وجود نداشته است، «در مشت بسته استاد» (آكريه - موتى) هيچ چيز پنهان نيست و هر گز چيزى «در آستين او» نبوده است. اين آزادى انديشه كه بودا بر آن صحه گذاشت، در ديگر گوشه هاى تاريخ اديان بى سابقه است. بنا به گفته بودا، اين آزادى ضرورى است، زيرا وارستن انسان بسته است به شناخت خود او از حقيقت و نه به لطف نيكخواهانه خدايا هر قدرت خارجى به پاس رفتار مطيعانه و خير وى.
برطبق تعاليم بودا، شك (ويسيكيچا) (۴) يكى از پنج مانع (نيوارنه) (۵) فهم واضح حقيقت و پيشرفت معنوى (يا درواقع امر هرگونه رشدى) است. با وجود اين شك گناه نيست. زيرا در آيين بودا، اصول اعتقادى (۶) وجود ندارد. درواقع گناه در آيين بودا آنگونه كه در برخى اديان فهميده مى شود وجود ندارد. ريشه همه گناهان جهل (اويجا) (۷) و نظرهاى نادرست (ميچاديتى) (۸) است. اين واقعيت انكارناپذيرى است كه مادامى كه شك، تحير و تزلزل وجود داشته باشد، هيچ پيشرفتى ميسور نيست. اين نيز به همان اندازه انكارناپذير است كه مادامى كه شك وجود داشته باشد، آدمى به طور واضح نمى فهمد يا نمى بيند.
معنا ندارد بگوييم كه كسى نبايد شك كند يا اينكه بايد معتقد باشد. درست همانطور كه «من اعتقاد دارم» بدين معنا نيست كه شما مى فهميد و مى بينيد. هنگامى كه يك دانش آموز سرگرم يك مسأله رياضى است، به مرحله اى مى رسد كه نمى داند چگونه ادامه دهد و در شك و تحير مى ماند. مادامى كه او دچار اين شك است نمى تواند پيش برود. اگر مى خواهد كه ادامه دهد، بايد كه اين شك را مرتفع كند. راههايى براى مرتفع كردن اين شك وجود دارد. درست همانطور كه من «اعتقاد دارم» يا «من شك دارم» به طور قطع اين مسأله را حل نخواهد كرد.
به اجبار معتقد شدن و پذيرش چيزى بدون فهم، سياست پيشگى است و معنوى يا عقلانى نيست.
بودا همواره مشتاق تاراندن شك بود، حتى درست در اندك لحظاتى پيش از مرگش به دفعاتى چند از شاگردانش خواست كه اگر هر گونه شكى درباره تعليمش دارند بپرسند و بعداً از اينكه نتوانستند اين شكوك را مرتفع كنند احساس ندامت نكنند.
نه تنها آزادى انديشه، بلكه تسامحى كه بودا منظور مى دارد نيز براى پژوهنده تاريخ اديان شگفت آور است. يكبار در نالندا (۹) خانه خدايى مشهور و متمكن به نام اوپالى(۱۰) پيش نشين (۱۱) معروف نيگانته ناته پوته (۱۲) (جينه مهاويره) (۱۳) عمداً توسط خود مهاويره براى ملاقات با بودا و براى شكست دادن وى درمباحثه بر سر برخى نكات نظريه كرمه (۱۴) فرستاده شده بود، زيرا نظرات بودا درباره اين موضوع با نظرات مهاويره در اختلاف بود. اوپالى در پايان بحث كاملاً برخلاف انتظار مجاب شد كه نظرات بودا صواب و نظرات استادش برخطا بوده است. از اين رو او از بودا استدعا كرد كه او را به عنوان يكى از پيشينيان (اوپاسكه) (۱۵) بپذيرد. اما بودا از وى خواست تا در مورد آن تجديدنظر كند و شتاب نكند، چرا كه «به دقت تجديدنظر كردن براى افراد معروف به مانند تو خوب است» هنگامى كه اوپالى اشتياقش را دوباره بيان كرد، بودا از او خواست كه همچون گذشته به آموزگاران دينى قديمش حرمت نهد و از آنها حمايت كند.
در سومين قرن پيش از ميلاد، آشوكه امپراتور بزرگ بودايى هند، با تأسى به اين نمونه اصيل تسامح و تفاهم به همه اديان ديگر در امپراتورى وسيع خود احترام قائل شد و از آنها حمايت كرد. در يكى از فرامينش كه بر تخته سنگ حك شده - امروزه حتى اصل آن را مى توان خواند - امپراتور بيان مى دارد:
«آدمى نبايد تنها به دين خودش ببالد و اديان ديگر را تخطئه كند، بلكه بايد به هر دليلى اديان ديگران را حرمت نهد. آدمى با چنين كردارى، مى تواند به رشد دين خودش يارى رساند و به دين ديگران نيز خدمت كند. با كردارى غير از اين ريشه دين خويش را مى زند و به اديان ديگر نيز آسيب مى رساند. هر كسى كه به دين خويش ببالد و اديان ديگر را تقبيح كند، در حقيقت با دلبستگى به دين خودش، با اين پندار كه «من دين خودم را تجليل خواهم كرد.» چنين مى كند اما برخلاف اين، با چنين كردارى به دين خويش آسيب بيشترى مى رساند. بنابراين سازگارى مطلوب است. همگى بشنويم و بخواهيم آموزه هايى را كه ديگران اظهار كرده اند بشنويم.»(۱۶)
در اينجا بايد اين نكته را اضافه كنيم كه امروزه اين روح تفاهم همدلانه را نه تنها بايد در مورد آموزه دينى، بلكه در موارد ديگر نيز بايد به كار گرفت.
اين روح تسامح و تفاهم، از آغاز يكى از آرمانهاى مألوف فرهنگ و تمدن بودايى بوده است. بدين طريق يك نمونه فريد از شكنجه يا ريختن قطره اى خون در تغيير كيش مردمان به آيين بودا، يا درترويج آن در خلال تاريخ بلند دوهزارساله اش به چشم نمى خورد. آيين بودا امروزه با داشتن بيش از پانصد ميليون نفر پيرو به طور صلح آميزى در قاره آسيا گسترش يافته است. خشونت به هر شكل آن و به هر بهانه اى، يكسره برخلاف تعليم بودا است.
سؤالى كه اغلب مطرح شده است اين است كه آيا آيين بودا دين است يا فلسفه؟ مهم نيست كه چه نامى بر آن مى نهيد. آيين بودا، بركنار از هر نامى كه به آن بدهيد، همانى است كه هست. عنوان اهميتى ندارد. حتى عنوان آيين بودا كه ما به تعليم بودا مى نهيم از اهميت اندكى برخوردار است. نامى كه شخص مى نهد بى اهميت است.
در نام چه هست؟ آنچه كه گل سرخش مى ناميم
با هر نام ديگرى عطرش را استشمام مى كنيم.
به همين قياس، حقيقت نيازى به هيچ عنوانى ندارد؛ حقيقت نه بودايى است، نه مسيحى، نه هندو و نه اسلامى. حقيقت ملك طلق (۱۷) هيچكس نيست. عنوان هاى فرقه اى (۱۸) مانعى در سر راه فهم مستقل از حقيقت اند و پيش داورى هاى زيان آورى در ذهن انسانها ايجاد مى كنند.
براى جوينده حقيقت اينكه يك عقيده از كجا نشأت مى گيرد بى اهميت است. خاستگاه و بسط و گسترش يك عقيده موضوعى آكادميك است. درواقع براى فهم حقيقت حتى لازم نيست بدانيم كه تعليم از بودا است يا از كسى ديگر. چيزى كه ضرورى است، ديدن اين امر و فهم آن است.
تقريباً همه اديان بر ايمان بنا شده اند - البته نه بر ايمان كوركورانه - اما در آيين بودا تأكيد بر «ديدن» دانستن و فهميدن است، نه بر ايمان يا باور. در متون بودايى، واژه سدا (۱۹) (سن: شردا) (۲۰) آمده كه معمولاً به «ايمان» يا «باور» ترجمه شده است. اما سدا، ايمان به معناى دقيق كلمه نيست، بلكه «اطمينانى» حاصل از اعتقاد است. بايد پذيرفت كه واژه سدا، در آيين بوداى عاميانه (۲۱) و نيز در كاربرد متعارف در متون (بودايى) داراى عنصرى از «ايمان» است به اين معنا كه بر دلبستگى به بودا، دمه (تعليم) و سنگه (انجمن) اشاره دارد.
بنا به گفته اسنگه (۲۲) فيلسوف بزرگ بودايى قرن چهارم پس از ميلاد، شردا داراى سه جنبه است:
۱)اعتقاد كامل و راسخ به وجود يك چيز
۲) شادمانى ناب از خصايص نيك
۳) اشتياق يا آرزو براى نيل به يك غايت مورد نظر.
با وجود اين، آن را هر چه به شمار آوريد، ايمان يا باور آنگونه كه توسط بيشتر اديان فهميده شده ارتباط اندكى با آيين بودا دارد.(۲۳)
مسأله باور هنگامى به ميان مى آيد كه ديدن - ديدن به تمام معناى كلمه - در كار نباشد. لحظه اى كه شما مى بينيد، مسأله باور از ميان مى رود. اگر من به شما بگويم كه در مشت خود يك گوهر قيمتى دارم، مسأله باور به ميان مى آيد، چرا كه به چشم خود آن را نمى بينيد. اما اگر من مشت خود را باز كنم و جواهر قيمتى را به شما نشان دهم، پس شما به چشم خود آن را مى بينيد و مسأله باور به ميان نمى آيد. بدين ترتيب، اين عبارت در متون كهن بودايى قرائت مى شود: «دريافتن، بسان كسى كه جواهرى را در كف دست مى بيند.»
ادامه دارد. روزنامه ایران: چهارشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۸۴ : صفحه فرهنگ و انديشه

پى نوشت ها:
* مشخصات كتابشناختى اصل اين اثر چنين است:
Rahula, Walpola Sri. The Buddhist attitude of mind in WHAT THE BUDDHA TAUGHT (first published by one world publicatins 1997, Reprinted 1998,2000, 2001. pp.1-۱۵
(۱) تتاگته به معناى دقيق كلمه «كسى است كه به حقيقت رسيده است»، يعنى: «كسى كه حقيقت را يافته است». بودا اين اصطلاح را در اشاره به خودش يا به طور كلى در اشاره به بوداها به كار برده است.
Maha parinibbana (۲)
(۳) سنگه (sangha) در لغت به معناى «جماعت» است. اما در آيين بودا اين اصطلاح به «جماعت راهبان بودايى» كه عبارت است از انجمن راهبان است اشاره دارد. بودا، دمه (تعليم) و سنگه (انجمن) به تيسرنه «سه پناه» يا تيرتنه (سن: تريرتنه) «سه گوهر» معروف اند.
Vicikiccha (۴)
nivarna (۵)
پنج مانع اينها هستند:
۱) ميل شهوانى ۲) بدخواهى ۳) كاهلى و رخوت ۴) بى قرارى و تشويش ۵) شك
articles of fait(۶)
avijja(۷)
Miccha ditthi(۸)
Nalanda(۹)
Upali (۱۰)
Laydisciple(۱۱)
Nigantha Nataputta(۱۲)
jaina Mahavira(۱۳)
مهاويره، مؤسس آيين جينه، معاصر بودا بود و احتمالاً اندكى از بودا بزرگتر بوده است.
ناته پوته ملقب به مهاويره، يعنى قهرمان بزرگ، بنيانگذار آيين جينه است و به اعتقاد جينها بيست و سه پيشوا طى هزاران سال قبل از وى برخاسته اند و او بيست و چهارمين پيشوا است.مهاويره در قرن ششم قبل از ميلاد در يك خانواده اشرافى هندوستان متولدشد. وى در سى سالگى دامن از دنيا برچيد و پس از رياضات طولانى به حقيقت دست يافت. او پس ازنشر آيين خود به سال ۵۲۶ قبل ازميلاد، ديده ازجهان فروبست و به نيروانه رسيد. لقب جينه «پيروز و فاتح» يا «پهلوان بزرگ» ازآن جهت به مهاويره داده شده است كه او از پيروزى و فتح كامل برخوردار گرديده بود و بر آمال و شهوات نفسانى كه موجب دلبستگى آدمى به اين جهان ماده است، غالب آمده بود. م.
Karma(۱۴)
Upasaka(۱۵)
او پاسگه، يعنى پيرو آيين بودا، كه به سه پناه ايمان دارد و از راههاى نادرست زيست، يعنى اسلحه فروشى، فروختن موجودات زنده، گوشت فروشى، مى فروشى و زهرفروشى و مانند اينها پرهيز مى كند. م.
۱۶. سنگ نبشته شماره دوازده.
monolopy(۱۷)
Sectarian(۱۸)
saddha (۱۹)
sraddha (۲۰)
popular Buddhism(۲۱)
Asanga (۲۲)
۲۳. اديت لودويك در «نقش معجزه درمنابع پالى اوليه به سراغ اين موضوع مى رود. متأسفانه اين پايان نامه دكترى انتشار نيافته است.
در باب همين موضوع بنگريد به مقاله اى از همان مؤلف در:
the university of Ceylon Review, vol.I, NO.I
.۷۴ff.P ۱۹۴۳), , (April
  منبع: وبلاگ فیلم پژوه  http://naqdfilm.blogfa.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 13:27  توسط گروه مطالعاتی  | 

فيلم «اسطوره» كه درباره امپراتور «كين‌شيهوانگ» در بيش از دو هزار سال پيش است، در آمريكا در صدر جدول فروش فيلم‌ها با حدود پنجاه ميليون دلار فروش قرار گرفته است. ژانگ معتقد است كه او به تازگي، متوجه تأثير فيلم‌هاي آسيايي بر سيستم‌هاي غربي شده است، به ويژه از زمان نمايش فيلم «ببر خشمگين و اژدهاي پنهان» در سال 2000.
پس از آن‌كه فرانسه و ژاپن براي جلوگيري از سيطره فرهنگي هاليوود، قانون عدم اكران محصولات هاليوود را به اجرا گذاشتند، اين بار، چيني‌ها به روش‌هاي جديدي براي مقابله فرهنگي با هاليوود روي آورده‌اند.
به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، هند، ديگر كشور پرجمعيت دنيا با راه‌اندازي «باليوود»، توانست در برابر غول سينمايي هاليوود، قد علم كند و تا حد زيادي اين پروژه را به موفقيت برساند. با اين حال، داستان سينماي پرغناي فرانسه و نيز جمعيت 4/1 ميلياردي چين، جايگاه ويژه ديگري دارد.
به گزارش «بي.بي.سي»، فيلم‌هاي هاليوودي به سرعت در حال بروز دادن تأثيرات سينماي چين بر خود هستند.«ژانگ ميو» به لطف دو فيلم بزرگش؛ «اسطوره» و «خانه خنجرهاي پرنده»، هم‌اكنون يكي از معروف‌ترين كارگردانان چيني است.سبك خاص هنر جنگ در فيلم‌هاي وي به نام «روشو»، جاي خود را در بسياري از فيلم‌هاي آمريكايي باز كرده كه نمونه بارز آن، «بيل را بكش» از «كوئنتين تارانتينو» است.
ژانگ مي‌گويد: «به علت تأثير هنر جنگ چيني، فيلم‌هاي هاليوودي كم‌كم در حال تغيير هستند. با اين سبك، صحنه‌هاي اكشن فيلم‌ها بسيار زيباتر، ريتميك‌تر و منعطف‌تر براي اعمال جلوه‌هاي ويژه مي‌شوند».
فيلم «اسطوره» كه درباره امپراتور «كين‌شيهوانگ» و تلاش وي براي اتحاد چين در بيش از دو هزار سال پيش است، در آمريكا در صدر جدول فروش فيلم‌ها با حدود پنجاه ميليون دلار فروش قرار گرفته است.
فيلم اسطورهژانگ معتقد است كه او به تازگي، متوجه تأثير فيلم‌هاي آسيايي بر سيستم‌هاي غربي شده است، به ويژه از زمان نمايش فيلم «ببر خشمگين و اژدهاي پنهان» در سال 2000. پس از نمايش اين فيلم، بسياري از فيلم‌هاي آمريكايي از صحنه‌هاي آن كپي‌برداري كردند و همين كار باعث شد، بينندگان آمريكايي كم‌كم به اين صحنه‌ها عادت كنند و ديگر اين صحنه‌ها براي آنان عجيب و غريب جلوه نكند».
وي مي‌گويد: «زندگي يك امپراتور، چيزي نيست كه بينندگان از آن لذت ببرند، اما چيزي كه آنان را جذب مي‌كند، قالب فيلم، استفاده از رنگ‌ها و موسيقي است. همچنين اين‌گونه فيلم‌ها دربردارنده اطلاعات فرهنگي و تاريخي بسيار و نيز كانال خوبي براي معرفي فرهنگ چين است. بسياري چيزها، به ويژه عواطف و احساسات براي همه بشريت يكسان است؛ تا وقتي كه فيلم‌ها نشان‌دهنده عواطف جهاني نسل بشر باشند، همه از آنان لذت مي‌برند»

به نقل از سایت بازتاب http://www.baztab.com/news/25887.php

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 17:56  توسط گروه مطالعاتی  |